نفهمیدید دوست داشتن را…

(اب از دست شان نمی چکد)

آن پایین ترها…/  نهر اب

خشکیده

 مردم – گرسنه شبها؛

خواب پریشان را به فردا

می برند. 

خدا…/ سایه بیهودگی تان را

از سر ما کم نکرد،

 نفهمیدید دوست داشتن را

زیادش مال‌‌ شماست

ما یک درصدی هستیم؛

افتادیم تهِ ورطه ای سیاه

گاو های شیر ده سلاخی شدند

از شکمها طبلها ساختند

 از فرو رفتگی جسدها

در گودالها،

خدا.. به پستانهایتان برکت

جیبت هایتان پُر پول،

از نفت که هست.

 

گاوِ مَشد حسن که مُرد

طاعون آمد که گرسنگی..

فراموش شود

خیلی راحت… فقر را

سهم ما کردید،

 

ناسپاس نباشید

من اگر بمیرم،

چرخ دنیا

به کامِ کاسه لیس هاست

باور نمی کنید..!

همه جا را مُفت خوارها

کفِ دست شان جا دادند

 

از بس خوردند،

دولا… سه لا…!

از در… که می ایند تو-

مجلس هم می گیرند

موهوماتی از علف هرز

 ویراسته-

هزل

آب و آینه می بینند

 

(اب از دست شان نمی چکد)

آن پایین ترها…/  نهر اب

خشکیده

 مردم – گرسنه شبها؛

خواب پریشان را به فردا

می برند.

 

اما…این گدار و این ما،

ما هنوز آواز می خوانیم

شعر مرهمی ست

بر زخمهای مشترک ما

از دورترها هم صدای مان را

باد می اورد

با همان دست های تنگ

ما به فردای رویاها پر می کشیم.

 

 

رحمان۱۸/۰۳/ ۱۳۹۷

Print Friendly, PDF & Email