فرهنگی

برای روژئاوا

رحمان: خسته ام،

در این شب تنهایی،

بی کسی…

که آوایم از سیاهی می گذرد

آیا به صبح می رسد!؟

 

همیشه شادمانیم کوتاه بود

همیشه پشت پلکهای خسته ام

اتفاق تازه ای

خواب از چشمان پرنده ربوده است

 

انگار باز – چیزی در قلب زمین

می شکند،

و هیولایی از ماورای قرون

سر بر می آورد

و گهواره کودکان را؛

به گودال‏های زمین پرتاب می کند

 

و گلوله ها…

سینه های سرخ را نشانه رفته است

(شلیک به شقیقه آزادی…)

و مرگ…

در چشم اندازی از غبار و سیاهی،

از مقابل چشمانم دور نمی شود

 

هیچ جای جهان؛

دور از من نیست

اما از دیروز…

خودم را گم کردم؛

نمی دانم به کدام سو باید بروم

به دریا می زنم

که این دنیا سراب است.

 

خسته ام،

در این شب تنهایی،

بی کسی…

که آوایم از سیاهی می گذرد

آیا به صبح می رسد!؟

رحمان – ا

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا