ترقیات علوم طبیعی و فلسفه معاصر

نوشته: ب. فدوسیف

انقلابی که در آستانه قرن بیستم در فیزیک آغاز شد، مهمترین رشته‌های علوم طبیعی را در برگرفت. در‌واقع هم در ظرف نیم قرن بقدری نتایج علمی تئوریک و پراتیک عالی بدست آمده است که از تمام دستاوردهای نبوغ بشری در هزارها سال بیشتر است. 

فلسفه همواره در تکامل معرفت علمی نقش بسیار مهم داشته است. پروسه تفکیک و تنوع (دیفرانسیاسیون) علوم، برخلاف دعوی پوزیتیویست ها، نه موجب مستحیل شدن فلسفه در علوم تخصصی گردید و نه اهمیت معرفتی فلسفه را پایین آورد. با وجود این تأثیر فلسفه در تکامل علم تغییر شکل می دهد. در ادوار پیشین شکل عمده تأثیر فلسفه در علوم طبیعی فلسفه طبیعت (ناتور فیلوسوفی) بود که تکامل آن با در دست بودن مدارک ناچیز آمپیریک براساس ساخته‌های تعقلی انجام می گرفت. البته در فلسفه طبیعت قدیم، نکات معقول عمیق وجود داشت (کافیست فرضیه اتمیک را بیاد آوریم). ولی با پیشرفت عظیم اطلاعات علمی عصر ما، برخورد تعقلی مبتنی بر فلسفه طبیعت دیگر نمی‌تواند نتایج مثبت ببار آورد.

تأثیر فلسفه مارکسیستی بر علوم طبیعی از طریق جهان بینی ماتریالیستی و اسلوب دیالکتیک، بواسطه درک عینی روابط و قوانین عام تکامل عالم مادی انجام می گیرد. بدین مناسبت تأثیر فلسفه بر علوم تخصصی مقدم بر هر چیز در زمینه مسائل متدولوژیک نمودار می شود. اصول بنیادی دیالکتیک چنان با تارو پود علوم طبیعی معاصر آمیخته است که به هیچوجه نمی‌توان آنها را از این علوم جدا کرد. علت این امرمقدم بر هر چیز خصلت خلاق فلسفه مارکسیستی ـ لنینیستی است که روح آن با هر نوع دگماتیسم بیگانه است و از همان سرآغاز خود با علوم طبیعی پیوند محکم داشته است. تکوین این فلسفه بصورت علمی که مافوق علوم دیگر باشد و قوانین مبتنی بر نیازهای (الزامات) سیستم خود را بر علوم دیگر تحمیل کند انجام نمی گیرد، بلکه بصورت استنتاج از دستاوردهای این علوم انجام میگیرد. به این جهت فلسفه مارکسیستی ـ لنینیستی معرفت علمی را همیشه به پیشروی دائم وامی دارد. لنین می‌گوید ماتریالیسم مسائلی را که هنوز حل نشده است به روشنی مطرح می‌کند و بدین سان معرفت علمی را به مجرای حل این مسائل سوق می دهد. برای ایقان به این امر، مراجعه به فاکت ها و به خود علوم طبیعی بهتر از هر چیز است.

تکامل اصول متدولوژیک علوم طبیعی

در قرن نوزدهم کشفیات بزرگ علمی در رشته اخترشناسی، زمین شناسی و بویژه زیست شناسی تحول (اولوسیون) جهان آلی و غیر آلی را بطور واقعی نشان می‌دادند که مبنائی برای پژوهش دیالکتیک طبیعت بوجود آوردند. در دوران ما بنیاد علمی نظریه دیالکتیک مارکسیستی در باره طبیعت به مراتب استوارتر و وسیعتر شده است. اگر بخواهیم وضع علم معاصر را در یک جمله توصیف کنیم، کاملترین بیان آنرا در این تز میتوان یافت: انقلابی که در آستانه قرن بیستم در فیزیک آغاز شد، مهمترین رشته‌های علوم طبیعی را در برگرفت. در‌واقع هم در ظرف نیم قرن بقدری نتایج علمی تئوریک و پراتیک عالی بدست آمده است که از تمام دستاوردهای نبوغ بشری در هزارها سال بیشتر است. تئوری نسبیت و مکانیک کوانتا، رشته کیهان نوردی و علم انرژی اتمی، علم اتوماتیزاسیون و رادیو الکترونیک و سیبرنتیک، شیمی پولیمرها و رشته‌های دیگر علم نه تنها سیمای علمی جهان را تغییر می‌دهند بلکه خود، بنیاد فنی حیات جامعه را نیز از بیخ و بن دگرگون می سازند. علم معاصر مربوط به «سه رکن اساسی فنی» تمدن معاصر یعنی انواع جدید انرژی، مصالح جدید و موتورهای جدید را که بازده آن‌ها برای تکنیک سابق تصور ناپذیر است، با احراز موفقیت حل می کند.

زیست شناسی دوران معاصر به اعماق ماده زنده رسوخ می کند. مبنای پژوهش ماهیت حیات و قوانین بیولوژیک جهان آلی، تعالیم میچورین است. میکروسکوپ الکترونی، اسلوب های آنالیز رادیوگرافیک، شاخص های (اندیکاتور) ایزوتوپیک و رزونانس پارامانیتیک، همه اینها از وسائل جدید بررسی و آزمایش هستند که استفاده از آنها در خصلت پژوهش بیولوژیک انقلاب ایجاد کرده و دانشمندان زیست شناس امکان داده است به کشف ماهیت حیات و معرفت بر فیزیک و شیمی موجود زنده و حل عملی مسئله بیوسنتز نزدیکتر شوند. شیوه‌های صرفاً فیزیولوژیک و مورفولوژیک و ژنتیک و غیره در بررسی پدیده‌های بیولوژیک بمیزان روزافزون با شیوه‌های فیزیکی و شیمیائی، ریاضی و سیبرنتیک توأم می‌شوند و تکمیل می گردند. زیست شناسی معاصر بنحوی هرچه عمیقتر قوانین عینی پدیده‌های زنده را مکشوف می‌دارد و سازمان درونی و خواص فیزیکی و ترکیب شیمیائی و مختصات انرژتیک عوامل شرکت کننده در پروسه های جذب و دفع داخل سلول‌ها  و مجموعه ارگانیسم را مورد پژوهش قرار می دهد. استفاده از دستاوردهای علوم زیست شناسی در حل یک سلسله از مسائل فنی نقش مهم ایفا کرده و موجب پیدایش رشته جدیدی از علم بنام بیونیک شده است. و اما دورنمای با عظمتی در پیش است و آن فعل و انفعالات اتمی هدایت شونده و تبدیل مستقیم نیروی حرارتی به نیروی برق است. تسریع و ساده کردن بیسابقه پروسه های تهیه مواد شیمیائی جدید که از طریق کشف طبیعت و مکانیسم عمل تخمیر و بر این زمینه ایجاد کاتالیزورهای فوق‌العاده مؤثر انجام می‌گیرد، تولید شیمیائی را دگرگون خواهد کرد.

تکامل شیمی تغییرات اصولی جدیدی در پیشرفت علمی و عملی بوجود خواهد آورد. دستگاههای فنی و ماشین‌های معمولی گویی ادامه دهنده کار ارگانهای انسان هستند و آنچه را که طبیعت در اختیار آنها می‌گذارد بعمل می آورند. تولید شیمیائی بمیزان روزافزون مصالح جدید با آنچنان ترکیبی از عناصر و با چنان ساختمانی عرضه می‌دارد که نظیر آنها در طبیعت یافت نمی شود. در همین جاست که نیروی دگرگون کننده علم متجلی میگردد. امروز دیگر قانون کامل علم تقلید ساده از طبیعت نیست بلکه کشف طرق و شیوه‌های خاص استفاده از قوانین عینی برای تغییر محیط مادی است. م. کلدیش رئیس فرهنگستان علوم اتحاد شوروی بدرستی گفته است که: «عالیترین دستاورد علم آنجا نیست که علم از طبیعت تقلید می کند، بلکه آنجاست که برای دگرگون ساختن طبیعت امکان ایجاد می کند». («مسائل متدولوژیک علم»، مسکو سال ۱۹۶۴، ص ۲۲۸).

علم ضمن پیشرفت خود در راه کشف ماهیت حیات، طرق بیوسنتز مصنوعی ماده سفیده (آلبومین) و طرز کنترل بیوسنتز در ارگانیسم و شیوه‌های کنترل توارث و استحاله ارگانیسم را به پراتیک ارائه می‌دهد و این امر موجبات لازم را برای حل معضل ترین مسائل علم پزشکی و کشاورزی فراهم می سازد. استفاده وسیع از ماشین‌های الکترونی و تکامل آنها برای اتوماتیزاسیون صنایع و رهبری اقتصاد، خود خصلت کار انسانی را بطور اساسی دگرگون می سازد. مجموعه این تحولات انقلابی که در علوم طبیعی صورت می گیرد، متدولوژی علمی را غنی تر می‌سازد و استفاده آگاهانه از آن را ایجاب می‌کند و در عین حال خود با تکامل گرایشهای متدولوژیک بکلی تازه در معرفت علمی، ارتباط دارد. برای توصیف این گرایش ها درک نکات زیر اهمیت بسیار دارد:

  1. ارتباط تئوریک و پراتیک
  2. عام بودن اصل تکامل
  3. وحدت معرفت علمی و تأثیر متقابل کلیه رشته‌های علم، ارتباط متقابل شیوه‌های تجربی با شیوه‌های تئوریک و تجریدی پژوهش

استفاده از دستاوردهای علوم طبیعی یکی از مسائل مهم اجتماعی عصر حاضر شده است. در مسابقه میان سیستم‌های اجتماعی، رژیمی پیروز خواهد شد که از دستاوردهای معرفت علمی بنحو بهتر و موثرتری بسود انسان‌ها استفاده کند و در تحلیل آخر، بازده عالی تری را در زمینه کار تأمین نماید. این حکم که برای مجموعه تکامل اجتماعی دوران کنونی اهمیت اساسی دارد، از نقش روزافزونی که علم در تکامل تولید مادی ایفا می‌کند ناشی می گردد. در پروسه ساختمان کمونیسم علم بیش از پیش به نیروی مولده مستقیم بدل می شود. مهمترین نمودار افزایش نقش علم در تکامل جامعه و تجلی وحدت روزافزون علم و تولید این است که اکنون بسیاری از انواع جدید تولید در بطن علم پدید میگردد. تکامل کشفیات مختلف از تحصیل نتایج اولیه در آزمایشگاه آغاز می‌شود و سپس به استفاده وسیع در عرصه تکنیک میرسد. رادیوالکترونیک و انرژتیک اتمی و ساختن یک سلسله مصالح جدید و غیره در زمره تولیدهائی هستند که در بطن علم پدید میگردد. ارتباط متقابل دمبدم محکمتر علم و تولید که نقش روزافزون پژوهش های علمی را در حل مسائل عملی نشان میدهد خصیصه عمده معرفت بر علوم طبیعی در عصر حاضر است.

اصل وحدت تئوریک و پراتیک برای برنامه‌ریزی تحقیقات علمی اهمیت درجه اول دارد. بر پایه این اصل پژوهش هائی که همین امروز مستقیماً راه به عرصه تولید باز می کنند، با پژوهش هائی که زمینه اطلاعاتی معینی را برای استفاده های فنی و عملی آینده فراهم بسازند، بطور خلاق با هم ترکیب می شوند. ما با نیروی ارشاد دیالکتیک ماتریالیستی امکان لازم را برای تکامل هماهنگ علم  بدست می آوریم بی‌آنکه بگذاریم علم از نیازمندی های عملی تولید دور اقتد و بی‌آنکه در عین حال دامنه تفحصات عمیق مربوط به دوره های آینده را محدود و علم را در عرصه تنگ پراتیک روزمره محدود سازیم. بدینسان شرکت علم در ایجاد بنیاد مادی و فنی کمونیسم به موثرترین نحوی تأمین میگردد. مهمترین جانب ارتباط علوم طبیعی قرن بیستم با دیالکتیک آن است که اصل دیالکتیکی تکامل بمثابه تغییر کیفی، بیش از پیش در تار و پود کار پژوهشی رسوخ می کند. در علم قرن هیجدهم حرکت بشکل تغییر در مکان در نظر گرفته می‌شد ولی تغییر در زمان از نظر تئوریک برای این علم نامفهوم مانده بود. در قرن نوزدهم اندیشه تکامل در زیست شناسی بکار بسته می‌شود و سپس بمناسبت کشف قانون بقا و تبدیل انرژی تکمیل میگردد. اصل تکامل در قرن نوزدهم به کاملترین نحوی در تئوری داروین راجع به تحول جهان آلی متجلی شد.

ولی در قرن نوزدهم نظریه مربوط به تکامل ماده نقص اصولی داشت. این نقص مقدم بر هرچیز ناشی از آن بود که اندیشه تکامل در آن دوران در شرایط جدائی علوم مختلف از یکدیگر تکوین می یافت و در نتیجه ریختن طرح جامعی را در باره تحول واقعیت عینی میسر نمیکرد. ولی نقص عمده نظریه مربوط به تکامل آن بود که در علم قرن نوزدهم «آجرهای» بنیادی ماده یعنی اتم ها تغییر ناپذیر شمرده می‌شدند و در نتیجه ناپیگیری معینی بوجود می‌آمد بدین معنی که از یک‌سو پروسه های مادی تکامل یابنده مورد بررسی بود و از سوی دیگر نظریه مربوط به تغییر ناپذیری اتم در علم حاکم بود. این تضاد فقط بوسیله علم قرن بیستم یعنی در نظریه تغییرناپذیری و قابلیت تبدیل کلیه اجزاء متشکله اتم به یکدیگر راه حل خود را یافت.هریک از این اجزاء بنیادی دارای خواص نامحدود است. اندیشه مطروحه لنین در باره نامحدود بودن خواص ماده در کلیه مدارج ساختمانی آن، رهنمود اساسی متدولوژیک علم قرن بیستم قرار گرفت. اکنون عده‌ای از دانشمندان بزرگ بورژوائی نیز که به هیچوجه پیرو نظریات ماتریالیسم دیالکتیک نیستند، به این مطلب اذعان دارند. در یک سلسله از رشته‌های تئوریک علوم  طبیعی، استفاده خلاق و آگاهانه از نظریه ماتریالیستی و دیالکتیکی تکامل در تعیین سمت پژوهش گاه نقش قاطع بازی می کند. این امر ننحو بارزی در کیهان ئشناسی نمودار میگردد. در پژوهش های کیهان شناسی که در غرب انجام گرفته است، در ردیف دستاوردها و کشفیات برجسته تا همین اواخر اغلب این تمایل وجود دارد که پروسه های تکامل اجرام سماوی بصورت «نزول» ناشی از اصل دوم ترمودینامیک، به مفهوم مطلق شده این اصل، تلقی میگردد.

علت اساسی این قبیل تفسیرات، درک غیر دیالکتیکی پروسه تکامل است. ولی دستاوردهای پژوهشهای کیهان شناسی در اتحاد شوروی از بسیاری جهات ناشی از آن است که دانشمندان شوروی آگاهانه به نظریه دیالکتیکی تکامل تکیه می کنند. تکامل نظریه مربوط به اشکال مختلف حرکت ماده و حاملین اساسی این اشکال برای تحلیل متدولوژیک علوم طبیعی معاصر اهمیت اصولی دارد. بررسی دیالکتیکی تجربه حاصله در زمینه علوم طبیعی معاصر نشان می‌دهد که ماده برای تفکیک و تنوع (دیفرانسیاسیون) و همچنین برای گرفتن سازمان های مختلف در مدارج مختلف تکامل و بغرنج شدن خود قابلیت نامحدود دارد. مبنای این پروسه عبارتست از تنوع اشکال حرکت ماده رشته‌های مختلف علم، همانطور که انگلس بر اساس مدارک علوم طبیعی قرن نوزدهم بطرز عالی نشان داده است، اشکال معینی حرکت ماده را بررسی می کنند. انگلس در همان زمان ارتباط متقابل و نیز اختلاف اشکال حرکت ماده و علوم بررسی کننده این اشکال را عمیقاً تشریح کرد و فیزیک را مکانیک مولکول، شیمی را فیزیک اتم و بیولوژی را شیمی ماده سفید (آلبومین) نامید و نوشت: «همانطور که تکامل یک شکل حرکت از شکل دیگر منشاء میگیرد، انعکاس این اشکال یعنی علوم مختلف نیز الزاماً باید از یکدیگر ناشی شوند» (مارکس/انگلس، ج ۲۰ ص۵۶۵).

این پیش‌بینی داهیانه بود، زیرا تکامل علوم در آن هنگام هنوز مجزا از هم انجام میگرفت و تأثیر متقابل آنها در یکدیگر جنبه نامنظم داشت و اهمیت اصولی آن در کار پژوهشی کشف نشده بود. امروز این اندیشه‌های انگلس بیش از پیش جنبه مشخص بخود میگیرد و محتوای هرچه عمیقتری پیدا می کند. در آن هنگام که انگلس علوم را بر حسب اشکال حرکت ماده طبقه بندی میکرد، بسیاری از بخش‌های دانش معاصر (مثلاً فیزیک اتمی و هسته ای، فیزیک نجومی تئوریک، زیست شناسی مولکولر Meleculair و غیره) که دست یافتن علم را به مدارج جدید تکامل ماده توصیف می‌کنند هنوز وجود نداشتند. ولی در دوران ما وضع بر منوال دیگری است. در شرایط کنونی دیگر کافی نیست که برای طبقه بندی علوم و نیز برای حل مسائل ارتباط متقابل و دورنمای تکامل آنها، تنها اشکال حرکت مأخذ قرار داده شود. باید مدارج گوناگون ساختمان ماده را که روز به روز با روشنی بیشتری نمودار میگردند و با یکدیگر پیوند محکم دارند در نظر گرفت. مدارج ساختمانی ماده (اجزاء درون اتم، اتم، مولکول، اجرام سماوی Macrocorps کهکشان ها و در جهان آلی به ترتیب: مولکول ها، سلول ها و ارگانیسم ها) پدیده‌های مادی هستند که حلقه ها یا درجات پروسه واحد تکامل ماده را در مکان و زمان تشکیل می‌دهند و معرفت بر آنها بیش از پیش خصلت سننتیک بخود میگیرد و به پروسه تأثیر متقابل بسیاری از علوم بدل میشود. پژوهش ارگانیسم فقط توسط زیست شناسی انجام نمیگیرد بلکه فیزیک، شیمی و غیره نیز این پژوهش را انجام می دهند. پژوهش زمین توسط ژئولوژی، ژئوگرافی، ژئوفیزیک، ژئوشیمی و غیره انجام میگیرد. در دوران ما نه تنها تکمیل و غنی شدن مدارک یک علم توسط علم دیگر و استفاده از اسلوب های یک علم توسط علم دیگر، بلکه ایجاد یک نوع آلیاژ علم جدید نیز جنبه ناگزیر پیدا می‌کند و ضرورت این کار بخاطر راحتی و استفاده پراگماتیکی نیست بلکه خصوصیت عینی درونی خود موضوع پژوهش آنرا ایجاب می کند. مثلا دانشمند هنگام پژوهش پروسه های حیات نمیتواند فقط فیزیکدان یا شیمیدان یا زیست شناس باشد. در مدارج مولکولی حدود و ثغور اشکال حرکات ماده متغیر می‌شود و اشکال فیزیکی و شیمیائی حرکت ماده شکل بیولوژیک بخود میگیرند. مثلاً بیوشیمی تنها شیمی منطبق بر موجود زنده یا فقط بیولوژی استفاده کننده از اسلوب های شیمی نیست بلکه بیش از آن است، یک نوع وحدت سننتیک شیمی و بیولوژیک است که کیفیت جدید یعنی علم جدید پدید می آورد. در تکامل علوم دیگر مثلاً شیمی فیزیکی یا فیزیک شیمیائی و غیره نیز نظیر این پدیده را میتوان مشاهده کرد.

در کنار تأثیر متقابل رشته‌های علمی در حال تکوین، تأثیر «معکوس» کشفیات علمی و اسلوب های جدید پژوهشی ناشی از این کشفیات نیز در بخشهای قدیمی علم انجام میگیرد. مثلاً ما ناظر یک نوع «تولد ثانوی» بسیاری از بخشهای «کلاسیک» فیزیک اجسام سخت هستیم. این امر تحت تأثیر نفوذ اسلوبهای پژوهشی اتمی و الکترونیک و غیره در این بخش‌ها انجام میگیرد. در عین حال درک عمیقتر دقایق قوانین مادی پروسه های فیزیکی که در اجسام سخت صورت بپذیرد و معرف خواص آنهاست موجب می‌شود که از این اجسام برای تکامل خود فیزیک الکترونیک و اتمی و فیزیک اجزاء «بنیادی» (در ایجاد تکنیک جدید آزمایشی و غیره) بهتر استفاده شود. پس می‌بینیم که در مرحله کنونی در کلیه جهات علوم طبیعی مش عمومی پیشرفت عبارتست از تأثیر متقابل علوم بر پایه وحدت معرفت علمی. این خصائص جدید علوم طبیعی و در نتیجه اسلوبها و شیوه‌های پژوهشی جدیدی که بر این اساس تکامل می یابند، یک سلسله مسائل متدولوژیک در برابر معرفت علمی مطرح می سازند. نکاتی را که ما در بالا بررسی کردیم، البته تمام مسائل فلسفی معرفت کنونی در زمینه علوم طبیعی را شامل نمی شوند. ولی تکامل و رسوخ هرچه بیشتر آنها در تار و پود تحقیقات علمی گواه قانع کننده ای است بر اهمیت روزافزون دیالکتیک ماتریالیستی برای علوم طبیعی.

سقوط نظریات پوزیتیویستی

مکتب های متعدد فلسفه بورژوائی مسائل متدولوژیک علوم طبیعی معاصر را مورد تحریف قرار داده اند. ترقیات علوم طبیعی موجب سقوط بیش از پیش مواضع ایدئولوژیک این مکتب‌ها میگردد. خصائص جدید معرفت حاصله بر مبائی علوم طبیعی بخصوص در جریانهای مختلف پوزیتیویسم معاصر انعکاس غلط پیدا کرده است. میدانیم که پوزیتیویسم طی چند ده سال اخیر وعده‌های پر آب و تاب داده و دعوی ایفای نقش انحصاری در فلسفه علوم طبیعی معاصر را داشته است و باید گفت که تأثیر پوزیتیویسم در دانشمندان غرب اندک نبوده است. پوزیتیویسم با تکیه بر معلومات مثبت «پوزیتیو» توجه بسیاری از کارشناسان علوم طبیعی را جلب کرد. اشاعه معین پوزیتیویسم منطقی «لوژیک» را در میان روشنفکران بورژوا میتوان ناشی از یک سلسله علل نامید. در این مورد باید خاطر نشان کنیم نظریه‌ای که فلسفه را علم العلوم و فلسفه طبیعت وانمود می‌ساخت و می کوشید ساخته‌های خود را در تابلوهای علمی جهان جای گیر کند با شکست کامل و قطعی مواجه شد. پیروان مکتب پوزیتیویسم منطقی توانستند از این موضوع استفاده کنند و تحت عنوان مبارزه علیه متافیزیک فلسفه طبیعت به یورش علیه فلسفه بعنوان علم مستقل پرداختند ـ بدین معنی که به شیوه ای بکلی خودسرانه کلیه سیستم های فلسفی را که در تاریخ وجود داشته، و از جمله ماتریالیسم دیالکتیک را با متافیزیک یکی نامیدند و تمام مسائل اساسی فلسفه علمی را «مسائل کاذب» و «متافیزیک» اعلام کردند. چنین مبارزه‌ای علیه «متافیزیک تعقلی» برای کارشناسان علوم طبیعی دلپذیر بود، زیرا بصورت مبارزه علیه فلسفه‌ای منعکس می‌گشت که گویا مدعی نقش «علم العلوم» است. علاوه براین باید خاطرنشان کرد که در فلسفه پوزیتیویسم منطقی، گاه مسائلی مطرح شده، بخصوص در رشته منطق و متدولوژی علم، که برای تکامل علم اهمیت داشته است.

ولی گرایش های واقعی تکامل علوم طبیعی بطور کلی بنحو تحریف شده و پنداربافانه ای در نئوپوزیتیویسم منعکس میشود. نئوپوزیتیویسم که تئوری سوبژکتیف است، ناگزیر از تحقیق در باره پروسه های واقعی عینی در معرفت علمی معاصر طفره می‌رود و همه چیز را به تحلیل فورمهای انتزاعی منطق که خودسرانه آنرا فورمهای «پاک» می‌نامد منحصر می سازد. نمایندگان آن به مسائل واقعاً مهمی که چه بسا بدرستی طرح شده است پاسخ علمی نمیدهند و به استنتاج تخیلی مسائل بغرنج و حل نشده تکامل علم می پردازند. کاملاً واضح است که این امر نمیتواند در مورد صحت طرح مسائل مزبور تردید ایجاد کند، مضافا بر اینکه بخصوص عدم حل بسیاری از مسائل فلسفی است که به پوزیتیویست ها برای استنتاج تخیلی در این مسائل میدان میدهد. حل علمی این مسائل بر بنیاد ماتریالیسم دیالکتیک، نئوپوزیتیویسم را بطور قطعی از میدان بیرون خواهد راند. پوزیتیویست ها خرافه ای را اشاعه میدهند حاکی از اینکه گویا ماتریالیسم نقش مهم فورمالیزاسیون (شیوه تحقیق و تدقیق محتوای شناخت و معرفت) معلومات را در تکامل علم نفی میکند. این دعوی بکلی بی‌پایه است. ماتریالیسم علمی معاصر، بر عکس، ماهیت فورمالیزاسیون را تشریح میکند و در عین حال بی پایگی کامل تفسیر و توجیه ایدآلیستی این گرایش را خاطر نشان می سازد. ساختن سیستم‌های فورمالیزه هدف غائی نیست بلکه یکی از وسائل مهم و یکی از شیوه‌های توصیف و توضیح دقیق پروسه های طبیعت است. علم می‌کوشد معلومات در باره محتوا را به کمک ارائه سیستم فورمالیزه حاصل بخش بیان کند. استفاده وسیع از سیستم‌های فورمالیزه در بررسی پروسه های طبیعت، نشانه پختگی اطلاعات علمی در زمینه ادراک طبیعت عینی مبحث مورد بررسی است.

پوزیتیویست ها با تصویر تخیلی گرایش های تکامل علم برخی مسائل جدید مطرح کردند ولی نتوانستند به این مسائل پاسخ‌های علمی مطابق با روح علوم طبیعی معاصر بدهند. به این جهت جای شگفتی نیست که چرا بسیاری از دانشمندان بزرگ (دوبرویل، اینیشتین و .. غیره) به انحاء مختلف عدم موافقت خود را با نظریات مکتب پوزیتیو بیان داشته و با تکیه افراطی آن روی فورمالیزاسیون مخالفت کرده اند. مثلاً ف هیزنبرگ خاطر نشان می‌سازد که الگوی پوزیتیویستی تفکر مبنی بر منطق ریاضی در مجموعه خود برای توصیف طبیعت بسیار محدود است (ف هیزنبرگ، فیزیک و فلسفه ص ۶۰ و ۶۱). پیروان مکتب فوق (پوزیتیویسم منطقی نظیر کارل پوپر) حتی یک ماده برنامه خود را نیز نتوانسته اند اجرا کنند و مواعید آنها در مورد ساختن یک الگوی مطلقاً فورمالیزه برای علم از نظر اصولی غیر عملی از کار در آمد. در این زمینه نظریه زیرین مؤلف بورژوا در باره مقدرات جریان های ایدآلیسم سوبژکتیف شایان ذکر است: هیچیک از مکاتب فکری مبتنی بر زبان یا علم نظیر پراگماتیسم، نئوکانتیسم یا پوزیتیویسم نتوانستند یک فلسفه پایدار و اثربخش برای زمان ما عرضه بدارند (C. Hamburg, Symbol and Reali). همگان متفق القولند که پیروان اولیه مکتب پوزیتیویسم منطقی با ابراز تعصب در پاک کردن فلسفه از مسائل، راه افراط پیمودند. ملاک آنها برای درک و فهم فاکت ها بر پایه تفحص و پژوهش بسیار محدود استوار بود. پژوهش های مکاتب پوزیتیویستی خصلت خود را بعنوان یک متدولوژی عمومی بیش از پیش از دست می‌دهند و بکار اختصاصی روی مسائل محدود منطق و سمانتیک و تئوری انفورماسیون (جنبه کمی مأخذ اطلاعیه ها، مقدار متناسب با درجه احتمال وقوع حادثه‌ای که در اطلاعیه ذکر شده است) بدل میگردند.

از اینجا نتیجه گرفته می‌شود که گویا در علم معاصر «خلاء فلسفه» بوجود آمده است. بیش از پیش شنیده می‌شود که از «رسوائی در فلسفه» سخن می‌گویند و اعلام می‌کنند که برخلاف علوم تخصصی «فلسفه با وجود تلاشهای هزاران ساله هیچ نتیجه‌ای بدست نیاورده است». جریانهای ایدآلیسم سوبژکتیف و الهیات میکوشند از سقوط اعتبار علمی مکاتب ایدآلیسم سوبژکتیف بسود خود استفاده کنند. پیروان این جریانها سعی دارند شکست نظریات نئوپوزیتیویستی را بطور کلی شکست تلاش برای فهم و درک عقلانی جهان جلوه دهند. نئوپوزیتیویست ها ضمن اعلام برنامه وسیعی برای تفسیر سوبژکتیف علم و بی مضایقه از شعارهای تبلیغاتی، قرن بیستم را «قرن تحلیل» نامیدند. ولی مشی نئوپوزیتیویستی بسبب ناپیگیری و نوسان میان ماتریالیسم و ایدآلیسم، ایدئولوژی بورژوائی را که هنوز به تمام سنن راسیونالیسم (خردگرائی) پشت پا نزده بود، به دامن تئوری‌های آشکارا عرفانی نظیر تئوری‌های انتولوژیک (Ontologique) و نئوتومیست (Neothomist) انداخت. تکامل جامعه و رشد خروشان معرفت علمی سرانجام طومار هستی این هردو رقیب همکار ایدئولوژیک را درهم خواهد پیچید. ایدآلیسم در کلیه صور و اشکال خود در جریان تکامل معرفت بیش از پیش طبعیت طفیلی و خصومت خود با علم را هویدا می سازد. ولی البته مبارزه با ایدآلیسم در علوم طبیعی نباید به شیوه‌های مبتذل انجام گیرد. مثلاً متفکرینی که رویهمرفته در زمینه علم بر مواضع ماتریالیستی غیر آگاهانه متکی هستند ولی در یک سلسله از مسائل خرافات فلسفی ایدئولوژی حاکم را قبول دارند نباید با ایدآلیست های عرفانی آشکار و دوآتشه در یک کفه ترازو قرار داد. در نزد جمعی از کارشناسان علوم طبیعی اصطلاحات پوزیتیویستی وسیله ایست برای بیان ماتریالیسم «خجولانه». به آیین دانشمندان باید با انتقاد مدلل و مقتع کمک کرد تا از سردرگمی فلسفی نجات یابند. ولی در این زمینه هم تحلیل مثبت یعنی نشان دادن نتایج ثمربخش ماتریالیسم دیالکتیک برای علوم طبیعی معاصر اهمیت قاطع دارد.

ماتریالیسم دیالکتیک، متدولوژی علمی طبیعت شناسی معاصر (بخش پایانی)

در اوائل همین قرن حاضر لنین نوشت که فیزیک ماتریالیسم دیالکتیک پدید می آورد. اکنون فلسفه ماتریالیستی و دیالکتیکی در تمام شؤون علم رسوخ می کند. قرن بیستم قرن پیروزی ماتریالیسم دیالکتیک در عرصه علوم طبیعی است. ماتریالیسم دیالکتیک از آن جهت به فلسفه اصیل علوم طبیعی معاصر بدل گشت که طبیعت عمیقاً خلاق دارد و قادر است به مسائلی که تکامل علوم طبیعی مطرح می سازد، پاسخ علمی بدهد. ماتریالیسم دیالکتیک مترقی ترین مکتب فلسفی تاریخ بشری است و میتواند بر وفق تجارب و دستاوردهای تاریخی جدید معرفت بر طبیعت، تکامل یابد. ماتریالیسم دیالکتیک که علم مربوط به کلی ترین قوانین تکامل طبیعت، جامعه و تفکر است تمام اطلاعات جدید علوم تخصصی را جذب میکند و در خود مستحیل می‌سازد و این امر موجب تغییر شکل و تکامل خود نظریات ماتریالیسم دیالکتیک و مقولات (کاتگوری های) آن و برخورد فرمول بندی ها و احکام آن میگردد. برای نمونه میتوان از اصل علیت در فیزیک نوین مثال آورد. تئوری‌های فیزیکی نوین در رشته میکروپروسه (Microprocessus) نظیر مکانیک کوآنتا و تئوری میدانهای کوآنتا، تئوری‌های استاتیستیک هستند یعنی مفهوم احتمالات بطور اساسی در آنها مستتر است. فقط با مأخذ قرار دادن همین مفهوم احتمالات است که میتوان مختصات تئوریک حرکات و رفتار اجزاء اتم، حالات آنها، قوانین عینی تأثیر متقابل آنها در یکدیگر و خواص درونی آنها را بیان کرد. علت این امر آن است که تئوری فیزیکی نوین اصل مکشوفه ماتریالیسم دیالکتیک را در باره بی تک و پایان بودن خواص ماده و روابط و مناسبات میان بخش‌های گوناگون جهان واحدی که تکامل آن به حکم قوانین عینی انجام می پذیرد، در نظر میگیرد. در دوران فیزیک کلاسیک ملاک اندیشه علمی عبارت بود از ضرورت برقراری روابط همانند میان حوادث بنیادی جهان. فیزیک کلاسیک فقط این قبیل روابط اساسی را که معرف پدیده معین بود (ولی از لحاظ کمیت و تعداد طبعا محدود بود) بعنوان روابط علت و معلول درنظر میگرفت. امتناع از توجه به موجودیت عینی جمع بی تک و پایان روابط دیگری، که گرچه جزو روابط اساسی پدیده مورد نظر نبودند ولی بهرصورت در آن اعمال تأثیر میکردند، در تعیّن (دترمینیسم) لاپلاس منعکس گردید. بدینسان تصادفات عینی و خصلت استاتیستیک عینی قوانین مادی از دفتر علم حذف می شد. ولی تکامل فیزیک معاصر نشان داد که روابط علیت در عین آنکه تعیین کننده تکامل پدیده‌ها در زمینه عمده و اساسی هستند و از خواص درونی پدیده‌های مادی ناشی می‌شوند وجود ناهمانندی را در روابط علّی میان حوادث بنیادی کاملاً اجازه میدهند. بدین طریق روابط میان حالات نامتعین در مکانیک کوآنتا واقعاً هم امکان استفاده از تعیّن (دترمینیسم) لاپلاس را در جهان خرد (Microcosme) از بین می برد. ولی از اینجا به هیچوجه نباید «شکست علیّت» را استنتاج کرد.

نئوپوزیتیویسم خصلت احتمالی مکانیک کوآنتا را دلیلی برای نفی علیّت بطور اعم تلقی کرد. پوزیتیویست ها عدم تطابق دترمینیسم لاپلاس بر میکروفیزیک را شتابزده بعنوان شکست اصل علیّت بطور کلی جلوه دادند، ولی تکامل بعدی بی پایگی مطلق عدم تعیّن (اندترمینیسم) را در جهان خرد (Microcosme) نشان داد. بدینسان در جهان تکامل فیزیک نوین هم تعیّن مکانیکی و هم عدم تعیّن عیب اسولی خود را آشکار کردند. راه خروج از این بن‌بست اسلوبی اندیشه علمی در زمینه طبیعت شناسی را دیالکتیک نشان داد. دیالکتیک ثابت میکند که هر تغییر شکل تاریخی مفهوم علیّت جنبه نسبی، محدود و گذرا دارد و نشان میدهد که این اصل بنیادی در اساس خود خلل ناپذیر است.حق رابطه واقعی میان پدیده‌ها با نظریات معینی که بر اساس اطلاع از قوانین یک رشته معین از پدیده هادر باره این رابطه تنظیم شده است، ادا نمیشود. ماتریالیسم دیالکتیک بر آن است که علیّت باید بعنوان یکی از اشکال رابطه عینی میان پدیده‌ها مورد بررسی مشخص قرار گیرد. لنین میگوید: „علت و معلول … فقط لحظاتی از وابستگی جهانی متقابل و از رابطه (جهانشمول) و پیوستگی متقابل حوادث، فقط حلقاتی از زنجیره تکامل ماده هستند» (دفاتر فلسفی، چاپ روسی سال ۱۹۴۷ ص ۱۳۴).

حال ما می‌بینیم چگونه دیالکتیک مارکسیستی نقش پادزهر را در قبال درک دگماتیک و ایمان مطلق به تفسیرات و استنتاجات یک جانبه ای که از تکامل علوم طبیعی معاصر می شود، ایفا می کند. دیالکتیک مارکسیستی در عین حال بنیاد متدولوژیک مطمئنی برای درک تازه این تفسیرها و استنتاجات بوجود می آورد. میدانیم که اندیشه‌های اساسی تئوری نسبیت فقط زمانی مورد قبول قرار گرفت و عمیقاً درک شد که در نظریات فلسفه دگماتیک قدیمی در باره زمان و مکان، که به موجب آن زمان و مکان فاقد ارتباط درونی با یکدیگر و یا ماده تلقی میشد، تغییرات اساسی وارد گردید. دیالکتیک ماتریالیستی در همان قرن گذشته ارتباط درونی زمان و مکان را با حرکت ماده کشف کرد و انگلس توضیح داد که زمان و مکان و نیز حرکت، شکل هستی ماده هستند. این اندیشه فلسفی در کالبد علوم طبیعی معاصر حلول کرده است. یکی از خدمات عمده اینیشتین نظر انتقادی او در مورد مفهوم زمان و مکان در فیزیک کلاسیک و ایجاد نظریات فیزیکی نو در مورد زمان و مکان است. اکنون (بموجب تئوری عمومی نسبیت) ماهیت نظراتی را که در فیزیک راجع به رابطه زمان و مکان با ماده بوجود آمده است میتوان در این تز اینیشتین بیان کرد: „… اگر ماده و حرکت آن محو می شد،  دیگر نه از زمان و نه مکان خبری نمی بود» (ف فرانک، فلسفه علم، مسکو، سال ۱۹۶۰، ص ۲۱۴). اگر جنبه فلسفی مسأله را در نظر بگیریم این در ماهیت امر همان نظریه ماتریالیستی و دیالکتیکی مربوط به زمان و مکان در علوم طبیعی معاصر است. بهمین طریق هم دستاوردهای سیبرنتیک، دگماتیک ها را به بن‌بست انداخته است و حال آنکه ایدآلیست های ابژکتیف که برای تفکر جنبه الهی قائلند، جدا منکر این دستاوردها هستند. تحلیل ماتریالیستی و دیالکتیکی اطلاعات علمی نوین، نظریات مربوط به تفکر را در پرتو دستاوردهای فیزیولوژی اعصاب و سیبرنتیک تکامل داده است. بسط جنبه خلاق فلسفه مارکسیستی لنینیستی برای تنظیم مسائل فلسفی علم نوین اهمیت قاطع دارد.

امروز در اهمیت فوق‌العاده‌ای که گرایش بسوی ترکیب (سنتز) اطلاعات برای علم معاصر دارد جای تردید باقی نمانده است. تنها فلسفه ترکیبی (ستنه تیک) است که میتواند جوابگوی مرحله ترکیبی (سنته تیک) در تکامل علوم طبیعی باشد. ماتریالیسم دیالکتیک بخصوص چنین فلسفه ایست، زیرا این فلسفه (برخلاف پوزیتیویسم) مسائل فلسفی سنتی را در باره جهان خارج دور نمی ریزد بلکه (برخلاف مکاتب اونتولوژیک و الهیات) آنها را با پیگیری تمام مورد تفسیر علمی و عقلانی قرار میدهد. ضمناً اصول بنیادی ماتریالیسم دیالکتیک نیز با چنان دامنه وسیعی فرمولبندی شده‌اند که میتوانند با تنوع بسیار در دستاوردهای علوم طبیعی منعکس شوند. مثلاً کشفی که توسط میکروفیزیک در زمینه قابلیت تبدیل اجزاء «بنیادی» بیکدیگر انجام گرفته فقط در صورتی میتواند بنحو پیگیری تفسیر شود که این تفسیر بر مواضع ماتریالیسم دیالکتیک انجام گیردکه هم میدان مغناطیسی و هم مواد را بصورت مظاهر گوناگون ماده واحد، که میان آنها ارتباط برقرار است، درنظر میگیرد. ضمناً اجزاء «بنیادی» بصورت ترکیبات ساختمانی ساده و در عین حال بغرنج درنظر گرفته میشوند. کشف تازه پروسه ها و پدیده‌های نوین در تاروپود نظریات ماتریالیسم دیالکتیک در باره ماده رسوخ می کنند. خصیصه ممیزه ارتباط کنونی ماتریالیسم دیالکتیک با علوم طبیعی آن است که اکنون با وضوحی بیش از پیش مسائل اسلوبی تکامل علوم طبیعی در درجه اول اهمیت قرار داده می‌شود و حال آنکه در گذشته بیشتر به تفسیر تئوری هائی که قبلاً وجود داشت و به اصطلاح به بیان فلسفی نتایج حاصله و تعیین جای این نتایج در سیستم عمومی اطلاعات علمی عطف به توجه می شد. اکنون تکامل ماتریالیسم دیالکتیک بر پایه تحلیل نتایج اساسی و اسالیب علوم طبیعی معاصر روز به روز اهمیت بیشتری کسب میکند. این مطلب در درجه اول مربوط است به تکامل تئوری عمومی ساختمان ماده که از جمله در کار تنظیم و تدوین جدی مقولاتی نظیر سیستم، عنصر، استروکتور، قرینه (Symetrie احتمالات، انفورماسیون و غیره منعکس میگردد. مسائل مربوط به تحلیل این مقولات در کلیه رشته‌های سریعاً در حال رشد علوم طبیعی یعنی در فیزیک (در تدوین تئوری اجزاء «بنیادی»، در تئوری سیستم‌های شامل اجزاء عدیده و غیره)، در شیمی، زیست شناسی و سیبرنتیک مطرح هستند. بمناسبت تکامل تئوری عمومی ساختمان ماده، اکنون برای تحقیق در باره سیستم‌ها و از جمله برای سمیوتیک (Semiotique) (رشته ای از علم است که به مطالعه قیاسی سیستمهای علایم مشغول است. مانند مخابره اطلاعیه با بیان فکر، تماس و تعیین شرایط لازم برای اینکه شنونده بتواند اطلاعیه را دریابد) به مقیاس وسیع اسلوبهای عمومی تنظیم میشود.

دورانی که ما در آن بسر می‌بریم دوران رسوخ عمیق ریاضی و اسلوب های آن در شؤن گوناگون دانش بشری است. ضمناً پروسه رسوخ ریاضی در علوم طبیعی اکنون در ارتباط آن با سیبرنتیک انجام میگیرد. به این جهت تحلیل مسائل فلسفی علوم ریاضی نوین بطور اعم و سیبرنتیک بطور اخص برای تکامل علم اهمیت درجه اول دارد. از آن جمله اند مسائل مربوط به ماهیت و نقش ریاضی، مفاهیم اساسی آن، موضوع سیبرنتیک و رابطه آن یا علوم طبیعی، مفاهیم انفورماسیون و هدایت، درجه تشکل سیستم بغرنج دینامیک و غیره. اصول ماتریالیسم دیالکتیک در تنظیم شیوه نوین پژوهش طبیعت موجود زنده نیز نقش عمده بازی میکند. این پژوهش ها قوانین بیولوژیک جهان آلی و رابطه ارگانیسم با شرایط زندگی آنرا بنحو هرچه مشخص تری مکشوف میدارند و تصورات نئوویتالیستی را که میان موجود زنده و غیر زنده حصار غیر قابل عبوری می کشد، بکلی باطل می سازند. ماتریالیسم دیالکتیک که اصالت کیفی موجود زنده را قبول دارد ثمربخشی برخورد فیزیکی و شیمیائی و سیبرنتیکی به تحلیل ماهیت موجود زنده را بر پایه متدولوژیک ثابت میکند. مسئله ماهیت حیات بخودی خود بسیار بغرنج است. دانشمندان بکمک آزمایش های شیمیائی و فیزیکی تنوع کیفیت مورفولوژیک و بیو شیمیک ساختمان جزئی و کلی سلول را ثابت کرده و سیستم های بغرنج تخمیری را که تعیین کننده چگونگی انجام پروسه های جذب و دفع مواد هستند مکشوف داشته اند. وزن مولکولی بسیاری از مواد سفیده ای و ثبات استقرار برخی از بقایای اسیدهای آمین دار در مولکولهای برخی از این مواد و غیره معین شده است.در بررسی خصوصیات ساختمان و خواص اسیدهای نوکله ایک (des acides nucleiques) مانند A.R.N و A.D.N و نقش آنها در پروسه های جذب و دفع و از جمله در ترکیب (سنتز) ماده سفیده ای موفقیت‌های مهم بدست آمده است. خواص ژنتیک A.D.N و سیستم تخمیری که در ترکیب A.D.N شرکت میکند کشف شده است. براساس اطلاعات می کوشند مبانی مقدماتی وراثت ارگانیسم ها را کشف کنند و توضیح دهند. البته در این زمینه هنوز خیلی نکات تاریک وجود دارد و فقط پژوهش های بعدی معین خواهد کرد که این راه چه اندازه ثمربخش است..

دیالکتیک ماتریالیستی با اتکا به تجربه تکامل علم، سمت عمومی رشد رشته‌های مختلف دانش را معین میکند. تاریخ علم نشان میدهد که چه بسا رشته‌های جدید دانش و امکان کشفیات تازه ـ در مناطق بینابینی میان علوم موجود و به اصطلاح در زمین بی‌صاحب قرار دارند. درست در آنجا که میان علوم «لکه های سفید» وجود دارد و مانع آنست که علوم به هم ملحق شوند ـ  بیش از هرجا برای کشفیات نو امکان پدید میگردد. ولی امکان ترقیات علمی و فنی بدین جا محدود نمیشود. بطوریکه تاریخ علوم طبیعی نشان میدهد، و بخصوص در صدسال اخیر، مشی عمده ترقی علم عبارتست از کشف مدارج ساختمان جدید ماده و کشف قوانین عینی تکامل مادی در این مدارج ماده که در گذشته نامعلوم و یا بررسی نشده بودند. از آن جمله است: میکروبیولوژی، بیولوژی مولکولی، فیزیک هسته ای، فیزیک اجزاء بنیادی و غیره. مطلبی که دیالکتیک برای آن اهمیت خاص قائل است آنست که کشف مرزهای کیفی میان اشکال مختلف حرکت ماده و نیز میان مدارج ساختمانی مختلف ماده برای کشفیات علمی امکانات بسیار زیاد فراهم می سازد. کشفیات برجسته در رشته الکتریسیته و استفاده های گوناگون از آن در تولید با پژوهش در باره تبدیل اشکال حرکت ماده ارتباط دارد. در جریان عبور از یکی از مدارج ساختمانی ماده به مدارج دیگر آن امکانات بسیار زیادی برای استفاده از انرژی درون اتم و از انرژی هسته ای پدید آمد. در بررسی امکانات تکامل علم بویژه باید نسبت به پژوهش جهش های کیفی بزرگی نظیر تبدیل ماده غیر زنده به ماده زنده توجه خاص معطوف داشت. هم مکانیزم و هم ویتالیسم بی پایگی خود را در این زمینه نشان داده اند. ماتریالیسم دیالکتیک راه عمومی حل مشکلات و طریقه جستجوی پاسخ صحیح برای این معماهای جهانی را نشان داده است. در این عرصه بیشک خواص جدیدی از ماده کشف خواهد شد که علم و پراتیک را بمیزان زیادی غنی خواهد ساخت. چنین کشفی البته به اصطلاح «نیروی حیاتی» بدون فهم نیست، بلکه استعداد بی پایان ماده برای تنوع و تشکیل انواع ترکیبات ساختمانی است.

پژوهش جریان انتقال از مرحله فیزیولوژیک به مرحله پسیکولوژیک نیز امکانات فراوان بوجود می آورد. این جهش کیفی در سیر تکامل ماده در آثار سه چه نوف و پاولوف و در فیزیولوژی مدرن فعالیت عصبی عالی تشریح شده است. ولی این هنوز آغاز کار است و برای پژوهش های بعدی در زمینه سیستم‌های ساختمانی مشخص و طرق انتقال از مرحله فیزیولوژیک به مرحله پسیکولوژیک عرصه بی پایان وجود دارد (بخصوص برای پژوهش هائی که با سیبرنتیک ارتباط دارند). تحقیق در باره دگرگونی های کیفی تکامل از مرحله حیوانی به مرحله انسانی، و از مرحله طبیعت به مرحله جامعه بی اندازه جالب است. علوم طبیعت شناسی و علوم جامعه شناسی، مدتها مجزا از یکدیگر تکامل می یافتند. در فلسفه و جامعه شناسی بورژوائی طی صد سال اخیر تلاشهائی بعمل آمد برای آنکه اسلوب های طبیعت شناسی در پژوهش پدیده‌های اجتماعی بکار بسته شود. ولی در این زمینه کار به ابتذال رسید. پیدایش مکتب به اصطلاح ارگانیک در جامعه شناسی و سوسیال داروینیسم و جریانهای دیگری از این قبیل حاصل همین تلاشهاست. دیالکتیک ماتریالیستی برخلاف این جریانها موجبات لازم را برای انجام تحقیقات صحیح در رشته چرخش عظیم در سیر تکامل طبیعت و انتقال از مرحله طبیعی به مرحله اجتماعی و متناسب با آن از علوم طبیعی به علوم اجتماعی فراهم ساخت. این رشته هنوز به حد کافی تسخیر نشده و بویژه انواع نظریات علمی قلابی نظیر فرویدیسم و نظریه مالتوس و «اصلاح» نژاد، در آن نقش طفیلی بازی میکند.

زندگی اجتماعی دارای خصوصیات کیفی است، ولی عجیب است اگر تأثیر طبیعت بر انسان و بر زندگی اجتماعی انکار شود. بهمین طریق هم نباید به تأثیر فعالیت انسانی و ترقیات اجتماعی بر طبیعت اطراف کم بها داد. با بر افتادن استثمار انسان از انسان  و محو تضادهای طبقاتی در سراسر جهان و منسوخ شدن جنگهای ویرانی آور، روابط میان انسان و طبیعت، میان جامعه و طبیعت اطراف وارد مرحله جدیدی می‌شود که در آن تمام مساعی جامعه بشری در راه مهار کردن نیروهای طبیعت و بهبود زندگی جامعه مصروف خواهد شد. تحقیق در باره انتقال های کیفی از مرحله طبیعی به مرحله اجتماعی برای تکامل تولید و ترفیع سطح بازده کار و نمو استعدادهای جسمی و فکری انسان، برای ایجاد خصائل و عادات نوین در انسان‌ها و اشکال نوین آمیزش و معاشرت اجتماعی، برای برانداختن هرگونه انحرافی در طبیعت انسانی، که ره آورد تاریخ صدها ساله جامعه آنتاگونیستی است، اهمیت عظیم دارد.

اتحاد علوم طبیعی و فلسفه

برای انجام موفقیت آمیز وظائف بزرگی که ما برای تنظیم و تکمیل اسلوب معرفت علمی و تکامل خلاق مارکسیستی ـ لنینیستی بعهده داریم باید میان کارشناسان علوم طبیعی و متخصصین فلسفه پیوند بیش از پیش محکم برقرار ساخت و اتحاد خلاق میان آنها را بدانسان که لنین توصیه کرده است دائماً تحکیم بخشید. طی سالهای اخیر، تألیفات سالهای گذشته که صاحبان آنها می کوشیدند معرفت علمی رشدیابنده را در قالب احکام فلسفی با تفسیر دگماتیک محصور سازند، در معرض انتقادات شدید قرار گرفت. بی پایگی بسیاری از ایدآلیستی تئوری‌های معاصر در رشته علوم طبیعی آشکار شد، تلاش هائی که بعمل می‌آید تا موضع دیالکتیکی و ماتریالیستی به تیول یکی از مکاتب علوم طبیعی بدل گردد مورد انتقاد قرار گرفت. در سالهای اخیر پیشرفت معینی در حل یک سلسله از مسائل اسلوبی اصولی علوم طبیعی معاصر بدست آمد از آن جمله: تحلیل فلسفی قوانین تکامل تئوری‌های علوم طبیعی و بخصوص تئوری‌های فیزیکی، تحلیل اسلوبهای یک سلسله از مهمترین رشته‌های علوم طبیعی، مسائل مربوط به اجزاء بنیادی اتم، تشریح ویژگی قانون استاتیستیک جهان جزء و اثبات خصلت عینی و امکان اصولی شناخت این قانون، حل مسئله علیّت در فیزیک و زیست شناسی نوین، توجیه فلسفی صحت و ثمربخشی بکاربردن ریاضیات، فیزیک، شیمی و سیبرنتیک در رشته زیست شناسی، تحلیل مسائل فلسفی سیبرنتیک، اثبات فلسفی وحدت علوم مربوط به زمین ما و بدین مناسبت تشریح برخی از طرق اصولی دگرگونی طبیعت در شرایط ساختمان کمونیسم.

طی سالهای اخیر اهمیت مسائل اسلوبی در علوم مربوط به کره زمین زیاد شده است. کتاب «تاثیر متقابل علوم در یکدیگر هنگام بررسی کره زمین» که در سال ۱۹۶۳ نگارش یافته، به این مسائل اختصاص دارد. نکته جدید در این اثر عبارتست از بررسی ارتباط دیالکتیکی علوم در یکدیگر به هنگام بررسی کره زمین، بررسی مسائل مربوط به شکل ژنولوژیک (سیاره ای) حرکت ماده و نیز مسائل فلسفی دگرگونی بیوسفر (la biosphere برخی مسائل یونوسفر (ionosphere) و بسیاری از مسائل مبرم علم نوین در باره کره زمین. تنظیم مسائل اسلوبی گرهی رشته‌های  جداگانه علوم طبیعی زمینه را برای پژوهش منظم مسائل فلسفی مجموعه علوم طبیعی بر بنیاد ماتریالیسم دیالکتیک هموار کرده است. دوره چند جلدی کتاب «ماتریالیسم دیالکتیک و علوم طبیعی معاصر» که توسط هیئتی از مولفین نگارش یافته به این موضوع مهم اختصاص دارد. جلد اول این کتاب که به ارتباط متقابل علوم طبیعی در یکدیگر اختصاص دارد در سال ۱۹۶۳ منتشر شده است. هیئت های علمی بسیاری در تألیف این اثر چندجلدی شرکت دارند. در آن بررسی دیالکتیک بعنوان اسلوب و تئوری معرفت بر علوم طبیعی و مسائل تاریخ و منطق تکامل علوم طبیعی و نیز طرز ساختمان ماده و انواع ماده در نظر گرفته شده است. به تحقیق پیرامون اسلوب های کلی و جزئی علوم طبیعی و مسائل تحلیل معلومات  و به نظریه معاصر در باره تعیّن (دترمینیسم) و تحلیل فلسفی مهمترین اشکال هستی ماده یعنی حرکت، تکامل، زمان و مکان توجه زیادی معطوف شده است. وزن مخصوص پژوهش های منطقی در تکامل فلسفه معاصر پیوسته افزایش می یابد. مسائلی نظیر طبیعت فورمالیزاسیون، ویژگی تئوری‌های استنتاجی و قیاسی (deductive) و تحلیل فرمول های منطقی استقرائی (inductive) به این مبحث مربوط می شوند. اکنون مسائل اسلوبی علوم طبیعی و علومئ اجتماعی بدون استدلال منطقی جدی و پژوهش در زمینه منطق، نه دانشمندان را قانع می‌کند و نه به نیازمندی های عمومی علم و تکنیک جواب می دهد. در شرایط کنونی خصلت دیالکتیکی مسائل منطق به نحوی هرچه کاملتر آشکار می شود.

انگلس در زمان خود برای حل مسائل مربوط به اسلوب و تئوری شناخت بر پایه اطلاعات علمی آن دوران شیوه تئوریک جالبی را عرضه داشت. لنین در کتاب «ماتریالیسم و آمپریوکریتیسیسم» و سپس در «دفاتر فلسفی» تئوری شناخت را به مدارج عالی تری ارتقاء داد و آنرا با سیر خروشان تکامل علم همپا ساخت. اکنون وقت آنست که فلسفه و علوم اجتماعی همانطور که انگلس و لنین گفته بودند، بر پایه نوین و بنحوی ناگسستنی با یکدیگر متحد شوند. زیرا فقط بر پایه ماتریالیسم دیالکتیک است که سنتز فلسفی عالی تر دانش معاصر جامه عمل به خود می پوشد. اهمیت روزافزون اتحاد متخصصین فلسفه و کارشناسان علوم طبیعی دوران کنونی نیز در همین است. همکاری خلاق آنها حکم عینی تکامل علم است.

برگرفته از مسائل بین المللی، شماره ۵، مهر و آبان ۱۳۴۳

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email