فرهنگی

یک‌بار نزیستن و دوبار مردن

از عادت‌های فرهنگی ماست که پس از مرگ کسی از او به نیکی یاد و به فضیلت‌هایی منسوبش کنیم. مردم آنان را که بیشتر دوست دارند، گاه تا ماوراء، تا حد وجودی فراانسانی بالا می‌برند. این چند روز پس از مرگ درویشیان من این را مشاهده کردم. او البته انسانی بزرگ و نویسنده‌ای سرشناس و محبوب بود؛ اما از اسطوره‌ها نیامده بود، موجودی ماورایی نبود بلکه انسان بود مثل انسان‌های دیگر، از گوشت و پوست و استخوان، نیازهایی داشت و آرزوهایی. فشارها و آزارها رنجیده‌اش می‌کرد، سانسور و توقیف کتاب‌هایش او را اندوهگین و گاه عصبی می‌کرد. زندان شاه و شکنجه‌هایش… غم نان در دوره‌هایی از زندگی‌اش… نگرانی همسر و فرزندانش… ردیه‌ها و شانتاژها… و موردهای مشابه دیگر بر جسم و جان او اثرات جان‌کاه می‌گذاشت…

راست این‌که علی‌اشرف درویشیان دوبار مرد؛ اما یک‌بار هم زندگی نکرد. اول‌بار هنگام شصت‌وشش‌سالگی بر اثر سکته‌ مغزی درگذشت و بار دیگر در هفتادوشش‌سالگی. اردیبهشت سال ٨۶ هنگامی که از بیمارستان بیرون آمد خودش را جا گذاشته بود. درویشیانِ پرکار و پرجنب‌وجوش، او که دایم در تقلا و کوشش بود، می‌نوشت، می‌خواند، منتشر می‌کرد، با هر یک از علاقمندانش که درخواست ملاقات داشت می‌نشست و مهربانانه به آنها گوش می‌کرد؛ در کانون نویسندگان ایران حضوری موثر و مداوم داشت، با کیف و بغلی پر کتاب به جلسه‌های – حتی- کوچک داستان‌خوانی می‌رفت. دعوتشان را می‌پذیرفت، برایشان داستان می‌خواند، در نوشتن راهنمایی‌شان می‌کرد و به آنها کتاب هدیه می‌داد. سخن کوتاه، به فهرست کتاب‌ها و اثرات حضور اجتماعی‌اش که نگاه کنیم، میزان کوشش‌هایش را متوجه می‌شویم. این درویشیان پرتحرک، پرانگیزه و پرمشغله با آن سکته‌ مغزی درگذشت و جای خود را به تخت بیماری داد و با وجود مراقبت‌های شبانه‌روزی و مجدانه همسرش، شهناز دارابیان، دیگر بازنگشت. آن‌که ماند همچنان قلبی مهربان در سینه‌اش می‌تپید و روحی بزرگ داشت؛ جسم اما در طول زمان کاهیده شد تا مرگ دوم در چهارم آبان ١٣٩۶.
از عادت‌های فرهنگی ماست که پس از مرگ کسی از او به نیکی یاد و به فضیلت‌هایی منسوبش کنیم. مردم آنان را که بیشتر دوست دارند، گاه تا ماوراء، تا حد وجودی فراانسانی بالا می‌برند. این چند روز پس از مرگ درویشیان من این را مشاهده کردم. او البته انسانی بزرگ و نویسنده‌ای سرشناس و محبوب بود؛ اما از اسطوره‌ها نیامده بود، موجودی ماورایی نبود بلکه انسان بود مثل انسان‌های دیگر، از گوشت و پوست و استخوان، نیازهایی داشت و آرزوهایی. فشارها و آزارها رنجیده‌اش می‌کرد، سانسور و توقیف کتاب‌هایش او را اندوهگین و گاه عصبی می‌کرد. زندان شاه و شکنجه‌هایش… غم نان در دوره‌هایی از زندگی‌اش… نگرانی همسر و فرزندانش… ردیه‌ها و شانتاژها… و موردهای مشابه دیگر بر جسم و جان او اثرات جان‌کاه می‌گذاشت و این اثرها صدچندان می‌شود اگر شخص غم و مشکل دیگران را نیز مسئله‌ و امر خود بداند و اگر آرمانش برابری و آزادی در جامعه باشد، که درویشیان چنین بود. او نه فرشته بود و نه از اسطوره‌ها آمده بود دلش می‌خواست آسوده زندگی کند، غم نان نداشته باشد، شاد باشد، راحت بخوابد، بی‌استرس و فشار آنچه دوست دارد بنویسد، منتشر کند، با خوانندگانش به‌راحتی ارتباط داشته باشد، هول و هراس نداشته باشد، عضویتش در جایی جرم نباشد، چشم‌هایش فقر مردم را نبیند و گوش‌هایش خبرهای هولناک نشنود و… نتوانست آن‌جور که می‌خواهد زندگی کند، زندگی نکرد؛ اما دوبار مرد. این سرنوشت انسان‌های آرمان‌گرا، نیک‌اندیش است.
رضا خندان (مهابادی)

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا