فرو پاشی امپراطوری آمریکایی؟

مصاحبه استیو پایکین با کریس هجز

ترجمه: سینا امین

کریس هجز روزنامه نگار آمریکایی برنده جایزه پولیتزر است که در طی ۱۵ سال گذشته به عنوان یک فعال سیاسی، نویسنده، و مقاله نویس نام‌آورشده است. وی منتقد پرسروصدای رئیس جمهوران آمریکا در هر دو جناح مسلط سیاسی بوده است. آخرین کتاب وی “آمریکا: سفر خداحافظی”[۳] نوعی فشردن گلوی اوضاع فرهنگی اجتماعی کشورش و نشان دادن تصویر دردناک آن است که تا حد خفقان آوری ترسناک شده است.

با این پیشگفتار به کریس هجز به خاطر بازگشتش به برنامه ما خوش آمد می گویم. خوشحالم شما را دوباره در صندلی روبروی خودم می بینم. ببینید، قبل از برنامه  به شما به شوخی گفتم با خواندن کتاب “آمریکا: سفر خداحافظی”  نمی دانم امروز خودم را بکشم یا تا فردا صبر کنم….

کریس: ولی من هم گفتم شما کانادایی هستی، تصورش را کن که آمریکائی باشی

استیو: این ناامید کننده ترین دیدگاهی است که من تا بحال در مورد آمریکا شنیده ام. قبل از اینکه احساس کنم که اصلا اوضاع را درک نمی کنم اجازه بده از مهمترین نکته شروع کنم. بعد از اینکه این  نکته را خواندم به خودم گفتم  کریس هجز مشکلات آمریکا از قبیل کشتارهای سراسری، بیکاری همه گیر و مسئله مواد مخدر و بسیاری از چیزهای بدی را که در آمریکای امروز وجود دارد، همانگونه توصیف می کند که دانالد ترامپ در گردهمائی جمهوری خواهان قبل از انتخابات به آنها اشاره کرد. البته راه حل های ارائه شده از طرف شما برای حل این مشکلات کاملا متفاوت هستند؛ ولی هم شما و هم ترامپ اساسا اوضاع کشور را بطور یکسان ارزیابی می کنید.

کریس: نکته اینجاست که ترامپ از دیدگاهی متفاوت به آسیب شناسی مشکلاتی می پردازد که بخش وسیعی از کشور را در برگرفته اند. وی این مشکلات را به گردن کارگران بدون مجوز کار، لیبرال ها، مسلمانان، مکزیکی ها و امثالهم می اندازد. او یک فریبکار و یا هوچیگر ست. ولی شما نکته مهمی را مطرح می کنید، دانلد ترامپ روی یأس عمیق و خشونتی انگشت گذاشت که بخش بزرگی از جامعه آمریکا بویژه سفیدپوستان احساس می کنند؛ در واقع این احساس که این گروهها توسط هر دو حزب عمده ایالات متحده فریب خورده اند.

استیو: خب، بگذار این موضوع را باز کنیم. شما این کتاب را سفر خداحافظی نامیده اید، خداحافظی با چه چیزی؟

کریس: خداحافظی با امپراطوری آمریکایی، آمریکایی که ما می شناسیم.

استیو: این چیز خوبیه؟  بخاطراینکه شنیدم بعضی ها می گویند خداحافظی با امپراطوری آمریکایی اتفاق خوبی است.

کریس: بستگی دارد که این امپراطوری چطور از بین برود و عکس العمل ما به این اتفاق چه باشد؛ منظورم این است که وقتی این امپراطوری در خود منقبض می شود، این زمانی است که دیگر دلار آمریکایی به عنوان ذخیره پولی دنیا محسوب نمی شود، ممکن است این امپراطوری به شکل وحشتناکی عکس العمل نشان دهد. برای مثال، وقتی که امپراطوری بریتانیا بعد از جنگ جهانی اول شروع به سقوطی آرام کرد و اوج این سقوط با بحران کانال سوئز اتفاق افتاد. حمله نافرجام برای بازپس گیری کانال ملی شده توسط دولت مصر فرجام این سقوط بود و انگلیسی ها مجبور شدند به شکل تحقیرآمیزی عقب نشینی کنند چون رئیس جمهور آیزنهاور با آنها مخالفت کرد و بعد نرخ پوند استرلینگ بشدت سقوط کرد. آنها به رکود و بحران عمیقی دچار شدند، ولی با شیوه متفاوتی با اوضاع برخورد کردند. چیزی که حالا دارد در آمریکا اتفاق می افتد این است که ما اصلا آماده مقابله با بحران نیستیم.

بنیان ها و نهادهای دمکراتیک، اجتماعی و فرهنگی ما با فساد و بحران عمیقی در گیرند. ما همچنین به نوعی یک جامعه بشدت خشن هستیم که مثلا کانادا در این شرایط  نیست و حتی بریتانیای کبیر هم اینگونه نیست. ما در اسلحه غرق شده ایم، اینها اسلحه های اتوماتیک کشتار جمعی هستند که جامعه ما را تهدید می کند؛ آنها بسیار قابل دسترس هستند و دارندگان اسلحه قادرند که در کنسرتها، مراکز خرید، مدارس و همه جا کشتارهای خوفناکی به راه بیاندازند و باز هم هیچ چیز جلودار آنها نیست. این اسلحه ها اصلا برای شکار نیستند.

بنابراین، من نگرانم که این از هم پاشیدن امپراطوری اوضاع را چنان بدتر کند که آسیب های دردناکی را که در کتابم مطرح کرده ام کاملا محتمل و قابل تصور کند.

استیو: خداحافظی امپراطوری بریتانیا چهل سال طول کشید، فکر می کنید خداحافظی آمریکایی آنطور که شما می بینید چند سال طول بکشد؟

کریس: خب، یک سقوط منظم و ثابت در کار بوده است. می توانم بگویم از دهه هفتاد میلادی شروع شد. وقتی که ما به گفته تاریخدان تحصیلکرده هاروارد چارلز میر[۴]، از یک امپراطوری تولیدی به یک امپراطوری مصرف کننده تبدیل شدیم. شروع کردیم به قرض کردن از بانک ها تا سطح زندگی و امپراطوری خود را حفظ کنیم که دیگر قابل دوام نبود.این از هم پاشی تدریجی در دوره ریگان شروع شد که سیستم حمایت دولتی به نفع شرکتهای بزرگ نابود شد و همه اینها به ضرر مفهوم شهروندی تمام شد. این دیدگاه  که سیستم دولتی خودش یک مشکل است و هیچ مشکلی را حل نمی کند، سرلوحه روند فروپاشی قرار گرفت. اگر شما حامی کمپانی گلدمن ساکس[۵] یا اکسان موبیل[۶]  باشید چیز خوبی است و باید تایید شوید ولی حمایت از یک مادر سرپرست خانواده، کار خوبی نیست و او با همان حقوق زیر استاندارد و یا بسیار پایین باید کنار بیاید. بنابراین تمام مکانیزم هایی که که حمایت کننده دموکراسی بود و موقعیت پیشرفت شغلی را فراهم می کردند به آرامی و به تدریج حذف شدند؛ و البته این روند نفی کننده صنعتی شدن در آمریکا و بخش های وسیعی از کانادا اتفاق افتاد. همه این روندها به نتایج مشخص و قابل پیش بینی، از قبیل از هم پاشیدن گروه های اجتماعی محلی، و از دست رفتن حقوق مناسب کارکنان که توسط اتحادیه ها حمایت می شدند و مانند اینها، منجر شد.

استیو: من می خواهم نقش حامی شیطان را برای چند لحظه ایفا کنم، وقتی دانالد ترامپ می گوید نرخ بیکاری بسیار کاهش یافته است و بعد از دهه ها ما با رشد اقتصادی بالایی روبرو هستیم، او نشانه های اقتصادی کشوری را می بیند که بسیار دینامیک و قدرتمند است.

کریس: خب این بستگی به این دارد ما چگونه اندازه گیری کنیم. بله این درست است که بازار بورس در حال رشد است، ولی چرا؟ این بخاطر معافیت های مالیاتی است که توسط دانالد ترامپ به شرکت های بزرگ اهدا شده است. این معافیت های مالیاتی در یک دوره ده ساله اقتصاد را یک ونیم تریلیون دلار بدهکار می کند. این پول برای تحرک بخشیدن به تولیدات صنعتی و یا برای ایجاد شغل استفاده نشده است، بلکه در بازار بورس به کار افتاده است و نقدینگی بازار بورس را بالا برده است و یا احتکار شده است.  پاداش های بزرگی که مدیران و اعضای هیئت مدیره شرکتهای بزرگ بعد از تصویب این معافیت های مالیاتی دریافت کرده اند، باعث رونق بازارهای مالی شده است. این رونق صنعتی اقتصاد نیست.

استیو: فرض بر این است که بخشی از این پول ها صرف ایجاد شغل های جدید شده است و نرخ بیکاری را به زیر چهار در صد آورده است.

کریس: اگر شما بدانید که چگونه این نرخ ها محاسبه شده اند، می بینید که نرخ بیکاری ثابت مانده است. مثلا اگر شما هفته ای یک ساعت کار کنید شاغل محسوب می شوید! یک کارگر معمولی  وال مارت حدود ۲۸ ساعت در هفته کار می کند و حقوقش او را زیر خط فقر قرار می دهد، ولی او را نیز شاغل محسوب می کنند. اگر شما چهار هفته در جستجوی شغل نباشید به شکل عجیب و غریبی از لیست بیکاران حذف می شوید! این آمار بخش بزرگی از جامعه را در بر نمی گیرد؛ مثل دانشجویان و یا بازنشستگانی که برای جبران کسری درآمد ناچیزشان با کاروان های باربری شرکت آمازون در جاده ها ۱۲ ساعت در روز کار می کنند؛ و یا همچنین افراد نیمه وقت نیازمند به شغل و یا حتی زندانیان … با این محاسبه آمار واقعی بیکاری ۱۷ درصد میشود.

استیو: ۱۷ درصد؟

کریس: اگر کسانی را که از بدست آوردن شغل ناامید شده اند و آنها که با درآمد فقیرانه خود نمی توانند زندگی مناسبی داشته باشند و به دو شغل نیاز دارند را به حساب بیاوریم، این آمار بیکاری واقعی می شود. بنابراین، افراد فقیری که نمی توانند زندگی خود را با یک شغل اداره کنند، عملا جزو بیکاران محسوب می شوند.

استیو: بعد از خواندن ۳۰۸ صفحه از کتاب شما می دانم که شما طرفدار جدی سرمایه داری بدون قلب نیستید! هر چند کمی تامل کنیم؛ شرکتهای خصوصی ایجاد کننده بیشتر مشاغل آمریکایی ها هستند. خب، با این واقعیت چگونه برخورد کنیم؟

کریس : خب، من نظرم این است که انواع مختلفی از سرمایه داری در آمریکا وجود دارد. ببین من در منطقه کشاورزی در شمال ایالت نیویورک بزرگ شدم و شاهد سرمایه داری کوچک کشاورزان بوده ام، کشاورزانی که تولید می کردند و محصول خود را برای فروش به شهر می آوردند. همچنین آنجا شما سرمایه دار محلی داشتید که صاحب یک کارخانه بود و در همان منطقه زندگی می کرد، مالیات می داد، در شورای اداره مدارس فعال بود؛ و بعد شما سرمایه داری شرکتی را دارید که کاملا جانور دیگری است! بنابراین وقتی شما دارید در مورد سرمایه داری صحبت می کنید باید به این تمایزات توجه کنید. بگذارید به شرکت اپل نگاهی کنیم؛ شغل هائی که اپل ایجاد می کند، کجا هستند؟

استیو: در کشورهای خارج ازآمریکا.

کریس: آره، آنها توی چین هستند؛ و شرایط کاری افرادی که با شرکتهائی  کار میکنند و تحت پوشش اپل  هستند چگونه است؟ یک جور کار بردگی است.  دزدی از حقوق آنها وقتی نمی تواند سهمیه کارشان را انجام دهند و قطع حقوقشان در بسیاری از موارد که توضیح دهنده آمار بالای خودکشی در میان آنهاست   کارگران مجبورند در شرایط اسفناک خوابگاه های محل کارشان زندگی کنند. بنابراین، سرمایه داری شرکتی دشمن سرمایه داری کوچک و سرمایه داری محلی است. این سرمایه داری جهانی است، ضد ملی است و به منافع ملی هیچ کشوری وفادار نیست. این سرمایه داری شرکتی است که به نوعی اقتصاد آمریکا را از کار انداخته است و فلج کرده است.

استیو: وقتی من کتاب شما را می خوانم، آمریکایی را می بینم که با خودش در جنگ است؛ از یک سو طرفداران برتری نژادی و نئو نازی ها هستند که تلاش میکنند ادعای خود را برای پایان دنیا ثابت کنند؛ و سوءاستفاده های وسیعی را در صنعت پورنوگرافی توصیف می کنید که ترسناک است؛ اعتیاد به انواع داروهای مخدر، هروئین، اعتیاد به قمار، بیکاری وسیع، مشاغل غیرثابت و یا مشاغلی با درآمدی بسیار پایین، و بسیاری مشکلات دیگری که شما امشب به آنها اشاره کردید؛ و همه اینها نشان دهنده رنجهای بسیار غیرقابل توصیف است. من می فهمم که شما تلاش می کنید که تصویری دقیق از اوضاع به دست دهید؛ ولی آیا واقعا این تصویر نشان دهنده اوضاع واقعی آمریکای امروز است؟

کریس: بله، واقعا همینطور فکر می کنم. می دانید که من برای نوشتن این کتاب به سراسر آمریکا سفر کردم و حدود دو سال در مناطقی مثل اندرسون و ایندیانا  که جنرال موتورز قبلا آنجا فعال بود به تحقیق مشغول بودم. حتی وقتی فصل مربوط به قمار را می نوشتم در قمارخانه تاج محل دانالد ترامپ بودم. و این قبل از این بود که حتی او حضورش را در رقابت های  انتخابات ریاست جمهوری اعلام کند.

استیو: این قمارخانه در آتلانتیک سیتی بود؟

کریس: آره، قبل از اینکه بسته شود. وقتی من این فصل را می نوشتم، آنجا کاملا مخروبه بود، بیشتر اتاقها پر از تار عنکبوت بود، موشها داشتند روی زمین با هم می جنگیدند، آدمها توی آسانسورها داشتند  به خودشان مواد تزریق میکردند. وحشتناک بود! من فکر میکنم آنچه که برای من آزاردهنده بود این واقعیت بود که بسیاری از مردم درگیر این فلاکت بودند، بویژه در بحران دارو های مخدر اوپیوید.[۷]  من فکر می کنم آمار هرگز نمی توانند تصویر کننده واقعی این فلاکت ها باشند: تعداد آدم هائی که به داروها و مواد مخدر قوی معتاد هستند. منظورم این است که ما در این آمار با تصاویر تکان دهنده ای روبرو هستیم. گروه های بزرگی از مردم دنبال راههایی هستند که بدبختی های زندگی خود را فراموش کنند. همین موضوع به گسترش هر چه بیشتر گروه های طرفدار خشونت اجتماعی و نژادی دامن می زند. من در این کتاب از مطالعات گسترده امیل دورکهایم[۸] در مورد خودکشی استفاده کردم. او به دنبال پیداکردن دلایل اجتماعی-فرهنگی ای بود که مردم را به طرف خودکشی سوق می دهد. او در تحقیقات خودش به مفهوم “آدم های تحقیر شده و بی اعتقادً  رسید. من در این کتاب سعی کردم این احساس تحقیر و پوچی را تصویر کنم که فکر می کنم حداقل نیمی از جمعیت آمریکا را در خود فرو برده است و این احساس تحقیر و رانده شده گی یک نوع آسیب های اجتماعی سیاه و ناامیدی را ایجاد می کند. و اساسا اگر به این پدیده یعنی از خودبیگانگی و بی هویتی، بیجاشده‌گی و نا امیدی در آمریکا توجه نکنیم، نمی توانیم این مردم را از لحاظ اقتصادی، اجتماعی و سیاسی به اجتماع برگردانیم؛ ولی می خواهیم آنها را به سیستمی برگردانیم که به هیچ شکلی پاسخگوی حقوق آنها و نگرانی هایشان  نیست. تناقض در همین جا است. بنابراین، اساسا پدیده های فلاکت بار و آسیب های اجتماعی گسترش پیدا خواهد کرد و این همان پدیده “سقوط امپراطوری آمریکایی” است. همانطور که فشارهای اجتماعی بیشتر و بیشتر می شود، اوضاع اقتصادی بدتری پیش می آید، و اگر همه این اوضاع اجتماعی در هم ریخته پاسخی در خور نیابد، آسیب های اجتماعی شکلی انفجارگونه پیدا می کنند.

من قبلا جنگ های داخلی یوگسلاوی سابق را گزارش می کردم، بنابراین می دانم که جامعه ای که از هم پاشیده و به خشونت رو می آورد به چه شکل ناهنجاری در می آید. من بعد از فروپاشی اقتصادی یوگسلاوی دیدم که چگونه یک گروه نخبه گرای لیبرال نتوانست برای اوضاع در هم ریخته آن زمان راه حلی پیدا کند؛ من تمامی این فروپاشی سیاسی- اقتصادی و اجتماعی آنجا را دیدم که آدم هایی مثل رادوان کاررادزیک[۹] و میلوسویچ[۱۰] و مثل آنها  را از درون شکم بالا آورد. این آدم ها اصولا در این دوران فساد و فروپاشی اجتماعی پرورش می یابند، قدرت می گیرند و محصول زمان خود هستند. دقیقا همانطور که ترامپ از درون یک جامعه بیمار رو به فروپاشی بالا آورده شده است.

استیو: این دقیقا همان چیزی بود که می خواستم از شما بپرسم؛ این آدمی را که حالا در اتاق بیضی کاخ سفید نشسته است، در مقایسه با کسانی در موقعیت مشابه او؟ چگونه توصیف می کنید؟

کریس: من فکر می کنم ترامپ نشانه بیماری است نه خود بیماری؛ او یک بازیگر تبلیغاتی حقه باز است. او به اندازه کافی زیرک بود که نیاز دوران خود را درک کند و روی آن انگشت بگذارد. از نظر من تراژدی این بود که در هر دو حزب دمکرات و جمهوریخواه یکنوع طغیان و یاغی گری وجود داشت، از یک  طرف برنی سندرز و از طرف دیگر دانالد ترامپ؛ و عناصر حاکم بر حزب دمکرات زیرک تر بودند و جلوی  سندرز را گرفتند. من اعتقاد دارم که نیروی حاکم بر ساختار این حزب جلو او را سد کرد و او را از گردونه مرحله مقدماتی نامزدی حزب دمکرات حذف کرد. ولی ساختار حاکم بر حزب جمهوریخواه نتوانست همین کار را با ترامپ انجام دهد؛ و فکر می کنم اگر سندرز برنده مبارزات مقدماتی حزب دمکرات می شد می توانست ترامپ را شکست دهد.

استیو: و آمریکا چقدر واقعا متفاوت می شد اگر این اتفاق می افتاد؟

کریس:  فرق خیلی زیادی نمی کرد؛ چون با کنگره ای در کنترل جمهوری خواهان یک نوع فلج سیاسی بوجود می آمد. البته برنی سندرز هیچگاه برنامه های ترامپ را دنبال نمی کرد؛ مثل انتصابات  ترامپ در سازمان محیط زیست آمریکا، در سیستم آموزشی مدارس،……

استیو: و دادگاه عالی

کریس: بله، دادگاه عالی. و هیچکدام از این اتفاقات ترسناک فعلی نمی افتاد. من فکر میکنم بخشی از این فاجعه را در مبارزات انتخاباتی هیلاری کلینتون باید دید. تمام این داستان ایمیل های هیلاری کلینتون باعث پیشرفت ترامپ به عنوان یک کاندیدای ریاست جمهوری شد. ولی دمکرات ها فکر می کردند که ترامپ کاندیدایی ضعیف و از پیش شکست خورده است.

هم ترامپ و هم سندرز این بی عدالتی غیرقابل تصور اجتماعی-اقتصادی آمریکا را نشانه گرفتند؛ نابرابری که بسیار عمیق تر و ریشه دار تر از بحران طبقاتی و کارگری دهه ۳۰ قرن بیستم است . تفاوت در این است که ترامپ  صادق نیست. او فقط حکومت ثروتمندان را قوی تر کرد.

استیو: بگذارید این موضوع را بررسی کنیم. بخاطر اینکه شما به  بعضی از نهادهای مهم در کتابتان اشاره کرده اید، من میخواهم  به نقل قول مستقیمی اشاره کنم که در آن به این موضوع پرداخته اید:

“تهدیدکننده ترین خطری که ما با آن روبرو هستیم ناشی از تخریب  ومحدود شدن نهاد های اجتماعی ریشه دار است، همانند دادگاه ها، نهادهای آکادمیک، ساختارهای قانون گذاری، سازمان های فرهنگی و رسانه های جمعی از جمله مطبوعات؛ این نهادها زمانی تضمین کننده بقای گفتمان مدنی بودند که ریشه درحقایق عینی و ملموس داشتند و به ما کمک می کرند تا دروغ را از واقعیت تشخیص دهیم و عدالت را جاری سازیم.”

استیو: من اخیرا نتایج نظرخواهی را دیدم که فکر می کنم شما هم دیده باشید؛ این نظرخواهی نشان میدهد که ۹۳ درصد  طرفدار جمهوری خواهان گفته اند& اگر چیزی را دانالد ترامپ بگوید ما بی چون و چرا می پذیریم. فکر می کنم در همین نظرخواهی ۶۳ در صد همین افراد گفته اند اگر کسی از اعضای خانواده ام چنین چیزی بگوید، من باور میکنم. آنها گفته های رئیس جمهور را بیشتر از خانواده خود باور دارند. ۸۰ درصد جمهوری خواهان گفته اند که آنچه در مجله وال استریت نوشته می شود معتبر نیست؛ ۸۰ درصد جمهوری خواهان حتی مجله وال استریت جورنال را قبول ندارند. در این آمریکا واقعییات اجتماعی قابل اثبات واقعا چه شانسی برای پذیرفته شدن دارند؟

کریس: خب شما به نکته ای انگشت گذاشتی که واقعا واقعیتی نگران کننده و شوم است. وقتی گفتمان ملی و سیاسی دیگر در واقعیات قابل اثبات تجربی ریشه ای ندارد به اینجا می رسیم که عقاید افراد جای خود را به واقعیات عینی می دهد. حقیقت همان چیزی می شود که شما می خواهید باشد. من در همین کتاب در مورد ساختار و طبیعت دروغ همیشگی و ماندگار نوشته ام. همه سیاستمداران دروغ می گویند، همه حکومت‌ها دروغ می گویند، همانطور که هرکسی ممکن است دروغ بگوید. ولی همه آنها می توانند در صورت اقتضا دروغ بگویند؛ برای مثال، کلینتون ادعا می کرد که با تصویب کردن قرارداد نفتا مشاغل زیادی ایجاد میشود. بیل کلینتون دیگر چنین ادعایی نمی کند، چون بهرحال غلط بود. حالا ممکن است او می دانست و یا نمی دانست که این ادعا غلط است. این در غلط بودن این ادعا تاثیری ندارد. با بوجود آمدن دروغ دایمی، دیگر واقعیت و حقیقت اهمیتی ندارد. پس می توانیم ادعا کنیم که ترامپ با آرای بسیار بیشتری برنده انتخابات شد و یا در مراسم رسمی سوگند ترامپ برای ریاست جمهوری  جمعیت بسیار بیشتری از دیگر مراسم مشابه در تاریخ امریکا جمع شده بود و یا چیزهایی مثل این.

استیو: یا اینکه ترامپ اولین نفری بود که در ۵۰ سال گذشته ایالت ویسکانسین را برده بود که این هم درست نیست…

کریس: و این دروغ ها بی پایان است و این موضوع اصلا مهم نیست، چون شما رسانه هایی مثل فاکس نیوز[۱۱] را در اختیار دارید که مرتبا این دروغ ها را بدون نقد کردنشان نشر می دهند و جا می اندازند. و این اتفاقات گفتمان عمومی را در ایالات متحده نقض کرده است….

استیو: در این مورد بیشتر توضیح بدهید.

