عوامل و مشخصات تکامل جامعه

نوشته رفیق دانشمند احسان طبری برگرفته از کتاب نوشته های فلسفی،  آیا جامعه بشری یک مسیر تحول را طی می کند؟ آیا این مسیر تحول یک مسیر فرازنده و پیش رونده یعنی از نازل به عالی، از ساده به بغرنج، از ناهماهنگ به هماهنگ است؟ آیا حرکت اعتلائی و تکاملی جامعه دارای قوانینی است؟ آیا این قوانین شناختنی است؟ آیا بر اساس شناخت این قوانین می توان سیر تکاملی جامعه را تسریع کرد و در آن تحولاتی در جهت نیازها و ضرورت های همه جانبۀ انسان و زندگی فردی و جمعی انسانی پدید آورد؟

مارکسیسم به همۀ این سئوال های مهم پاسخ می دهد:آری!……

در زیر این عنوان به ظاهر « خشک می خواهیم بار دیگر از عواملی که باعث تکامل تاریخی جامعه می شوند و مشخصات این تکامل سخن گوئیم. این بحث نوی در فلسفۀ مارکسیستی و ماتریالیسم تاریخ نیست ولی هر بحث کهنه و سنتی می تواند با دیدها و عناصر تازه ای غنی شود و لااقل وظیفۀ مارکسیست ها کوشش در این سمت است. علم از طرح مکرر ولی خلاق مسائل نه فقط احترازی ندارد، بلکه بدان نیازمند است.

آیا جامعه بشری یک مسیر تحول را طی می کند؟ آیا این مسیر تحول یک مسیر فرازنده و پیش رونده یعنی از نازل به عالی، از ساده به بغرنج، از ناهماهنگ به هماهنگ است؟ آیا حرکت اعتلائی و تکاملی جامعه دارای قوانینی است؟ آیا این قوانین شناختنی است؟ آیا بر اساس شناخت این قوانین می توان سیر تکاملی جامعه را تسریع کرد و در آن تحولاتی در جهت نیازها و ضرورت های همه جانبۀ انسان و زندگی فردی و جمعی انسانی پدید آورد؟

مارکسیسم به همۀ این سئوال های مهم پاسخ می دهد:آری!

ولی همۀ انواع« جامعه شناسی» های غیر مارکسیستی بورژوائی و خرده بورژوائی به این سئوال پاسخ یکسان نمی دهند. گاه اصلا آن ها را مطرح نمی کنند، گاه اگر مطرح کنند آن ها را با جواب های ملمع و چند پهلو روبه رو می سازند. گاه سیر جامعه را دور از دسترس عقل انسانی می شمرند. حرکت جامعه را اعتلائی نمی دانند، نقش به سازگر عنصر آگاه را در تاریخ منکرند وغیره و غیره.

مارکسیسم در نبرد با انواع نظریات ندانم گرایان، خرد ستیزانه و خرافی در بارۀ جامعۀ زائیده و بالیده و باقرصی منطقی و اساسمندی علمی بی همتائی ثابت کرد که :

تکامل جامعه دنبال تکامل طبیعت و تابع قوانین همین تکامل است ولی خود یک مرحلۀ کیفی تازه ایست که مقولات و قوانین خاص و ویژۀ «اجتماعی» خود را به وجود می آورد و بافت و روند اجتماعی را باید به کمک همین مقولات و قوانین ویژۀ اجتماعی فهمید مانند «نیروهای مولده و مناسبات تولید و پیوند دیالکتیکی آن ها با یکدیگر» « روبنا و زیربناو تاثیر متقابل آن ها در یکدیگر»، تحول تدریجی و تحول انقلابی در نظام اجتماعی و مناسبات آن ها باهم، «اشکال جامعه»، « نقش قهر د رتاریخ»، «اشکال مختلف فرهنگ یا تمدن و تناسب آن با سازنده ها یا فورماسیون های اقتصادی- اجتماعی» و غیره و غیره.

به راستی کلاسیک های مارکسیستی در کشف این مقولات و قوانین، در انطباق آن ها بر نسج تاریخ، در نتیجه گیری از این انطباق، در کاربرد این نتایج، کاری غول آسا و شگرف انجام داده اند.

از زمان انتشار«مانیفست حزب کمونیست» اثر مارکس وانگلس آموزگاران داهی پرولتاریای جهان، اینک دیگر ۱۳۰ سال می گذرد و طی این مدت آموزش مارکسیستی جامعه در معرض آزمایش عظیم پراتیک تاریخی و تکامل علوم اجتماعی قرار گرفت. از آن هنگام تا امروز این آموزش، در درجۀ اول به دست یکی دیگر از اندیشه وران با عظمت تفکر انقلابی یعنی لنین، غناء، گسترش، و دقت بیش تری کسب کرد و مقولات و قوانین متعددی بر این آموزش مزید شد. سپس این حرکت به برکت جنبش انقلابی و ترقی معرفت علمی و فنی وهنری وبه همت اندیشه پردازان مارکسیست- لنینیست ادامه یافت.

به نظر نگارندۀ این سطور هنوز در برخی مباحث این آموزش علمی می توان نکاتی را ولو برای بحث و تفکر مطرح ساخت. از آن قبیل است در بارۀ روابط مابین قوانین یک کیفیت عالی با قوانین کیفیت های نازل تر از آن. مارکس متذکر می شود که ادراک سمت های تکاملی یک کیفیت نازل تر تنها از طریق یک کیفیت عالی تری که شناخته شده و در دسترس ماست، میسر است. یعنی مارکس نقش شناخت کیفیت عالی تر را در شناخت دقیق‌تر سمت های تکاملی کیفیت نازل تریادآور می شود. عکس جریان نیز می تواند مطرح باشد. بدین معنا که ادراک سمت های تکاملی کیفیت نازل تر به درک عمیق تر سمت های تکاملی کیفیت عالی تر کمک می رساند. مثلا اطلاع ما از قوانین مکانیک، فیزیک، شیمی، زیست شناسی، روان شناسی، نمی تواند درک ما را از قوانین جامع (کیفیت عالی تر) عمیق تر نکند. از آن گذشته، وجود قوانین ویژه تکامل اجتماعی، به معنای آن نیست که قوانین عام تر تحول ماده د رجامعه نقش خود را متوقف می سازند یا به عنوان افزار توضیح، به کلی غیر لازمند.

کلاسیک های مارکسیسم در مبارزه علیه داروینیسم اجتماعی، پسیکولوژیسم (روان گرایی یعنی دست زدن به توضیح حوادث اجتماعی به کمک تحقیقات روحی انسان، مثلا مانند فرویدیسم) و انواع ذهن گرایی(قرار دادن عوامل ذهنی به عنوان عامل تعیین کنندۀ تحول اجتماعی) به کرات تصریح کردند که روند تکامل تاریخی یک روند عینی است. در این روند انواع تمایل و ارادۀ فردی، هر یک با انگیزه و هدف خود، شرکت دارد ولی برآیند(منتجۀ)آن ها چیزی نیست که این یا آن فرد خواسته، بلکه چیز دیگری است که سیر تکامل اجتماعی را ترسیم می کند و یک مسیر عینی و ضرور و جبری است. این تکیۀ به جای مارکسیسم بر روی ویژگی قوانین و مقولات نسج اجتماعی، این تکیه به جای مارکسیسم بر روی عینی بودن روند تکاملی اجتماع به هیچ وجه به معنای آن نیست که قوانین دیگر اشکال حرکت ماده در حرکت اجتماعی تاثیر خود را متوقف می کنند و یا عوامل روانی و مشخصات فردی در پیدایش خرده روندها ( میکروپروسه ها)ی اجتماعی نقشی ندارد.

یکی از اسلوب های منطقی بررسی، بررسی یک سیستم معین در حالت دیاکرونیک یا دو زمانی است. یعنی مثلا سیستمAرا ما یک بار در حال حاضر، در حالت ایستائی آن در مقطع اکنون بررسی می کنیم و ساخت (ستروکتور)واجزاء (المنت ها) را در آن روشن می سازیم و یک بار همین سیستمA را طی تاریخ وجود آن به شکل پویا، در جریان تحول، به مثابۀ یک روند(پروسه) بررسی می کنیم و حالات و فازهای تکاملی آن را از ساده به بغرنج معین می سازیم. این بررسی ایستا- پویا، این بررسی دیاکرونیک را می توان از دیدگاه دیگر یک بررسی خرد و بزرگ نیز نامید. بدین معنی که یک بار دراجزاء ترکیب کنندۀ ساخت یک سیستم باریک می شویم وآن اجزاء را می شناسیم و روابط و حرکت آن اجزاء را روشن می سازیم و یک بار دیگر این سیستم را در ادوارطولانی زمانی، در حرکت کلی آن بررسی می کنیم. بررسی دیاکرونیک و بررسی یک سیستم در میکرو و ماکروپروسه ( روند کوچک و روند بزرگ)یک اسلوب واحد نیستند، ولی چنان که گفتیم سطوح تماس و نقاط تقاطع فراوان دارند.

در حالی که تن شناسی ( فیزیولوژی) دانش بررسی پیکر موجود زنده در حالت ایستایی برای شناخت ساخت( ستروکتور) و عمل کرد (فونکسیون) اجزاء آن موجود زنده است، زیست شناسی، پیدایش حیات و تکامل آن را طی زمان بررسی می کند.

همان طور که در مکانیک کوانتا«رفتار» اجزاء اولیه دارای خصلت احتمالی و آماری است و حال آن که در مورد اشیاء بزرگ ( ماکرووبکیت ها)Macroobjeket مکانیک نیوتون و گالیله و قانون علیت و جبر یا دترنبیزم لاپلاس، با مفاهیم مطلق شده ای که در آن ها از هم مشخص و مجزا هستند، صادق است، به همان ترتیب در میکرو پروسۀ اجتماع که با رفتار افراد و رویدادهای کوتاه مدت سرو کار دارد، روان شناسی اجتماعی و تاریخ و جامعه شناسی روندهای کوچک یا میکروسوسیولوژی، می تواند وسایل توضیح به دست دهد و حال آن که برای ماکروپروسه، که به تحولات سراپای جامعه مربوط است، اقتصاد، و ماکروسوسیولوژی(که همان ماتریالیسم تاریخی است) افزار علمی توضیح است. ماتریالیسم تاریخی در عرصۀ اول نیز نقش رهنمون دارد ولی در آن عرصه، توضیح پدیده ها باعرصۀ تحولات دراز مدت اجتماعی تفاوت کیفی می یابد.

پدیده های اجتماعی یا سببی است یا چند سببی؟

یکی از نسبت های نادرست و سفسطه آمیز فلاسفه و جامعه شناسان بورژوا به مارکسیسم ـ لنینیسم آن است که گویا این جهان بینی، در علت یابی رخ داده های تاریخی، معتقد به تک سببی است یعنی همۀ پدیده ها را محصول عامل اقتصادی می شمرد. از زمان انگلس تاکنون، مارکسیسم به این انتساب علط پاسخ می گوید، ولی سودی نیست. از این جا که مارکسیسم در علت یابی (اتیولوژی) رخ داده های تاریخی به تقدم علت اجتماعی بر غیر اجتماعی( مانند علل ژئوفیزیکف بیولوژیک، روانی) معتقد است و در میان علل اجتماعی برای علت اقتصادی نقش مسلط قائل می گردد، این وضع به سفسطه جو حربه می دهد و گاه برخی عناصر مترقی در دام این سفسطه می افتند و به اصطلاح روش«تک سببی» مارکسیستی را، به سود قبول «تئوری عوامل» رد می کنند.

مارکسیسم با وجود عوامل مختلف همسنگ برای رخ دادۀ تاریخی که به «تئوری فاکتورها» موسوم است و همیشه به شکلی وجود داشته موافق نیست و برآن است که اهمیت وتاثیر هر عاملی در تاریخ با پویایی (دینامیسم) تاریخی تناسب

دارد. مثلا تغییرات کند چغرافیایی یا زیستی نمی تواند عامل عمدۀ تحولات سریع اجتماعی باشد وعامل عمده آن چنان عاملی است که بتواند این پویائی و دینامیسم را توضیح دهد.

چرا مارکسیسم در مورد بیان علل تحولات اجتماعی نقش محیط جغرافیائی، عوامل بیولوژیک( مانند تنازغ بقاء، بقاء انسب و غیره)، یا عوامل روانی ( مانند خصال اشخاص، آداب و رسوم یا آنچه که در روان شناسی اجتماعی بورژوازی «غرائز ثابته» انسانی شمرده می شود) را اساس نگرفته است؟ به این دلیل ساده که مارکسیسم بر آن است که «نسج اجتماعی» نسجی است بغرنج تر و کامل تر از پدیده های طبیعی، زیستی و روانی و به ناچار دارای قانونمندی های ویژۀ خوداست و درست بر اساس این قانونمندی های ویژه باید توضیح داده شود. یعنی یک کیفیت عالی تر را نمی توان با قوانین یک کیفیت سافل تر توضیح داد. چنان که پدیده های شیمیائی را نمی توان تنها به کمک قوانین فیزیکی توضیح داد، بلکه قوانین شیمیایی معرف کیفیت نوینی است که « فعل و انفعالات شیمیایی» نام دارد.

