دیوانه دل است، پام در بند چه سود؟..

 برایمان که مشتاقانه به گردش حلقه می زدیم، از همۀ دانسته ها و تجاربش صحبت می کرد. از وقایع سال های سی ودو و قبل از آن، از مبارزات کارگران و مردم، از مبارزات ارتشیانی که تسلیم اطاعت کورکورانه نشدند، ازقهرمانی های افسران سازمان نظامی حزب تودۀ ایران که سرفرازانه دربرابر جوخۀ آتش ایستادند و فریاد مرگ برشاه و زنده باد حزب تودۀ ایران سردادند. از سرهنگ سیامک… از خسرو روزبه…  

یک نفر درب سلولش را با شدت می کوبید، و مامور بند را صدا می زد. پاسبان مامور بند آمد و رفت سراغش.

– چه خبرته؟!.. مگه نگفتم حق نداری در بزنی!..

– می خوام برم دستشویی!..

– مگه همین الان نیومدی توی سلولت!.. دیگه چه دستشویی؟!..

– برای قضای حاجت که نباید از توی مزدور اجازه بگیرم!!..

– خفه شو دیوانه!..

صدای بسته شدن درب آهنین و دور شدن گامهای پاسبان، با فریادهای زندانی و مشت کوبیدنهایش بر در سلول توأم شد. از صدایش معلوم بود که سنی از او گذشته است.

– درو بازکنید!.. مزدورای کثیف!.. درو بازکنید!.. منو برای چی اینجا آورده ید؟.. جلادها!.. درو بازکنید!..

درزدنها و فریادهای عجیب تازه وارد تا مدتی ادامه یافت. بعد کم کم آرام شد و سرانجام به خاموشی گرایید… که بود او؟ چگونه با چنین جسارتی فریاد می زد و به مأموران و حتی رژیم دشنام می داد؟!

فریادها و ناسزاگویی های پیرمرد در روزهای بعد هم تکرار می شد. مأموران زندان اغلب سعی می کردند تحریکش نکنند. ولی بعضی هاشان بدجنسی کرده مخصوصا سر به سرش می گذاشتند و صدایش را در می آوردند. بعضی روزها آرام بود، و آزار و اذیت های زندانبانان هم او را بر نمی انگیخت. اما گاهی اوقات نیز معلوم بود که به هم ریخته است و به شدت تحریک پذیر. با کوچکترین برخورد مأمورین و یا کمترین تأخیر در باز کردن درب سلولش، درگیر می شد و فریادهایش بالا می گرفت.

نگهبان های بند می گفتند سرهنگ بازنشسته است. او را در دانشگاه تهران گرفته اند. یک گرامافون ترانزیستوری پرتابل و یک صفحه ۴۵ دور از فرهاد را با خودش به دانشگاه برده و ضمن پخش ترانه ی «جمعه» برای دانشجویان، از واقعه ی سیاهکل صحبت می کرده و علیه رژیم شعار می داده است!.. تا حالا بازجویی پس نداده و همه ی برگه های بازجویی اش را هم پاره کرده است!!. می گفتند اختلال حواس دارد. مدتی اعتصاب غذا کرد. می خواستند او را وادار به غذا خوردن کنند، که مقاومت می  کرد. حاضر به شکستن اعتصابش نبود. مأمورین او را زدند… پیر مرد، به شدت برانگیخته شده بود و نعره برمی کشید:

– من کمونیست هستم!.. مرگ برشاه خائن!.. منو بکشید!.. اعدامم کنید!.. من کمونیست هستم!.. مرگ بر شاه خائن!.. مرگ بر شاه خائن!..

پاسبانها جلو دهانش را گرفتند و صدایش را خفه کردند. پس از مدتی سر و صدا ها فروکش کرد. ماموران در را بستند و رفتند. آن روز تا ساعتها بعد از رفتن مأمورین زندان باز هم گاهگاهی صدایش می آمد. اما دیگر فریاد نمی زد، می نالید. ترجیع بند ناله هایش این بود: – من کمونیست هستم!… مرگ بر شاه خائن!… بعد دیگر صدای پیرمرد را نشنیدیم. او را از آن سلول بردند. به بیمارستان، و یا سلولی دیگر، در جایی دیگر… ما چند روز بعد بدون آنکه خبری از او داشته باشیم از آنجا منتقل شدیم.                                                                                                      

***

اوایل خرداد ماه بود خبردادند که به عمومی منتقل می شویم. همگی سوار بر اتوبوسی شدیم که قسمت راننده از مسافران جدا بود و قسمت مسافرنشین آن پنجره ای نداشت و ما نمی توانستیم بیرون را ببینیم. بعد از طی مسافت کوتاهی پیاده مان کردند. جایی بودیم در داخل همان مجموعه ی شهربانی کل، در جوار زندان عمومی یا زندان موقت شهربانی، که به آن فلکه هم می گفتند. فلکه، درآن روزها که هنوز فقط در حدود یک سال از تشکیل « کمیته ی مشترک ضد خرابکاری » می گذشت زندان عمومی بود و اختصاص به زندانیان عادی داشت.

محل “کمیتۀ مشترک ضد خرابکاری (!)” درابتدای تشکیل، منحصر بود به ساختمانی سه طبقه ای در منتهی الیه جنوب شرقی محوطۀ شهربانی کل کشور، واقع در شرق تالارشهربانی و پشت پستخانه و بانک سپه. بعدها زندان موقت شهربانی یا فلکه را هم تبدیل به سلولهای انفرادی کرده و به کمیته ی مشترک افزودند.

ما را به اتاق بزرگ و سالن مانندی که به آن قرنطینه می گفتند انتقال دادند. جایی که زندانیان را برای گرفتن عکس و انگشت نگاری و تکمیل مقدمات انتقال به زندان عمومی به آنجا می بردند. گروه دیگری را هم از اوین به آنجا آورده بودند. بیشترشان جوانانی بودند، نوزده تا بیست و چند ساله. بعضی هاشان هم دانش آموز دبیرستان بودند. وابسته به یکی از گروه هایی که با مشی چریکی پس از واقعه ی سیاهکل به وجود آمده بود. بچه های گیلان بودند و بیشتر ازشهرلاهیجان. آنها به نشانه ی الگوی مبارزه ای که گام درآن نهاده و به خونخواهی اعدام پانزده دلیر مرد فدایی در نوروز سال ۱۳۴۹ ، نام آلفا ۱۵ را برای گروه خود برگزیده بودند!

درآنجا ما را به نوبت برای عکس برداری و انگشت نگاری می بردند. مرا دوبار برای انگشت نگاری بردند، ولی با این وجود نتیجه ی انگشت نگاری، مطلوب آقایان نبود! وضعیت کف دست و انگشتانم بسیار ناجور شده بود، حال به علت سوء تغذیه و کمبود ویتامین و محروم بودن از هواخوری و شاید هم حساسیت های پوستی و آلودگیهای قارچی تمام کف دست و انگشتانم پوست پوست شده و ترک خورده و ثبت آثار انگشتانم را با مشکل مواجه کرده بود.

قرنطینه حال و هوای دیگری داشت. به ویژه برای ما که چند ماه در سلولهای انفرادی به تنهایی و یا دو سه نفره به سر برده بودیم و از هم چیز و همه جا بی خبر. حالا به جایی بزرگتر آمده و با دوستان جدیدی آشنا می شدیم. الان وضعیت ساختمانی قرنطینه را زیاد به خاطر ندارم، چون فقط یک شب در آنجا ماندیم، آن هم درحدود چهل و شش سال پیش! یک حیاط کوچک یا شاید بهتر باشد بگویم یک پاسیو یا حیاط خلوت بزرگ هم داشت با چند دستشویی. همگی در مدت کوتاهی که در آنجا بودیم، لباسهایمان را شستیم وپهن کردیم و باد دادیم. با دوستان جدیدی که پیدا کرده بودیم درباره ی علت و چگونگی بازداشتشان صحبت می کردیم.

در آنجا با یک مرد نسبتاً مسن هم آشنا شدیم. چند تا کارت شناسایی قدیمی به همراه داشت. او سرهنگ بازنشسته یا اخراجی ارتش بود. کارتهایی داشت که نشان می داد دوره ی زبان روسی و انگلیسی را طی کرده است. نام خانوادگیش پرویز بود ( نام کوچکش را به خاطر ندارم ) زمانی که ما جوان ها در تلاش و فعالیت و جنب جوش بودیم برای نظافت لباسها و محوطۀ قرنطینه، با شوق و لذت عجیبی  نظاره گرمان بود و چشمان مهربانش درخشش عجیبی پیدا می کرد.

 

پیرمرد بسیار مهربان و باصفا بود، با ملایمت و ملاطفت و پدرانه به مفهوم واقعی با ماها حرف می زد. به ما توصیه می کرد، حالا که برای جریان یافتن هوا پنجره های حیاط خلوت را باز می گذاریم، یک قوطی کبریت خالی یا تکه ای چوب یا کاغذی مچاله شده و چیزهایی از آن قبیل را با نخ از گوشه ی پنجره آویزان کنیم، تا کسانی که در زیر پنجره نشسته اند به هنگام برخاستن با برخورد به آن متوجه پنجره آهنی شده و مواظب سرشان باشند! می گفت اینها را در گذشته، در روزهای بعد از کودتای۲۸  مرداد در زندان های آن دوران تجربه کرده است.

برایمان که مشتاقانه به گردش حلقه می زدیم، از همۀ دانسته ها و تجاربش صحبت می کرد. از وقایع سال های سی ودو و قبل از آن، از مبارزات کارگران و مردم، از مبارزات ارتشیانی که تسلیم اطاعت کورکورانه نشدند، ازقهرمانی های افسران سازمان نظامی حزب تودۀ ایران که سرفرازانه دربرابر جوخۀ آتش ایستادند و فریاد مرگ برشاه و زنده باد حزب تودۀ ایران سردادند. از سرهنگ سیامک… از خسرو روزبه…  

 

گیلانی بود، با جوانان آلفا ۱۵ درباره ی گیلان می گفت و اینکه آنجا سرزمین کار است و تلاش. می گفت: کلمه ی«برنج » در اصل «به رَنج» بوده است و به خاطر رنج های بسیاری که در  مراحل مختلف کاشت و داشت و برداشت آن باید کشید، به این نام نامیده شده است!

از او پرسیدیم که او برای چه آنجاست؟ چرا او را گرفته اند ؟

گفت:- «… مرا در دانشگاه تهران گرفتند… یک گرامافون ترانزیستوری پرتابل و یک صفحه ۴۵ دور از فرهاد را با خودم به دانشگاه برده و… »  

سرهنگ پرویز … آن پیر مرد مهربان و آرام و با صفای قرنطینه، همان زندانی عصبانی و پرخاشگر سلول کمیته ی مشترک بود که فریاد می زد : – من کمونیست هستم!… مرگ بر شاه خائن!… و مأموران زندان می گفتند که او دیوانه است!..

اکنون، درمان درد دیرینش، یعنی دیدار و احاطه شدن در میان جوانانی که به او امید ادامه ی راهش را می دادند، او را این چنین به آرامش رسانده و برق امید و عشق را در چشمانش شعله ور ساخته بود…

 

فردای آن روز ما را به بند سه ی زندان قصر انتقال دادند، اما سرهنگ پرویزمهربان، احتمالاً به بهانۀ دیوانگی (!) از همانجا آزاد شده بود…

***

پیرمرد آن روز با ما نیامد… اما در قلب من و شاید بسیاری دیگرازجوانان آن روزقرنطینۀ زندان موقت شهربانی همچنان باقی ماند… تا امید را، فردای روشن و پیروزی آیندۀ انسان های زحمتکش را در چشمان مشتاق و مصمم جوانان پرشور و رزمندۀ امروز ببینیم.

 

جهان – ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

 

 

Print Friendly, PDF & Email