فرهنگی

ما ابلوموف‌ها

ابلوموفیسم، اصطلاحی ساختگی و فرانسوی است برگرفته‌شده از شخصیت اصلی رمان «ابلوموف»، نوشته ایوان گنچاروف، نویسنده قرن نوزدهم روسیه و به کنایه به افراد یا جوامعی اطلاق می‌شود که دچار تنبلی، خواب‌آلودگی، سستی، خمودگی، بی‌توجهی به عشق و زندگی هستند و در یک کلام به قول امروزی‌ها از افسردگی رنج می‌برند و خود را به خواب می‌زنند تا بلکه در پناه تشک‌های گرم‌ونرمشان، احساس راحتی کنند که نمی‌کنند.

داستان در قرن نوزدهم می‌گذرد، اما به‌شدت قابل تعمیم به دیگر ادوار و جوامع هم هست. چنان‌که لنین هم با کنایه گفته است: «ما سه انقلاب را پشت‌سر گذاشتیم، اما هنوز اسیر ابلوموف‌ها هستیم». از روی این رمان نیکیتا میخاییلکوف، سینماگر روس، در سال ۱۹۷۹ فیلمی به همین نام ساخت و نمایش‌نامه‌نویس فرانسوی، مارسل کوولیه، هم متنی نمایشی از آن ارائه کرد. تولستوی و داستایوسکی نیز از ستایشگران این اثر گنچاروف بودند؛ چون درون‌مایه آن در میان انسان‌ها ردپایی ازلی و ابدی دارد. مشکل اغلب آثار نمایشی که در این سال‌ها بر صحنه می‌روند و در شناسنامه‌شان نوشته می‌شود «برگرفته، با نگاهی و حتی بازنویسی نمایشی یا همان دراماتورژی» این است که روشن نمی‌شود نویسنده اصلی اثر و بازنویس یا دراماتورژ چقدر در آنچه می‌بینیم و می‌شنویم سهم دارند. نمایش ابلوموف، نوشته سیاوش بهادری‌راد و به کارگردانی خودش، دقیقا چنین موقعیتی دارد. خط کلی داستان البته همان است که در کتاب آمده. یک اشراف‌زاده تنبل که تحصیلات عالی‌اش را در سن‌پترزبورگ طی کرده و درعین‌حال وارث املاک پدری هم هست، ماندن در رختخواب و وررفتن با کابوس‌هایش را به فعالیت -فردی و اجتماعی- ترجیح می‌دهد و هم ازاین‌رو داروندار خود را بر باد می‌دهد و به افلاس می‌افتد. خب این مضمون در نمایش یادشده هم کم‌وبیش حس می‌شود، اما با این تفاوت که اینجا جنبه اجتماعی موضوع، تحت‌تأثیر جنبه‌های فردی و اخلاقی قرار می‌گیرد که می‌تواند بیانگر نوعی خودسانسوری ملیح هم باشد. درعین‌حال متن بازنویسی‌شده، آن‌قدر‌ها به‌روز نشده تا ضرورت عرضه‌اش در زمانه ما هم تبیین شود.
تنها در یک دیالوگ، اشاره‌ای به ریموت‌کنترل می‌شود که یکی از عوامل تنبلی است، چون با فشردن یک دکمه، می‌توان فضا و حال‌وهوا را عوض کرد. به همین دلیل، ممکن است کسانی این نمایش کلاسیک را همچنان مناسب دوران خودش بدانند و اجرایش در این زمان را بیهوده. نویسنده کوشیده است چشم‌اندازی آرمانی در ذهن ابلوموف بتراشد تا با ایده‌هایی که هرگز به اجرا درنمی‌آیند، او را مردی خیرخواه معرفی کند – و من نمی‌دانم چرا به یاد برخی مقامات خودمان افتادم که سال‌ها پیش وعده رساندن آب دریای خزر به کویر لوت را دادند، اما ابلوموفیسم حاکم بر جامعه ما مانع اجرائی‌شدن این طرح رؤیایی شد. قراردادن دو تابلو در مقابل چشم‌انداز تماشاگران و ابلوموف؛ یکی تصویری از الگا، معشوقه ناکام او و دیگری ابلوموفکا (همان شهر آرمانی) نشان از هوشمندی دارد.
وقتی ابلوموف از الگا می‌خواهد به ابلوموفکا برود، او به سوی تابلو می‌رود و آن را از دیوار جدا می‌کند و وارد می‌شود؛ غافل از اینکه به پشت صحنه نمایشی در حال اجرا وارد و با اعتراض عوامل روبه‌رو می‌شود؛ یعنی که پشت این چشم‌انداز زیبا، واقعیتی وجود ندارد و این مصداق همان طرح رؤیایی رساندن آب خزر به کویر است. واقعیت این است که به دلیل تعدد آدم‌های بی‌هویت و حرکات اغلب غیرضروری، این نمایش «کمدی رمانتیک» چندان دلپذیر از کار درنیامده و تا حدودی ملال‌انگیز هم هست. طراحی صحنه و دکور هم اگرچه نشان از ذوق دارد – مثلا دوطبقه‌کردن خانه- که یکی برای خواب و استراحت ابلوموف است و دیگری برای زندگی معمولی، ولی این دوگانگی کمک چندانی به اجرای نمایش نکرده. همین‌طور عبورومرور برخی مردمان در لبه صحنه که می‌تواند حکم کوچه را داشته باشد؛ اما این حس را القا نمی‌کند، چون نور‌پردازی نمایش مطلقا خوب و فکرشده نیست. تنها وجه قابل دفاع این نوشته و اجرا، تراشیدن یک همزاد برای ابلوموف است که می‌تواند شخصیت دوم او به حساب آید و جاهایی که لازم است افکار درونی او را بیان کند. نوعی «من اندرونی» که تنبلی‌های تالی خود را توضیح می‌دهد و توجیه می‌کند. بازی پیام دهکردی در نقش اصلی نیاز به دفاع ندارد. او بازیگر برجسته‌ای در تئاتر امروز ماست که سینمای بی‌دروپیکرمان نتوانسته است چنان‌که شایسته است از حضورش بهره‌مند شود. درست مثل حسن معجونی. شاید هم باید از این بابت خوشحال باشیم. واقعیت این است که برخی بازیگران برای صحنه مناسب‌ترند تا جلوی دوربین. باوجوداین انعطاف بدنی و زبانی دهکردی در این نمایش می‌تواند برای هنرجویان بازیگری کلاس درس باشد.
احمد طالبی‌نژاد

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا