فرهنگی

در برون رفت از شب یلدا

چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم….

گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم

برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم

چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم

ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم
هوشنگ ابتهاج

***

دیده در صبح رخ دوست ز هم وا کردیم

چهره در اینه پاک تماشا کردیم

بزمی آراسته کردیم ز رزم آرایان

وندر آن حلقه به صد غلغله غوغا کردیم

ننشستیم و گرفتیم به کف دامن دوست

آنک از دوست همه دوست تمنّا کردیم

سرو آزاد که از باد خزان خم شده بود

با بهار نفس بر شده بالا کردیم

بس نهادیم من خویش چو دل در بر هم

خانه عشق بنا ز آب و گل ما کردیم

بوسه دادیم و گرفتیم پس پرده اشک

زر اندیشه کلید در دل ها کردیم

سوگ سهراب کشیدیم ز شهنامه برون

چون به داروی خرد درد مداوا کردیم

تن رهانیده ز هر بند به شکرانه وصل

همه ای آزادی نام تو آوا کردیم

می شکفتیم ز شادی به برای غنچه باغ

آنچه می خواست دل تنگ تو آنجا کردیم

سرنگون تا شود آن درگه بیداد ایین

ما سراپرده ای از داد مهیا کردیم

روزها در گره زلف تو ما را طی شد

تا برون رفت خوشی زین شب یلدا کردیم

سیاوش کسرائی

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا