چرخاندیدگاه‌ها

در معرفی کتاب “انقلاب ما” نوشته ی برنی ساندرز

مینا آگاه: مهمترین تاثیری که وی داشت بر طبق گفته ی ریچادر ولف، از بین بردن تابوی “سوسیالیسم” در آمریکا بود. به قول او دیگر کسی از سوسیالیسم نمی ترسد و آن را چیز وحشتناکی نمی داند. و همه درباره ی آن کنجکاو شده اند و درپی درک و شناخت بیشتر از آن هستند.

پیش از شروع فعالیت های انتخاباتی ریاست جمهوری آمریکا، اولین باری که اسم برنی ساندرز بگوشم خورد، در یکی از سخنرانی های ماهانه ی دکتر ریچارد ولف[۲] بود. یادم است که وی ضمن صحبت درباره ی انتخابات دو حزبی آمریکا، یک اشاره ی کوچک و گذرایی هم به برنی ساندرز کرد، به این مضمون که شخصی به نام برنی ساندرز سناتورایالت ورمونت نیز می خواهد کاندید شود. او گفت که اگر بشود (حرکت دست و صورتش حاکی از تردید داشتن وی بود) بهترین کاندیدا برای انتخاب است. یادم نمی آید که در این سخنرانی اشاره ای به گرایشات سوسیالیستی یا سوسیال دمکراتیک وی کرد یا نه، به احتمال قوی نکرد، چون به حساسیتم آنقدر دامن نزد. شانه ای بالا انداختم و به خود گفتم خوب این هم کاندیدای سومی ست مانند رالف نیدر برای شکستن آرا و یا گرم کردن فضای انتخاباتی.

اما گذشت زمان چیز دیگری غیر از این باور را به من نشان داد. برنی ساندرز کاندید شد، اما نه بطور مستقل، بلکه بصورت کاندید حزب دمکرات. در اول کار، کسی به این مسئله اهمیتی نمی داد. منظورم از کس فقط افراد رای دهنده نبودند، بلکه خود سرکردگان حزب جمهوریخواه و حزب دمکرات هم او را جدی نمی گرفتند. بسیاری از اعضای حزب دمکرات در سایر ایالت های آمریکا حتی اسم وی بگوششان نخورده بود و هیلاری کلینتون را تنها کاندید مطرح حزب می دانستند. اتفاق باورنکردنی اما این بود که برنی ساندرز علیرغم برخوردهای حزب دمکرات و رسانه ها، در دور اول انتخابات درون حزبی ۱۳ میلیون رای آورد و در ۲۲ ایالت برنده شد.

او با عملکرد خود طی دوران انتخاباتی سه پدیده ی مهم را هم پدید آورد :

۱- جوانان را به صحنه ی انتخابات ریاست جمهوری کشاند.

۲- تنها کاندیدا در طول تاریخ آمریکا بود که برای جمع آوری هزینه ی انتخابات نه به شرکت ها و مردم پولدار بلکه بر مردم تکیه کرد.

۳- و مهمتر اینکه تابوی دفاع از سوسیالیسم را در سطح وسیعی در جامعه ی آمریکا شکست. اکنون بسیاری از جوانان بدنبال شناخت بیشتر از سوسیالیسم هستند و دیگر ترسی از این جستجو بررسی آن ندارند.

برنی ساندرز در کتاب بسیار ارزنده ی انقلاب ما، علت شرکت در کارزار انتخاباتی و مسیر طی شده را صمیمانه با خوانندگان در میان گذاشته و به همین دلیل، کتابش نکات بسیاری آموزنده ای برای همه دارد.

او می گوید یکی از علل کاندید شدنش این بود که به نظرش می رسد نوعی الیگارشی در انتخابات ریاست جمهوری حاکم است. بوش پدر، بوش پسر و حالا هم آن یکی پسر بوش کاندید حزب جمهورخواه شده و از این طرف پس از بیل کلینتون، اکنون هیلاری کلینتون تنها کاندید مطرح حزب دمکرات است.

او برای کاندید شدن بطور مستقل یا از سوی حزب دمکرات به نظر مردم مراجعه کرده بود و بسیاری به وی پیشنهاد داده بودند که بهتر است کاندید حزب دمکرات شود. و او هم این پیشنهاد را پذیرفته بود.

برنی ساندرز براساس بررسی هایش به این نتیجه رسیده بود که مناطقی در آمریکا وجوددارند که حزب دمکرات شدیدا ضعیف است – از جمله مناطق جنوبی و مناطق روستائی که حزب هیچگاه نتوانسته کاندید جدی ای در حد کشور معرفی کند. و قرارش بر این است که:

“اگر کاندیدای ریاست جمهوری شوم، به مناطقی بروم که دمکرات ها نادیده گرفته بودند و پیام های مترقی را در آن مناطق اشاعه دهم. … هدفم فقط دستیابی به رای دهنده گان حزب دمکرات نباشد، بلکه جلب نظر کسانی باشد که سیاست را کنار گذاشته اند، کسانی که هنوز درگیر سیاست نشده اند، و کسانی که با عقاید مترقی آشنا نشده اند.  برای این منظور انواع مختلف کامپین باید داشته باشیم.” (صفحه ۵۷)

او در این کتاب ما را با آمریکائی آشنا می کند که کاملا با آمریکائی که تبلیغ می شود متفاوت است. وی می نویسد:

“همواره دیدم این بود که بیمه ی همگانی باید حق همه ی مردم باشد. در می سی سی پی متوجه شدم چرا باید بیمه همگانی به سرعت هرچه بیشتر اجرا شود ………من در مرکز بهداشتی جکسون هیندز کامپرهنسیو می سی سی پی با کارکنان این مرکز صحبتی داشتم و آن ها درمورد شرایط بسیار بسیار بد بهداشتی مردم فقیر آنجا صحبت کردند. آن ها گفتند مناطقی است که در تمام آن حتی یک دکتر هم وجودندارد.” (همان صفحه)

وی در شرح سفر خود به می سی سی پی از مخاطبانش سئوالی را می پرسیدم که مدت ها ذهنش را به خود مشغول کرده:

“چطوره که در یکی از فقیرترین ایالت های این کشور، می سی سی پی، رای دهنده گان به انتخاب نمایندگان جمهوریخواهان جناح راست که کارگران را تحقیر می کنند، و سیاست هایی را پیش می برند که به هزینه ی تقریبا تمام مردم و به نفع ثروتمندان است، ادامه می دهند؟”

و ادامه می دهد جوابی که گرفتم ” نژاد، نژاد، نژاد” بود. “چرا که سفیدپوستان می سی سی پی بطور افراطی جمهوریخواه هستند.” (صفحه ۵۸)

او برای یافتن راه حل، دست به دامن همان مردم شده بود. چنانکه می نویسد:

“ما دو ساعت بحث کردیم که چگونه می توانیم کارگران سفیدپوست آمریکائی را قانع کنیم که علیه بالاترین منافع خود رای ندهند؟ چه تلاشی باید بکنیم که مردم چه سیاه و چه سفید را حول مسائل اقتصادی دورهم جمع کنیم. جمهوریخواهان توانسته اند مردم را از لحاظ نژادی، جنسیت، قومیت، یا گرایشات جنسی تقسیم کنند. این عصاره ی سیاست آن ها است.” (صفحه ۵۹)

و به نظر او این چالشی نیست که در جنوب با آن مواجه باشد، این چالشی است که در سراسر آمریکا با آن مواجه است. او ادامه می دهد:

“درسی که از اولین سفرم به جنوبی ترین منطقه گرفتم این بود که حتی در محافظه کارترین ایالت های آمریکا، مردمان زیادی هستند، چه سفید و چه سیاه که از شرایط اقتصادی و سیاسی کنونی دلزده و خسته اند. آن ها درک می کردند که ثروتمندان ثروتمند تر و فقرا فقیرتر می شوند، آنها مشتاق بودند که به گردهمایی ها بیایند و چشم انداز بدیلی را بشنوند که آمریکا به سوی آن باید برود. آن ها برای مبارزه آماده اند و کلمه ی سوسیالیسم دیگر آن ها را نمی ترساند. ” (صفحه ۶۱)

برنی سندرز در سخنرانی در شهر کوچکی به نام کنست در ایووا با پدیده ی جالبی روبرو می شود. در سخنرانی اش سیصد نفر شرکت کرده بودند و نکته ی جالب این بود که این شهر فقط دویست و شصت وشش نفر جمعیت داشت. او طی بحث هایی که با شرکت کنندگان در جلسه داشته، نتیجه می گیرد:

“در آنجا یعنی یکی از مناطق روستائی در یک ایالت روستائی، توجه ی زیادی به ضرورت انقلاب سیاسی مشاهده می شد. این ها شنوندگانی از فعالین سیاسی، جوانان، اعضای اتحادیه ها، دانشگاهیان نبودند. آن ها متشکل از کارگران و دهقانانی بودند که از شرایط سیاسی موجود خسته و دلزده شده و به دنبال تغییر واقعی در جامعه بودند.”

وی از این سخنرانی به این نتیجه رسیده بود که:

“روستائیان آن اندازه که رهبران حزب دمکرات فکر می کنند، محافظه کار نیستند، و  رای آن ها نباید نصیب جناح راست جمهوریخواهان شود.” (صفحه ۱۳۴)

برنی سندرز بعد از هر سخنرانی خود از مردم نظرخواهی می کرد. افرادی که از آن ها نظرخواهی می کرد از قشر و گروه های متفاوتی بودند- سیاه، سفید، رنگین پوستان، جوانان، سالمندان، دانشجویان و سندکالیست ها وغیره. وی در این نظرخواهی ها اعتقاد بیشتری پیداکرد که باید تحصیلات رایگان باشد، چون با عمق فاجعه ی بدهی دانشجوئی بیشتر آشنا شد. وی می نویسد که به زن جوان تحصیلکرده ای برخورد کرده که ۴۰۰ هزاردلار بدهی دانشجوئی داشته است. و این بدهی ای ست که هیچگاه بخشیده نمی شود.

وی اعتقاد دارد که: “یکی از مهمترین وظایف نیروهای مترقی نشان دادن این واقعیت به مردم است که بین حقایق زندگی آن ها و کارهایی که دولت می کند یا نمی کند، چه رابطه ای وجوددارد. اگر مردمی که به تغییرات احتیاج دارند درگیر مسائل سیاسی نشوند، چگونه می توان در جامعه تغییر را صورت داد. ما باید مردم را درگیر کنیم. ما باید مردم را وادار به شرکت در کارزار انتخابات کنیم.” (صفحه ۶۶)

وقتی تصمیم به کاندید شدن می گیرد، در سطح ملی شناخته شده نیست، پول بسیار اندکی دارد، سازمان سیاسی ندارد، و در بیشتر ایالت ها کارکنان ستادش هیچکس را نمی شناسند.

“هیچ یک از سناتورهایی که همکارشان بودم، هیچ یک از اعضای کنگره، هیچ فرمانداری، هیچ شهرداری، هیچکس، حتی یک نفر به من نگفته بود اگر کاندید شوم، از من حمایت می کند…

پس به مردم مشتاقی که در سراسر کشور دیدم، آن هزار هزاران نفری که به میتینگ ها آمده بودند و با شور و اشتیاق مرا برای کاندید شدن تشویق می کردند، فکر  کردم. برخورد آن ها واقعی بود؛ این مردم اصلا دیوانه نبودند. شاید نخبگان آن ها را نمی دیدند و نمی دانستند که اصلا وجود دارند؛ اما من دیده بودم؛ من به حرف های آن ها گوش داده بودم. مردمی که آسیب دیده بودند. مردمانی که از شرایط موجود خسته بودند. مردمی که این کشور را دوست داشتند اما می دانستند که وضع باید خیلی بهتر از این چیزی باشد که هست. مردمی که هیلاری کلینتون را نمی خواستند و خواستار تغییر واقعی بودند. اگر کاندید نمی شدم، آن ها را سرخورده می کردم”. (صفحه ۸۳)

برنی ساندرز در مورد پیام هایش در کارزار انتخاباتی اینطور می گوید:

“کمپین شامل  توانائی سازماندهی، گردآوری کمک مالی، روابط با رسانه ها، تبلیغ و میلیون ها جزئیات دیگر است. اما من همیشه می دانستم که مهمترین قسمت کمپین پیام است. به چه چیزی باوردارید؟ برای چه چیزی آماده برای مبارزه هستید؟

پیام برای من ساده ترین چیز بود. ما باید به مردم گوش می دادیم و درد واقعی مردم را به همگی اعلام می کردیم: خانواده های کارگران، سالمندان، بچه ها، بیمارها، فقرا، و جوانان… . این ها مردمانی هستند که در مبارزات انتخاباتی شرکت چندانی ندارند. این ها مردمانی هستند که نمی دانند چگونه چرخ سیستم را بچرخانند، و تقریبا همیشه حکومت آنان را نادیده می گیرد. ما باید حقایق را راجع به این که در این کشور چه می گذرد بگوئیم. واقعیت هایی که به ندرت در رسانه های شرکتی به آن ها اشاره ای می شود. ما باید قدرت خودبینی و حرص طبقه ی حاکم، یعنی گروه کوچکی از قدرتمندان که تمام قدرت را می خواهند، افشا کنیم.”

“ما باید بتوانیم یک حرکت توده ای ایجاد کنیم…… و با درگیر کردن میلیون ها نفر از مردم که حاضرند به پاخیزند و علیه سیستم فاسد سیاسی اقتصادی مبارزه کنند، یک انقلاب سیاسی پدید بیاوریم… به سخنی دیگر، این فقط یک کمپین انتخاباتی عادی نبود، این تنها انتخاب یک نفر نبود. ساختن یک جنبش بود. درک این موضوع بود که  هیچ رئیس جمهوری به تنهائی نمی تواند این کار را بکند، خانواده های زحمتکشان و جوانان نیز باید درگیر آن شوند.

کمپین ما همچنین وادارمان می کرد که کلان فکر کنیم… من همیشه فکر می کردم که پرسش سئوال درست اهمیت بسیار بیشتری تا جواب درست دارد. و این کمپین باید سئوال های درستی را مطرح کند.” (صفحه  ۸۷)

او اهمیت شبکه های اجتماعی را کاملا درک می کند و برای بهره گیری از شبکه های اجتماعی از نیروهای جوان استفاده می کند. او این مسئله را در کتاب به خوبی توضیح داده است. “. در اولین روز کمپین صدها هزار نفر به شبکه ی این کمپین پیوستند و همان روز ۱.۵ میلیون دلار کمک مالی جمع شد”. (صفحه  ۹۹)

وی در تاکید بر اهمیت شبکه ی اجتماعی می نویسد:

“کاری که ما با رسانه های اجتماعی کردیم این بود که توانستیم از تحلیل و تفسیرهای شرکتی حوادث خارج شویم، حامیان خود را دورهم جمع کنیم، و مستقیما با میلیون ها نفر ارتباط برقرار کنیم.” (صفحه  ۱۶۱)

او در این تجربه، بر نقش متحد کننده شبکه های اجتماعی دست می گذارد و آن را در پیش برد مبارزه انتخاباتی کلیدی می داند. اما در عین حال عدم ارتباط موفق با سالمندان را تذکر می دهد. به نظر او آن ها بیشتر تحت تاثیر دوران مک کارتیزم هنوز تمایلات ضد سوسیالیستی داشتند و جذب آن ها به کمپین با دشواری پیش می رفته است.

موضوع دیگر جلب سازمان های اجتماعی به پشتیبانی از کمپین بود. او به دشواری ها و پیروزی ها و شکست ها در این زمینه پرداخته و نکات آموزنده ای را مطرح می کند:

او می گوید از اولین روز کمپین متوجه بوده که باید حمایت سازمان های مترقی با تعداد زیاد اعضا را جذب کند، اما علیرغم این که یکی از مترقی ترین اعضای کنگره با سابقه طولانی بوده، و پرونده ی بسیار درخشان تری از هیلاری کلینتون داشته، جلب این سازمان ها را بسیار سخت می یابد:

“ما می دانستیم زمانی که حمایت  دمکراسی برای آمریکا (دی اف ا) و مووآندات اورگ را جلب کنیم کمپین ما از جا کنده می شود. این دو از بزرگترین سازمان های اینترنتی مردمی در کشور هستند که میلیون ها نفر عضو دارند. این دو سایت روند تائید را برای اعضای خود بازگذاشتند و در هر دو سازمان بطور شگفت انگیزی پیروز شدیم، ما حدود ۷۰ درصد رای را کسب کردیم.”

” ما همچنین حمایت اتحادیه های ملی بزرگی را کسب کردیم. اتحادیه پرستاران، اتحادیه کارکنان ارتباطات آمریکا، اتحادیه کارکنان پست آمریکا.”

“هیلاری و بیل کلینتون با بسیاری از رهبران این سازمان ها روابط شخصی قوی ای ایجادکرده بودند. طی مبارزه برای جلب حمایت این سازمان ها توجه من به فرایند جالبی جلب شد. در سازمان هایی که آزادانه و دمکراتیک رای می دادند و روند تائید به درستی رعایت می شد، ما معمولا بسیار خوب پیش رفته بودیم. در سازمان هایی که حمایت توسط هیئت اجرائیه تعیین می شد، معمولا باختیم.” (صفحه  ۱۰۹)

“هیلاری کلینتون حمایت تعداد زیادی از رهبران اتحادیه را داشت، و ما حمایت نفرات را جلب می کردیم. چندین بار با هزاران نفر از اعضای اتحادیه ها کنفرانس تلفنی تشکیل دادم”. (صفحه  ۱۱۰)

“در بهار ما موفقیت بزرگی کسب کردیم. ما موفق شدیم حمایت ا اف ال- سی آی او را از هیلاری به تعلیق درآوریم و این به معنای محروم شدن هیلاری از پول و تلاش داوطلبان این اتحادیه تا پایان تعیین نامزد حزب دمکرات بود. ”  (صفحه  ۱۱۱)

در طول زمان، گردهمایی های انتخاباتی وی شلوغ تر و شلوغ تر می شد. نیروی گردهم آمده قدرت بیشتری در جذب دیگران به کارزار انتخاباتی ایجاد می کرد و با افزایش وزن و اعتبار کمپین، توجه رسانه ها به ناچار بیشتر می شد. برنی ساندرز در کتابش در مقایسه برخی جنبه های متفاوت بین شیوه ی عمل او و هیلاری کلینتون، چگونگی کار مستقیم و از پایین در مبارزه برای یک کمپین ترقیخواهانه را با ما در میان می گذارد.

او می گوید زمانی که کمپین را شروع می کند، عملا هیچ حامی ای در بین جوامع لاتینی تبارها  ندارد، چون نماینده و سناتور ایالتی بوده و در آن به فعالیت می پرداخته که لاتینی تبار و سیاه پوست خیلی کمی داشته است. اما ناچار شده با کسی رقابت کند که “عملا تمام نماینده های لاتینی تبار در کنگره از وی حمایت می کردند و روابط گسترده ای با رهبران آن سازمان ها داشت.”

“یکی از عملکردهای کمپین های ما که من به آن افتخار می کنم این بود که در پایان امر ما در بسیاری از نقاط کشور رای لاتینی ها را گرفتیم و جوانان لاتینی بطور بسیار شگفت انگیزی به ما رای دادند.” (صفحه  ۱۳۷)

برنی ساندرز تاکید ویژه ای بر حضور افراد بسیاری در کمپینش دارد که قبلا جذب فعالیت های سیاسی و انتخاباتی نمی شدند. جوانان از جمله مهمترین بخش آن ها را تشکیل می داده است.

” درس مهمی که من از کمپین هایم گرفتم این بود که آمریکائی ها تشنه ی این هستند که بفهمند چی دارد می گذرد، و چگونه می توان آنرا بهبود داد.” (صفحه  ۱۴۷)

نکته ی مهم دیگری که توضیح می دهد آن است که وی به زبان مردم صحبت می کرد و از مسایل آن ها حرف می زد و بدین طریق رابطه برقرار می کرد:

“… طی کمپین ها تعریف های زیادی می شنیدم. بهترین تعریفی که شنیدم از مرد جوانی بود ….. وی گفت برنی از تو تشکر می کنم. طوری رفتار کردی که حس کنیم آدم های هوشمندی هستیم”. (صفحه  ۱۴۷)

یکی از مهمترین روش های وی دست گذاشتن برروی نقاط مشترک بود. او تعریف می کند که دعوتنامه ای برای سخنرانی دریافت می کند که از سوی دانشگاه لیبرتی بود. این دانشگاه دانشگاه بنیادگرایان مسیحی است و یکی از محافظه کارترین دانشگاه ها در سطح آمریکاست و توسط جری فال ول، رهبر ائتلاف مسیحیان ( کریستین کئولیشن) بنیان گذاشته شده است. عملا تمام کسانی که در این دانشگاه سخنرانی کرده بودند محافظه کار بودند و آن هم از تندترین محافظه کاران. او می گوید:

“به چند دلیل علاقه داشتم این دعوت را قبول کنم. اول اینکه همواره از صحبت کردن با جوانان لذت می بردم. دوم، فکر اینکه با مردمانی صحبت کنم که به دنیا از زاویه ای بسیار بسیار متفاوت با من نگاه می کنند، بسیار جذاب و چالشگرانه بود. آیا مفیدنخواهد بود که به این دانشجویان چشم اندازی را نشان دهم که بسیاری از آن ها ممکن بود هرگز درباره اش نشنیده باشند؟” (صفحه  ۱۴۸)

برنی تلاش کرد که نقطه مشترکی را با دانشجویان در این سخنرانی پیداکند. این نقطه ی مشترک اخلاق بود. وی در مقابل ۱۲۰۰۰ دانشجوی این دانشگاه به سخنرانی پرداخت. وی اول به نقاط اختلاف مشهود خود با آن ها پرداخت و سپس به مسئله ی اخلاق اشاره کرد و گفت:

“دانشگاه لیبرتی دانشگاهی مذهبی است……..شما در مکتبی درس می خوانید که مثل هر یک از ما تلاش می کند به روش خود، با مفهوم اخلاق برخورد کند. زندگی اخلاقی داشتند یعنی چی؟ شما تلاش می کنید در این جهان بسیار پیچیده و مدرن که ما در آن زندگی می کنیم ، مفهوم کلمات انجیل را در دنیای امروز درک کنید. ……….محرک من چشم اندازی است که در تمام مذاهب از جمله مسیحیت، یهودیت، اسلام، و بودائیسم مشترک است……. و این قانونی طلائی است و اصلا هم پیچیده نیست: کاری را با دیگران بکن که دوست داری آن ها با تو بکنند….انجیل می گوید: «بگذار عدالت همچون رودخانه ای جاری باشد، عدالتی که هیچگاه از جریان بازنمی ماند»… در جامعه ی آمریکا بیعدالتی عظیمی در مورد درآمد و ثروت حاکم است.  بیعدالتی شایع است. امیدوارم که همگی شما بدانید ما در ثروتمند ترین کشور در طول تاریخ  زندگی می کنیم. اما بیشتر آمریکائی ها این را نمی دانند. زیرا تقریبا تمام این ثروت و درآمد به جیب یک درصد بالا می رود. …  عدالتی در کار نیست. من می خواهم شما خوب متوجه شوید که امروزه یک دهم از آن یک درصد تقریبا به اندازه ی ۹۰ درصد مردم ثروت دارند و شما در قلبتان باید اخلاقی بودن و عادلانه بودن آن  را تعیین کنید….   پول و ثروت باید در خدمت بشر باشد نه بشر در خدمت آن ها.”

وی سپس از خود می پرسد آیا من رای ای از این دانشجویان کسب می کنم؟ آیا من به این ۱۲۰۰۰ دانشجو چشم انداز جدیدی داده ام که ممکن است هیچگاه نداشتند؟ آیا چشم و دل چندتائی را باز کرده ام که به دنیا با دید متفاوتی نگاه کنند؟ (صفحه  ۱۵۰)

او نمی دانم چقدر برروی افکار این دانشجویان اثر گذاشته یا توانسته باشد چشم آنان را باز کرده باشد، ولی جان دلا، رئیس نظر سنجی دانشگاه هاروارد نوشته که برطبق نظر سنجی ها برنی “نه تنها حزب دمکرات را، بلکه یک نسل را به چپ کشاند” و” چه برنده شود و چه بازنده، بر تفکر نسلی- گسترده ترین نسل در آمریکا_ تاثیر سیاسی گذاشت”. (صفحه  ۲)

مهمترین تاثیری که وی داشت بر طبق گفته ی ریچادر ولف، از بین بردن تابوی “سوسیالیسم” در آمریکا بود. به قول او دیگر کسی از سوسیالیسم نمی ترسد و آن را چیز وحشتناکی نمی داند. و همه درباره ی آن کنجکاو شده اند و درپی درک و شناخت بیشتر از آن هستند.

قسمت دوم کتاب به برنامه های سندرز می پردازد. شاید به نظر برسد که این قسمت از کتاب برای برخی خوانندگان به جذابی بخش اول نباشد و ارائه ی راه حل هایی است که بیشتر برای جامعه ی آمریکا می تواند مفید فایده باشد، اما این بخش از کتاب علاوه بر نشان دان چگونگی تدوین شعارهای انتخاباتی و برنامه از متن مبارزه، شرایط بسیار بد قشر کم درآمد و حتی قشر متوسط با استناد به آمار و داده ها نشان داده می شود که به سمت فقر بیشتر گرایش دارد.

برنی سندرز در بخش اول کتاب اشاره کرده بود که یکی از دلایل کاندیدشدنش برای مقام ریاست جمهوری، ترس از غالب شدن یک نوع الیگارشی در صحنه ی سیاسی کشور و بوجود آمدن یک خاندان سیاسی بود که بر کشور فرمان می رانند.  برای او مسئله ی دمکراسی بسیار مهم است. وی اعتقاددارد که:

“دمکراسی هر نفر یک رای است. دمکراسی یعنی اینکه همه ما دورهم گردآئیم و آینده ی مملکت خود را تعیین کنیم. معنی دمکراسی این نیست که یک مشت میلیاردر انتخابات را بخرند، یا فرماندارهایی که حق رای مردم فقیر یا رنگین پوستان را نفی کنند و رای آن ها را پایمال کنند. وظیفه ی ما این است که دورهم جمع شویم و راه الیگارش ها را سدکنیم و یک دمکراسی پرتحرک بسازیم.” (صفحه  ۱۸۵)

سندرز شدیدا با قانون  سیتیزن یونایتدز یعنی تصمیمی که در سال ۲۰۱۰ گرفته شده و طی آن ثروتمندترین اشخاص آمریکا و شرکت های بزرگ آمریکائی می توانند بدون محدودیت به کاندیداها کمک مالی کنند مخالف است و این را یک نوع خریدن سیاستمداران می داند که دمکراسی را با خطر نابودی تهدید می کند.

او معتقد است توزیع ثروت طوری است که روز به روز بر ثروت ثروتمندان افزوده میشود و از درآمد پائینی ها کاسته می شود و به آن شدیدا اعتراض دارد. وی به محوشدن طبقه ی متوسط در آمریکا بسیار حساس و معترض است و اشاره می کند که:

“ما فقط شاهد این تناقض بی نظیر در سطح ثروت نیستیم. نابرابری درمورد درآمدها هم وحشتناک است. در چندین سال اخیر، ۵۲ درصد درآمدهای جدید که در این کشور کسب شده، اکنون به جیب یک درصدی های بالا می رود. (صفحه ۲۰۸)

برنی ساندرز کلمه ی “آزادی” را از دید ثروتمندان چنین تعریف می کند:

“آن ها استدلال می کردند که آزادی دیگر به معنای حق کارگران برای داشتن یک درآمد مناسب و زندگی با عزت نفس و احساس امنیت نیست. بلکه اکنون «آزادی» به معنای حق داشتن کارفرمایانی ست که حداقل دستمزد ممکن به کارگران را بدون حق دخالت دولت پرداخت می کنند. «آزادی» عبارت از حق وال استریت و مدیران مالی صندوق های سرمایه گذاری است تا پول بیکرانی کسب کنند، بدون درنظرگرفتن این که سرمایه گذاری آن ها زندگی ها را نابود می کند و یا طبیعت را تخریب می کند. «آزادی» یعنی این توانائی که بیلیونرها انتخابات را بخرند و ایجاد دولتی که برای آن ها کارکند، نه برای طبقه ی متوسط و طبقه ی کارگر.”

(صفحه ۲۱۰)

وی به میزان حداقل دستمزد اعتراض دارد و می گوید:

“حداقل دستمزد ۷.۵ دلار امروزه در سطح فدرال، دستمزد رنج و محنت است. باید افزایش پیدا کند. حداقل دستمزد باید دستمزد زندگی کردن باشد. این به معنای افزایش آن به سطح ۱۵ دلار در ساعت تا سال ۲۰۲۰ است.  (صفحه ۲۱۸)

برنی سندرز شعار پرداخت برابر در مقابل کار برابر را می دهد. وی می نویسد: “دستمزد زندگی نه تنها باید منصفانه باشد، بلکه باید برابر هم باشد. به این دلیل است که هر مردی باید کنار هر زنی در مبارزه برای کسب دستمزد برابر بایستد.” (صفحه ی ۲۲۸)

 

او به حق  داشتن شغل اهمیت زیادی می دهد. از نظر وی:

” یک شغل خیلی فراتر از فقط یک شغل و داشتن درآمد است. یک شغل، به نحو بسیار با اهمیت یعنی چگونگی ارتباط ما با دنیائی که در آن زندگی می کنیم. عضو تولیدکننده ی جامعه بودن، نقش داشتن در بهزیستی همسایگانمان و جامعه ی خودمان به زندگی ما معنا می بخشد و هویت و رضایت به ما می دهد.” (صفحه ی  ۲۴۱ و ۲۴۲)

وی برای ایجاد شغل و اشتغال پیشنهاداتی داده است که بیشتر منافع جامعه را درنظردارد. مثل ایجاد شغل در انرژی پاک، ایجاد شغل در ساختن خانه های ارزان قیمت در شهرهای بزرگ، ایجاد شغل در مراکز نگهداری کودکان و پیش دبستانی.

وی معتقد است که کارکنان باید مالکان محل کار خود باشند. وی می گوید:

“به نظر من، باید مالکیت کارکنان در محل کار را شدیدا گسترش دهیم.” (صفحه ۲۵۹)

وی به مالیاتی که شرکت ها می پردازند اعتراض دارد و اعتقاد دارد که میزان مالیات آن ها باید افزایش یابد. وی می نویسد: “طبق گفته ی صندوق های سرمایه گذاری، موسسه ی کاتو[۳] و اتاق بازرگانی آمریکا و متحدان آن ها در کنگره، شرکت ها در آمریکا یکی از بالاترین مالیات ها را می پردازند. این یک دروغ است. بله از نظر تکنیکی بالاترین نرخ مالیات بردرآمد شرکت ها قانونا ۳۵ درصد است و سومین نرخ مالیات بالا است، اما در واقعیت، بیشتر شرکت ها حتی نزدیک به نرخ مالیاتی قانونی هم نمی پردازند. (صفحه ۲۶۷)

وی ادامه می دهد….. “شرکت های بزرگ طی سال های ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۲ فقط ۱۴ درصد از سود خود را به صورت درآمد بر مالیات فدرال پرداخت کردند و نه ۳۵ درصد …. و جالب تر این که یکی از هر پنج شرکت بزرگ سودآور در سال ۲۰۱۲ اصلا مالیاتی بر درآمد فدرال پرداخت نکردند.”  (صفحه ۲۶۷)

وی بر میزان مالیات بر افزایش سرمایه و سود سهام هم اعتراض دارد. وی می نویسد: “مالیات بر افزایش سرمایه و سود سهام کمتر از مالیات دستمزد و درآمد اغلب ما است.” (صفحه ی ۲۷۹)

در برنامه ی اعلام شده وی به بیمه بهداشتی همگانی اشاره و بر آن تاکید شده است. وی می نویسد: “بیمه بهداشتی یک حق است، نه یک امتیاز. ایالات متحده باید به کشورهای صنعتی جهان بپیوندد و مراقبت های بهداشتی برای همه افراد، مرد، زن و بچه را از طریق خدمات پزشکی براساس سیستم تک پرداخت[۴] تضمین کند.” (صفحه ی ۳۱۸)

وی بیان می کند که : “بیش از ۲۸ میلیون آمریکائی فاقد هرگونه بیمه هستند و حدود ۳۰ میلیون به واسطه ی پرداخت اولیه و سایر پرداخت های زیادی که باید بدهند، تقریبا بیمه ای ندارند… در آمریکا شما می توانید بیمه باشید ولی این بدین معنا نیست که از مراقبت بهداشتی ضروری برخوردار می شوید.”

“هرساله هزاران نفر از مردم در کشور ما فوت می کنند، زیرا زمانی که باید به دکتر مراجعه کنند، مراجعه نمی کنند. این چه بیعدالتی است؟” (صفحه ی ۳۱۹)

” ما امروزه در ایالات متحده، بالاترین قیمت را برای داروها در دنیا می پردازیم.” (صفحه ۳۲۶)

یکی از دلایلی که شرکت های داروسازی سودهای شگفت انگیز می برند این است که در آمریکا برعکس سایر کشورهای پیشرفته ی دنیا که درمورد افزایش قیمت دارو مذاکره می شود، شرکت های داروسازی هرقیمتی که می خواهند می توانند روی داروهای خود بگذارند.”  وی در این مورد چند مثال باورنکردنی ذکر می کند.:” در جون ۲۰۱۵ شرکت داروسازی والینت قیمت گلومتز، دارویی برای بیماران دیابت را از ۵۷۲ دلار به ۳۴۳۲ دلار افزایش داد. یک ماه بعد دوباره این قیمت را افزایش داد و به ۵۱۴۸ دلار رساند. بعدا در همان سال قیمت داروی زگرید را از ۴۲۱ دلار به ۳۰۴۴ دلار رساند. و قیمت کوپریمین، داروئی برای مرض ویلسن، را از ۶۵۴۷ دلار به ۲۶۱۸۹ دلار رساند.” (صفحه  ۳۲۷).

وی عقیده دارد که بیمه ی بهداشتی باید دندانپزشکی و روانپزشکی را هم پوشش دهد.

موضوع دیگری که به آن می پردازد کاستن هزینه ی تحصیلات عالی ست. او عقیده دارد که در قرن بیست و یکم برای داشتن اقتصادی موفق، باید نیروی کاری توانا داشت و برای این که بتوان در سطح جهان در رقابت اقتصادی موفق بود، باید تحصیلات عالی رایگان باشد.

برنی ساندرز می نویسد: “امسال، نزدیک ۷۰ درصد از دانشجویانی که لیسانیس می گیرند و فارغ التحصیل می شوند بدهکار هستند و میزان بدهکاری آن ها بطور متوسط بیش از ۳۵ هزار دلار می باشد. از هر هشت نفر یک نفر با بدهی بیش از ۵۰ هزار دلار فارغ التحصیل می شوند و این میزان غیراز بدهی آن ها به کارت های اعتباری است که در طول تحصیل بالا آورده اند.” (صفحه ۳۴۰)

مبارزه علیه تغییرات آب و هوائی نیز جزو شعارهای انتخاباتی وی بود. او می نویسد: ” … کاملا ضروریست که ما شجاعانه سیستم انرژی خود را از سوخت فسیلی به انرژی با راندمان بالا و پایدار تبدیل کنیم. آینده کره ی زمین در خطراست.”  (صفحه ی ۳۵۵)

وی تاکید بر اصلاح کردن سیستم کیفری دارد. وی می نویسد: ” در آمریکا بیش از هرکشور دیگری در دنیا زندانی داریم. ما سالانه ۸۰ میلیارد دلار برای حبس کردن ۲.۲ میلیون آمریکائی که درصد آمریکائی های آفریقائی الاصل، لاتینی ها و مردمان بومی آمریکا در آن بسیار بالاست، خرج می کنیم. به نظر من، این بسیار عاقلانه تر است که بجای زندان و زندانی در تحصیلات و شغل سرمایه گذاری کنیم.”  (صفحه ۳۷۵)

او بر اصلاح ساختار پلیس نیز اصرار دارد. وی از جنایات پلیس اطلاعاتی می دهد که باورنکردنی است و نشان می دهد که پلیس چگونه به خاطر رفتارهایی که حتی نمی توان عمده ی آنان را جرم تلقی کرد، به راحتی گرفتارشدگان را می کشد.

وی به خصوصی بودن زندان ها معترض است و خواستار پایان دادن به آن است و همچنین خواستار ممنوع کردن محکومیت اعدام شده است.

 

وی  هشدار می دهد که رسانه های شرکتی دمکراسی آمریکا را تهدید می کنند. وی اشاره می کند که چقدر نقش رسانه ها مهم است و به چه میزان آن ها می توانند روی همه چیز زندگی مردم اثر بگذارند. مسئله فقط این نیست که رسانه ها چه چیزی را پوشش می دهند و یا چگونه پوشش می دهند، بلکه موضوع مهم این است که رسانه ها چه چیزهایی را پوشش نمی دهند و با این پوشش ندادن اهمیت موضوع را از چشم مردم پنهان می کنند.

وی در مورد رسانه های شرکتی اطلاعات جالبی می دهد: “۵۰ شرکت بزرگ در ۱۹۸۳ حدود ۹۰ درصد رسانه ها را صاحب بودند.  …امروز بر اثر ادغام های بزرگ و تصاحب، ۶ شرکت ۹۰ درصد چیزهایی که ما می بینیم، می شنویم، و می خوانیم را کنترل می کنند. این عصبانی کننده و تهدیدی جدی برای دمکراسی ماست.” (صفحه ی ۴۳۸)

کتاب “انقلاب ما” ی برنی ساندرز را که می خوانم، می بینم بسیاری از مصیبت هایی که ما با آن سروکار داریم درست شبیه آنچیزهایی ست که او در کتاب بر می شمرد و وضعیت آن ها را در خلال یک تجربه مستقیم در کارزار انتخابات در سراسر آمریکا شرح می دهد. بخشی از برنامه ای که او برای رفع این مشکلات ارائه می دهد نیز به آنچه نیروهای ترقیخواه چپ کشور ما ارائه داده اند مشابهت دارد. نولیبرالیزم و غارتگری سرمایه داری بویژه سرمایه داری مالی در همه جا، در جهت حاکم کردن یک “خاندان” و یا آنچه در زبان مردم ما متداول است یک “هزار فامیل” بر سرنوشت و مقدرات مردم عمل کرده است. جدا از تفاوت های مهمی که کشور ما با آمریکا دارد، بسیاری از درس های برخاسته از تجربه ی مبارزاتی او برای مردم و نیروهای ترقیخواه ما آموزنده است و به ما کمک می کند که جامعه ی آمریکا را از نه از چشم رسانه های فریبکار که از چشم واقعبین نیروهای ترقیخواه آن کشور ببینیم و بشناسیم. چرا که ما در هر مبارزه ای برای رهایی میهنمان با نیروهای مخرب این الیگارشی جهانخوار روبروییم.

 

[۱] Our Revolution- Bernie Sanders

[۲] Richard Wolff

[۳]  Cato Institute

[۴]Single-payer healthcare سیستم تک پرداخت یک سیستم مراقبت بهداشتی است که توسط دولت و از طریق مالیات تامین می شود و هزینه های اساسی مراقبت های بهداشتی را برای همه پوشش می دهد.

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا