اجتماعی

حاشیه‌نشینی؛ با غم‌انگیزترین قصه شهرم چه کنم؟

شمال و جنوب و شرق و غرب ندارد، حاشیه‌ها در همه جای کشور درد می‌کند، روایت حاشیه‌نشینی متنِ دردمندی شهرهاست، جایی که به قول شاعر بر لبه پرتگاه قرار دارد و آدم ممکن است یک آن بلغزد و سقوط کند.

تا کمر در سطل آشغال خم می‌شود تا بلکه بتواند تکه پلاستیک به‌دردبخوری پیدا کند، اینکه در آن وضعیت چه بوهایی را استشمام می‌کند و چه چیزهایی را می‌بیند را فقط خودش می‌داند و خدایش، حتی تصورش هم حس و حال خوبی به آدمی نمی‌دهد.

همیشه با خودم فکر می‌کردم آدم‌هایی که به چنین کاری مشغول هستند در چه مکانی زندگی می‌کنند تا اینکه برای تهیه گزارش از وضعیت محلات فقیرنشین راهی شدم.  همراه و همقدم با معتمد محله راهی خانه افراد بی‌بضاعت که مهم‌ترین مشکلاتشان معیشت است شده‌ایم، خانواده‌هایی که درد مشترک زندگی اکثرشان اعتیاد و شغل مشترکشان جمع‌آوری ضایعات بود.

یک روز با حاشیه‌نشین‌ها

در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر من خانه‌هایی وجود دارد با آدم‌هایی دریادل، همان‌هایی که هیچ‌وقت به چشم من نمی‌آیند. با دردهایی که شاید من تا به امروز نه از آن‌ها خبری داشتم و نه لمسشان کرده‌ام. برخی از این کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر من آن‌قدر پردرد است که می‌توان درد نامه‌ای در وصفش نوشت، شاید هم درد نامه نوشته‌شده و فقط باید ورق بزنی تا ببینی و باور کنی آنچه تا به امروز از چشمانت پنهان مانده است.

برای خواندن صفحه‌ای از این درد نامه راهی یکی از این محلات شدیم اما هرچه این درد نامه را بیش‌تر ورق زدیم بیشتر در آن گم شدیم، در کوچه‌پس‌کوچه‌های فقر و نداری‌اش گم شدیم، در لابه‌لای مردمی که نداشتن هویت و شناسنامه جزء کوچکی از مشکلاتشان است.

دخترانی که با هزار آرزو به همسری شاهزاده سوار بر اسب سفیدشان درمی‌آیند اما ساقی مواد مخدر همسرانشان می‌شوندلابه‌لای خنده کودکانی که از ریشه و شجره خود خبری ندارند، دخترانی که با هزار آرزو به همسری شاهزاده سوار بر اسب سفیدشان درمی‌آیند اما ساقی مواد مخدر همسرانشان می‌شوند و بعدازآن سر از ناکجا آبادهایی بیرون می آورند که خدا می‌داند. گرچه درد را از هر طرف بنویسی درد خوانده می‌شود اما اینجا در  محله‌های حاشیه‌نشین شهر باید درد را با تشدید «درّد» خواند.

گزارش نخست در اواسط ماه مبارک رمضان امسال تهیه شد، در یک روز گرم خردادی بود که روانه کوچه‌پس‌کوچه‌های پرشیب کوی محتشم شدم تا روایتگر سفره‌هایی شوم که رنگی از افطاری ندیده‌اند. در آن گزارش از مردم و مسئولان کمک خواست تا نیم‌نگاهی به این محله سرشار از آسیب‌های اجتماعی بیندازند. محله‌ای که شغل اکثر ساکنانش بیکاری است.

تقریباً از همان ساعات ابتدایی انتشار گزارش بود که سیل درخواست‌ها و … کمک‌ها روانه این کوی پردرد شد، کمک‌هایی مملو از نگاه پرمهر مردمی اما تهی از نگاه مسئولان. ندای کمکی که مردم آن را شنیدند و به پا خواستند و مسئولان شنیدند و از کنار آن بی‌تفاوت گذشتند.

جمع‌آوری ضایعات، شغل مشترک خانواده‌های بی‌بضاعت

برای نخستین سرکشی به خانه‌ای رفتیم که تنها نامش خانه بود، برق داشت اما از گاز و آب در آن خانه خبری نبود، در جلوی خانه فضایی به شکل اجاق‌گاز درست کرده‌اند و ظرفی برای آب گرم کردن رویش قرار داده‌اند. از پتوهای کهنه هم دری ساخته و در ورودی خانه قرار داده‌اند تا حریم منزلشان حفظ شود.

خانه به شکل نیمه ساخته قرار دارد و بر اثر پخت‌وپز با آتش هیزم فضای خانه در پشت دودی پنهان‌شده است. صاحب‌خانه می‌گفت زمانی برای این خانه کنتور گاز نصب‌کرده‌اند اما به سرقت رفته است.

تکه‌ شیشه‌های پلاستیکی و ظروف یک‌بارمصرف به طرز نامرتبی کف حیاط خانه را پوشانده‌اند، تعداد زیادی مگس هم وزوزکنان به اطراف این ضایعات پرسه می‌زنند.

می‌گوید روزی ۱۰ تا ۱۵ هزار تومان از فروش ضایعات درآمد داردبانوی صاحب‌خانه می‌گوید سه فرزند دارد، با دستش به آشغال‌های ریخته شده در کف حیاط اشاره می‌کند و می‌گوید من و فرزندانم از ساعت ۹ شب که برای جمع‌آوری ضایعات رفته‌ایم تا ساعت ۱۲ شب تنها همین‌قدر توانستیم جمع کنیم. از درآمدش می‌پرسم می‌گوید روزی ۱۰ تا ۱۵ هزار تومان از فروش ضایعات درآمد دارد.

فضا به‌شدت غیربهداشتی است و نیازمند تغییر؛ پدر خانواده هم گرچه کتمان می‌کند اما کاملاً هویداست که اعتیاد دارد. زندگی این خانواده نیازمند تغییرات گسترده‌ای است.

دختری ۱۳ ساله که لباس مادری برتن کرده

برای سرکشی به منزلی دیگر می‌رویم، در این خانه پنج کودک به همراه پدرشان زندگی می‌کنند، مادر خانواده چند سال پیش فوت‌شده است و پنج کودک که هرکدام به‌نوعی درگیر معلولیت‌های عمده و جزئی هستند را برای پدر خانواده به یادگار گذاشته است.

حالا فاطمه ۱۳ ساله حکم مادر خانواده را دارد و برادرانش را تروخشک می‌کند، پدر خانواده روزها به جمع‌آوری ضایعات می‌پردازد و برادر بزرگ فاطمه هم روزها در بازارچه نعل‌بندان تکدی گری می‌کند.

فاطمه و برادرانش به مدرسه نرفته‌اند، چراکه پدربزرگشان سال‌ها پیش به دلیل فقر شناسنامه‌هایشان را فروخته است و حالا فاطمه و برادرانش در حسرت نوشتن «بابا نان داد»، هستند. معتمد محله می‌گوید هر از چند گاهی گروه‌های خیرین بسته‌های مواد غذایی برای خانواده فاطمه و امثالش هدیه می‌آورند.

پیر از پا افتاده، نیازمند همیاری

بعد از خانه فاطمه به سراغ خانه پیرمرد و پیرزنی می‌رویم که به‌غیراز خودشان دو خانواده دیگر در منزلشان مستأجر هستند، برات الله‌اکبری و همسرش به دلیل کهولت سن و بیماری زمین‌گیر شده‌اند و کسی را ندارند که رتق‌وفتق امور روزانه‌شان را انجام دهد.

یکی از خانم‌های همسایه که ما را در این بازدید همراهی می‌کرد، می‌گوید: برخی از همسایه‌ها برای ثواب خدا هفته‌ای یک‌بار به منزل این پیرزن و پیرمرد می‌آیند، آن‌ها را به حمام می‌برند و تا جایی که بتوانند کمک‌حالشان می‌شوند. آقای براتی و همسرش از طریق دریافت یارانه و اجاره منزلشان روزگار خود را می‌گذرانند.

در ادامه بازدیدها به خانه مرضیه می‌رویم، تا در را باز می‌کنیم نخست دیش ماهواره خودنمایی می‌کند، فضای این خانه هم به‌شدت نیازمند تغییر است، دیوارها سیمانی و گرد دودی روی دیوار نشسته است.

یک یخچال درب و داغان گوشه آشپزخانه خودنمایی می‌کند، مرضیه می‌گوید: چند سال پیش فرد آشنایی که دلش برای وضعیت ما سوخته بود این یخچال را به ما داد تا در تابستان آب سرد داشته باشیم ولی این یخچال آن‌طور که باید آب را سرد نمی‌کند و تازه قرار هست صاحب یخچال بیاید و یخچال را به فرد دیگری بفروشد.

همسر مرضیه معلول و تحت پوشش بهزیستی است، اما مرضیه می‌گوید هزینه‌ای که از بهزیستی دریافت می‌کنند آن‌قدر کم است که کفاف زندگی‌شان را نمی‌دهد.

وضعیت اکثر خانه‌هایی که بازدید شد مشابه همین خانه‌ها است، اکثر افرادی که دچار مشکل معیشت در کوی عرفان هستند سرپرست خانوار معلول دارند، رو به روی مسجد کوی عرفان ایستاده‌ایم و در رابطه با وضعیت خانواده‌ها با معتمد محله گفتگو می‌کنیم.

بانویی مدام به جمع ما نزدیک شده و فاصله می‌گیرد، از رفتارش متعجب می‌شوم علت را می‌پرسم می‌گوید: وضعیت زندگی مناسبی ندارم، به خانه من هم سری بزنید، به سمت خانه‌اش می‌رویم، خانه‌ای که همانند خانه‌های قبلی است، مرد خانواده معلول و بیمار است، اتاق خانه‌ها نیازمند بازسازی است و مانند اکثر خانه‌هایی که رفتیم این خانه هم حمام ندارد و ساکنینش با گرم کردن آب در خانه استحمام می‌کنند، به این خانه هم قول رسیدگی می‌دهیم و از آن‌ها جدا می‌شویم.

اگر قصد کمک به مردم این منطقه رادارید برایشان وسیله‌ای خریداری نکنید و مواد غذایی خشک نیاوریددر حال بازگشت هستیم که تعدادی خانم با صدای بلند جملاتی را به ما می‌گویند، می‌گویند به افرادی کمک کنید که لیاقت کمک داشته باشند، حرفش برایم عجیب است، به سراغش می‌روم و می‌پرسم منظورت از این حرف چه بود، می‌گوید اگر قصد کمک به مردم این منطقه رادارید برایشان وسیله‌ای خریداری نکنید و مواد غذایی خشک نیاورید، چراکه اکثر این افراد معتاد هستند و ما شاهدیم به‌محض اینکه کمکی از سوی مردم خیر به دست این افراد می‌رسد آن وسیله را با هزینه بسیار ناچیز می‌فروشند تا خرج مواد خود را تهیه کنند.

این خانم ادامه می‌دهد: من آدم خسیسی نیستم و دوست دارم به همسایگانم کمک شود اما اگر می‌خواهید کمک معیشتی کنید برای این خانواده‌ها غذای پخته‌شده بیاورید در غیر این صورت بسته‌هایی که می‌آورید به‌سرعت فروخته‌شده و صرف مخدر می‌شود.

به گفته متولیان حاشیه‌نشینی نتیجه فقر، بیکاری و نبود اشتغال پایدار در روستاها است که روستائیان برای تأمین معیشت خود به‌اجبار به مهاجرت روی آورده و حاشیه شهرها را برای زندگی انتخاب می‌کنند که در این رابطه لازم است با توسعه اقتصاد روستایی مانع از گسترش حاشیه‌نشینی شد.

دستگاه‌های مختلفی در این زمینه دخیل هستند و وظایف متعددی برای هر نهاد و سازمان تعریف‌شده است، موضوعی که در برنامه‌های مختلف توسعه کشورمان مورد تأکید قرارگرفته و برنامه ششم توسعه نیز به آن پرداخته است.

نگاهی به دغدغه‌های مسئولان ارشد کشور نشان می‌دهد که حاشیه‌نشینی به‌عنوان معضل و آسیبی اجتماعی نیازمند توجه بیشتر و هماهنگی بین بخشی است چراکه فعالیت‌های جزیره‌ای تاکنون به‌اندازه کافی مایه فرصت سوزی شده است.

حاشیه‌نشینی از شمال تا جنوب ایران

اما بررسی معضل حاشیه‌نشینی نشان می‌دهد که استان‌های مختلف کشور کم‌وبیش با این پدیده درگیر هستند. در برخی استان‌ها و کلان‌شهرها این معضل حادتر و در برخی دیگر کنترل‌شده تر است؛ اما دغدغه مهم این است که روند مهاجرت از روستاها به شهرها همچنان رو به رشد بوده و همین امر نگرانی‌ها در مورد حاشیه‌نشینی و آسیب‌ها و تبعات ناشی از آن را دوچندان می‌کند.

لزوم ورود دستگاه‌های فرهنگی

تصمیم به بازگشت می‌گیرم اما ذهنم به‌شدت درگیر و آشفته حرف‌هایی است که شنیده‌ و مکان‌هایی است که دیده‌ام، اکثر خانه‌هایی که می‌رفتیم وضعیت نامناسبی داشتند، آنچه هویداست این است که فقر فرهنگی در این منطقه بیداد می‌کند و نیازمند ورود دستگاه‌های فرهنگی برای برطرف کردن مشکلات است.

گوید اکثر ساکنین این محله قدرت خرید ندارند، بیشترشان نسیه خرید می‌کنند و من هم تا جایی که بشناسم به این افراد نسیه می‌دهمدر مسیر بازگشت چشمم به سوپرمارکتی می‌خورد که فروشنده‌اش یک خانم است، به سراغش می‌روم تا از وضعیت قدرت خرید مردم جویا شوم. می‌گوید اکثر ساکنین این محله قدرت خرید ندارند، بیشترشان نسیه خرید می‌کنند و من هم تا جایی که بشناسم به این افراد نسیه می‌دهم.

از رفت‌وآمد مسئولان جویا می‌شوم، می‌گوید به یاد ندارم آخرین مسئول کی به اینجا آمده است، اما مردم خیر اینجا رفت‌وآمد زیادی می‌کنند، برخی افراد هستند که من آن‌ها را نمی‌شناسم و با مراجعه من لیست افراد بدهکار را می‌گیرند تا حسابشان را تسویه کنند، برخی مبلغی پول به من می‌پردازند تا به افراد نیازمند نان هدیه کنم، برخی هم از من آدرس خانه‌های مردم بی‌بضاعت را می‌پرسند و از مغازه‌ام مایحتاج موردنیاز خانواده را خریداری و به درب خانه‌ها می‌برند.

حرف‌های خانم مغازه‌دار به من ثابت می‌کند مهربانی همچنان در جریان است و شاید مسئولان نگاه به این منطقه را فراموش کرده باشند، اما مردم شهر من شعر «بنی‌آدم اعضای یکدیگرند/ که در آفرینش زیک گوهرند/ چو عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار» را از بر هستند و تا جایی که بتوانند اجازه نمی‌دهند مردم شهرشان در مضیقه باشند.

افرادی که خود را خدمت گذار مردم معرفی می‌کنند و در شعارهایشان «شهری بهتر» را فریاد می‌زنند قطعاً باید حساب ویژه‌ای برای این مناطق باز کنند، چراکه شهرها تنها نیازمند ساخت تله کابین، شهربازی و… آن‌هم برای قشری که توانایی استفاده از آن رادارند نیست، بلکه قشری محتاج‌تر و نیازمندتر حضور دارند که تشنه نگاهی از سوی مسئولان برای رفع مشکلاتشان هستند که اکثراً بیکاری و معیشت است.
مهر – مونا محمدقاسمی

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا