زحمتکشان

کارگر بلوچ در انتهای راه

ناصر آقاجری: بلوچ هایی که از روی ناچاری وفقر و ستم حاکمیت نولیبرالی دست به اسلحه می برند، انسان های در مانده ای هستند که کارد بیداد و ستم طبقاتی به استخوان شان نشسته است از این رو از روی ناآگاهی دست به شورشی کور زده اند.

تخت های ما کنار هم قرار داشت و هر دو آماده یک عمل جراحی بودیم. زمانی که فهمید من هم جنوبیم و با مذهبش (تسنن) مشکلی ندارم و با احترام با او گفتگو می کنم با شادی درد دلش را گشود. هر دوی ما آن روز اول بدون ملاقاتی بودیم و تنها، از این رو توانستیم به گفتگویی دوستانه بپردازیم، وقتی از تنها پسرش حرف می زد رنگ تیره اش برق می افتاد و چشمانش مانند خورشید می درخشید و خطوط صورتش رنج و درد بیماری را فراموش می کرد. همه این واکنش ها نشان می داد که اوبا چه رشته های ناگستنی به زندگی و زیبایی های پنهانش وابسته است.

از کودکی ش شروع کرد، در مدرسه راهنمایی درس می خواند و خانه اشان در حاشیه شهر چاه بهار در کپرهای حصیری بود. کپرهایی بدون آب و برق و بهداشت، با مادر و خواهران و برادرانش زندگی می کرد و هر ماه چشم انتظار رسیدن پولی از امارات بودند که پدر می فرستاد تا روزگار محقرانه اشان را بگذرانند.

چند روزی بود که پول آن ماه دیرشده بود. به جای پول خبر دردناک ایست قلبی پدررا به آنها اعلام نمودند. خبر مرگ پدر، تنها نان آور خانواده، برای آنها یک فاجعه بود. خانواده به سوگ پدر که از شدت کار در گرمای کشنده امارات قلب ش از حرکت ایستاده بود، نشست. اکبر مدرسه راهنمایی را رها کرد تا به عنوان پسرارشد خانواده جای خالی پدر را پر کند. درس و بازی به پایان رسید و کاری سخت در کشوری بیگانه آغاز شد. با پدر بزرگش که با کار در امارات آشنا بود به آن دیار رفت تا نان آور خانواده گردد.

چند سالی با کاردام داری( شتر بانی ) و کار در مزارع در امارات زندگی کرد، دیگردوران کودکی را بدون درک آن دوران، پشت سر گذاشته بود. مادرهم با درآمدی که کودکش برایش می فرستاد دکه ای ایجاد کرده بود و سیگار و نوشابه و بیسکویت وخرت وپرت های دیگری را می فروخت تا دیگر کودکان ش درس بخوانند وگرسنه نمانند. ولی زندگی سراسر فراز و نشیب است ولی برای زحمت کشان همیشه فقط نشیب است که خود را دد منشانه به رخ می کشد. شیخ بزرگ امارات شیخ زاید از دنیا رفت و جانشین ش که حریصانه آماده پیوستن به مناسبات اقتصادی – سیاسی آمریکایی بود، همه کارگران ایرانی را از امارات اخراج کرد. اکبر و پدر بزرگ ش به ایران برگشتند البته با مبالغی ارز با ارزش.

در ایران و به خصوص در بلوچستان فقر وبی کاری درد همیشگی آن مردمان پر تلاش بوده است. هم در حاکمیت پیش از انقلاب و هم در حاکمیت پس از انقلاب، این دیار و این مردمان یک دیار فراموش شده بود، صنعت و کاری وجود نداشت و همه جوانان با کارهای پاره وقتی چون دست فروشی و صیادی در دریا، به حداقل ناچیزی دست می یافتند، که تنها برای زنده ماندن کافی بود، نه زندگی کردن. تنها راه باقی مانده که درآمدی داشت به خصوص پس از قطع ارتباط کاری با آن سوی آب، حمل و نقل سوخت به مرز پاکستان و آوردن مواد غذایی مانند برنج پاکستانی به این سوی مرزبود که نرخ ش از ایران ارزان تر بود.

پلیس نسبت به آنهایی که ” شیرینی” آنها را می دادند با گذشت، مانع کارشان نمی شدند. پدر بزرگ و اکبر و چند کپر نشین دیگر تعدادی الاغ خریداری کردند تا از راه های کوهستانی که امن تربه نظر می رسید، بشکه های گازوییل را حمل کنند. این کار سخت و خطرناک هم آن مقداردرآمدی نداشت که چند شریک را تامین کند و مقداری هم به عنوان شیرینی به مرز بانان پرداخت کند، تا ایمن کار خرید و فروش را ادامه دهند. بدون توجه به خطر احتمالی ندیده گرفتن پلیس، کارشان را آغاز کردند. اکبر پای همیشگی این حمل و نقل بود.

خبر وجود یک کاروان حمل گازوییل به گوش ماموران رسید، ولی از چگونگی آن با خبر نبودند، در هر صورت دور زدن ماموران مرزی بدون دادن”حق و حقوق” آنها قابل گذشت نبود. از این روبرای مجازات قانون شکنان کمین کردند. درست نزدیک به منطقه مرزی که کاروان باید خودش را آشکار نماید تا از مرز عبور کند. آن روز رطوبت هوا آنقدر بالا بود که مانند روز بارندگی همه زمین و سنگ وکوه خیس بود، رطوبت بیشتر حجم هوای تنفسی را گرفته بود از این رو تنفس دشوار بود و حیوانات هم راحت نبودند، گرما و رطوبت شرجی به حدی رسیده بود که سرعت حرکت کاروان با بار سنگین گازوییل را کُند کرده بود. چهار پایان راهی را پیش رو داشتند که با آن به خوبی آشنا بودند و هر چند روز یک بار از آن عبور می کردند و می دانستند کی وکجا از این بار سنگین رها می شوند، از این رو همیشه بدون نیاز به ترکه و های و هوی اکبر با گام های سریع به سوی مقصد گام بر می داشتند تا زودتر از این بار بد بو و سنگین راحت شوند. ولی آن روز علاوه بر سنگینی بار و شرجی خفه کننده، هیچ چهارپایی میل به سریع رفتن را نداشت و همه مایل به بازگشت بودند، گویی بوی مرگ را پیشاپیش احساس کرده بودند. اکبر خشمگین از این نا فرمانی های حیوان های باری با ترکه و فریاد به جانشان افتاده بود تا سریع تر حرکت کنند.

لباس های اکبر از رطوبت و عرق به تنش چسبیده بود و دیگر نای پاک کردن عرق صورتش را هم نداشت. کفل الاغ ها از ضربات ترکه اکبر، به خون نشسته بود. او می باید در پیشاپیش کاروان الاغ ها حرکت دهد و یکی از شرکای کپر نشین شان در انتهای کاروان حیوانات را جمع و جور می کرد. اکبر هر چه به مرز نزدیک تر می شدند بر دقت پاییدن اطراف کاروان می افزود، با حوصله اطراف را نگاه می کرد و برای احتیاط در آن سمت الاغ اول حرکت می کرد که امکان کمین مرزبانان در آن سمت حداقل بود و یا احتمال ش کمتربه نظرمی رسید، تا در صورت حمله آنها فرصت فرار را داشته باشد.

آن روز مرگ بار حس ششم اوهم مرتب اعلام خطر می کرد وبا دلشوره او را وادار به دقت بیشتری می کرد. افسار الاغ اول را در دستانش گرفته بود ودر کنار سر او با احتیاط با چشمانش همه سوراخ سمبه ها را وارسی می کرد. تا آن سوی مرز چندان فاصله ای نداشتند، الاغ از حرکت ایستاد و حاظر به تکان خوردن نبود، اکبر با خشم افسار را می کشید و می خواست با چوب به جان حیوان بیفتد که فریاد ایست ماموران آنها را در جای خود میخکوب کرد. کاروان گازوییل به جایی رسیده بود که هیچ جان پناهی برای مخفی شدن وجود نداشت.

اکبر که می دانست دستگیری یعنی نابودی همه سرمایه و زندان رفتن خودشان و درماندگی هر چه بیشتر خانواده با یک هی بلند و ضربه درد ناکی که روی کفل خونین الاغ زد حیوان را وادار به تاخت کرد تا هرچه سریع تر وارد منطقه مرزی پاکستان شوند، با این امید که شاید بتوانند بخشی از سرمایه اشان را نجات بدهند. کاروان سرعت گرفت و ضربات چوب آخرین نفر، کاروان به سرعت راهی مرز کرد. ولی پاسداران مجهز به تیر بار بودند که تا فاصله دور را هم درو می کرد. فرمان آتش و انفجار گلوله ها الاغ ها را به خون کشید. الاغ اکبر اولین هدف بود که به روی اکبر افتاد گازوییل و خون زمین تشنه از خشک سالی را سیراب کرد. خون جانور وگازوییل سراپای اکبر را در خود فرو برد.

رگبار تا از پای در آمدن آخرین الاغ ادامه داشت. اکبر به سختی خود را از زیر وزن الاغ بیرون کشید و با همه وجود پا به فرار گذاشت. تیرانداز متوجه فرار او شد وخواست با یک رگبار او را هم از میان بر دارد، ولی فرمانده به او دستور داد، نفر را با تیر از پای در نیاورد. فقط اطراف او را به گلوله ببندد تا دیگر هوس دور زدن آنها را نکنند. گلوله ها در کنارش به سنگ ریزه ها برخورد می کرد وآنها را با مشتی خاک به آسمان می برد، وحشت مرگ همه وجودش را پر کرده بود، با همه انرژی و توان می دوید تا خود را به جان پناهی برساند. گلوله های تیر بار اطرافش را شخم می زد و سنگ ریزه وخاک را بر سرش می ریخت تا به پشت تپه ای رسید که از تیر رس خارج شده بود، همه نیرویش به پایان رسیده بود تنها وحشت مرگ بود که او را تا به این نقطه رسانده بود.

بدون اراده با همه وزنش در خاک غلطید. با دهانی باز به شدت نفس می زد، دیگر در دست و پایش هیچ نیرویی برای دور شدن از آن منطقه خطرناک باقی نمانده بود. کپرنشین همراهش که توانسته بود زودتر فرار کند خودش را به اکبررساند و با دولچه ای که همراه داشت مقداری آب به صورت او زد و مقداری به خوردش داد و از او خواست زودتر آن منطقه را باید ترک کنند والی دستگیر می شوند.

نتیجه چند سال کار در امارات به باد رفت. غم از دست دادن سرمایه کمتر از غم مرگ پدر نبود. می باید دوباره از نقطه صفر آغاز کنند. با این تفاوت که به دلیل حمایت های دولت ایران از چند شیعه ی آن سوی خلیج دیگر ایرانیان بیکار و گرسنه نه در کشور خودشان کاری داشتند ونه در امارات به آنها اجازه کار می دادند.

به ناچار با چندین کپر نشین بیکار دیگر روانه عسلویه شدند که شنیده بودند پروژه های نفتی مشغول ساخت صنایع بزرگ هستند. در کنار خیابان می خوابیدند و روزها در جستجوی کار به این سو و آن سو می رفتند. با تعدادی کارگربلوچ از سراوان و ایرانشهریک خانه کاه گلی متروکه را در ” نخل تقی” اجاره کردند و در میان سوسک و موش های بزرگ آن مخروبه، شب ها می خوابیدند. بدون غذا وخوابگاه و بیمه، کثیف ترین کارها را انجام می دادند. تا به عنوان کارگرروز مزد چند ریالی دریافت کنند. اکثر درآمدشان هزینه کرایه خانه و کولر و غذا می شد وبرای خانواده چیز دندان گیری باقی نمی ماند. اکبر در فکر یافتن کار دیگری بود ولی پیمانکاران به دلیل وابستگی او به مذهب تسنن به اوکاری نمی دادند.

به صورت اتفاقی در روزنامه همشهری با یک آگهی استخدام برای کاردر یک نمایشگاه بزرگ در تهران برای کارهای خدماتی برخورد کرد. تماس گرفت وچون کارگر دیگری داوطلب این کارنشده بود، از او خواستند برای شروع کار به تهران بیاید.با شرایطی استخدام شد که نسبت به کار در عسلویه بسیار با ارزش تر بود. هم بیمه می شد وهم حداقل حقوق را دریافت می کرد. به عنوان سرپرست خانواده خوشحال شده بود که می تواند خواهران و برادران وخانواده کوچک خودش را (همسر و یک کودک)سامانی بدهد.

ولی برای عملی کردن این وظیفه مهم مجبور بود خودش با حداقل ها زندگی کند، که این با کار سنگینی که داشت در تضاد بود. می باید دوماه کار کند تا ده روز برای دیدار خانواد بتواند به چاه بهار برود. کارو گرسنگی وتلاش های بی وقفه پس از سه سال کاربیمارش کرد. در بیماستان بستری شد. آزمایشات انسداد روده را نشان دادند که تنها راه علاج ش عمل جراحی بود. مداوا در یک بیمارستان دولتی صورت گرفت و مشکل در ظاهرحل شد. ولی می باید پس از عمل همه داروها را مرتب مصرف می کرد تا بازگشت بیماری و بدخیم شدن آن منتفی می شد، که اکبر از اهمیت این واقعیت اطلاعی نداشت و با معیار های او در تامین خانواده ی بزرگش قابل انطباق نبود، بیشتر به آینده تنها پسرش، همسرش و برادران وخواهرانش و مادر پیری که با کار او را یاری می کرد، می اندیشید، وخود را فراموش کرده بود.

داروها گران بود و درآمد او محدود و محقر، اکبرخود را فراموش کرده بود یا بهتر است گفته شود، شرایط کار و زندگی در یک حاکمیت نولیبرالی با گرانی و تورم و سقوط قدرت خرید کارگران و حقوق بگیران او را وادار به فراموش کردن خود کرده بود. ۹ ماه دیگر کار کرد ولی دردهای کشنده باز گشتند، آغازی فلج کننده. این بار در بیمارستان میلاد به زیر تیغ عمل رفت. خبر به خانواده در چاه بهار رسید و آنها که گویی می دانستند این شاید آخرین دیدار با سرپرست خانواده اشان باشد، همگی برای دیدار او از چاه بهار راهی تهران شدند تا در فضای باز بیمارستان میلاد ساکن شوند و روز ها به دیداراکبر که دیگر رمقی برای زنده ماندن نداشت بروند.تخت ۷ جراحی عمومی۴ بیمارستان میلاد.

بلوچ هایی که از روی ناچاری وفقر و ستم حاکمیت نولیبرالی دست به اسلحه می برند، انسان های در مانده ای هستند که کارد بیداد و ستم طبقاتی به استخوان شان نشسته است از این رو از روی ناآگاهی دست به شورشی کور زده اند. ولی سرمایه داران غارت گر هستی زحمت کشان، علت گرایش آنها به ترور را نمی خواهند بررسی کنند زیرا انگشت اتهام به سوی عملکرد خودشان بر می گردد. با این شیوه می توانند چهره ای انسانی از خود نشان بدهند و خود را قربانی مشتی تروریست قلمدارکنند.

ناصر آقاجری

۱۴ امرداد ۹۸

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا