چرخانزنان

خسرو روزبه/روایتی از آفاق روزبه، همسر قهرمان ملی ایران خسرو روزبه

روزبه به من گفت: «ما در صحنه مبارزه اجتماعی خود باید مثل سرباز فداکاری باشیم. سلاح ما مارکسیسم ـ لنینیسم، هدف ما رهائی توده های زحمتکش از قید استعمار و ساختمان سوسیالیسم و کمونیسم است … بنابراین شعار یک مبارز شجاع باید چنین باشد: با سلاح مارکسیسم ـ لنینیسم به سوی هدف، به پیش». روزبه معلم من بود، به من درس ریاضی و علوم اجتماعی می داد. او همیشه معلم من خواهد بود.

… او (خسرو روزبه) انسان به مفهوم واقعی کلمه بود، او انسان‌ها را دوست می داشت.

روزبه در سال ۱۹۱۵ در ملایر و خانواده متوسطی متولد شد. دوره ابتدائی و سیکل اول دبیرستان را روزبه در ملایر با شرایط سخت مادی و سیکل دوم را در همدان با سختی بیشتری گذراند. با اینکه در تمام دوران تحصیلی شاگرد اول بود و ذوق ریاضی او مورد تمجید و تحسین معلمین او قرار داشت، معهذا به مناسبت شرایط بد مادی، مثل میلیون‌ها جوان دیگر ایران ناگزیر بود که از ادامه تحصیل در دانشکده علوم صرفنظر کند و وارد خدمت ارتش شود. روزبه دوره دانشکده افسری را با عالی ترین نمرات گذراند، پس از خاتمه دوران تحصیلی در هنگ توپخانه ضدهوائی مشغول خدمت شد و رساله ای تحت عنوان اوپتیک، دوربین دیده بانی، استروسکوپ تألیف کرد. بطور کلی مجموعه تألیفات او از حیث کتاب‌های تخصصی، نظامی، ادبی، سیاسی، شطرنج به ۳۶ جلد می رسد.

روزبه جوانی پاک و بی آلایش بود. محیط فاسد ارتش، دزدی ها و بی‌عدالتی هائی که در آن حکمفرما بود، روزبه را به اعتراض و مبارزه علیه این محیط وا می داشت. ولی او بعدها متوجه شد که کار با مبارزه فردی از پیش نمی رود. در آن هنگام حزب طبقه کارگر ایران، حزب توده ایران، با برنامه مترقی و آزادی بخش خو.د به مبارزه سیاسی دامنه داری برخاسته بود و طبقات زحمتکش و تمام مردم میهن پرست ایران گروه گروه به ین حزب روی می آوردند. روزبه نیز به صفوف این حزب پیوست و از آن پس تا آخرین لحظه حیات در صفوف حزب توده ایران مبارزه کرد و در پای چوبه اعدام با شعار «زنده باذ حزب توده ایران» چشم از این جهان بست.

در یک روز تابستانی سال ۱۹۴۵ در منزل خواهرم بودم. در آنجا مرا با جوانی خوش سیما، با پیشانی بلند، چشمان شفاف که نشان دهنده یک قلب پاک بود آشنا کردند. این جوان خسرو روزبه بود.

پس از یک سال در روزنامه‌ها خواندم: «روزبه از زندان دژبان فرار کرد. در سال ۱۹۴۵ روزبه که مورد تعقیب بود، ده ماه مخفی شد و طی این مدت کتاب «اطاعت کورکورانه» را تألیف کرد و در آن فساد ارتش و بی‌عدالتی‌های آن محیط را افشا کرد و خاطرنشان ساخت که مسبب اصلی همه این‌ها، رژیم موجود و در راس آن شاه است. این کتاب مخفیانه در بین افسران و سربازان ارتش پخش شد. کوشش دستگاه پلیس برای دستگیری روزبه به جائی نرسید، لذا دست به حیله زدند. رئیس ستاد ارتش اعلام کرد که افسرانی که مخفی هستند می‌توانند به کار خود بازگردند و حقوق پس افتاده را دریافت دارند. روزبه از مخفی گاه خود خارج شد و باز در دانشکده افسری به تدریس پرداخت. ولی ۱۶ روز بعد او را دستگیر کردند. پس از یک ماه زندانی تصمیم گرفته شد او را به دادگاه صحرائی تحویل دهند و تیرباران کنند. روزبه از این تصمیم با خبر شد و شبانه از زندان دژبان فرار کرد و در منزل خواهر من پنهان شد.

تابستان ۱۹۴۶ من باز به منزل خواهرم رفتم. در بدو ورود مرد نسبتاً تنومند، با لباس‌های نامناسب، سبیل بلند و صورت اصلاح نکرده نظر مرا جلب کرد. مرا معرفی کردند. او خود را منوچهر جعفری کنتراتچی نامید و به من دست داد. سئوال کردم مثل اینکه من شما را جائی دیده ام، به نظر من آشنا می آئید؟ با خونسردی جواب داد: «شاید»، آیا شما به مازندران مسافرت کرده اید؟ گفتم: بله، گفت: شاید در مهمانخانه به هم بر خورده باشیم، چون من در آنجا کنترات داشتم. سئوال من ظاهراً روزبه را نگران کرده بود و او تصمیم گرفت مطلب دیگری را به میان بکشد. صحبت معامله و کنترات به میان آمد. من از صحبت در باره پول و معامله و منفعت خسته شدم و طافت نیاوردم و از جا برخاستم و گفتم: شما حق دارید زیرا از کیسه پول خود دفاع بکنید. از اتاق خارج شدم. او کاملاً به مقصود خود رسیده بود زیرا دیگر من مطمئناً نمی‌توانستم میان او و روزبه ای که دیده و وصف او را شنیده بودم، کوچکترین وجه مشابهتی پیدا کنم.

 

ما باید مثل سرباز فداکار باشیم

سه ماه گذشت. من یکبار هم او را ندیدم، زیرا او را مرد مرتجعی می دانستم. چند روزی به یکی از دهات نزدیک تهران رفته بودم. کمی بعد خواهرم به اتفاق «آقای جعفری» به آنجا آمدند. سه روز بعد دانستم که این شخص روزبه است و از رفتار زننده ای که نسبت به او داشتم عذر خواهی کردم. احساس کردم نسبت به او یک احترام عمیق دارم و خود را در مقابل حفظ جان او مسئول می دانم، زیرا این زندگی به خلق اختصاص داشت.

در آن ده روزبه به من گفت: «ما در صحنه مبارزه اجتماعی خود باید مثل سرباز فداکاری باشیم. سلاح ما مارکسیسم ـ لنینیسم، هدف ما رهائی توده های زحمتکش از قید استعمار و ساختمان سوسیالیسم و کمونیسم است … بنابراین شعار یک مبارز شجاع باید چنین باشد: با سلاح مارکسیسم ـ لنینیسم به سوی هدف، به پیش». روزبه معلم من بود، به من درس ریاضی و علوم اجتماعی می داد. او همیشه معلم من خواهد بود. در سال ۱۹۴۸، یعنی یک سال قبل از غیر قانونی اعلام کردن حزب توده ایران، روزبه به من پیشنهاد کرد عضو این حزب شوم.

خصائل اخلاقی برجسته روزبه که روز به روز احترام او را در نظر من عمیق‌تر می کرد شجاعت، قاطعیت، بشر دوستی و روح انترناسیونالیستی او بود. علاقه من روز به روز به روزبه و حیات او بیشتر می‌شد و گرچه محسوس بود که علاقه متقابلی در بین ما وجود دارد، ولی او در شرایطی که داشت به خود اجازه نمی داد که این علاقه را ابراز دارد. پلیس با همکاری سازمان های جاسوسی امپریالیست ها در تعقیب روزبه بود ولی روزبه همچنان خونسرد بود و به کار خود ادامه می داد. دائره پلیس تنگ و تنگ تر می‌شد و سرانجام روزبه را دستگیر کردند. بازداشت روزبه را جدا پنهان می کردند. دستگاه حاکمه تصمیم داشت روزبه را در دادگاه سری محاکمه و اعدام نماید. اقدامات احزاب ملی و ضد استعماری موجب شد که دادگاه علنی شود. دفاع شجاعانه روزبه در دادگاه و پشتیبانی ملت ایران او را از مرگ حتمی نجات داد. دادگاه علیرغم دستور شاه دو درجه تخفیف داد و روزبه را به ۱۵ سال حبس محکوم کرد. قضات دادگاه روزبه به دستور شاه تبعید شدند.

تقریباً یک ماه از محکومیت او می گذشت که نامه‌ای بدین مضمون به پدرم نوشت: «با در نظر گرفتن شرایط سخت زندگی من که بهترینش ۱۵ سال زندانی است، من مایلم با آفاق شریک زندگی باشم، در نظر بگیرید که پس از دو ماه یا یک و یا چند سال دیگر، آفاق ممکنست بدون شوهر بماند. شرکت در زندگی با او مرا خوشحال خواهد کرد». جواب پدرم: من به داشتن دامادی مثل روزبه افتخار می کنم. بهتر است که در این مورد نظر آفاق را بخواهید. پاسخ من: به پاس اینکه روزبه مرا شایسته شرکت در زندگی خود داشته، من تعهد می‌کنم که برای او زن شایسته ای باشم. فردای آن روز حلقه های ازدواج ما در زیر میز رئیس زندان معاوضه شد. بدین ترتیب من به افتخار همسری روزبه در آمدم.

 

من به قلبی احترام می‌گذارم که متعلق به تمام خلق باشد

در سال ۱۹۴۹ حزب توده ایران غیر قانونی اعلام شد و عده‌ای از اعضاء کمیته مرکزی و افراد حزبی دستگیر و زندانی شدند. سه سال از زندانی شدن روزبه می گذشت که به اتفاق ۹ نفر از اعضای کمیته مرکزی حزب توده ایران از زندان فرار کرد. پلیس به تعقیب برخاست ولی از آن نتیجه‌ای نگرفت. سه ماه از فرار او می گذشت و من از او بی‌خبر بودم. پس از سه ماه، در اولین ملاقات، روزبه درس تازه‌ای به من آموخت. در سکوت عمیقی فرو رفت و گفت: «آیا متأثر می‌شوی اگر من بگویم که قلب من تنها متعلق به تو نیست؟ می‌دانی اگر کسی چنین ادعائی را بکند، باید ثابت کند، یعنی اگر قلب تو ایستاد من باید خودکشی کنم، اما این کار برای کسانی که در خدمت اجتماع هستند غلط است، اگر روزی قلب من ایستاد تو باید به وظیفه اجتماعی خود ادامه دهی. من به قلبی احترام می‌گذارم که متعلق به تمام خلق باشد». او همیشه مرا برای چنین روزهای دشواری آماده می کرد.

روزبه انسان به مفهوم واقعی بود. او انسان‌ها را دوست می داشت. تصادفی نیست که او در آخرین دفاع خود می گوید: «من به اقتضای آتشی که به خاطر خدمت به خلق های ایران در درون سینه‌ام شعله می کشد، راه حزب توده ایران را انتخاب کرده‌ام و باید اذعان کنم که جانم، استخوانم، خونم، گوشتم، پوستم و همه تار و پود وجودم توده ایست، من عاشق سوسیالیسم، و عاشق صادق آن هستم».

