فرهنگی

آخرین تیر آهن

ناصر آقاجری: ولی با جنگ و بیکاری و فاجعه ی حاکمیتِ مشتی بازاری نو کیسه، آن هم برای او که تازه از “هتل کارون” اهواز آزاد شده بود، یافتن کار، ناممکن به نظر می‌رسید. نبرد نا امیدی و خشم و مبارزه طبقاتی، خطوط چهره اش را در هم کشیده و فک های ش را بر روی هم کلید کرده بود.

زمانی که شرایط اقتصادی وکار او را به بن بست می کشاند، امواج یاس و ناامیدی فرصت را غنیمت می شمردند وحمله خود را به او شروع می کردند. آن روز هم از همان روزهای بی پایان نا امیدی بود، در چنین مواقعی عادت داشت به میان مردم برود، درشلوغ ترین مناطق خرید و فروش بازار، که معمولا یا به بازار کاوه نزدیک فلکه مجسمه می رفت ویا به چهار راه نادری – سی متری، با حوصله مردم را با قیافه ها متفاوت و شیوه های ارتباط گیری متنوع مطالعه می کرد.

این هم از امتیازهای دوران بیکاری است که انسان فرصت می کند در میان مردم باشد. به خصوص حالت چهره ها در زمان خرید و یا برخورد های اتفاقی توی خیابان، نظرش را به خود جلب می کرد. یکی بی خیال خرید می کرد یکی با نگرانی واخم قیمت ها را نگاه می کرد و با دستان خالی به خانه برمی گشت. این گونه خود را در میان سر و صدا فروشندگان و هیاهوی جمعیت گم می کرد، در جمع توده مردم بودن، همیشه آرامش می کرد و گاهی سوژه ای برای نوشتن در اختیارش می گذاشت. بیشترمردم را در حال خرید و چانه زنی و اعتراض به قیمت ها نگاه می کرد، با کنجکاوی در حالت های چهره و نوع برخورد هایشان متوجه می شد در درماندگی تنها  نیست.

البته زنان و مردانی بودند هرگز قیمت ها را نمی پرسیدن و به ته فروشگاه می رفتند و میوه های درشت تر وبا کیفیت بهتر را بدون چانه زنی خرید می کردن، فروشنده ها هم عاشق چنین مشتریان پول داری بودن ولی با دیدن آدم های کم درآمد اخم هایشان بدون اراده در هم می پیچید و چهره چاپلوسانه قبلی به فرمی دفاعی تبدیل می شد. با توجه به شرایط جنگی و مهاجرت مردم از بخش کمپلو به این سمت رودخانه، ازدحام این بخش شهرسنگین تر شده بود. گاهی در میان این انبوه آدم ها نه صدایی را حس می کرد ونه کسی را می دید در خود فرو می رفت و آرام در میان مردم بدون هدف قدم می زد، مرتب تنه می‌خورد با این وجود بدون توجه به بر خورد ها بی هدف پیش می رفت، نزدیک چهار راه پهلویِ سابق، زن های عرب با عبای ویژه اشان در پیاده رو جلوی فروشگاه ها، دور هم نشسته بودند و سهمیه و جیره کوپنی قند وشکر، روغن و . . . خانواده اشان را برای خرید نیازمندیهای ضروری تر بساط کرده  و می فروختن. برخی از این زن ها هم سرشیر گاو میش از روستاها حاشیه کارون را آورده و می فروختند.

زن ها که در خانه وظایفی زیادی بر دوششان سنگینی می کرد وعدم انجام آن، خشم مینی دیکتاتور خانه را به آسمان ها می برد و احتمال ضرب و شتم هم به دنبال داشت با چشمانی نگران مردم را دنبال می کردند با امید به یافتن یک مشتری. او با خود می اندیشید که این مردمان بیشتر شبیه جغدهای گرسنه و جویای قوتِ لا یموتی هستن که بر روی خرابه ای زندگی می کنن، در حالی که در زیر این مخروبه، بزرگترین گنج ها نهفته است که مارها آن را پنهان می دزدند. مردم رو، مسخ شدگانی خود گم کرده، نیازمند و درمانده نشسته بر روی ثروت های بی انتها می دید، چه تناقض دردناکی. اندیشه های او با دیدن این همه بی خبری و از خود بیگانگی مردم، دچار یک خیزش خشمِ درونی می شد، شورشی بر علیه مسخ توده ها و عوامل این مسخ، افسردگیِ و امواج یاس و نا امیدی بدون اراده توسط بخش نا خودآگاه مغزش به پس رانده می شدند، جایش را خشم و نفرت از علل این مصیبت های اجتماعی می گرفت.

اندیشه ی مبارزه پس از این گونه کاویدنِ مسایل اجتماعی، همه وجودش را آکنده می کرد. او که تا لحظات پیش فردی در خود فرو رفته و تنها یک نظاره گرمردمان تسلیم و برده بود، به شوری دیگر می افتاد. باز قد راست کرد و به این باور ابدی پیوست که باید در هر شرایطی، راهی برای ادامه رزم را جستجوی کرد و یا آن را ساخت، نباید تسلیم این وضعیت نا به هنجار شد. عقل معاش از وحشت زندانی دیگر، باران منطقِ تسلیم را بر سرش ریختن گرفت: برای رزم باید زنده بود و برای زنده بودن، باید قدرت خرید داشت.

ولی با جنگ و بیکاری و فاجعه ی حاکمیتِ مشتی بازاری نو کیسه، آن هم برای او که تازه از “هتل کارون” اهواز آزاد شده بود، یافتن کار، ناممکن به نظر می‌رسید. نبرد نا امیدی و خشم و مبارزه طبقاتی، خطوط چهره اش را در هم کشیده و فک های ش را بر روی هم کلید کرده بود. گاهی شرایط خود را با بزرگی و گستردگی هستی قیاس می کرد وبه یک باره از آن فضای درد و رنج و مبارزه خارج می شد و تبسمی بر گوشه لب ش می نشست.

نه تنها او، بلکه این کره خاکی عظیم در مقابل کهکشان ها آنقدر ناجیز است که می توان ندیده اشان گرفت، تا چه رسد به مشکلات یک فرد در این گوشه حقیر از خود بیگانگی جهان. از آسمان ها به زمین برگشت، دید از ازدحام محل خرید مردم خارج شده ولی در جیب پولی برای برگشت به شهرک فرهنگیان رو نداره، تصمیم گرفت پیاده بر گرده، قدم زنان باز به دنیای خیال فرو رفت، تلاش می کرد با یافتن مقصر اصلی خود را بی گناه نشان دهد و به اعتماد به نفس ش بیفزاید، ولی ممکن نبود، نا خودآگاه ش بی رحمانه دستان توجیه را افشا می کرد. به یاد پند و اندرز رفیقی قدیمی افتاد که در سال هایی خیلی دور، مرتب توصیه می کرد: به جای این همه خواندن کتاب های سیاسی – تاریخی کتاب های درسی را بخوانید تا در کنکور قبول بشوید و یک تخصص داشته باشید، تا حداقل قدرت خریدی را همیشه داشته باشید و پس از آن می توانید به کارهای انقلابی بپردازید.

ولی خودش پس از گذر دراز مدت در حاشیه مبارزات اجتماعی، فوق تخصص بیماری های خونی کودکان از یکی از معتبر ترین دانشگاه های آمریکا را گرفت. در اهواز چنان گرفتار کسب پول و روزمرگی شد، که نتوانست پسرش را از افتادن به دام نا هنجاری های اجتماعی هم چون اعتیاد و مرگ دردناک پس از آن، نجات دهد، تا چه رسد به گره گشایی اجتماعی. ولی او، از همان دوران جوانی هرگز برای این نوع از نظریه ها ارزشی قایل نبود و به آن توجهی نمی کرد، زیرا از همان منابع مطالعاتی آموخته بود و به این باور رسیده بود که نوع تلاش های فرد، او را به گونه ای غیر قابل برگشت خواهد ساخت، که دیگر باز گشت به راهی رادیکال را از میان خواهد بُرد. از این رو به اندرز او توجهی نمی کرد. راستی حق با او بود؟ ناخودآگاه پرخاش کنان باز به میدان اندیشه ها برگشت وفریاد زد، تاریخ سیر تحولات درستی یا نادرستی این نظریه را اثبات کرده است.

این نوع نگاه برای داشتن تخصص و قدرت خرید درست بود، ولی برای تداوم راهی رادیکال و انقلابی جای گفتگو داشت، زیرا دیدیم که در همین انقلاب ایران، این زحمت کشان شهر و روستا و کارگران بودند که انقلاب رو به دیکتاتوری تحمیل کردند و آن را به پیروزی رساندند؛ ولی سرمایه داران پنهان شده درپشت ماسک مذهبی، در نهایت برآیندش را، قاپیدند و دانش آموختگان دانشگاه ها نتوانستند نقشی کلیدی را درآن فراز ونشیب های اجتماعی بازی کنند. منطق عقل معاش ش نمی توانست باور کند که این پردازش های اندیشه هایش با واقعیت ها قابل انطباق باشد، فکر می کرد، می باید دقت بیشتری به کار ببندد والا به جاده خاکی می افتد، در هر صورت در پشت اخم های ابروانش دنیایی نبرد در هم پیچیده بود. وقتی به چهار راه آبادان رسیده بود، متوجه شد کسی صدایش می زنه.

– هی عمو داری از وسط خیابان راه می ری ماشین های جبهه، یک سوت زیرت می گیرن، مگه نمی بینی به اسم جبهه شهرو به . . .  تبدیل کرده ان. به سوی او برگشت، جوانی بود تنومند با یک آچار گوساله ویژه ی برگرداندن تیرآهن در دست و لباس کاری با لکه های چرب از روغن و خاک.

– ببخشید چی گفتی؟

– ای بابا آنقدر توی خودت فرو رفتی که نفهمیدی چی گفتم، حق داری با این جنگ و بیکاری برای هیشکی دیگه دل و دماغی باقی نماند.

– با من کاری داشتی؟

– اگه بیکاری و زورشو داشته باشی آره. از دور نگات می کردم و می دیدم خیلی تو فکری ولی هیکلت هفتیه، جون می ده، برای کار با من.

– هفتیه یعنی چی؟

– ای بابا توکه خیلی سوسولی و لفظ قلم حرف می زنی، ما رو بگو که با کی می خوایم بریم سیزده بدر. اسم کار همه اندیشه های در هم تنیده اش را دود کرد و به آسمان فرستاد.

– با علاقه پرسید: چه کاری؟

– نه بابا تو مال این حرفا نیستی، هیکلت غلط اندازه.

– ببین اگه من، به قول تو لفظ قلم حرف می زنم به این خاطرهِ که سال ها  به بچه ها ادبیات درس داده ام، ولی اخراج شدم و به دنبال کار می گردم، حالا میشه بگی کارت چیه؟ جوان کارگر با پنجه های درشتش سر شانه های او را به دست گرفت و فشار داد و بعد بازویش را فشار داد و گفت: درست حدس زدم تو ورزشکاری و می تونی با من کار کنی. ولی هفتیه، یعنی شونه و بر و بازوت درشت تر از قطر شکمته، این یعنی ورزشکار. حالیته؟

– خب کارت چیه؟

– بار کردن تیر آهن ۱۲ و شاید ۱۴، بستگی به شانس ما داره. از اول قرار مدارمون، باید ببندیم: چون معلم اخراجی هستی هرجه در آوردیم هاف آن هاف، یعنی پنجاه تو وپنجاه من. کارگری حساب کتاب می کنیم نه پیمانکاری، که این جماعت سهم شیرو به جیب خودشون می ریزن و به کارگر یک تف سر بالا هم نمی دن، قبوله؟ انرژی و شادی همه وجودش را فرا گرفت، کار و کسب چند ریالی برای گذران زندگی خانواده، با سه کودک رنج کشیده اش از دوری و زندان رفتن های او، او را برای سخت ترین کارها آماده بود.

– هی عمو مثل اینکه زیر و رو شدی که کاری پیدا کردی، مگه نه؟

– از کجا متوجه شدی؟

– ای بابا قیافه ت تابلوِشده، خب راه بیفتیم که دیرمون می شه. در هین رفتن به سوی یک انبار آهن قراضه می گفت: کاره سخته و باید احتیاط کنی وبیجا زور نزنی ولی مزدش بدک نیست برای بار کردن ۱۱۰ تیرآهن ۱۲ متری روی یک تریلی به هرکداممون ۲۰ هزار تومان می رسه. این مبلغ برای کار یک روز در آن زمان بسیار بالا بود. چون او تا ماهِ پیش برای کار حسابداری در یک پیمانکاری راه و ساختمان در حصیرآباد اهواز، تنها ماهی ۷ هزار تومان دریافت می کرد، البته با بیمه، ولی کار رو از دست داده بود.

بین راه، کارگر جوان مرتب شیوه چگونگی بار کردن تیر آهن را توضیح می داد و پاسخ پرسش او که می خواست بداند چرا تیر آهن ها را با جرثقیل بار نمی کنن پس از کلی خندیدن گفت: چی فکر می کنی؟ مگه پولدارها به همین راحتی توی یه روز، این همه پولو به من و تو می دن؟ آخه عمو کار خلافه، قاچاقه، دوزاریت افتاد؟ اگه یک جرثقیل راه بیفته با اون هیکل تابلوش بسیجی ها دنبالش می کنن و فوری همه را دستگیر می کنن و به زندانِ کارون می فرستن، مرد بیکار به خود آرام می‌گفت:

ای بابا، عجب کاری گیر آوردم هم باید کار جرثقیل را انجام بدهم وهم آماده زندان رفتن باشم. اونم توی زندانی از قاتل ها، دزد ها ومواد فروش ها.

کارگر جوان بدون وقفه داشت جنبه های دیگه کار را شرح می داد: آخه این تیرآهن ها سهمیه جبهه ست که برخی برادران به بازاریون مکتبی می فروشن وآنها هم یواشکی  به وسیله آدم هایی مثل من و تو که کم پیدا می شن، اونا رو بار می کنن و برای بازارمتدین و سنتی یا مدرن تهران می فرستن، تا یه، نون پنیری دستشونو بگیره. این میون من وتو هم به نوایی می رسیم. ولی باید زیپ دهنتو بکشی، حالیته؟ یک مرتبه برگشت ودید همکار جدیدش در عالم خیال گرفتاره با کنایه گفت: آقا معلم نپرسیدی چطوری تیرآهن ۱۲ متری رو بار تریلی کنیم، از شوق کار، حواست یه کلاغ پر زده و رفته تویه آسمون ها، مگه نه؟ وبعد زد زیر یک خنده بلند. باشه از اول تعریف می کنم: اول با این آچار گوساله تیرآهن ها را از هم جدا می کنیم این قسمت خیلی زور نمی بره وبعد تیرآهنا رو یکی یکی با هم یک سرش را بلند می کنیم وبه لبه کفی تریلی می رسونیم وقتی لبه تیرو روی کفی قرار دادیم، بعد دوباره با هم زور می زنیم وآن را سانت به سانت هل می دیم تا به ته کفی برسه وبعدی را همین طور کنار اون می چینیم، از جرثقیل هم خوشگل تر. بت گفته بودوم که ۱۱۰ تیر آهن باید بار کنیم، آن وقت، ۲۰ هزار تومان جرینگی کاسب می شیم. ولی روزی یک تریلی تیراهن بیشتر خطرناکه، چون برای آدم دیگه رمقی نمی مونه. خیلیا دوس دارن بیان برای این کار ولی زور بازو و جونو شو ندارن. تا ببینیم آقا معلم امروز چه می کنه.

فکر زندان آن هم برای چنین کار چندش آور و خطرناکی، آزارش می داد ولی اندیشه همسر وسه کودک ش که برای این چند سال زندانی حتی فرش هایشان را هم فروخته بودند و روی یک موکت می خوابیدند و دیگر چیزی برای فروش نداشتند، همه تردید ها رو از میان برد، با اعتماد به نفس به جوان گفت:

– خیالت راحت من سالها وزنه برداری کار کرده ام قدرت بدنی من از امثال غول بی شاخ دمی مثل تو بیشتره. کارگر جوان با خوشحالی روی شانه مرد زد  وگفت:

– کا، تو بچه آبادان نیستی؟ شاید اونجا یه نوشابه خوردی، هان؟ و قاه قاه خندید. همه آن چیزه هایی که مرد جوان تعریف کرده بود واقعیت داشت. پس از گرفتن بیست هزار تومان ش قرار کار فردا را با هم گذاشتند و به سرعت به بازار کاوه بغل فلکه مجسمه برگشت. گوشت و میوه و یک بسته بزرگ نان خامه ای برای بچه ها خرید و به خانه برگشت. شادی یافتن کار خانواده را امیدوار کرد. مدتها این کار را با همه سختی ش  ادامه داد. هر شب پس اندازهایش را در ذهن ش بررسی می کرد تا ببینه می‌توانه با خرید یک کامیونت از این کار رها بشه و بیکاری رو برای همیشه به گور بسپاره. تصور می کرد به دلیل رعایت همه احتیاط ها کسی از چگونگی کارش اطلاع نداره، ولی برخورد اتفاقی با بازجوی دادگاه انقلاب در خیابان سی متری همه تصورات او را نفی کرد. جناب بازجو با ریشخند گفت:

– آقای. . . قاچاق تیرآهن جبهه را انجام می دی، این هم مبارزه با امپریالیسمه؟ به یک باره همه خشم ش مانند آتش فشانی بدون اراده قبلی واژه ها را به تندی و سریع در پاسخ بازجو بیرون ریخت:

– این نونی یه که شما توی سفره ما گذاشته اید. کارم را از من گرفته اید و امکان هیچ کار دیگه ای در جامعه برای امثال من وجود نداره، آن وقت حتی امکانِ به مهاجرت رفتن را با ندادن پاسپورت از ما گرفته اید، دراین شرایط امثال من باید با خانواده اشان دست جمعی خودکشی کنن؟ پاسپورت به من بدید تا از اینجا برم.

– تو که توی پرونده هایت نوشته شده، راه و چاه یواشکی رفتن رو بلدی، وردار برو پی آوارگیت.

– من با پاسپورت می رم نه به صورت قاچاق.

– ما برای انجام این جور کارها با شما کاری نداریم هر چه دوست داری به این مبارزه ضد امپریالیستیت ادامه بده، وظیفه دیگرانی است که جلوی شما رو بگیرند، اگر آنها نا توان هستن تا سر از کارِ شما ضد امپریالیست ها در بیارن، این دیگه شانس شماست، پس از مکث کوتاهی با تبسمی که بدتر از هر توهینی بود، به راهش رفت. این برخورد به کلی گیچ ش کرده بود. تصمیم گرفت هر چه سریع تر این کار رو کنار بگذاره و امکانات دیگری رو به خصوص کار موقت در پروژه های نفتی رو که در آن هیچ تخصصی نداشت جستجو کنه، به خود می گفت: کارگر ساده که می خوان، از اینجا شروع می کنم. ولی همین کار هم احتیاج به معرفی داشت، بیکاری در آن شرایط غوغا می کرد و بدون رابطه، یافتن چنین کار خطرناکی که هر روز هواپیما های عراقی پروژه های نفتی رو بمب باران می کردن، تقریبا محال بود.

با این اندیشه ها در خود فرو رفت. گاهی می پنداشت منکه تونستم دو تا کولرگازی و قالی برای خونه بگیرم و بچه ها راحت شدن، پس میشه مدتی بیکاری رو تحمل کرد و چندان مهم نیست، چون این برخورد به ظاهر اتفاقی رو، اخطار اولیه برای دستگیری می دانست. به محل انبار ضایعات آهن که محل خواب این جوان کارگر بختیاری بود رفت و موضوع را با او درمیان گذاشت، کارگر جوان با دلخوری گفت:

– تو رو نمی دونم ولی من به کارم ادامه می دم، ولی چون به یکی از همین جماعت قول داده ام فردا رو بیا و یک تریلی را بار کنیم تا من کس دیگری رو پیدا کنم. فردا برای آخرین بارگیری تیرآهن به انبار ضایعات رفت و از آنجا با موتورسیکلت به انباری در یک کارگاه مخزن سازی که در کمپلوبود، رفتن. از ساعت ۸ بامداد تا ساعت ۱۳ نیم روز به سختی کار کردن تریلری بار شده و محل کارگاه را ترک کرد تا بارشو به بازاریان تهرانی که جای یک مهر بر پیشانی دارن برسانه. آن دو در انتظار برگشت صاحب کار برای دریافت مزدشان روی تیر آهن ها توی گرما نشسته بودن هر دوبه شدت خسته وگرسنه بودن. صاحب کار با عجله برگشت و گفت:

– چند دقیقه دیگه تحمل کنین تریلی دوم میاد. کارگر جوان با خشم از جایش پرید وگفت:

هی صبرکن ببینوم ما که جرثقیل نیستیم، فقط یکی می تونیم بار کنیم دیگه رمقی نداریم.

– من این حرفا سرم نمیشه کاریه که پیش اومده، هر لحظه ممکنه مامورا بیان و تریلی را مصادره کنن، یا بار می کنین یا از پول خبری نیست. پس از این اخطار، به دفتر کارگاه مخزن سازی رفت تا زیر کولر گازی دفتر منتظررسیدن تریلی بعدی بشه. آن دو کارگر خسته و خیس از عرق در گرمای کشنده اهواز در سایه دیوار کارگاه روی تیرآهنا جا به جا شدن به هم نگاهی کردن، هر دو می دونستن چاره ای ندارن والا مزدشان هم به باد هوا می ره، آخه به کی شکایت کنن، که برای کار قاچاق تیر آهنای جبهه مزدشون پرداخت نشده؟ تریلی عقب عقب وارد محل کارگاه شد و درب انبار بسته شد. آن دو با اخم و دلخوری و گرسنه شروع کردن به کار.

کار سخت در گرمای شدید جنوب خستگی و گرسنگی را به دیار فراموشی فرستاد. تیرآهن ها به دشوار بار می شد و لحظه به لحظه می باید تمدید قوا می کردند ۱۰۹ تیر آهن بار شده بود، تنها تیرآهن آخری باقی مانده بود، که نوبت کار با آچار گوساله وبیرون کشیدن تیرآهن گیر کرده درمیان انبوه تیرآهن ها به معلم اخراجی رسید، همکارش از خستگی به سراغ ظرف آب رفته بود، تیر آهن قصد همراهی را نداشت، با یک دست لبه تیرآهن بالا آورد و با چرخش کمر همه نیرویش به دستش منتقل کرد تا با یک شوک قدرتی تیرآهن را آزاد کند، برای یک لحظه در پایین تنه اش بی حسی احساس کرد، تیر آهن از دستش رها شد، چند بار لرزید وباز در میان انبوه تیر آهنا جای گرفت. ولی او دیگر قادر نبود روی پا هایش به ایستد. مهره کمرش آسیب دید، همکارش او را به بیمارستان رساند، رادیولوژی نشان می داد که سمت چپ مهره کمرش به شدت سابیده شده است. در خانه بستری شد. دکتر اخطار کرد دیگه نمی تونی کارهای سنگین انجام بدی و سفارشات بی شمار دیگه .

پس ازدوماهی که دارو مصرف کرد و با چوب های زیر بغل می توانست راه برود. با خود می اندیشید عضلات کمر برای نگهداری مهره ها است، پس اگر ورزشی را شروع کنه که این ماهیچه ها را قوی کنه می تونه دو باره به کار برگرده. با چوب های زیر بغل خود را به زیر بارفیکسی که در حیاط خانه ساخته بود، کشاند، با آویزان شدن از میله بارفیکس در مهره های کمرش احساس راحتی کرد، به آرامی شروع به بالا کشیدن خود کرد، با توجه به این که پیش از این اتفاق، وزنه برداری در حد وزن خودش کار می کرد، توانست به سرعت ماهیچه های مهره های کمر را تقویت کند، با پیشرفت دربالا بردن تعداد بارفیکس ها چوب های زیر بغل را به کناری نهاد و دیگر به راحتی راه می رفت. با بررسی پس انداز این کار، متوجه شد قادر به خرید یک کامیون ۹۱۱ است. از آن به بعد تا چند سالی به این کار پرداخت. ولی خیلی زود حوادث جاده ای او را باز به نقطه صفر برگرداند و مجبور شد باری دیگر کاری جدیدی را از نقطه صفر آغاز کند، ولی این بار کارگری با قرارداد موقت و در پروژه های نفتی بود.

ناصر آقاجری

۱۵ مهرماه ۹۸

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا