زجرِ قمـر

بریده‌ای از آخرین نامه قمرالملوک
به مردم ایران: من هنرم را بنده تجارت نکردم و همیشه آن را در راه تحقق بخشیدن به آرزوهای ملی و میهنی خودم به کار انداخته‎ام. من ثروتی ندارم، هیچ چیز، اما دل‎های یتیمانی را دارم که به‎خاطر مرگ من از غم مالامال می شوند
 به او لقب «مادر آواز ایران» را داده اند. ۱۴ مرداد سالروز درگذشت اوست؛ بانوی خوش‌آواز، بی آنکه بداند همه زنانی را که بعد از او آواز خواندند وامدار خودش کرده است.
«قمرخانم سید حسین‌خان» اولین بانوی آواز خوان ایرانی بود. درباره صدای قمر بارها گفته اند و نوشته اند. درباره منحصر به فرد بودن آن تحریرها و آوازها و درباره قدرت صدای بانو قمرالملوک باید هنوز هم گفت و نوشت. او اما از خود میراثی بر جای گذاشت که ارزشش به مراتب بالاتر از قدرت صوتی صرف برای خواندن است.
زاده سال ۱۲۸۴ در تاکستان قزوین بود. تنها ۴ ماه از تولدش می گذشت که پدرش «سید حسن» از دنیا رفت. سیه روزی دخترک تمامی نداشت. ۱۴ ماه بعد مادرش «طوبا خانم» هم در اثر ابتلا به حصبه ترکش کرد. دخترک ۱۸ ماهه حالا باید می رفت خانه مادربزرگش «خیرالنسا افتخار الذاکرین» که سرپرستی اش را به عهده گرفته بود.
پرورده شدن در دامن مادربزرگی که مرثیه خوان بود، فضایی فراهم کرد تا «قمر» از همان کودکی، آن مرثیه‌های غمناک را بیاموزد و با صدای کودکانه اش تکرارشان کند.
خودش روایت شیرینی از آن روزها و سال ها دارد: «بیش تر وقت ها با او به مسجد می رفتم و به صدایش گوش می کردم. با صدای او بزرگ شدم. این صداها رفته رفته در گلوی من منعکس می شد و بعضی از روزها که تنها و بی آشنا در خانه می ماندم، همین صدا را پیش خود زمزمه می کردم».
بزرگ تر شد و علاقه اش به موسیقی و آواز خواندن وادارش کرد از مادر بزرگ بخواهد برای تعلیم آواز، او را نزد استادان موسیقی آن دوران ببرد. خواست «قمر» با اوضاع و احوال اجتماعی ایران در آن سال ها هیچ سنخیتی نداشت. اصلا مرسوم نبود دخترکی به سن و سال او برود نزد یک مرد برای مشق آواز. مخالفت مادربزرگ با درخواست نوه اولین اقدامی بود که به نظر منطقی می رسید. با این وجود دختر کم سن و سال بر خواسته اش پافشاری کرد و البته به جای حضور «قمر» در کلاس درس، معلم به خانه آنها آمد.
معلمِ تا امروز ناشناخته که از دنیا رفت، مادربزرگ و نوه به دنبال استادی دیگر رفتند. بخت بد «قمر» اما آسمان کم ستاره اش را تاریک تر می کرد. مادربزرگ هم از دنیا رفت و نوه اش را تنها گذاشت. استاد «بحرینی» از راه رسید و با اقتداری درخور به تعلیم ستاره سال های بعد فرهنگ ایران مشغول شد.
سکونت قمرالملوک در خانه روانشاد بحرینی در تهران، همان و آشنایی اش با چهره های مطرح موسیقی آن سال های ایران، همان. در این دوره زمانی حضور نظام‌الدین لاچینی در منزل استاد بحرینی نقطه عطفی است در معرفی «قمر» به آسمان موسیقی ایران. لاچینی، «قمر» را یاری کرد تا اولین تصنیفش را با همراهی کمپانی «پلی فون» منتشر کند، آن هم در حالی که تنها ۱۶ سال سن داشت. «قمر» داشت در خانه ای رشد می کرد که رفت و آمد بالادستان جامعه در آن امری روزمره بود. از سوی دیگر خودش مایل به حضور در جمع فرودستان بود و از همین رهگذر به تفاوت زندگانی این دو طیف پی می برد. همین موقعیت، کاری با هنر «قمر» کرد که شعر برایش به ابزاری تبدیل شد برای ارائه درون مایه مردمی.
کیمیای قمر شدن
چرخ روزگار گردش های اندکی به کام «قمر» داشت و روزگار مایل به مدرنیته، فضا را برای حضور بانوی اول آواز ایران در جامعه مهیا کرد. البته که شاید اگر دیگران هم همت او را داشتند، نیاز نبود آوازخوانِ بعدها شهیر، یک تنه در مقابل تهمت های ناروا قد علم کند.
اگر تلخکامی های روزگار و سر و سامان گرفتن در خانه استاد بحرینی نبود، شاید «قمر» بی پروا هیچ وقت ظهور نمی کرد. از تاثیر ازدواج نافرجام در ۱۴ سالگی و جدایی پس از آن هم البته نمی توان چشم فروبست.
۱۶ سالگی «قمر» علاوه بر انتشار اولین تصنیفش مصادف شد با مهمترین اتفاق زندگی اش: آشنایی با مرتضی نی داوود.
نی داوودِ بزرگ خودش درباره این آشنایی گفته: «حدود سال ۱۳۰۰ شبی در محفلی بودیم که حاضران از دخترکی پانزده، شانزده ساله خواستند ترانه ای بخواند. یکی از حاضران ساز می زد که من از طرز نواختنش هیچ خوشم نیامد، اما همین که خواننده شروع به خواندن کرد، به واقعیت عجیبی پی بردم. پی بردم که صدای این خانم جوان به اندازه ای نیرومند و رساست که باور کردنی نیست و در عین حال به قدری گرم است که آن هم باور کردنی نبود، چون صفات “گرم” و “قوی” به ندرت ممکن است در صدای یک نفر جمع بشود. هر صدای نیرومندی ممکن نیست خشونتی نداشته باشد و هر صدای گرمی، ضعفی. اما خدا شاهد است، نه قوی بودن صدای قمر آزار دهنده بود، نه در گرم بودنش ضعفی وجود داشت. منظورم از گرم بودن، حالت آن صداست که جذابش می کند و این حالت در صدای «قمر» فوق العاده بود .از صاحب خانه، ساز خواستم و با صدای قمر شروع به نواختن کردم. بعد هم به او گفتم صدای فوق العاده ای دارید، چیزی که کم دارید، آموختن گوشه های موسیقی ایرانی است و پس از پاِیان مجلس، آدرس کلاس خود را به او دادم و گفتم شما نیاز به آموزش ردیف دارید. او از این پیشنهاد استقبال کرد و با عشق به خوانندگی و نیز تلاش بسیار توانست به سرعت فنون خوانندگی را بیاموزد و از آن پس با آن زیبایی شگفت انگیز و آن صدای ملکوتی الهه‌ی آواز ایران شد.»
خلاصه که آشنایی نی داوود با قمرالملوک در آن محفل خصوصی منجر به کشف یکی از بزرگ‌ترین استعدادهای آواز ایرانی شده که در ادامه به همکاری آنها منجر می شود و «قمر» با آموختن از او بسیاری از ترانه‌های مشهور خود را اجرا کرد. بیشتر تصنیف‌ها و آوازهای قمر از سال ۱۳۰۳ به بعد با تار مرتضی خان نی‌داوود همراه بود.
مهمترین صفحات بر جای مانده از نی داوود هم در همراهی با قمرالملوک وزیری منتشر شدند. نی داوود چندین تصنیف «عارف» را به همراه قمرالملوک وزیری در این صفحات خوانده است. از زیباترین تصانیفی که در آن دوره حاصل این همکاری بود، تصنیف دشتی «آتشی در سینه دارم جاودانی» است که شعر آن از پژمان بختیاری است.
آوازهای خیریه بانو
حضور ایرانیان فرنگ رفته، موسیقی ایران را با چهره قدرقدرتی به نام کلنل «علی نقی وزیری» آشنا کرد. وزیری، پس از مراجعت از اروپا در اسفند ماه ۱۳۰۲ خورشیدی ، «مدرسه عالی موسیقی» را تاسیس کرد و در ادامه هم «کلوب موزیکال» تهران را راه انداخت. راه اندازی این کانون ها و البته در سال های بعد تاسیس رادیو هنر آوازخوانی، «قمر» را به اوج شهرت رساند.
«قمر» در سال ۱۳۰۳ وقتی تنها ۱۹ سال سن داشت اولین کنسرتش را در «گراند هتل» برگزار کرد؛ حضوری شجاعانه که منجر به درخواست «کلنل وزیری» برای حضور بانوان ایرانی در سالن کنسرت ها شد. بالاخره پیگیری های کلنل جواب داد و بنا شد خانم ها هم هفته ای یک بار بتوانند در کنسرت ها حضور داشته باشند و به تماشا بنشینند.
اقبال به صدای اولین بانوی آوازخوان ایران آنقدر زیاد بود که پس از اتمام کنسرت، مردم شگفت زده طلا، اسکناس و جواهرات به پایش می ریختند.
بانو «قمر» هدایای مردمی را می پذیرفت و می برد برای مردم بی بضاعت. نوشته اند قمر خانم، خانه های کوچک می خرید و به مردم بی خانمان، سر پناه می‌داد، بدهی مقروضان را می پرداخت، جهیزیه دختران تنگ دست را تهیه می کرد و برای بیمارستان ها تخت می خرید.
گفته اند قمر نخستین دستمزد ضبط صدایش را صرف خرید هفتاد تختخواب کرد؛ تختخواب هایی که به شهرداری هدیه داد تا برای نگهداری و آسایش بچه‎های بی‎سرپرست استفاده کنند.
بانو قمرالملوک در بسیاری از کارها اولین نفر بود. او نخستین کنسرت خیریه در ایران برای یک هنرمند از کار افتاده را هم برگزار کرده است.
او بعدها ایفاگر نقشی شد در فیلمفارسی به نام «مادر». حضور ۲۰ دقیقه ای و آواز خوانی در «مادر» درآمدی در پی داشت که قمر آن را به بیمارستان مسلولین اهدا کرد.
سال های فراموشی
قمر که برای همه خیر می خواست و صفا، محبت چندانی ندید. بعد از پشت سر گذاشتن اولین سکته، سرزندگی بانو «قمر» از دست رفت و جادوی حنجره آوازخوان ناپدید شد.
حالا «قمر» مانده بود و خانه نشینی. بانوی بخشنده در تنگناهای شدید مالی قرار گرفته بود. دوباره بلند شد برای تامین هزینه حداقل های زندگی و ناگزیر رفت به «شکوفه نو»؛ کافه ای که برای هر شب اجرای برنامه ۳۰ تومان می داد به قمرِ موسیقی ایران!
«جعفر شهری» در این مورد گزارشی دارد که بر اساس آن می توان به داوری نشست. «شهری» می گوید: «شنیدم که قمر در شکوفه نو برنامه دارد، از آن جا که همیشه در ذهنم به او ارادتی عظیم داشتم، دعوت دوستم را بی صبرانه پذیرفتم و به دیدارش شتافتم. شکوفه نو، کافه رستوران معروف، بزرگ و شلوغی در خیابان سی متری بود و توسط شخصی به نام «حجازی» اداره می‌شد. دانستم که این کافه، قمر را برای شبی نیم ساعت با سی تومان مزد، اجیر کرده است. می خواستم دیدار بیست و اندی سال پیش را با او تازه کنم. ساعت یازده شب بود که قمر به روی صحنه آمد. باید گفت که این موقع بدتر ین زمانی است که می توان به یک خواننده داد و این زمان را معمولا خوانندگان و هنرمندان درجه پایین اداره می کنند، نه خواننده پیشکسوتی چون قمر، چرا که همه مست و پاتیل اند و هنرِ آواز برای شان بی معنی است و فقط خواننده ای با اطوارهای نابهنجار می تواند مشتریان را سرگرم کند .باری… قمری که آن شب دیدم با قمرِ بیست سال پیش از زمین تا آسمان فرق کرده بود. مو هایش جو گندمی نزدیک به سفید، قامتش خمیده، تواضعش بی رمق و صدایش بی حوصله بود. طبق معمول خود آوازی و تصنیفی خواند و عده قلیلی از سالخوردگان برایش کف زدند، او هم سری از روی خستگی و دلتنگی فرود آورد و سپس صحنه را ترک گفت .
بسیار غمگین شدم و با اندوه از دوستم پرسیدم؛ قمر کجا و اینجا کجا؟ دوستم از روی تاسف سری تکان داد و گفت: همه از استیصال است، از استیصال! آن گاه از شکوفه نو بیرون آمدم چرا که تحمل آن صحنه را نمی‌توانستم کرد و در طول راه تمام مدت به ناسزاواری آن چه دیده بودم، فکر کردم.
چند روز بعد شنیدم که به علت اعتراض مشتریان، از شکوفه نو هم جوابش کرده اند و قمر دوباره خانه نشین شده است. بعد از آن همواره جویای حالش بودم و هر بار می شنیدم وضعش از روز پیش بدتر است، تا این که روزی در خانه اش به دیدارش رفتم و آن چه دیدم گریه آور و تلخ بود: در بستر بیماری و غربت و بی کسی افتاده بود و دچار بیهودگی و از همه بدتر فقر شدید بود. سپاس نامه هنری او در یک تخته قالی نخ نما، یک آینه غبارگرفته و بستر محقری در وسط اتاق که خود در میان آن دراز کشیده بود، خلاصه می شد.»
پایانِ مادر
در تنگ دستی و تلخکامی رفت. جور روزگاری که تا آن حد مهر دیده بود از «قمر» تمامی نداشت؛ لطف «قمر» به مردمش هم تمامی نداشت.
نوشته بر جای مانده از آن روزهای شوم، سخت تلخ است و البته غرورآمیز: «خواننده‎ عزیز، وقتی که تو این درد دل‎های مرا می‎خوانی، من، یک زن به قول تو هنرمند؛ هنرمندی که متعلق به یک قرن بود، زیر خروارها خاک سرد و سیاه خفته‎ام. دیگر از حنجره‎ من صوتی برنمی‎خیزد، طنین آواز من د‎ل‎ها را نمی‎لرزاند، دنیای من تاریک است، خاموش است، اما همچنان خوشحالم که روح من عظمت خود را از دست نداده است و هنری که هرگز در زندگی، او را بنده دینار و درهم نکرده‎ام و به او خیانت نورزیده‎ام با من است. من مرده‎ام اما خاطره من، خاطره حیات هنر من نمرده است، خاطره‎ای که در آن هیچ گونه کینه و دشمنی و گستاخی و حسد و شاید هم پستی و رذالت و پول‎پرستی وجود ندارد. اطمینان دارم که کسی بعد از مرگم از من بدگویی نمی‎کند، زیرا من هنرم را بنده تجارت نکردم و همیشه آن را در راه تحقق بخشیدن به آرزوهای ملی و میهنی خودم به کار انداخته‎ام. من ثروتی ندارم، هیچ چیز، اما دل‎های یتیمانی را دارم که به‎خاطر مرگ من از غم مالامال می شوند، چشم‎هایی را دارم که در فقدان من اشک می‎ریزند، یعنی همان دخترها و پسرهایی که لبخند و مهر مادر را ندیده‎اند، همان‎ها که با پول من پرورش یافتند، شوهر کردند، داماد شدند و حالا به جای آن که در فاحشه‎خانه‎ها یا زندان‎ها به‎سر برند، آدم‎های خوشبختی هستند. وقتی من آنها را بزرگ می‎کردم پای شمع و آینه عروسی‎شان با تمام احساس وجودم، با تمام شادی‎های زندگی ام آواز می‎خواندم، دست می‎زدم و شاید هم می‎رقصیدم، آنها تنها بودند اما من تنهایی را در وجود آن ها می‎کشتم…»
دومین سکته که آمد صدای «قمر» را به طور کامل با خود برد. دعوتش کرده بودند به رادیو برای تجلیل. در لحظه لحظه آن برنامه، دیگران از جایگاهش گفتند و او فقط اشک ریخت. چند کلامی گفت و تمام. ۶ سال با این غم همنشینی کرد.
ساعت ۱۰ و نیم بعد از ظهر روز پنجشنبه چهاردهم امرداد سال ۱۳۳۸ وقتی تنها ۵۴ سال از زندگی‌اش گذشته بود در خانه محقرش برای همیشه خاموش شد.

رضا نامجو- همدلی

 

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید

@sedayemardomdotn

 

Print Friendly, PDF & Email