در سال ۱۹۵۳ کودتای شاه ـ زاهدی مصائب تازه‌ای دامنگیر ملت ایران کرد. زندان ها از افراد مترقی و کمونیست‌ها پر شد. دستگاه پلیس متوسل به شکنجه های قرون وسطائی شد. سازمان نظامی وابسته به حزب توده ایران از طرف پلیس کشف شد و ۷۰۰ نفر از بهترین افسران ارتش ایران دستگیر شدند. ۲۸ افسر به همراه گروهی از اعضاء حزب توده ایران اعدام و بقیه به حبس های طویل المدت محکوم شدند. پلیس با فعالیت بیشتری در تعقیب رهبر و سازمانده نظامی یعنی روزبه بود.

من خود نیز دو سال بود که چون تحت تعقیب بودم در شرایط مخفی و دور از خانواده‌ام زندگی می کردم. از تاریخ دستگیری افسران پنج ماه بود که روزبه را ندیده و از او خبری نداشتم. دستور کمیته مرکزی رسید که باید از ایران خارج شوم. تقاضای ملاقات روزبه را کردم، این در‌واقع آخرین ملاقات من برای ابد بود. هنگامی که دستور کمیته مرکزی را به او گفتم و نظر او را خواستم جواب داد: «تو عضو حزب توده ایرانی و باید مثل یک فرد با انضباط حزبی به آنچه کمیته مرکزی دستور می‌دهد عمل نمائی».

 

او مرگ را با پیشانی باز استقبال کرد

خبر دستگیری روزبه را در سال ۱۹۵۷ از رادیوی لندن شنیدم بدین مضمون که امروز ساعت ۲۱ روزبه پس از ۲۰ دقیقه زد و خورد با پلیس زخمی و به بیمارستان ارتش حمل گردید. گمان می‌کنم قابل تصور باشد این خبر برای زن دور افتاده چقدر ناگوار است. روزبه ۱۰ ماه در زیر شکنجه های وحشیانه قرار داشت و سرانجام در سپیده دم روز ۱۱ ماه مه ۱۹۵۸ اعدام شد.

روزبه اگر مرگ را با پیشانی باز استقبال کرد نه به آن معنی که از زندگی سیر است. او خودش در آخرین دفاعش می گوید: «اگر من در محضر دادگاه با صراحت هرچه تمامتر از عقاید و نظریات سیاسی و اجتماعی خودم دفاع کردم، نه بخاطر آن بود که بطور مطلق مرگ را شربتی شیرین و گوارا می دانم. مردن به هر حال ناگوار است، به ویژه برای کسانی که صاحب عقیده هستند و قلب شان آکنده از امید به آینده، امید به آینده تابناک است. ولی زنده ماندن به هر قیمت و شرط نیز شایسته انسان‌ها نیست، اگر زنده ماندن مشروط به هتک حیثیت و تن دادن به پستی، گذشتن از آبرو، پا نهادن بر سر عقاید و آرمان‌های سیاسی و اجتماعی باشد، مرگ صد بار بر آن شرف دارد».

از اولین لحظه‌ای که روزبه دستگیر شد تا آخرین لحظه حیات او مردم ترقیخواه جهان و احزاب کمونیست و کارگری برای نجات روزبه از مرگ مبارزه کردند. تلگراف‌های اعتراض هر روز به شاه و به دولت وقت مخابره می شد. ولی این کوشش ها متأسفانه به ثمر نرسید و دژخیمان او را اعدام کردند.

برای آگاهی ـ خانم آفاق روزبه متن فوق را طی مراسمی به پایه گذاری مسائل صلح و سوسیالیسم و با حضور همسران کمونیست های قهرمان کشورهائی از جمله: اسپانیا، پرتغال، یونان، عراق و چکسلواکی قرائت نمودند.

برگرفته از مسائل بین‌المللی از انتشارات حزب توده ایران، شماره ۳ (۹) خرداد ـ تیر ۱۳۴۳

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا