گوناگون

برای کتاب هم صف کشیدند

وقتی راه افتادم

خیابان درشلوغی نفس می کشید

درختها در سکوتِ سایه…

ایستاده اند بی صدا

موج می زند جمعیت

باد موج می زند در هوا

خاک هم بلند می شود

در هوا؛

صدایِ برگها بلند می شوند

در راه؛

و این جمعیت برای کتاب می آیند

 

خیز بر می دارم و کمی هم؛

خوشحالم

یادم می رود

 فردا هم روز سختی

پیش رویم

 از کجا باید

شروع می کردم

 

نمایشگاهِ پیش روی؛

 به گذشته اش باز گشته

کتاب – در ‌ذهنم روایت می کند

خودش را باز می خواند

 

می دانستی…

 نویسنده که می میرد..!

کتاب  تکثیر می شود

 مثل ابر وباد

مثل باران 

کتاب باز می نویسد

 

نمی دانستم هنوز،

 در حافظهِ صفحه ها تش

 چیزی به جا مانده

 برای چنته هایِ خالیِ

کبوتران –

عطش  فرو می نشیند

 

چشمه… می جوشد از غرفه

از پیشخوان

اینجا صفِ نان نیست

شاید فراموش کردیم

دیر زمانی گرسنه ایم

 

محمود… کتابفروش اختران،

خوش رو  مثل همیشه

صدایم را می شنود،

-(با من که نیست… باید سه دانگ اختران به نامت…)

 

کتاب در حافظه اش رج می رود

و خنده در لبانش

به جایِ نهار –

کتاب تعارف می کند

-( هرچه می خواهی بردار…).

– خداحافظ،

 دوست همیشگیِ کتاب.

۲۳/۰۲/۹۷

رحمان

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا