ویدئو

از خون جگر سرخ شد اینجا رخ مادر

از خون جگر سرخ شد اینجا رخ مادر

تب کرد زمین از سر غیرت که سراسر

*

فرسود هوای وطن از بوی خیانت

از زهر دریغ و طمع و زور و اهانت

*

ققنوس به پا خیزد و با جان هزاره

پر میکشد از این قفس خون و شراره

*

با برف زمین آب شود ظلم و قساوت

فرداش ببینند که سبز است دوباره…

از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست

انگار که این قوم غضب هموطنم نیست

اینجا قلم و حرمت و قانون شکستند

با پرچم بی رنگ بر این خانه نشستند

پا از قدم مردم این شهر گرفتند

رای و نفس و حق همه با قهر گرفتند

شعری که سرودیم به صد حیله ستاندند

با ساز دروغی همه جا بر همه خواندند

با دست تبر سینه ی این باغ دریدند

مرغان امید از سر هر شاخه پریدند

بردند از این خاک مصیبت زده نعمت

این خاک کهن بوم سراسر غم و محنت

از هیبت تاریخیش آوار به جا ماند

یک باغ پر از آفت و بیمار به جا ماند

از طایفه ی رستم و سهراب و سیاوش

هی هات که صد مرد عزادار به جا ماند

از مملکت فلسفه و شعر و شریعت

جهل و غضب و غفلت و انکار به جا ماند

دادیم شعار وطنی و نشنیدند

آواز هر آزاده که بر دار به جا ماند

دیروز تفنگی به هر آیینه سپردند

صدها گل نشکفته سر حادثه بردند

خمپاره و خون بود و شب و درد مداوم

با لاله و یاس و صنم و سرو مقاوم

آن دسته که ماندند از آن غافله ها دور

فرداش از این معرکه بردند غنایم

امروز تفنگ پدری را درِ خانه

بر سینه ی فرزند گرفتند نشانه

از خون جگر سرخ شد اینجا رخ مادر

تب کرد زمین از سر غیرت که سراسر

فرسود هوای وطن از بوی خیانت

از زهر دریغ و طمع و زور و اهانت

این قوم نکردند به ناموس برادر

امروز نگاهی که به چشمان امانت

غافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد

از جنس درخت است ولی ریشه ندارد

هرچند که باغ از غم پاییز تکیده

از خون جوانان وطن لاله دمیده

صد گل به چمن در قدم باد بهاران

میروید و صد بوسه دهد بر لب باران

ققنوس به پا خیزد و با جان هزاره

پر میکشد از این قفس خون و شراره

با برف زمین آب شود ظلم و قساوت

فرداش ببینند که سبز است دوباره

-هیلا صدیقی-

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا