من اصغر محبوب را می شناختم!

تابستان هرسال، پس از کشتار زندانیان ۱۳۶۷، همواره یاد اصغر محبوب می افتم و دلم می خواهد یادش را با بازگویی گوشه ای از خاطرات خویش گرامی بدارم. می دانم که محبوب یکی از هزاران قربانی این فاجعه انسانی و جنایت حکومتی ست. این حکومت انقدر جوی خون به راه انداخته که اکنون اصغر محبوب قطره ای پیوسته بدان دریا ست. اما جنایت و داستان این درد بزرگ اجتماعی اکنون بخشی از تاریخ ندانم کارهای کور حکومتی است که رحم بر خودی هایش نکرد چه برسد به اصغر محبوب که سالها بود با خدا و پیامبر این جماعت وداع گفته بود. من اما یاد این مرد را در این تابستان سهم خود می دانم. سهم اندک من به این قربانیان. می دانم که توان بیان نیکی را در این باره ندارم. چون نمیخواهم خشم باشم و نمیخواهم گریه باشم. به فکر انتقام هم نیستم. تنها میخواهم از انسانی یاد کنم که در ساختن اندیشه و معیار اندیشیدن من سهم بسزایی داشت. اگر رضا حسینی، نخستین کارشناس تاتری ما، مرا با دولت آبادی آشنا کرد و کتاب «سفر» را زیر بغل من گذاشت تا با درد زندگی آشنا شوم، اصغر محبوب پرده ی دانش جهان را در مقابل من گشود تا فهم را از جهل تمیز دهم و نحوه ی بررسی و دیدن را بیاموزم. به تماشا قناعت نکنم و دید موشکافانه برای فهم حقیقت بکار گیرم. او ابزار کار را به من هدیه کرد و اگر من در این کار موفق یا ناموفق بوده ام، حاصل تلاش من است و بر او تنها مدیون هستم و صد البته از او سپاسگزار.
سال ١٣۵۶بود. یک روز شاهرخ معینی، ریس فرهنگ و هنر کرج آمد سراغم و گفت: اینقدر کارشناس تاتر میخواستی آمده پایین تو زیرزمینه!
بعد رفتن فرامرز صدیقی، در پی رضا حسینی، عملن ما بدون کارشناس تاتر بودیم، گرچه برای مدت کوتاهی دیانا برخلاف قائده عهده دار این کار شده بود. با ذوق به زیرزمین ساختمان شتافتم. بی آنکه بدانم کیست. خرسند و مغرور از اینکه بالاخره حرف من پیش رفته بود و غُرهای مداوم من نتیجه داده بوند. غافل از اینکه در دنیای کاغذبازی آن روزها امثال من عددی نبودند که حرفشان ارزش توجه داشته باشد.
مردی بود با قدی متوسط، چشمانی سبز و پراز شیطنت، با خنده ای فوق العاده مهربان، سبیلی پرپشت، صورتی تقریبن گرد. ساده پوش. وقتی رسیدم نزدش، مشغول سفارش دادن نیمکت ها به نجار بود. زیرزمین فرهنگ و هنر سالها خالی و بی مصرف مانده بود. اصغر محبوب همانروز که هنوز از راه نرسیده، با توجه به امکانات موجود، میخواست از آنجا یک سالن نمایش بسازد. با دانش و تجربه ی عملی و نظری برای هر دشواری راه و چاره ای داشت. خیلی زود طرح کشیدن یک دیوار چوبی را داد و زیر زمین اینطوری به دو نیم تقسیم و سمت چپ را برای اجرای نمایش و راست را برای سالن انتظار در نظر گرفت.
وقتی متوجه حضور من شد با خنده ای مهربان گفت:
– شما؟
– اصغر هستم. از بازیگران فرهنگ و هنر!
با شیطنت گفت: اِ منم اصغر هستم. دست دراز کرد به سویم و این نخستین آشنایی ما شد. وقتی بالا رسیدیم به منشی معینی، خانم ظریف نیا، گفت :
– خانم چند راَس بازیگر داریم.
خانم ظریف نیا که از این حرف شوکه شده بود با کمی دست پاچکی گفت: وا … آقای محبوب! دختر من هم یکی از اینها ست.
محبوب خودش را زد به نشیندین و گفت: چه بهتر!
کلاسهای محبوب از هفته ی بعد شروع شد. در ابتدا من به همراه هفت یا هشت نفر دیگر از شاگردانش بودیم اما به مرور کمتر شدیم. در همان ابتدا برنامه کاری را برای ما روشن کرد:همه شما باید یک زبان خارجی یاد بگیرید. از این پس نیم ساعت اول کلاس را به آموزش زبان می پردازیم.