این اصلا وابداً بدان معنا نیست که اگر ما از قوانین صرفاً اجتماعی که سابقا وجود نداشته سخن می گوئیم، نباید از مجموعۀ قوانین کیفیت های نازل تر برای درک پدیده های اجتماعی استفاده کنیم. فقط مارکسیسم ما را از تبدیل گرایی(ردوکیسونیسم) واین که ویژگی نسج اجتماعی را نبینیم، وهمۀ پدیده های آن را به پدیده های روانی، زیستی، جغرافیایی و غیره تبدیل سازیم بر حذر داشته است.

علاوه بر این نکته مهم اسلوبی، مارکسیسم در جست و جو برآمده است روشن کند که آن پویاترین عامل اجتماعی که می‌تواند روشن گر پویایی تاریخ باشد کدام است. دراین جست و جو مارکس نقش نیروهای مولده(انسان مولد افزار و افزار و مصالح کار)را کشف کرد و در میان این عوامل، نقش ویژۀ افزار یا تکنیک را روشن ساخت که به شکل ناخود آگاه به وسیلۀ انسان در تکمیل و تغییر دائمی است و همراه تغییر خود یک سلسله تغییرات مهم را همراه می آورد از آن جمله مانند دگرگونی در تقسیم کار، افزایش تولید، تنوع محصولات و کیفیت آن ها، بسط توزیع محصولات اجتماعی، پیدایش مشاغل تازه، تحول در مشاغل کهنه و غیره و غیره. مارکس متوجه شد که این تغییرات دائمی کمی افزارهای تولید، کار را سرانجام به تحولات جهشی کیفی می کشاند وعرصه های جدیدی وارد تولید می شود و بالاخره مناسبات موجود مالکیت و مقررات و نظامات سیاسی و اجتماعی موجود برای رشد آتی این نیروهای مولده به سنگ راه مبدل می گردند و در جامعه غلیان پدید می آید. از آن جا که در دوران کمبود نعمات مادی و معنوی و تقسیم جامعه به طبقات دارا و بهره کش وندار و بهره ده، جامعه را از همان آغاز به دو اردوگاه متخاصم تقسیم کرده، سست پایه شدن نظامات موجود، در پیوند با این نبرد درونی طبقاتی جامعه، کار را به تحولات کیفی و انقلابی جامعه می کشاند.

روشن کردن این خط راهنما، یا به اصطلاح اساطیر یونانی، این «نخ آریادنه» در گم بیشۀ فاکت ها و عوامل اجتماعی، به این معنی نبود ونیست که نقش بقیه عوامل به صفر تبدیل گردد. مثلا مارکسیسم د رمقابل زیر بنای اقتصادی از روبنای ایده ئو لوژیک سخن می گویدکه به طور عمده تابع زیر بناست ولی ابداً منفعل صرف نیست بلکه استقلال نسبی دارد و تازه مارکسیسم همۀ حیات معنوی جامعه را وارد روبنا نمی کند و بسیاری از بخش های علم و هنر و فرهنگ و زبان جنبۀ روبنایی یعنی طبقاتی ندارد و همه بشری است وعلم از آن جمله در دوران ماخود وارد قوای مولده شده، یعنی به جزئی از زیر بنا تبدیل گردیده است.

کلاسیک های مارکسیسم با نمونه های مشخص تحلیل خود نشان داده اند که برخورد آن ها در جریان تحلیل پدیده های تاریخی هرگز چنین نیست که بخواهند همه چیز را از درون عامل اقتصادی بیرون کشند. انگلس بارها تکرار کرده است که عامل اقتصادی د رآخرین تحلیل عامل تعیین کننده ومشروط کننده است. د رآخرین تحلیل، یعنی آن که مابین رخ دادۀ تاریخی مورد بحث و عامل تاریخی، ممکن است یک سلسله عوامل دیگر که خصلت اقتصادی ندارد و مربوط به نقش رجال و یا تاثیر سنن تاریخی یا محصول شرایط مکانی و یانتیجۀ تصادفات وغیره است، موثر باشد. توصیه ای که مارکسیسم می کند آن است که نخ راهنمای حیات اقتصادی و مبارزۀ طبقاتی د رجریان تحلیل، دیده و نشان داده شود، نه این که مطلق گردد وعوامل دیگر( که اگر چه در بنیاد نباشند ولی در شکل دادن به حادثه و تند و کند کردن آن مؤثرند) مسکوت بمانند.

البته این تحلیل از راه پی کاوی و کالبد شکافی اقتصادی- اجتماعی رخ داده های تاریخی همیشه آسان نیست و به تدارک فاکتوگرافیک، قدرت انتزاع و تعمیم نیازمند است وای چه بسا برخی از مبتذل کنندگان مارکسیسم و آن هائی که آن را یا عامیانه درک کرده اند، یا قادر به استفادۀ از این افزار ماوراء دقیق اجتماعی نیستند، چنان تحلیل های یک جانبه و خنکی به نام مارکسیسم به دست داده اند، که به حق احساس مقاومت و اعتراض را برانگیخته است.

لازمۀ تحلیل مارکسیستی رخ داده های تاریخ تدارک نیرومند فاکتوگرافیک است. لنین می گوید باید نه برخی فاکت ها بلکه همۀ فاکت ها(یعنی اعم از آن که درجهت تایید پیشداوری شماست یا آن را رد می کند) با وجدان علمی کامل گرد آید و انگلس می گوید منطقی باید از متن روند تاریخی برون کشیده شود، نه آن که بر آن تحمیل گردد.

تحلیل تاریخی براساس این اسلوب از جهت غناء فکری،ژرفش در پدیده، روشن سازی ماهیت آن، نشان دادن جای آن در سلسله پدیده ها، نشان دادن ارزش و مقام آن در عمل تاریخی وغیره با هیچ تحلیلی که موافق اسلوب های متداول بورژوائی انجام می گیرد، در خورد قیاس نیست.

لذا جامعه شناسان مترقی جوان کشور ما که با اسلوب مارکسیستی غالباً در دانشگاه های امریکا و اروپای غربی، به شکل معوج و تأویل و تفسیر شده، آشنا شده اند و می شوند، سزاست توجه کنند ودر دام ظریف بافتۀ آنتی مارکسیسم نیافتند.

شناخت تاریخی و ماهیت آن

برخی از تاریخ شناسان معاصر بورژوائی شیوۀ «ندانم گرائی» ولاادریت را درشناخت تاریخی وارد کرده اند وچون منکر وجود قوانین عام تکامل تاریخی و نسج در خورد شناخت رخ داده های تاریخی هستند، وعلم تاریخ را به واقعه نگاری و تجربه گرائی محض بدل می کنند، سرانجام به این نتیجه می رسند که تاریخ و به ویژه تاریخ ایام دور دست، شناختنی نیست.

مثلا یکی از تاریخ شناسان معاصرامریکائی به نام «جی. بی. سائوندرس» در اثر خود موسوم به « تفسیرهای تاریخ و تاریخ نگاری در آمریکا» (چاپ شهر اهایو، سال ۱۹۶۶، صفحه ۳۴) صریحا می نویسد که رویدادهای گذشته «به مثابۀ پنجره ایست که به سوی شب می گشائیم: چراغ هائی دیده می شود، بانگ هائی شنیده می شود ونه بیش!»

مؤلف دیگر معاصر امریکائی به نام « ل. گت شالک» در اثرخود موسوم به اداک تاریخ، نمونه ای از اسلوب تاریخی» (چاپ شهر نیویورک، سال ۱۹۵۴، صفحه ۴۵) همین لاادریت را، منتها به شیوۀ دیگری که، گر چه جالب است ولی نادرست است،بیان می دارد.

وی می نویسد:

«کسانی که شاهد گذشته بوده اند، تنها بخشی از آن چیزهائی را دیده اند که در واقع رخ داده، و تنها بخشی از رخ داده ها را که دریادشان مانده بود، روی صفحه کاغذ ثبت کردند و از آن چیز هایی که ثبت کرده اند تنها برخی چیزها باقی مانده و باقی از میان رفته است وتازه از آن چیزهائی که باقی مانده است، تنها قسمتی درخورد اعتماد و سندیت آن مسلم است و از این مطالب قابل اعتماد و مستند، تنها بخشی قابل ادراک است یعنی می توان آن را منطقاً تحلیل کرد وتازه از این مطا لب قابل ادراک فقط قسمتی را می توان با دقت فرمول بندی و ارائه نمود.»

یعنی به عقیده گت شالک چیز بسیار کمی ار تاریخ بشر قابل فرمول بندی است و بخش اعظم آن به نحوی از انحاء از چنبرۀ شناخت ما بیرون است.

ما این لاادریت تاریخی را نه فقط در مورد حوادث نزدیک، امری که مسلم است، به کلی منکریم بلکه حتی د رمورد حوادث دور و بسیار دور نیز خطا می دانیم و بر آنیم که سرشت رخ داده های تاریخی ( نه جزئیات جامعی از همۀ حوادث، همه نکات زندگی انسان، که ضرورت خاصی ندارد) هم به یاری شناخت قوانین تکامل تاریخ و انتزاع علمی و هم به یاری تجربه تاریخی یو یاری گرفتن از دانش ها(از ریاضیات و آمار و فلسفه و منطق گرفته تا باستان شناسی، دیرین شناسی، مردم شناسی، فرهنگ شناسی، زبان شناسی و دیگر علوم طبیعی که به تجربه تاریخی یاری می رساند) شدنی است. منتها روند این شناخت برای آن که هر چه جامع تر و کامل تر باشد، می تواند هنوز زندگی نسل های مختلف انسانی را در برگیرد. تاریخ به معنای علم و مجهز به وسایل تعمیم درست منطقی و فلسفی و افزارهای نیرومند پژوهش و کاوش طی سدۀ ما شکل گرفته است. اگر بخواهیم تشبیه سائوندرس را اساس قرار دهیم، باید بگوییم ما می توانیم از پنجره خود چندان نورافکن های نیرومند بر تاریکی های شب بپاشیم که بدانیم چراغ های پراکنده و آوازهای دور چیست و از کجاست و گذشته را برای خود قابل ادارک سازیم. بر خلاف دعوی این لاادریون تاریخ، دانش امروزی حتی بسیار نکات جالب در نفسانیات خزندگان عصر دینوزورها راکشف می کند که به ده ها میلیون سال پیش مربوط است.

تردید در تفسیرهای رسمی عرضه شده از‌طرف مورخین از زمان هرودوت تا امروز، بررسی نقادانه حتی‌از‌بسط کهن‌ترین و متداول‌ترین اسناد و‌مدارک، شک حتی‌در رایج‌ترین و‌شایع‌ترین روایات،‌البته نه فقط بلامانع است بلکه فوق العاده ضرور‌و حیاتی است.‌مارکس می‌گفت: شعار « همه چیز را در مورد تردید قرار ده!»Omnibus Dubitandem شعار محبوب من است. البته منظور او تردید منطقی است، و نه تردید به خاطر تردید که قدما آن را « شک شکاک» می گفتند و مردود می دانستند.

ولی این به اصطلاح دکارت « شک دستوری»Douts méthodique به معنای لاادریت نیست. سرشت تاریخ، قوانین آن، مسیر تکامل آن، معنای حوادث، جای اشخاص در عرضه تاریخ، همه و همه، اگر نه به یک ضربت، به هر صورت کاملا شناختنی است و ماهم امروز به درک قوانین عام تکامل تاریخ نائل آمده ایم. ماتریالیسم تاریخی سنگ مبنای ادراک موثق تاریخ بشر را نهاده و این بنا دم به دم اوج می گیرد و از آن نتایج عظیمی حاصل شده است و خواهد شد.

سفسطۀ دیگری در بارۀ تاریخ که از طرف دانشمندان سرمایه داری ارائه می شود و سخت متداول است و به بسیاری از تحلیل های تاریخی معاصر درایران نیز سرایت کرده است، تحلیل رخ داده های تاریخی به کمک مختصات ثابت و لایتغیر روانی انسانی است. بنیانگزار این نظر کودکانه در دوران اخیر جان ستوارت میل فیلسوف انگلیسی است. وی در کتاب معروف خود:« دستگاه منطق قیاسی واستقرائی» منتشره در ۱۸۹۹ جمله ای دارد که در آن فلسفه ذهن گرایانۀ تاریخی به شکل کلاسک بیان شده است.

میل می نویسد:

«افراد بشری وقتی به صورت جامعه در می آیند، به چیز دیگری که دارای مختصات دیگری باشند، بدل نمی شوند….. انسان ها درحیات اجتماعی تنها دارای آن چنان صفاتی هستند که از قوانین طبیعت و سرشت یک انسان واحد و منفرد تراوش می کند و لذا می توان همۀ امور را بدان تبدیل نمود و جمع بندی این علل، قانون عام پدیده های اجتماعی است.»( تاکید از ماست)

این استاد منطق واقعاً سخن بی منطقی گفته وآن این که کل جمع مکانیکی اجزاء است. مثلا دریا که جمع قطرات است مختصات دیگری غیراز مختصات قطره ندارد! یا جامعه که جمع افراد است، مختصات دیگری غیر از مختصات‌ فرد ندارد! لذا در جامعه قانون عامی وجود ندارد مگر جمع مختصات فردی اعضاء جامعه ما و لذا جامعه را باید با مختصات فردی رجال و اشخاص توضیح داد!

در این مسئله، یعنی در رابطه دیالک تیکی بغرنج عمل و اراده یک فرد ( که هنرپیشه منفرد در صحنه تاریخ است) و حرکت عینی تاریخ، سرگیجۀ عجیبی در نزد استادان پرنام و آوازه کشورهای سرمایه داری حکمرواست. از جمله فرویدیسم و نئوفرویدیسم( که در ایران هوادارانی دارد) ناشی از همین سرگیجه است و می خواهد همۀ حوادث تاریخی را به مختصات فردی یعنی به غریزۀ جنسی و اشکال نازل تر یا اعتلائی این غریزه تبدیل نماید. به این نوع سفسطه ها در باره رابطه «مختصات فردی» و « حادثه تاریخی»، فریدریش انگلس مدت هاست پاسخ علمی ضرور را داده است. از آن جا که در کنار «لاادریت در تاریخ»، اسلوب ذهن گرائی تاریخی از طریق دانشگاه های سرمایه داری در کشور ما رواج می یابد، بی آن که به تاثیر این نوشته پر بها بدهیم، وظیفۀ خود می شمریم، تحلیل عمیق انگلس راکه به گمان ما مطلب را به خوبی حلاجی کرده است، به نظر خوانندگان برسانیم، با این اطمینان که جویندگان بی غرض، از سخن انگلس سررشته حل علمی مسئله را به دست خواهند آورد.

انگلس ابتدا مسئله تفاوت«طبیعت» و «تاریخ بشری» را از جهت سیر قوانین درآن مورد بررسی قرارداده و می نویسد:

«در طبیعت (هنگامی که ماتاثیر متقابل آن را بر انسان به کناری بگذاریم)، تنها نیروهای کور ولایشعر درهم موثرند و قوانین عام طبیعی از همین درهم تاثیری، پدید می گردند.دراین جا، نه در تصادفات بی نهایت، که ظاهراً چنین به نظر می آیند و در سطح دیده می شوند، و نه در نتایج نهائی این تصادفات، که مؤید وجود قانونمندی درونی آن هاست، هدف مطلوب و آگاهانه ای وجود ندارد.

اما در تاریخ جامعه، افرادانسانی، که دارای شعور وخودآگاهی هستند و می اندیشند و یا تحت تأثیر هیجانات و شورهای خود عمل می کنند و برای نیل به هدفی کوشا هستند، مشغول فعالیتند. در این گستره،هیچ چیز بدون نیت آگاهانه، بدون داشتن هدف مطلوب، وجود خارجی ندارد.»

پس از آن که انگلس تفاوت مابین طبیعت وتاریخ را روشن می کند، کمی دیرتر، به مسئله رابطه عینی و ذهنی در تاریخ که گره گاه سفسطه هاست، می پردازد و می نویسد:

«آری تاریخ، فعالیت آگاهانه انسان هدفمند و جست و جوی هدف، آدمی را به جنبش بر می انگیزد. ولی جریان هدف گذاری از دماغ و ضمیر انسانی می گذرد و واکنش انسان برابر محرک خارجی است. به عبارت دیگر بین محیط از سوئی و واکنش انسانی از سوی دیگر، مشخصات خود انسان قرار دارد. یعنی چرا این شخص معین به این نحوه معین عمل کرد؟ پاسخ این سئوال مختصات روحی این انسان است. ولی حامل های گوناگونی که از اعمال مختلف افراد انسانی پدیدار می شوند، ناگزیر به برآیند و نتیجه دیگری که نامش «رخ داده تاریخی» است منجر می گردند. واین منتجه خود غیر از این حامل های جداگانه است.»
تشبیه انگلس در مورد «حامل» و «منتجه» (یا برآیند) تشبیه رسائی است از عمل فردی (ناشی از مختصات فردی که آن را روان شناسی فردی توضیح می دهد) و مستحیل شدن این عمل فردی در اعمال و افراد دیگر که اجزاء متشکله حادثه تاریخی معین هستند و این دیگر، برخلاف گفته استوارت میل، واقعا چیز دیگری است، در قطره نمی توان کشتی راند، ولی در دریا کشتی های غول پیکر روانند. در فرد تنها، «جنگ»، «انقلاب»، «بحران»، «مبارزه طبقاتی» و غیره وجود ندارد
و این ها دیگر مختصات جامعه یعنی از آن کل افراد است که مختصات دیگری به نام «اجتماعی»کسب می کنند.

سر انجام انگلس مطلب را بدین شکل ژرف جمع بندی می کند:
«کمیت بی پایانی از حامل های متقاطع،مقدار بی پایانی راست گوشه ها (متوازی الاضلاع) از حامل ها به وجود می آورد که از آنها برآیند «حادثه تاریخی»، حاصل می گردد»

رویداد تاریخی را نه فقط با روان شناسی فردی نمی توان توضیح داد حتی روان شناسی اجتماعی برای توضیح جامع آن رسا نیست، بلکه برای درک آن به یک سلسله علوم مانند اقتصاد، حقوق،زبان شناسی، فرهنگ شناسی، مردم شناسی (انتروپولوژی)، تاریخ علوم، تاریخ عقاید مذهبی و غیره و غیره نیازمندیم و مجبوریم قوانین عام تاریخ، قوانین خاص دوران های اجتماعی ـ اقتصادی،قوانین اخص ادوار کوچکتر را بشناسیم و «اجتماعی» را به «روانی» تبدیل نکنیم، کیفیت عالیتر و بغرنج را به کیفیت نازلتر و بسیط تر تبدیل ننمائیم.

مارکسیسم هرگز منکر ضرورت بررسی های روانی (اعم از فردی یا اجتماعی) نیست ولی مخالف آن است که مابین جامعه و فرد، رخ داده تاریخی و کنش فردی، علامت تساوی گذاشته شود.

کوتاه سخن آن که ما تاریخ انسانی را قابل شناخت می دانیم. آنرا مانند همه علوم دارای قوانین ویژه خود می شمریم. همان طور که ساده لوحانه است اگر تنها بخواهیم به کمک مثلا شیمی پدیده های بیولوژیک را توضیح دهیم (با همه پیوندهای فراوان و آشکار این دو نوع پدیده).همان طور انکار ویژگی قوانین تاریخی و اجتماعی نادرست است. تبدیل پدیده های اجتماعی به روانی تفسیر را فقیر و عقیم می کند و ما را به بن بست می رساند.

 «صاحب نظران» سرمایه داری از ترس قبول قوانین عام تاریخ و از آن جمله مسئله مبارزه طبقاتی و پی آمدهای اجتماعی آن از بیخ این قوانین را منکر می شوند، گر چه انکار آنها ابدا مانع وجود و تاثیر این قوانین عینی نمی گردد. منکران بگذار حرف خود بزنند، قوانین عینی کار خود را انجام می دهند.

از اردوگاه دشمنان مترقی، هر کس به شیوه ای به سراغ جلوگیری از آن می شتابد. ستمگر با ساطور دژخیم و عالم بورژوا با «قلم» سفسطه. باید از هر دو بر حذر بود و با هر دو رزمید ولی به شکست هر دو اطمینان داشت.

برگرفته از کتاب نوشته های فلسفی، اثر احسان طبری

انتشارات حزب توده ایران

ٔ
ٔ
ٔ
ٔ
ٔ

 

Print Friendly, PDF & Email