فرهنگی

تبی نشسته بر جانِ خسته

مرد – آن قدر حفره

در بدن دارد

 گریه کودکان گرسنه از دیرگاه شب

از یادش می گذرد

و تمام مردگان کارتن خواب

در آنها دفن می شوند،

مردی پا گذاشته در خیابانی

 خورشید،

صفحه آهنین کوره

از خیابان  بر آسمان می بارد

 

چمدانی به دست،

تبی نشسته بر جانش

 عرق ریزان،

رگه های سفید بسته رخسارش

زیر تابش تیغِ آفتاب

  دستمالی چرک آلود

چشمان سرخش  را می روبد

 

او به یاد می آورد

روزهایی پر تب و تاب

زمستان پا در این خیابان

گذاشته،

اما سرما از آسمانِ کبود بر خیابان

می بارید

 

یقهِ  کتش را

حائل گردن و سرما

بالا آورده

گذشته،

 در پناهِ بی پناهی خویش

 

مرد – چمدانش را بر زمین می گذارد

نگاهش رو به آسمان

 کبوتری نشسته بر تیرک

می گذرد،

به یاد می آورد

 آن سفید چون برف

در آن بی پناهی

تنهاست،

با خود می گوید،

جفتش کجایِ این دنیا ست…؟

 

نگاهش در سراب خیابان

محو می شود،

مرد – آن قدر حفره

در بدن دارد

 گریه کودکان گرسنه از دیرگاه شب

از یادش می گذرد

و تمام مردگان کارتن خواب

در آنها دفن می شوند،

 

 او پا می کشد

جنازه اش

 از خیابانی که،

خورشید، صفحه آهنین کوره

 از زمین به آسمان می بارد

آهسته می رود .

رحمان

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا