جوانان

من دلتنگ صبح هستم

رحمان:
ما همیشه گمان می بریم
همه خوابند
و رویا می بینند
اما این روزها سراغ دریا را که
می گیرم

هیچ کس درخواب،
سر جای خودش نیست
که چشمانش به اب صبگاهی
روشن نباشد
من گاهی رویا می بینم
رو به سوی ارزوهای گنجشگها
دربهارمی روم
که بر شکوفه های انبوه درختان
غوغا به پا می کنند
خبر آوردند،
کلاغها هم جشن گرفته اند
تا سکوت شهر را
از چشمان خواب الوده بگیرند و…
به صبح برسانند
من،
دلنگران این همه چشمهای بیدارم

و گاه خسته و خواب آلود
که ازپنجره هر روز غروب
به تماشای مهتاب می نشینند
و هر شب با صدای بلند از قعر تاریکی،
روشنایی را فریاد می زنند
و از تماشای توحش دنیا،
رویای باغ ایینه وعشق را
به صبح می اورند
من که نمی توانم نظاره گر
این دنیایِ مخوفِ
انسان،
گرگ انسان باشم

اه ازادی…
چه غریبانه به تماشای

بیدادِ بر ما
چشم دوخته ای
ما با چشمانی بیدار
نام تورا فریادمی زنیم
وتو هنوز از پسین قرون_

توحش انسان را،

نظاره گر هستی

رحمان

۰۴/اردیبهشت/۹۶

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا