دیدگاه‌ها

نگاهی “کهنه” از درون به رویه

ناصر آقاجری: شرایط کار جهانی با ظهور فرم به ظاهرجدید مناسبات اقتصادی سرمایه داری جهانی “نولیبرالسم”، دیگه هیچ نیروی کاری در هیچ جای جهان فرصتی برای اندیشیدن نداره، نولیبرالیسم درسطح همه جهان اوقات فراغت واندیشیدن را برای همه مولدین اجتماعی جز یک اقلیت استثمارگر، از میان برده.

در سطح لغزیدن چه ساده و لذت بخشه، یا بزعم رادیو تلویزیون وطنی با فرهنگ سازی در سریال های بی ارزش ومبتذل ش، و گویش برخی از مجریان ش، ” حال می ده” و ” می ترکونه” و هنر را از زبان یک هنرمند خانم: ” خوردن نخود وهنر در کردن” معرفی می کنه. از این رو نه نیازی به مهارت داره و نه ابزار، نه منطق و نه چون و چرا، آری تخریب ارزش های فرهنگی یک ملت چند هزار ساله، به وسیله چند ” هنرمند” مزدور، چه لذتی دارد. نه، نه، به بخشید، چه “حالی می ده و می‌ترکونه”. چه تفاوتی داره که این لغزیدن روی برف و یخه و یا روی چمن و شاید یک سُر سره آبی، یا روی مقولات فلسفی و ارزش های اخلاقی باشه، فقط مانند فیلسوفان پست مدرنیست سرمایه داری مالی، از روی هر چیزی که دم دسته، باید بلغزی، بدون به جای گذاشتن جا پایی، و یا لحظه ای اندیشیدن. آخه دنیا دنیای سرعت و بی خیالیه. اگه روی خاک و ماسه هم باشه چندان تفاوتی نداره چون آخرش می تونی با تکاندنِ خودت مثل آن جونور مورد نفرت “آقایان” که هنوز پاسدار دام‌ها و ثروتِ دامدارانه “سگ”، اون یارِغار چند هزار ساله بشر، با تکان دادن باسنت خودت را تمیز کنی وبازهم تا ابد بدون توجه این که روی چه چیزی لغزیده‌ای و مخاطبت کیست، “حال کنی”. چون امروزه دوره ی اندیشیدن و به ژرفا رفتن و یافتن تضاد در یک متن شسته روفته و به ظاهر منطقی ولی بی درون مایه، گذشته است.

یا بهتره بگیم اندیشیدن، “دیگه حال نمی ده” تازه کار راحتی هم، نیست. چرا باید مرتب کلی سند ومدرک را تدارک ببینی که ثابت کنی این واژه در این جمله درست است یا نادرست است. یا با تلاش فراوان هزار توی یک مطلب را بکاوی تا ثابت کنی علت این است یا آن، شیوه اثبات و حکم و قانون را باید به دور ریخت و فقط باید نفی کرد و کوبید و عین کش تنبان در رفت. یا به سبک “هنرمندان و روشنفکران” نو لیبرالی، شکل یک پدیده را بدون توجه به محتوی و ماهیت آن بیان کرد، و سپس کل پدیده را نفی نمود و بدون نیاز به اثبات، میدان رو ترک کرد، در واقع همان کش گونه، باید در رفت، تا بتوان در هر مناسبات ضد بشری زندگی کرد و هر قداره کش را مراد دید و به دست بوس ش رفت. روشنفکران طبقه متوسط این دوره زمانه هم، دیگه تنها می بینند، نفی می کنند و با سرعت لیز می‌خورند. آنها مانند گانگسترهای عمو سام که شکل مترقی ش را در داعش امپریالیسم ساخته، شاهد هستیم، باید فقط سر بُرید و پیش رفت. نیازی به علت و معلول، کم و کیف، منطق و چون و چرا هم وجود نداره.

همان سبکی که چپ های مریدِ اصلاح طلبان کاربردی می کنند، و از هر زاویه ای تیغ بر مخالفین سرمایه داری جهانی می کشند و برای توجیه روش خود انواع برچسب های خود ساخته را به کار می گیرند.از این رو پیوستن به نگرش غیر جانبدارانه امر ضروری زمانه ی پست مدرنیسم ها و طبقه متوسط (راه سومی ها) شده است. در این میان با کمال تاسف، برخی انسان های با ارزشی که تا پیش از شکست جبهه کار پوینده این راه و مکتب علمی بوده اند.

پس ازشکست مانند مستقل های طبقه متوسط دچار ناامیدی شده اند و فراموش کرده اند، زمانی که بلشویک ها می‌رزمیدند وهمین طور سوسیال دموکرات های ایران برای انقلاب مشروطه، در شرایطی از جهان قرار داشتند که هیچ ریسمانی برای چنگ زدن وجود نداشت، جز باور واراده ی و شرایط عینی و ذهنی جامعه انسانی شان. پدیده ای به نام اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وجود نداشت تا به دلیل وجود آن امیدوار و یا “وابسته” باشند. تنها در دنیای سراسر استعمار، امپریالیسم وخرافات، خرافاتی که تا اعماق جامعه نفوذ کرده بود گرفتار بودند ولی با امید انقلابی رزمیدند و پیروز شدند.

ولی این عزیزان در مقابل نولیبرالی و شکست جبهه کار زانو زده اند و به خیل مستقل ها پیوسته اند یا همان شکلی از غیر جانبدار شدن. از این رو باقی ماندن در یک تشکل ومبارزه پیگیر برای هدایت آن به سوی اتخاذ بهترین راه و روش را نا درست می دانند، و به خیل “مستقل” ها پیوسته اند. شاید مستقل هم مانند واژه آزادی وارونه شده است. با توجه به این که در دوران پست مدرنیستی ارزش ها تنها در فرد گرایی تبلور یافته است، این وارونه سازی ها حیرت آور نیست. ارزش های سرمایه داری که تنها معیارش کسب سود از هر طریقی است، یک شکل بدون سرشت است و مانند مُد لباس هر روزهمان شکل هم، مرتب تغییر می کند تا منافع بیشتری به کیسه سرمایه دار سرازیر نماید، درحالی که در درون مایه هر روز به پس می رود. چنین ارزش هایی چیزی فراتر ازمُد نیم باسن جنیفرلوپزی و بیمه کردن باسنش. . . نمی تواند باشد.

شرایط کار جهانی با ظهور فرم به ظاهرجدید مناسبات اقتصادی سرمایه داری جهانی “نولیبرالسم”، دیگه هیچ نیروی کاری در هیچ جای جهان فرصتی برای اندیشیدن نداره، نولیبرالیسم درسطح همه جهان اوقات فراغت واندیشیدن را برای همه مولدین اجتماعی جز یک اقلیت استثمارگر، از میان برده. حالا تو، یه، بازنشسته “سنتی” و “وابسته” به دانش و قوانین تاریخی سده ی گذشته می خوای بگی: علت فاجعه اقتصادی – اجتماعی امروزه مردم ایران، که بازنشسته هایش از همه دیگر زحمت کشان قدرت خرید کمتری دارند و بی حامی ترین و دور از محیط کارن، چیه؟! نیروهای اجتماعی که نه به جایی وابسته اند، نه درکارخانه ای کار می کنن، از این رو هیچ ابزاری برای موضع گیری صنفی جز اعتراضات خیابانی برای ایستادن در مقابل ستم رو به افزایش اجتماعی، را ندارن، وقتی می بینند دولت های مدعی الهیات پس اندازهای بین نسلی آنها را مانند خوردن یک لیوان آب بالا می کشند و به این و آن می دهند، چه کاری از دستشان بر می آید، جز به خیابان ریختن؟! از سوی دیگراکثر بازنشسته ها درتشکل بزرگ کانون بازنشستگان عضو هستند، خواسته یا نا خواسته، که در اختیار افرادی است که نان را به نرخ روز می خورند و تنها به منافع فردی خود می اندیشند.

خیل بزرگ بازنشسته ها هم که دراین شرایط در چنین حاکمیتی امید هیچ بهبودی را ندارند، با این اندیشه که از خرسی که قادر به مبارزه با او نیستند یک مو کندن غنیمت است، در آرزوی یک سفر زیارتی مانند خاشاکی بر سطح رودی متعفن، با این جریان به پس می روند، نه پیش. جریانی که در شکل مستقل ند و در درون مایه وابسته به نهاد های حاکمیت. بهترین شان تنها در اندیشه منافع فردی خود و یاران غارشان هستند نه بیشتر. دیگرتشکل های مستقل و آزاد بازنشستگان هم دارای آن کمیت بزرگی نیستند که بشه به آن متکی بود؛ همون چند نفر هم که هستند گرفتار چنان تفرقه ای یند که هر روز یکیشون پر می زنه و راه بی تفاوتی را پیش می گیره.

شرایط خاصیه برخی از آن چند نفر فعال هم، اکثرا با دانش یخ زده ی دهه پنجاه به هم دندان قروچه نشان می دهند و به تخریب هم می پردازند (نویسنده هم مبرا از این ضعف ها نیست) در شعار اتحاد را فریاد می زنند و درعمل، از شعار اتحاد بیشتر از خبر مرگشان وحشت زده هستند، زیرا این همان شعاریه که سال هاست “چپ سنتی” تکرار می کنه، پس باید از آن فرار کرد. این عزیزان شجاعت ماندن، مبارزه کردن، متحد شدن و نظر دیگری را شنیدن را، از دست داده اند. مبارزه را، در فرقه گرایی و پچ پچ محفلی خلاصه کرده اند. آری گویی در ظاهر هیچ نیرویی نمی تونه این جماعت خسته از دهه ها کار، رنج و مبارزه را، دور هم جمع کنه، تا چه رسد به اتحاد و تشکل، که باید حرف همه را بشنوی و همه را در حد خود بپذیری آنهم با کلی چند و چون و کم و کیف، آن هم توی این دوران سر سره بازی پست مدرنیستی.

در شرایطی که همه طبق معمول زمانه، فقط می خواهند بلغزند ونفی کنند وپاسخگو نباشند و ازمتحدان خود و دیگران، تنها همراهی بدون چون وچرا را، انتظار دارن چون در دنیای مدرن فرد گرایی، تنها یکی مراد است که باید حرف آخر را بزنه ودیگران، باید فقط اطاعت کنن. واقعیت اینه که برخی تصور می کنن منطق و استدلال به کسانی تعلق داره که هنوز بند ناف “چپ سنتی” را نبریده اند وپای در دنیای فوق مدرن نگذاشته اند، و یاد نگرفتن از روی واقعیت ها مثل غورباغه ها، با یک خیز بلند بپرند. می خواهند هر پای شان را یک جای محکم بگذارند، که بشه به آن اتکا داشت، درست مثل کوه نورد ها، زمانی که از یال های یخی مرگ بار عبور می کنن، بر خلاف دیگر ورزشکاران، به جای رقابت با هم، ویا، هم دیگه را زیر مشت ولگد وفنون مختلف کوبیدن، برای اول شدن و پیروزی “فردی”، با هم همراهی می کنند، تا ضعیف ترین افراد گروه هم بتونه به قله برسه. همیار و همراه هم دیگه هستن، تا پیروزی جمعی را به کرسی بنشونن. این اندیشه ورزان باور ندارند که جمع و جمع گرایی تنها به یک حزب خاص، یا همان آرتدوکس های “وابسته” تعلق داشته باشه و آن را یک ارزش انسانی همگانی می دانند، که همه انسان ها باید بدان باور داشته باشند. به دلیل این واقعیته، که این ورزش مورد استقبال مبارزین دیروز و امروز است.

پرداختن به ژرفای علت های درماندگی بازنشسته ها در زمانی که تنها فرم و شکل معیار ارزش هاست و پرداختن به درون مایه و سرشت علت ها، نوعی عقب ماندگی و کهنه پرستی تلقی می شه که درنهایت برآیند این کاوش و پژوهش منطقی هم، تنها علت ظهور نولیبرالی را و ریشه های فاشیستی آن را افشا می کنه؛ این نتیجه هم که، خط قرمز (چپ های مدرن و پارلمان تاریسم های لیبرالیستی است) که بامعیار ارزشهای ایدیولوژی امروزه چپ مدرن وپایان تاریخ بورژوازی ناسازگاره و در نتیجه بی‌ارزش به نظر می رسه. اگرهمین شیوه نگرش را وارد مناسبات اقتصادی جهان کنیم، به مناسباتی می رسیم که با تاچر و ریگان بیش از هر زمان دیگری، مشهور و کاربردی شده است، ترکیب نولیبرالی و نگرش پست مدرنیستی. زمانی که با این الگو به دوخت و دوز اجتماعی بپردازیم واز آن بخواهیم مناسباتی برای قد و قواره وطنی بسازیم، به مناسبات تعدیل ساختاری و خصوصی سازی در ایران یا همان مرده ریگ جناب رفسنجانی که اکثر روحانیون با شوق و اشتیاق آن را دنبال می کنند، می رسیم.

مناسباتی که جهان را هم چنان در بحران و جنگ های منطقه ای فرو برده است ونسل کشی و بیداد را به عرش رسانده است. بحران های اجتماعی – اقتصادی را به وجود آورده که تنها راه حلش جنگ است، جنگ یوگسلاوی، افغانستان، عراق، سوریه،اوکراین، یمن، و ظهور القاعده و طالبان وداعش و. . . آری در این شرایط تنها ره رونق اقتصادی؛ تکیه بر جنگ و نسل کشی ملت هاست. (از به کار بردن واژه امپریالیسم خود داری می کنم چون سردمداران چپ مدرن به همه اعلام می کنند می بینید، می بینید گفت: امپریالیسم. پس او یک “چپ سنتیه” و باید از او دوری کنید والی حرام می شوید. مطالب او را نخوانید والی “سنتی” می شوید!! در زندان کارون اهواز برادران ” تعذیرگر” برای آن که حرام نشوند ووضواشان باطل نگردد، به لباس ما یک سنجاق می زدند وسنجاق را می گرفتند و ما را که ۹ ماه آب به تنمان نخورده بود وسراسر قارچ وبیماری بود، و باچشمان بسته چیزی را نمی دیدیم، به سوی سرویس بهداشتی هدایت می کردند ویا اتاق بازجویی و تعذیرگاه،) آره داشتم می گفتم سرمایه داری جهانی تنها با جنگ های بی پایان منطقه ای، درصدی ازاین شرایط نا هنجار جهانیِ بحران های دوره ایش را کاهش می دهد، ولی سرشت و ماهیت بحران هم چنان باقی است و دنیا به خصوص کشورهای عقب رانده شده را به تباهی و نیستی می کشاند.

پرداختن به علت بنیادی گرفتاری امروز کارگران و بازنشستگان در دوران چپ های پست مدرنیستی و پراکندگی آنها، انسان را در میان بهترین دوستانش هم منزوی می کنه، حتی آن هایی که مدعی مخالفت با این جریانات فعلی و حاکم هستند. چون این عزیزان معتقدند، نباید امکان بازگشت چپ مدرن به واقع گرایی را از میان ببریم. ولی من تصور می کنم آن چه این انحرافات را اصلاح می کنه شدت گرفتن سیر تحولات اجتماعیه نه در این شرایط انعطاف به خرج دادن نسبت به راه سومی هاست. مطلبی که بویی از چند و چون داره به دلیل این گرایشات کهنه وغیرمدرن امروزی، خواه نا خواه به زیر تیغ حذف یا سانسور میره. مانند سانسور چیان زمان “آریامهر” و ارشادی های امروز و اخبار روزهای مدعی “تریبون چپ مدرن” مطلب را به کلی حذف می کنند. اگر بیان واقعیت و صداقت در عدم تحریف تاریخ، پای “چپ سنتی” را به میان می آورد، باید واقعیت را در هم کوبید تا امکان انتشار چنین مطالبی فراهم نگردد؟ یا آن بخش تاریخ را قیچی کرد ودور انداخت؟

در چنین شرایط سانسور مسایل “حرام سیاسی” به یاد برخی هنرمندان با نام و نشان می افتم که آخر عمری همه گذشته اشان را به دور ریختند و به جنبش “غیر جانبداران” پیوستند، شاید شرایط امروز را پیش بینی کرده بوده و به استقبال آن رفته بودن، تا برای تداوم انتشار آثارشان و پیش گیری از سانسور اشعارشان به وسیله چپ های پست مدرنیسم، اطمینان یابند. و همچنان بُت و معبود آنها باقی بمانند. از این رو این خود زنی را پذیرفته بودند و شدند غیر جانبدار، شاید این بزرگوار می دانست به دلیل زیبایی آثارش کسی به ماهیت باور جدیدشان که نفی کننده همه باورهای گذشته اشان است، نمی اندیشند. آره عمو دوره زمونه ی شکل گراییه ولی نوشته های تو نسبت به شرایط روزیک فسیل، یک زیر خاکیه؛ چون به جای انگشت گذاشتن روی فقر و بیماری و ناتوانایی قدرت خرید ودوا درمون بازنشسته ها، کلیه فروشی و بیداد تن فروشی، تا همه با دیدن شکل و فرم یا همان زخم های چرکین، چیز فهم بشن، تو می ری وعلت اصلی رو توی مبارزه با امپریالیستی نشون می دی، همان مناسباتی که دیکتاتورهایی را حمایت پنهان کرده و می کنند تا در قدرت بمانند و با ندانم کاری هایشان در منطقه جنگ سنی و شیعه راه بیندازن، تا از سویی دلار های نفتی را به جیب سرمایه داران برگردونن، (برای خرید اسلحه) و از سوی دیگه، صنایع نظامی امپریالیسم را به رونق برسونن و چرخ های متوقف شده اش را راه بیندازن.

آخه این چه کاری که تو بری وتوی همه ی پیامبرها یقه جرجیس رو بگیری؟ و خصوصی سازی وبنیان گذارش و پیروان امروزی شان رامتهم کنی و به زیر سیوال ببری، آیا این شیوه، دردِ پا درد و دیسک کمر بازنشسته را دوا می کنه؟ وقتی از سفره خالی اونا چیزی نگفته ای. آخه درد گرسنگی بازنشسته ها، به خصوصی سازی و تعدیل ساختاری امپریالیسم ساخته، چه ارتباطی داره؟! این همه قلمبه نویسی برای چیه؟! می خوای بگی توهم چیزی سرت میشه؟ به جای پرداختن به آن واقعیت تاریخی باید با یک خیز بلند از آن عبور کنی. کافیه در نوشته ات کمی گریه کنی و فریاد وای مصیبت ها را سر بدی، همین کافیه و اشک همه را در میاری. همه چیز کوتاه و سریع یا همان لیز خوردن ساده بدون پرداختن به علت و معلول به خصوص به علت اصلی نباید بپردازی، دیگه دوران، درون مایه و سرشت یا بزبان دیگه شکل،محتوی و ماهیت نیست.

از زمان فرو ریختن دیوار برلین، پرداختن به علت اصلی” کهنه” شده و به تاریخ “پایان تاریخ” پیوسته و مال دیروزه، مال دشمنای ” راه سومی” ها است، مال همون “چپ سنتیه” که هر بلایی که سرش میارن و هر هو وجنجالی که بر علیه او راه می اندازن، و از هر ترفندی سود می برن تا ندیده بگیرنش، باز هم، وجودشو بیخ گوششان حس می کنن، و این جان شان را به لبشان رسونده و وامانده اند، که با این پدیده ی” سنتی” چه بکنن. در ضمن از برخی واژه ها هرگز نباید استفاده کنی چون همه رشته هایت رو پنبه می کنه و نمی تونی خودتو پنهان کنی و برچسب نخوری.

مثل واژه ی “واقعیت” این واژه، چپ فوق مدرن سرمایه داری رو به وحشت می اندازه، چقدر بگم عمو، باید تنها به شکل پرداخت و فرمالیسم شد. باید تنها روی زخم سطحی انگشت گذاشت، و مثل کانون مدافعان حقوق کارگر وقتی می خوای از جنبش کارگری ایران برای اول ماه مه مطلبی بنویسی با یک خیز بلند (راه سومی) که رکورد جهانی آن را جا بجا کرده، از پیش از دهه بیست وسی خودتو بیندازی تو دهه پنجاه، اونم با استناد به منبع بزرگ رسانه ای ساواک “آیندگان”. حتی نباید از منبع لیبرالی مانند “اتحادیه های کارگری و خودکامگی در ایران” اثرحبیب لاجوردی ترجمه ضیاء صدقی هم استفاده کنی. تا بدین گونه منکر دوران مبارزات کارگران ایران در دهه ۲۰ تا ۳۰ بشی، مبارزاتی که با یک اعلام اعتصاب سراسری، دولت دست نشانده، به خفقان می افتاد واستعمار کبیر بریتانیا و شاه سرسپرده را فلج می کرد.

همه این مبارزات بزرگ کارگران ایران را که تاثیر شگرفی بر مبارزات کارگران در خاور میانه و آسیا به جا گذاشت باید حذف کرد تا گرایشات پنهان خرده سرمایه داری و چپ های مدرن آزرده نشه، و چپ و چوله های “نو” تو را تایید کنه و نوشته ات را در “تریبون چپ” قراربده وبا حلوا حلوا برایت خواننده جذب کنه. واقعیت، حقیقت، تاریخ و بررسی علمی، اَه که دیگه “حال نمی ده” و دل روشنفکر راه سومی مدرن رو به درد میاره و باعث رو دل میشه. باید در کنار مطلبت کمی آنتی اسید هم تجویز کنی تا روده موده های این برادران به آرامش برسه، البته اگر از وحشت “سنتی” شدن آن قدر شجاع و دلیر شده باشند که آن را بخونن. آنوقت تو هم وارد فرقه های رنگارنگ و متنوع چپ های دموکرات وابسته به نهاد های آن سوی آبی میشی، که هر روز یک سبک جدیدش با مشتی منطق پست مدرنیستی رونمایی میشه، مرتضویسم، مالجویسم، نو تروتسکیسم، مایویسم های محجبه شرمنده، اگه بخوایم از اون ور آبی ها هم یادی کنیم، که یک مثنوی هفتاد من قرطاس میشه.

بازنشسته ای از اتحادیه نیروی کار پروژه ای ایران

ناصر آقاجری

۱۶ امرداد ماه ۹۸

 

 

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا