تحقیر کرامت انسانی در این مرز و بوم

براستی در جامعه ی ما با ساز و کار های حاکم بر رفتار های اجتماعی، انسان ها را با کدامین معیار سنجیده بدان ها ارزش می دهند؟ آن قاضی و امثال وی در کجا و به کدام نهاد و مرجعی پاسخ گوی اعمال آن چنانی شان هستند؟ وجدان، شرافت کاری، مروت و ادب در قاموس برخی از ما بهتران چه معنا و مفهومی دارد؟


بعد از مدت های مدیدی که همدیگر را ندیده بودیم. خیلی خوشحال شدم غروب هنگام با رسیدن از محل کار به منزل، دیدم اسد در خانه نشسته است. از دوستان فوق العاده صمیمی و با شخصیت دوران کودکی ام است. بیست سالی می شود به تهران کوچیده ام. او در همان شهر زادگاهمان ساکن هست. کارگاه کوچک درب و پنجره سازی دارد. هر وقت به تهران آید حتماً سری به من می زند. فردی است تحصیل کرده و با سواد. به علت درگیر بودن در مسائل سیاسی در دوران دانشجویی در ادارجات دولتی استخدامش نکردند. بدون آن که خم به ابرو آورد پس از مدت ها در بدری با کمک پدرش کارگاهی راه انداخته با ازدواج با دختر خاله اش زندگی آرام و سالمی دور از هر نوع کشمکش و مسایلی که به آرامش زندگی اش خللی وارد کند، در پیش گرفت. از زندگی خانوادگی اش راضی است. با همسرش تفاهم کم نظیری دارد. هر دو فرزندش دانشجو هستند. از نظر مالی در مضیقه است. ولی هیچ وقت روحیه اش را نباخته با قناعت و صرفه جویی از عهده ی مخارج زندگی و هزینه ی تحصیل فرزندانش بر می آید. احترام خاصی برایش قائلم. فردی قابل اعتماد با خصلت های پاک انسانی است.
شام مختصری می خوریم. تلویزیون روشن است. اخبار از اعدام بیست و نه اوباش می گوید. تصویر صحنه ای دلخراش را هم در این مورد نشان می دهد. پس از صرف شام دقت نموده می بینم اسد برخلاف همیشه که بشاش و خوش رو است. قیافه اش گرفته، سگرمه هایش درهم رفته بسی د مغ و پکر است. می گوید: فلانی از این کلمه ی اراذل و اوباش همیشه نفرت داشته ام. با شنیدنش بی اختیار خاطره ی تلخی به ذهنم می آید. خاطره ای که آن شب نقل کرد، عیناً بازگو می نمایم:
این پیش آمد مربوط به زمانی است که تو مدت ها بود ساکن تهران شده بودی. در شهرمان یکی از قضات حسابی با خانواده ی ما طرف شده، کینه ای عجیب از ما به دل داشت. چندین بار گفته بود تا از این شهر منتقل شوم زهر چشمی از این خانواده خواهم گرفت. مطلب به گوشم رسید . پیش خود می گفتم ما که کاری به کار کسی نداریم. ساکت و آرام در گوشه ای نشسته زندگی مان را می کنیم. چه کاری از ایشان بر می آید…
فردی از همشهریان که بگمانم تو نشناسی اش علیه برادرم شکایت کرد. این آقای شاکی شغل اصلی اش شاکی حرفه ای بود. البته بعد ها ارتقاء مقام یافته مبادرت به عمده فروشی مواد مخدر می نمود. فعلاً هم با کشف چند کیلو هروئین از خانه اش، سال هاست در زندان آب خنک می خورد. حقیقتش را بخواهی طرح شکایت به تحریک آن قاضی بود یا ابتکار خودش نمی دانم. به هر حال جناب قاضی بی فوت وفت برادرم را در جای نامعلومی! بازداشت نمود. با مراجعه ی مکررم به وی که لااقل اتهام و محل بازداشتش را بگوید. با پوزخند تمسخر آمیزی فاتحانه می گفت: روزی خواهی فهمید عجله کار شیطان است.
پس از گذشت پانزده روز، به دستور ایشان وی را برای محاکمه به دادگاه آورده بودند. با دستبند و لباس خاص زندانیان. با عجله خودم را به دادگستری رساندم. در راه پسر عمه و شوهر خواهرم را دیدم. آن ها نیز با من همراه شدند. برادرم را در سالن دادگاه یافته موضوع را پرسیدم. مختصراً گفت: برایم پرونده ی منکراتی تشکیل داده اند. دیدم خیلی ناراحت است. روحیه اش را کاملاً باخته بود. وی آموزگار است و با مسائل حقوقی آشنایی ندارد. در آن مجال اندک فقط توانستم به او بگویم شهامت داشته باش خودت را اصلاً آبرو باخته ندان.
با پسر عمه و شوهر خواهرم بر روی نیمکتی در راهروی دادگستری نشسته، مشغو ل صحبت با همدیگر شدیم. قاضی بعد از ساعتی برادرم را با آقای شاکی نزد خود فراخواند. یکبارگی جناب شاکی قشقرق و داد و هوار راه انداخته جیغی کشید آن سرش ناپیدا. با تعجب نگاهش کرده علت رفتارش را اصلاً نمی فهمیدم.
تا آن که بعله… متوجه شدم… مأمور نیروی انتظامی هر سه نفرمان (من، پسر عمه و شوهر خواهر) را به نزد قاضی هدایت نمود. قاضی روبه من پرسید: کاری اینجا داری؟ گفتم: ما کاری در این اتاق نداریم جنابعالی ما را به اینجا کشاندید. با تغیر به تندی گفت: مرتیکه خود تو به کوچه ی علی چپ نزن. منظورم این است برای چه به دادگستری آمده اید؟ پاک از کوره در رفته بودم با زحمت زیاد خونسردی ام را حفظ کرده به آرامی گفتم: این به خودمان مربوطه. برای اینکه وقتی بنده می خواستم به دادگاه بیایم اصلاً ندیدم جلوی درب دادگستری نوشته باشند ورود افراد ممنوع است. قاضی که به قول معروف خون، خونش را می خورد با عصبانیت شاکی محترم! را نشان داده پرسید: به چه حقی به وی توهین کرده ای؟ گفتم: لحن فرمایش شما طوریه گویی کاملاً برایتان مسجل است بنده به وی توهین نموده ام. لطفاً چگونگی و نحوه ی اهانت را روشن نمایید. فرمودند: تو مشتت را گره کرده به وی نشان داده ای.
به سیم آخر زده بودم. تصمیم گرفتم حالا که درد سر به سراغمان آمده ذره ای نباید کوتاه آمد. هر چه بادا باد. برای همین اندکی صدایم را بلند کرده گفتم: اولاً بنده این آقای شاکی را نمیشناسم و عقده ای هم از وی در دل ندارم تا انگیزه ای برای توهین باشد. دوماً شما لطف کنید آن کتاب قانونی که بر روی میز حضرتعالی هست را بخوانید تا ببینیم در کدامین ماده ی قانون گره کردن مشت مصداق اهانت است. سوماً فرض کنیم تأکید دارم به فرض، شما درست می گویید مگر نه این است که در قانون شما مجازات هر نوع گناهی قصاص است. پس ایشان هم مشتشان را گره نمایند کار فیصله یابد. نکته ای را هم حضورتان عرض کنم، اگر جرمی اتفاق افتاده که نیفتاده، تازه باید من مجرم باشم اینها را (پسر عمه و شوهر خواهرم را نشان دادم) چرا احضار فرموده اید؟
در این میان به اصطلاح شاکی چنان ننه من غریبم بازی در میاورد آن سرش نا پیدا…
جناب قاضی که دیگر نمی توانست بر اعصابش مسلط شود با تهدید گفت: کاری کنم تا برای ابد این پر رویی و بلبل زبانی یادت برود. حالا می بینی…
گوشی تلفن را برداشته، شنیدم که گفت: سرم خیلی شلوغه اصلا فرصت سر خاراندن ندارم، چند اوباش را می فرستم پیشت آدمشون کن. ما سه نفر را به یک شعبه ی دیگری در دادگاه بردند. حدود نیم ساعتی جلوی درب نگه مان داشتند تا سه مأمور نیروی انتظامی با کبکبه و دبدبه آمدند. بدون آنکه قاضی دومی ما را احضار فرماید حتی قیافه و ریخت و شمایلمان را رویت نکرده (گویی ایشان هم پر مشغله بودند)، با دستور ایشان هر کدام از مأمورین دستبندی بر دستانمان زده ما را بردند تا آدممان کنند! شوهر خواهرم که او هم مثل برادرم آموزگار است. فرد فوق العاده ترسویی می باشد. پاک روحیه ی خودش را باخته بود. با گریه رو به من گفت: با این غرورت دیدی چه بلایی به سرمان آوردی. بدبخت شدم. منو حتماً از کارم اخراج خواهند کرد. به تندی گفتم: نامه ی فدایت شوم برایت نوشتم که با من به دادگاه بیایی. در خیابان مرا دیده بدون آن که من بخواهم، همراهم شدی. تازه مگر به دستور من به دستانت دستبند زده اند که مرا مقصر می دانی. خجالت بکش گریه چیه.
پسر عمه ام فرد استخوان دار و به اصطلاح سرد و گرم روزگار را چشیده است. به آرامی گفت: پسر دایی به دلت نیار من یکی تا آخرش هستم. هر چی می خواد بشه، بگذار بشه…
باری عمداً ما را دستبند در دست، تا کلانتری پیاده بردند. آن جا ابتکار به خرج داده هر سه نفرمان را با نیمکتی در میان، با دستبند به همدیگر وصل کردند. بعد از ظهر شاکی با پوز خند بر لب به ملاقاتمان آمد. شوهر خواهرم با صدای بلند زد زیر گریه از او طلب عفو و مساعدت می کرد. طاقت نیاوردم روبه افسر نگهبان که نظاره گر بود. گفتم: گریه ی این آقا به خودش مربوط است. من از کار ناکرده هیچ وقت طلب عفو و ابراز ندامت نمی کنم. از احدی هم انتظاری ندارم. پسر عمه ام سکوت کرده بود.
شبانگاه دستور رسید آن دو را آزاد کنند. خوش حال شدم. لااقل منبعد از تحمل صدای ناله و ضجه های شوهر خواهرم راحت خواهم بود. به مدت دو روز در اتاق نموری با فضایی حد اکثر سه متر مربع محبوس شدم. فقط از روزنه ی کوچکی صدای درهم و برهم بیرون را می شنیدم. در آن لحظات می اندیشیدم لابد برادرم نیز در مکانی دیگر، مثل اینجا مشغول آدم شدن است!
بعد از دو روز مأموری درب را باز کرده گفت: بیا برویم دادگاه.
در راهروی کلانتری مجید پسر همسایه مان آقا تقی را دیدم. دانشجو بود. موهای سرش را از ته می تراشیدند. بعد ها روزی مجید را دیده موضوع را پرسیدم. گفت: با چند تن از دوستانم از خیابان رد می شدم که مامورین همه را گرفته موهای سرمان را متراژ کردند. موی سر من از حد استانداردی که آقایان تعیین کرده اند به نظرشان بلند و زیاد آمد، بقیه را ول نموده مرا به کلانتری بردند. بعد اینکه یک روز بازداشتم کردند و با کتک هایشان بقولی خودشان حسابی حالمو جا آوردند موهای سرمو از ته تراشیده ولم کردند. اسد آقا آن ها نمی دانند با تراشیدن موی سر آدم مادام العمر کچل نمی شود. مو دوباره سر جایش سبز می شود. حالا چند ماه این ور و آن ور حتی چند سال هم طول بکشد مسئله ای نیست ولی به کوری چشمشان این دفعه بیش تر از قبل می گذارم بلند شود…
با دستبند در دست به دادگاه رسیده حضور قاضی محترم شرفیاب شدم. گفت: مجازاتت پنج هزار تومان جزای نقدی است. گفتم: ساعتی مهلت دهید تا تهیه اش نمایم. به راهروی دادگستری هدایت شدم. به یکی از دوستان سفارش فرستادم ده هزار تومان برایم بیاورد. بعد از آن که دوستم رسید از مأمور محافظم تقاضا نمودم به قاضی بگوید پول حاضر است. پس از اندک زمانی احضار شدم. قاضی با صدایی که مخصوصاً می خواست ضربآهنگی ترسناک داشته باشد فرمود: به خاطر توهین و اهانت برای جبران خسارت معنوی وارده به شاکی، پنج هزار تومان را به وی بده هر چه زود تر هم گورت را از اینجا گم کن. مبلغ ده هزار تومان دو دستی بر روی میز قاضی گذاشتم. قاضی گفت: اشتباه شده پنج هزار تومان اضافه است. گفتم: نه جناب قاضی هیچ اشتباهی نشده مگر شما نفرمودید بنـــده مشت گره کرده به وی نشان داده با این عمل زشت به ساحت مبارک ایـن آقا اسائه ی ادب نموده ام حالا می خواهم با اجازه ی شما دوباره مشتم را گره نمایم. برای همین پنج هزار تومان جریمه ی متعلقه را پیشاپیش می دهم. شنیدن این حرف همانا و انفجار قاضی همانا. مثل سیل جوشانی فحش و ناسزا بارم کرد. دستور داد مرا فوراً به اجرای احکام برده پانزده ضربه ی شلاق تعزیری زدند. سوزش شدیدی سراپایم را فرا گرفت. فوق العاده خویشتن داری نمودم تا سوز و گداز تنم را بروز ندهم. بعد از اجرای حکم قانون! دوباره به نزد قاضی کشانده شدم. فرمود: لات بی شعور فکر میکنم دیگر آدم شدی. گفتم: اتفاقاً بر عکس، اصل بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است. با حالتی عصبی گفت: پست فطرت برو بیرون. دوباره مرا به کلانتری بردند. به دایره ی انگشت نگاری. عکاسی از زوایای مختلف چهره و… بعد از آن ولم کردند. خلاصه بدون آن که جرمی مرتکب شده یا حتی لحظه ای در یک زندان رسمی محبوس شوم، شدیم سابقه دار با پیشینه ی محکومیت کیفری.
آن قاضی بعد ها از شهرمان منتقل شد. دو سه سال پیش می خواستم پروانه ی کسب کارگاه را تمدید نمایم. در اداره ی اماکن گفتند باید عدم سؤ پیشینه ی کیفری بیاوری. نتیجه را از دایره ی تشخیص هویت آگاهی اخذ، نزد رئیس اماکن بردم. ایشان گفتند: تو یک بار پانزده سال پیش حکم محکومیت داری باید بروی حضور رئیس دادگستری تا زیر ورقه را امضا نمایند. خدمت رئیس دادگستری رسیدم. پس از خواندن ورقه با نگاهی به قیافه ام فرمودند: تو یک بار دعوا مرافعه کرده محکومیت کیفری داری. گفتم: رئیس جسارت است هر دعوایی بد نیست. اگر بد بود چرا ایران و عراق هشت سال دعوا کردند و کک هیچ کس هم توی این مملکت نگزید. با تندی گفت: مثل اینکه کله ی تو بوی قورمه سبزی می دهد این حرف ها به تو نیامده. ورقه ات را امضا می نمایم. هر چند آدم زبان درازی هستی ولی از نظر ما اشکالی ندارد برو دنبال کسب و کارت…
دم دمای صبح شده بود. اسد گفت: فلانی سرت را درد آوردم. قدری بخوابم. امروز باید به شهرمان بروم.
تا چند روز بعد از رفتن اسد مدام کلمه ی اوباش، اعدام، توهین، جنگ و دعوا، شلاق تعزیری، متراژ و تراشیدن موی سر، رویش دوباره ی مو… در مغزم می چرخید. هر دم افزون تر از قبل تصور دستبند بر دستان انسان شریفی چون اسد رعشه بر وجود و پیکرم می افکند. براستی در جامعه ی ما با ساز و کار های حاکم بر رفتار های اجتماعی، انسان ها را با کدامین معیار سنجیده بدان ها ارزش می دهند؟ آن قاضی و امثال وی در کجا و به کدام نهاد و مرجعی پاسخ گوی اعمال آن چنانی شان هستند؟ وجدان، شرافت کاری، مروت و ادب در قاموس برخی از ما بهتران چه معنا و مفهومی دارد؟ با مروری بر یافته هایم از واگویه ی درد آور و جگر سوز اسد به این نتیجه می رسم:
توهین، اهانت و تمسخر شخصیت افراد، تحقیر کرامت و عزت نفس آدمی، هتک حرمت و حیثیت اشخاص از بالا ترین شکنجه هاست حتی بی اغراق جنایتی است علیه بشریت… عقده و گره های روحی و روانی افراد اگر مهار نشود چه فجایعی که به بار نمی آورد. همه ی این یکه تازی های بی مسئولانه منبعث از نا هنجاری های اجتماعی است. و به تناسب نبود حتی حداقلی از استاندارد های لازمه ی آزادی و دمکراسی در عمق معنای واژگان در ساختار جامعه، علف های هرز میدانی گسترده تر برای رشد و تکثیر یافته اجتماع را به زشتی ها و نا پاکی ها می آلاید.
برای پی ریزی زیبایی های زندگی شایسته ی انسانی چاره ای عقلانی برای ریشه کنی اینسان دمل های چرکینی بایست جست و یافت. و با روش های علمی و مردمی در راه خشکانیدن بستر های رویشش مصمانه کوشید.
براستی می توان… آه ای انسان تو پر شکوه، با عظمت و قویتر از آنی که عاجز و ناتوان شوی. به گواه تاریخ، دشواری ها و سختی های راه برای رسیدن به اهداف والا هیچ گاه هراسی در دل انسان های عاشق و لایق نتوانسته بیافکند.
نگاهی دیگر به فضیلت و منزلت فضائل انسان بایستی نمود. و ارزیابی مبتنی بر تعقل با تعمقی در خور بر جایگاه انسانیت در جامعه داشته یقین نمود زیستن در جهانی عاری از خشونت، زور گویی و قلدری در هر شکل و شمایلی بلا استثناء حق مسلم همۀ آدمیان است.
صادق شکیب

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email