کریس: همانطور که قبلا گفتید در یک دمکراسی با کار کرد صحیح نهادهایی وجود دارد مثل دادگاه ها، نهادهای آکادمیک، مطبوعات و مانند اینها؛ وظیفه این نهادها این است که با مردم در مورد واقعیات و حقایق قابل تایید گفتگو کنند. این نهاد ها فاسد شده اند، ضعیف شده اند و یا حتی تخریب شده اند؛ و یا با نهادهایی مثل فاکس، بریتبارت[۱۲] و امثالهم جایگزین شده اند که کارشان تبلیغات دست راستی است و این تبلیغات را به جای خبرهای واقعی جا می زنند. سیستم دادگاه ها تصرف شده است و حالا با انتصاب هایی از انجمن فدرالیست ها[۱۳] ، که ساختاری ایدئولوژیک دست راستی دارد، کاملا تغییر ماهیت خواهد داد.  این شبیه یک حالت شیزوفرنی است که شما واقعیت را جلوی چشم خود می بینید ولی آنرا انکار می کنید. این اتفاق در آمریکا به وسیله نخبگان قدرتمند و رسانه هایی که ایده های این قدرتمندان را نشر می دهند کاملا در جریان است و مسلط شده است. این اوضاع  به تدریج دارد آغاز یک  توتالیتاریسم (تمامیت گرایی)  را نشان می دهد. همان نظریه ی که هانا  آرنت در مورد آن زیاد می نوشت.

استیو: من نمی خواهم به ساعت اجازه دهم که پایان وقت را اعلام کند، بدون اینکه به شما این امکان را بدهم که نسخه ای به ما بدهید که شاید بتواند ما را از این سفر خداحافظی معاف کند؛ من از کتاب خودتان شروع می کنم که به راهکارهایی درباره رها شدن از این بحران  اشاره کرده اید:

“حداقل حقوق ۱۵ دلار در ساعت، پایان دادن به سیستم بهداشتی خصوصی منفعت طلب، رها شدن از سلاح های اتمی، پایان دادن به قراردادهای تجارت آزاد، اعطای حق شهروندی به کارگران بدون مدرک قانونی.” شما فکر می کنید عملی کردن این لیست سیاست های جدید چه چیزی را تغییر خواهد داد؟

کریس: من فکر می کنم  این تحولات به استقرار اوضاعی جدید منجر خواهد شد. بازگرداندن جمعیت عظیمی از مردم آمریکا به جریان اصلی اقتصاد کشور و پیوند زدن آنها با آنچه در طی سالها از دست داده اند. در حال حاضر با برنامه های ریاضت طلبانه اقتصادی، کاهش شدید برنامه های رفاه اجتماعی قبلی و امثال اینها جریانی درست متضاد این پیوند زدن اتفاق افتاده است. می دانید که این برنامه های رفاه اجتماعی توسط بیل کلینتون کاهش یافت و ۷۰ درصد دریافت کننده گان این حمایت ها کودکان بودند.

استیو: نام این برنامه ا اف دی سی[۱۴]  بود که نمایانگر  کودکان بود…..

کریس: بله، و حق وحقوق این کودکان بر باد رفت. و حالا دارند توزیع کوپن های کمک غذایی را کاهش می دهند. بنابراین شما جمعیت بزرگی را به طرف تنگدستی سوق می دهید و این فقر را تشدید می کنید. من یک کتاب هم در مورد مسیحیان دست راستی نوشتم بنام  “آمریکایی های فاشیست”، و دو سال بعد از نوشتن این کتاب به این نتیجه رسیدم که تنها راه مبارزه با این گروه های دست راستی که من آن ها را فاشیست های مسیحی شده می نامم، در افتادن در زمینه ی اقتصاد است. من این ایده را در سمینار فارغ التحصیلی خود در کالج مسیحیان مطرح کردم….

استیو (در حال خندیدن) پس ما باید این را اعلام کنیم که از این به بعد باید شما را جناب کشیش دکتر کریستوفر لین هجز بنامیم!!

کریس (با خنده): بله شما درست می گویید! نکته مهم این است که ما با تفکر مسیحی های دست راستی جادویی روبرو هستیم که عقاید شان در اقتصاد ریشه دارد. اگر ما به مردم تنگدستی که شغل درست و حسابی ندارند، شغل هایی تحت حمایت اتحادیه های قدرتمند ارایه کنیم، یعنی شغل هایی با امنیت شغلی، بازنشستگی و مزایای پزشکی و شغل هایی که بتوانند یک خانواده را اداره کند؛ آنوقت است که این جادو را باطل کرده ایم. ولی همه اینها از بین رفته است و با از بین رفتن تمام اینها، شما گروه های بزرگی از جامعه را به دامان گروه های سیاسی فریبکار و تنفر طلب می رانید و در نهایت آنها را به رفتارهای اجتماعی می کشانید که خود تخریب‌گر هستند؛ منظورم نرخ خودکشی در میان این مردم است. بالاترین آمار خودکشی در میان مردان میانسال سفید پوست است که در می یابند که دیگر در جامعه برای آنها جایی وجود ندارد. همانطور که در کتابم از قول پاپ ژان پل نقل کردم، او در یک سخنرانی عمومی  در مورد مشاغل شرافتمندانه گفته بود این مشاغل فقط در مقابل دریافت مزد انجام نمی شود بلکه باید به موقعیت مناسب اجتماعی، شخصیت فردی شایسته، احترام به خود و مانند اینها منجر گردد؛ و ما هیچ کدام از این امکانات شایسته را برای مردم فراهم نمی کنیم. هر چه دیرتر به این شرایط عادلانه دست پیدا کنیم اوضاع بدتر خواهد شد.

استیو: این هم یک نقل قول دیگر از کتاب شما:

“سیاست بازی ترس است. آنهایی که نتوانند قدرت نخبگان را به چالش بکشند، در سیاست موفق نخواهند شد. کلیشه های گفتاری در مورد عدالت، برابری و دمکراسی به جایی نمی رسند و تا زمانی که این نخبگان حاکم نسبت به بقای خود نگران نشوند، از جای خود تکان نخواهند خورد. تلاش نمودن در فعال کردن طبیعت انسانی این قدرتمندان حاکم بیهوده است، چونکه اینها طبیعتی انسانی ندارند.”

فکر می کنم من باید این سئوال را از شما بپرسم؛ آیا شما از براندازی خشونت آمیز حکومت ایالات متحده حمایت می کنید؟

کریس: من قاطعانه مخالف استفاده از زور در این جهت هستم.

استیو: پس بگذارید کلمه خشونت را از بحث خودمان خارج کنیم؛ آیا شما از براندازی حکومت ایالات متحده حمایت می کنید؟

کریس: نه، من از براندازی حکومت شرکت های بزرگ حمایت می کنم. من از پایان بخشیدن به کودتای حکومت شرکت های بزرگ حمایت می کنم، البته به آرامی.

استیو: چطور این اتفاق امکان پذیر است؟

کریس: این اتفاق همانگونه امکان پذیر است که در اروپای شرقی انجام شد. من بعنوان یک روزنامه نگار انقلاب های آلمان شرقی، چکسلواکی و رومانی را دنبال می کردم. این انقلاب ها وقتی اتفاق می افتند که مردم می گویند بس است.

استیو: چطور ممکن است؟ اگر در بحران اقتصادی ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹ این اتفاق نیفتاد و تمام شرکتهای بزرگ فاسد و بانکهای وال استریت با پول های مردم کوچه و خیابان از این بحران عظیم دوباره جان سالم بدر بردند؛ اگر در آن زمان چیزی این مردم را به قیام وادار نکرد، حالا چه عاملی این شرایط را فراهم خواهد کرد؟

کریس: سقوط اقتصادی بعدی؛ و چنین اتفاقی خواهد افتاد. من نمی دانم چه وقت، ولی این سقوط  دارد اتفاق می افتد و این بار دیگر نخبگان حاکم برنامه جدیدی برای مقابله با آن ندارند.

استیو: پس چه خواهند کرد؟

کریس: اینها دیگر نمی توانند نرخ بهره را از این پایین تر بیاورند، این نرخ تقریبا صفر است. بنابراین…

استیو: پس این قیام که شما فکر می کنید اتفاق می افتد به چه شکل خواهد بود؟

کریس: ما نشانه هایی از آن را دیده ایم، جنبش پودوموس[۱۵] در اسپانیا وقتی پارلمان را محاصره کردند؛ منظورم این است وقتی که گروه های بزرگی از مردم به خیابان بیایند و سیستم را فلج کنند. من این را در میدان ونسالاس [۱۶] در پراگ دیدم که ۵۰۰ هزار نفر از مردم چک بیرون آمدند؛ این را درآلمان شرقی در لایپزیگ[۱۷] دیدم. آن زمان آلمان شرقی یکی از کارآمدترین سیستم های امنیتی و نظارتی دنیا را داشت، و البته تا زمان ما….

استیو: بسیار خوب، حالا میخواهم نقل قولی از کتاب شما مطرح کنم، البته تا آنجایی که به خاطر می آورم؛ حالا که ما همه کمونیستها را از اروپای شرقی بیرون راندیم می توانیم به سیستم قدیمی حکومت خودمان بازگشت کنیم که فاشیسم بود! آیا واقعا چنین خواهد شد؟

کریس: آمریکا دیگر یک دمکراسی شکست خورده است و ترامپ هیچ ایدئولوژی ای ندارد. این یک خلا ایدئولوژیک است که به سرعت توسط مسیحیان دست راستی در حال پر شدن است. ما دیدیم که ترامپ مهمانی شام بزرگی در کاخ سفید بر پا کرد که رهبران کلیسای ایوانجلیک[۱۸] در آن شرکت کردند. او از حمایت ۸۱ درصد مسیحیان دست راستی کلیسای ایوانجلیک برخوردار است. و همانطور که نوام چامسکی می گوید شاید شما بخواهید ترامپ را بیرون کنید ولی باور کنید معاون وی مایکل و یا مایک پنس گزینه بدتری خواهد بود. مسیحیان دست راستی کلیسای ایوانجلیک کاملا سازماندهی شده هستند، آنها دانشگاه های خود را دارند، برنامه ها و رسانه های خود را دارند که از یک سیستم تلقین روانشناسانه و سیاسی کارآمد برخوردار است. آنها حجم عظیمی از ثروت را در اختیار دارند که شامل بنیادهای بسیار ارتجاعی سرمایه داری هستند.

استیو: آیا واقعا این سیستم دارد جایگزین سیستم دمکراسی  آمریکایی می شود؟

کریس: من یک گزارشگر هستم و مدتهاست  یادگرفته ام که پیش بینی آینده سیاسی کار خطرناکی است؛ ولی تا زمانی که سیستم عظیم نافرمانی مدنی ریشه داری در آمریکا بوجود نیاید که بر هر دو حزب اصلی دمکرات و جمهوریخواه فشار زیادی وارد آورد و همچنین سیستمی را که کاملا توسط قدرت مسلط شرکت های بزرگ اداره می شود تغییر دهد، می توانم به شما اطمینان دهم که آنچه در آینده خواهد آمد خوب و صحیح نخواهد بود.

استیو: شما این کتاب را “آمریکا: سفر خداحافظی” نام گذاری کرده اید، ولی می خواهم سئوال کنم آیا این فقط توصیف آمریکا است؟

نه، ما به اتفاقاتی که در اروپا افتاده است نگاه کنیم مثل برکزیت، انتخابات مجارستان و لهستان که آنها را تقریبا به کشورهایی شبه فاشیست تبدیل کرده است؛ حتی کانادا هم نسبت به این خطرات ایمن نیست. اگر همه این شرایط را در نظر بگیریم آنگاه عمق این خطر را درک خواهیم کرد. شما کانادایی ها هم تیراندازی های مرگبار خودتان را داشته اید، البته نه به شدت آمریکا.

استیو: و سیاستمداران عوام گرا و پوپولیست

کریس: بله، سیاستمداران پوپولیست. ولی در ایالات متحده اوضاع بسیار بدخیم تر و وخیم تر است و این کاملا قابل درک است. بخاطر اینکه امپراطوری‌ها همواره شکننده تر اند؛ واز این جهت کاملا به نیروی کار خارجی و منابع مادی خارجی وابسته اند.

ما هم اکنون یک تاریخچه ۱۷ ساله جنگ و نزاع در خاورمیانه داریم که پایان ناپذیر بنظر می رسد. در حالی که زیرساخت های کشور خودمان در حال ویرانی و سقوط هستند؛ کتابخانه های عمومی بسته می شوند، آموزگاران در مدارس مجبورند نیازهای اولیه دانش آموزان را خودشان فراهم کنند. و حالا این ایده دیوانه وار و خطرناک را داریم که می خواهیم به معلم ها آموزش حمل اسلحه بدهیم. همه اینها نمونه هایی  از یک جامعه از کنترل خارج شده است. در تحلیل نهایی این اوضاع به ایالات متحده محدود نخواهد ماند و تاثیرات موج گونه ای بر کشورهایی مثل کانادا خواهد داشت، ولی هرگز به آن حد خشونت بالقوه و فروپاشی شبیه آمریکا منجر نخواهد شد. هیچگاه فراموش نکنید که در آمریکا یک فرهنگ عمیق و گسترده خشونت وجود دارد، غرق در اسلحه است و این فرهنگ خشونت از توان نوزایی برخوردار است. خشونت یک نوع پالایش کردن قلمداد می شود و تمام اینها  از یک تاریخ طولانی برده گی و کشتار نژادی ناشی می شود.

استیو: تاریخ شما با یک انقلاب شروع شد، ما این را نداشتیم ولی شما یک انقلاب داشتید.

کریس: ما همچنین حدود ۹۰ درصد مردمان بومی آمریکا را به قتل رساندیم و چهار میلیون آفریقایی را برده کردیم. هیچگاه با این جنبه تاریک و تلخ تاریخ آمریکا برخورد مناسبی  نداشته ایم  و به افسانه ها و اسطوره های خودمان چسبیده ایم. بنابراین، همه اینها کشور ما را بسیار متفاوت تر و خطرناک تر از کانادا نشان می دهد.

استیو: اگر به من اجازه بدهید بگویم که کتاب شما ” آمریکا: سفر خداحافظی” یکی از نا امید کننده ترین کتابهایی است که من دیده ام؛ ولی بسیار مثبت با آن برخورد شده است و بسیار مهم است که خوانده شود. کریس هجز بسیار ممنون هستم که به استودیو تلویزیون آمدید.

کریس: متشکرم که مرا دعوت کردید.

مصاحبه استیو پایکین[۱] با کریس هجز[۲]

ترجمه: سینا امین

[۱] Steve Paikin – TVO

[۲] Chris Hedges

[۳] America : Farewell  Tour

[۴] Charles Mayer

[۵]Goldman Sachs

[۶] Exxan Mobil

[۷]Opioid

[۸] Emile Durkheim

[۹] Radavan Karadzic

[۱۰] Milosevic

[۱۱]Fox New

[۱۲] Breitbart News

[۱۳]Federalists Council

[۱۴] AFDC Aid to Families with Dependent Children

[۱۵] Podemos

[۱۶] Wencesles Square

[۱۷] Leipzig

[۱۸] Evangelicals

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

 

Print Friendly, PDF & Email