یک کتاب انگلیسی (New Method Readers) در هفت جلد برایمان معرفی کرد که شماری از جمله من در تهران به دنبال تهیه آن رفتیم. خودش در معرفی این کتاب میگفت که انگلیسی ها آن را برای مردمان هند تنظیم کرده اند و برای آنکه مقبول طبع آنها قرار گیرد از قصه و افسانه های مردمان شرق بهره برده اند. راست می گفت. سراسر هفت جلد کتاب همگی داستانهایی بود که در ادبیات نوشته و نانوشته عامیانه ی شرق آشنای عام و خاص بود. از شهرزاد قصه گو تا علی بابا و چهل دزد. در مدتی که هنوز اصغر محبوب در کرج بود، ما تقریبن بیش از نیمی از جلد نخست این کتاب افسانه ای را پشت سرگذاشتیم. در هر درس ابتدا محبوب کمی توضیح و روخوانی میکرد و بعد یکی از ما باقی داستان را ادامه میدادیم و او مدام تصحیح و معنی میکرد و گاهی هم توضیح میداد.
از کتابی سه جلدی که به گمانم به انگلیسی توسط یک نویسنده عرب نوشته شده بود، تاریخ تاتر را به ما درس داد. و من که بیمار یادداشت برداری بودم و هستم، مو به مو حرفهایش را می نوشتم. شیرین ترین درس تاریخ و جامعه شناسی تاتر را من نزد محبوب آموختم. چرا که درس را با طنز و مثال و برخی حواشی همراه می کرد تا شنونده با دانش وسیع تری مقوله را دنبال کند. در همین مباحث به خوبی معلوم می شد که محبوب بیشتر یک اندیشمند است تا هنرمند. دانش وسیع او دربسیاری از عرصه های علوم اجتماعی سبب می شد که من که در آن دوران از دانش! ناچیزی برخوردار بودم و بیشتر جوینده بودم تا یابنده، به او به دید یک دایره المعارف بنگرم. و حقن هم چنین بود.
جوانی در میان ما بود که از ایرانیان سالها در عراق زیسته و حالا به لطف اخراج صدام از شهر ما سر در آورده بود. آنوقتها وی دانشجوی رشته ی اقتصاد بود. او که با لهجه ی عربی فارسی را حرف میزد و هر وقت به حرف «ح» می رسید از حلق بیانش میکرد، همواره پر از پرسش بود و ما که از پرسشهای او کمتر می فهمیدیم، از پاسخ محبوب هیچی نمی فهمیدیم. از همین رو از پرسشهای سمج این جوان کلافه می شدیم و کمی هم حسودی میکردیم. چون او بیش از همه امکان حرف زدن با او را داشت. اما عشق ما این بود که کنارش و با او باشیم. احساس غرور به ما دست میداد وقتی همچو ابله ای در کنار اندیشمندی راه می رفتیم. گمانمان این بود که همین همراهی به نحوی سبب می شود تا از دانش وسیع او اندکی هم نسیب ما شود. مدتها محبوب را از ساختمان فرهنگ و هنر تا محل کرایه های بنز که آن روزها ایستگاهشان خیابان چالوس بود، بدرقه می کردیم تا راهی تهران شود. نوعی عادت شده بود که سر میدان کرج که آنوقتها فقط یک میدان بیشتر نداشت، نان بربری تازه می گرفتیم و کمی هم پنیر لیقوان و در حال راه رفتن همه به خوردن نان و پنیر مشغول می شدیم و به بحث محبوب و دانشجوی اقتصاد گوش می دادیم. اینگونه رفتارهای خودمانی و به قول آن روزها خاکی ما را بیشتر شیفته ی محبوب می کرد. چنین رفتاری را ما از فرامرز صدیقی یا رضا نوروزی و حتی دیانا ندیده بودیم. گرچه مشخصه ی اصلی تاتری ها خودمانی و خاکی بودنشان بود، اما محبوب این خاصیت را با مهربانی و طنز خوش طعم جاودانه می کرد. مهرانه مهین ترابی، فرامرز هارپا و من سه تن از شاگردان جدی کلاسهای محبوب بودیم که بعدها تاتر را به درجات متفاوت دنبال کردیم.
یادم میاد که روزی سر کلاس های تاریخ تاتر گفت که متاسفانه از محتوای مباحث ایراد گرفته اند و در اینجا فقط باید از تاتر گفته شود و به گمانم حتی ابلاغیه مانندی را هم برایمان خواند. فکر می کنم یکی از همراهان خبر داده بود که در کلاسها چه و چگونه می گذرد. باز گمان می کنم از همان روز بود که آن کتاب سه جلدی را اساس کار قرار داد و از روی آن برایمان عملن درس تاریخ تاتر و جامعه شناسی هنر را درس داد. باز از این پس بود که کار عملی هم به کار نظری افزوده شد و نمایشی از ابراهیم مکی (رقیه خانم میمون زایید) را تمرین کردیم. محبوب انسان عمل بود و جوینده راه. وی آموزش و ساختن ذهن آدمی را بخشی از وظایف خود می دانست. مدام در فکر انتقال دانش و مجهز کردن اطرافیانش به چراغ آگاهی بود! در این عرصه همه ی راههای ممکن را دنبال می کرد. از بردن افراد گروه به نمایشها تا تهیه بلیط جشنواره ی تاتر شهرستانها برای تک تک ما شاگردان. رفتار او در رانندگی که مدتی با ماشین فولکس واگن (؟) سبز رنگ حکیم رابط و یک مدتی هم با موتورسیکلت میامد، نمونه بود.
یادم میاید که روزی شماری از ما را برای دیدن نمایش «عروس» بهزاد فراهانی در تالار فرهنگ برد و روزگاری مشوق ما برای دیدن نمایش «سی زوئه بانسی مرده است» به کارگردانی رکن الدین خسرو بود.
وقتی بلیط جشنواره را برایمان تهیه کرد به دیدن نمایش «محرم» رفتم و فردایش در جلسه بحث و گفتگو در سالن سنگلاج (بیست و پنج شهریور). گرداننده بحث جعفر والی بود اما بسیاری از بزرگان تاتر آن روز هم در سالن بودند از جمله محمدعلی کشاورز! در استراحت کوتاهی که در سالن انتظار داشتیم، من که بچه شهرستانی تنهایی بودم و کنجی نشسته تا برنامه ادامه یابد، توسط جعفر والی به جمع آنها خوانده شدم. جعفر والی قبل از همه به سخن آمد:
– آقا پسر کجا کار تاتر میکنی؟
– کرج!
– آفرین ! چه سئوالهای خوبی میکردی. کارشناس تاترتون کیه؟
– آقای محبوب!
در اینجا چهره ی محمدعلی کشاورز شاد شد و گفت:
– خوش به حالتون. از این مرد خیلی چیزها می تونید یاد بگیرید. دریای دانشه این مرد! قدرش رو بدانید!
آن شب وقت بازگشت به کرج در طبقه ی دوم اتوبوس انگار در آسمان سیر می کردم. بازیگران معروف تاتر و سینمای ایران اصغر محبوب را می شناسند و او را تعریف و تمجید می کنند. آه من چه خوشبختم. باز یادم میاد یک روز با محبوب در نزدیکی های اداره برنامه های تاتر جمشید مشایخی را دیدیم. این دو با هم روبوسی کردند و خوش گفتند و شنیدند. اما در ابتدای دیدار مشایخی که همچنان دست محبوب را در دست داشت گفت: چه میکنی چریک شهری؟!
این سخن مشایخی را من بعدها بدون آنکه نام صاحب گفته را بیاورم به مناسبت اعدام محبوب در نوشته ای آوردم.
اوضاع کشور به سوی تحولاتی پیش می رفت که عاقبتش انقلاب ۵٧ گشت. هیچ چیز هم جلودار این بهمن عظیم نبود. شهر ما هم همچو همه ی کشور در حال جوشیدن و خروشیدن بود. حتی سخنرانی های بی مایه و ناشیانه ی شاهرخ معینی در باب کتاب «به سوی تمدن بزرگ» شاه هم نه ما را قانع می کرد و نه کمکی برای توقف این حرکت اجتماعی بود. این بود که محبوب با خنده می گفت: آقای معینی کمی دیر به فکر تدریس افتاده اند.
در همین ایام توفانی بود که یک روز آمد سرکلاس و با تاسف تمام خبر داد که به زودی ما را به قصد تدریس در دانشکده ی هنرهای دراماتیک ترک خواهد کرد. آه از نهاد ما برآمد. به گمانم من و حسن بیشتر از همه غمگین شدیم. احساس غربت و تنهای بهمان دست داده بود. حکومت به فکر تغییراتی افتاده بود که شاید جلوی شتاب را بگیرد، پس در مدیریت های کشور تغییراتی به وجود آورد تا شاید حسن نیتی نشان داده باشد و آتش مردم به خاکستر نشیند. پس مدیریت دانشکده هنرهای دراماتیک و حتی کمی بعدتر اداره ی تاتر عوض شد. بزرگمهر رفیعا رئیس جدید محبوب را به همکاری دعوت کرده بود. خودش می گفت که ابتدا قرار بوده امیر حسین آرایانپور دوباره به کار گرفته شود اما وی همکاری را رد کرده و بجای خویش اصغر محبوب را به آنها معرفی کرده بود.
به گفته ی خودش وی اصلن مدرک تحصیلی دریافت نکرده بود. آنچه در گذشته ی قبل از سفرش به اروپا در دانشکده هنرهای دراماتیک انجام داده بود، در طومار سیاست پیچیده و مجبور به ترک کشور شده بود و آنچه در آلمان در پی ادامه اش بود به خاطر عدم توافق با دانشگاه بر سر انتخاب زبان پایان نامه، بی نتیجه مانده بود. چون میخواسته پایان نامه اش را به انگلیسی بنویسد که دانشگاه مربوطه قبول نکرده بود. اما چه این حرفها دقیق و درست باشد یا نه، محبوب مردی خود ساخته و با دانش وسیع در همه ی زمینه ها، بخصوص در جامعه شناسی و تاریخ تاتر، بود.
وقتی کرج را ترک کرد، فرامرز هارپا را هم با خودش برد تا کاری در آنجا بدو بخشد. همچنین مهرانه مهین ترابی را تشویق به دانشجو شدن در آنجا و کمک به قبولی اش کرد.(؟) در آن مدت چندبار او را در دانشکده دیدم و یکی دوبار هم برسر کلاسش نشستم. بعدها برسر اعتراض سیاوش کسرایی و جبهه گیرهای سیاسی محبوب نیز به همراه چند استاد دیگر دانشکده هنرهای دراماتیک را ترک کند و تمام و کمال به فعالیتهای حزبی پرداخت. مدتی مسئوال حزب توده ایران در کرج شد و بعدها به همراه یکی از افسران حزبی [ رفیق  ابوتراب باقرزاده]وظیفه تبلیغ حزب را در تهران به عهده گرفت.
حوادث و تحولات شتابنده سبب شد که دیگر او را نبینم. در بگیر ببند سالهای ۶٠ یا ۶١ یکبار او را دیدم. سوار یک ژیان سبز که نزدیک بود مرا زیر بگیرد. سلام و علیک. همچنان شوخ اما کمی با طنز تلخ همراه. دیگر او را ندیدم تا وقتی دستگیر شد و همسرش خبر داد که در زندان همچنان مقاوم و با روحیه است. در آلمان در فاجعه ملی/ قتل عام زندانیان سیاسی سال ۶٧/ اعدام او را هم شنیدم. تک توک برخی از خاطره نویسان زندانی از او یاد کرده اند و همان طنز و رفتار را از او بازگو. من اما تنها در نوشته ی «کلاغ و گل سرخ» آقای مهدی اصلانی از زندگی او در زندان خوانده ام. آن پاسخ معروفش را که وقتی از او می پرسند مسلمان هستی یا نه؟ پاسخ میدهد: طبق قانون اساسی تفتیش عقاید ممنوع است! خبر نداشت که این کوردلان تصمیم برای قتل عام زندانیان دارند اما با قانون و انصاف کاری ندارند.
اصغر محبوب انگلیسی را خیلی خوب میدانست و آلمانی را می فهمید و با عربی هم به کمک همسرش آشنا بود. یادم میاید یک مجموعه نمایشنامه ی عربی از یک نویسنده مصری (؟) را برایمان بر سر کلاسها خواند. نوشته ی طنزگونه و شیرینی بود که دست محبوب بر اصلاحش پیدا و توانایی زبان عربی همسرش کارساز این ترجمه ها شده بود.
من بسیار از اصغر محبوب یاد گرفتم. چه آن بخش که صرفن جنبه ی آگاهی و دانش داشت و چه آن بخش که جنبه اسلوب و شیوه ی پژوهش! محبوب بیشترین تاثیر عملی در تشویق و نگاه همه جانبه و دقت در فکر و خواندن را به من آموخت. اگر کسی حق استادی بر گردن من داشته باشد، همان اصغر محبوب است. گرچه یک سال بیشتر شانس بهره گیری از دانش او را نداشتم، اما همین یکسال تاثیر عمیق خود را بر من به جای گذاشت. همیشه به شوخی میگفت:
تو اصغر، من اصغر، تو زاغ و من هم زاغول، خدا عاقبت ما را بخیر کنه! شاید با مرگش عاقبت بخیر نشده باشد و من با زنده ماندنم نیز! اما وجود آدمی در حیات مگر چه وظیفه ای غیر از تاثیرگذاری دارد؟ اصغر محبوب تاثیرگذار بود.
برگرفته از فیسبوک Asghar Nosrati

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotn

 

Print Friendly, PDF & Email