چرخانمقالات

آزادی

تهیه و تألیف گئورگ کلاوس و مانفرد بوهر- برگردان: واحد مشیر
اندازه گیری آزادی فردی در جامعه طبقاتی متضاد برای اعضای طبقات مختلف، کاملاً متفاوت است، زیرا آزادی در اینجا نیز دارای ویژگی طبقاتی است.

آزادی رابطه قانونی (ضروری) بودن انسان در طبیعت و جامعه است، که به میزان دانش و تسلط عملی بر آنها بستگی دارد. آزادی بینش ضرور عینی انسان، توانایی و مهارت استفاده آگاهانه از قوانین طبیعت و جامعه است تا بتواند روند چیرگی بر آنها را به دست آورد. آزادی همچنین شامل شرایط اقتصادی، سیاسی، حقوقی و ایدئولوژیکی است که برای این امر ضروری است و بنابراین در معرض فرایندی از توسعه تاریخی قرار می گیرد. مبارزه برای آزادی در تمام جنبه های آن (اقتصادی، سیاسی، معنوی، شخصی و آزادی ملی) که در کل تاریخ جامعه طبقاتی، در اختلافات عقیدتی – نظری پیرامون محتوای مفهوم آن، در تاریخ فلسفه منعکس است.
ارسطو بین رفتار ارادی و غیر ارادی انسان تمایز قائل می شود. «آنچه غیر ارادی است بدلیل اجبار و ناآگاهی صورت می گیرد. آنچه داوطلبانه یا ارادی تلقی می شود، اصل حرکتی است که در آگاهی کامل از شرایط فردی عمل نهفته است». او به درستی آزادی انتخاب را با دانش پیوند می دهد، اما از نظر او محدودیت بیشتر در مسئله آزادی اراده اعمال می شود که در توسعه مسئله آزادی غالب است. برداشت توماس آکویناس (کشیش کاتولیک) در عصر فئودالیسم «تعیین پیش بینی تمام فکر و عمل افراد را توسط خدا به عنوان آزادی قلمداد می کند، از آنجا که خدا آزاد است پیش‌بینی افراد نیز آزاد است.
آزادی در نزد کاتولیک ها صرفاً به معنای آزادی معنوی، آزادی اراده و بالاترین هدفی که آزادی بشر به آن اشاره دارد، خداوند است. کلیسای کاتولیک به عنوان پیوندی بین انسان و خدا، نهاد تحقق آزادی است“. مارتین لوتر (واعظ پروتستان) نیز معتقد بود اصل، آزادی معنوی انسان است که در عفو و بخشش از جانب خداوند حاصل می شود. در هر دو برداشت مشترک فوق (کاتولیک و پروتستان) از آزادی، با آزادی به عنوان یک پدیده اجتماعی رفتار نمی شود. بلکه برداشت شخصی از آزادی، و مبتنی بر آزادی صرفاً فردی، و به عنوان یک خیر معنوی، بر تمکین انسان به اقتدار خدا و حکام زمینی اوست.
در متن مبارزه بورژوازی در حال ظهور علیه فئودالیسم، مفهوم آزادی توسط ایدئولوگ های مترقی بورژوایی دوباره تعریف و توسعه یافت. آزادی به عنوان یک الزام اجتماعی، به معنای نظم اجتماعی مترقی بورژوازی برای از بین بردن نظام اجتماعی فئودالی و ایجاد حاکمیت مالکیت خصوصی سرمایه داری بر ابزار تولید بود. این بیان فلسفی خود را عمدتاً در جبرگرایی مکانیکی یافت، که البته شامل معضل مسئله آزادی نیز شد.
در فلسفه اسپینوزا، آزادی در یک رابطه دیالکتیکی با ضرورت عینی قرار می گیرد: «به نظر من ضرورت و آزادی دو نکته مخالف هم هستند… هم تراز گرفتن آنها بی معنی و غیر منطقی است… بنابراین من یک چیز را آزاد می نامم، اگر فقط بخاطر ضرورت، ماهیت آن وجود دارد و عمل می کند، و زمانی که با چیز دیگری مشخص می‌شود، پس آنها وجود دارند و به شکلی خاص عمل می کنند» (اسپینوزا، مکاتبات ص ۲۲۸).
از نظر ژان ژاک روسو، آزادی ویژگی طبیعت انسانی است و فقط به فرد تعلق دارد. این دیدگاه در انقلاب فرانسه در ماده ۴ اعلامیه حقوق بشر ۱۷۹۱ منعکس شده است: «آزادی شامل این است که فرد قادر به انجام هر کاری باشد که به دیگران آسیب نرساند». اعلام آزادی شخصی، شامل آزادی در اختیار داشتن کامل دارایی شخصی وی (وسیله تولید) است. ماتریالیست های فرانسوی قرن هجدهم، با تکیه بر تکنیک مکانیزاسیون، مفهوم ضرورت عینی را بطور مشخص بیان نمودند، بر جدایی ماده و حرکت غلبه کردند (تصور می شد که یک حرکت کاملاً مکانیکی است)، اما در تصور و مشاهده، مکانیسم کلیه وقایع از جمله دانش بشری، چیره می شدند. در نتیجه مجبور به حکم جبر گرایی (حکم سرنوشت) می شدند.
جبرگرایی مکانیکی در فرضیه لاپلاس آن‌گونه نشانه گذاری شد که مانند پیشگوئی، سرعت و مکان هر یک از ذرات جهان را در یک زمان معین دانسته و می تواند تمام وقایع حرکت بی نهایت را پیش بینی کند. ویژگی متافیزیکی تعیین مکانیزم در فلسفه کلاسیک آلمانی، مورد انتقاد قرار گرفت و (امانوئل) کانت با برداشت خود از آزادی، سعی در شکستن مکانیزم جبرگرائی را داشت. مطمئناً وی تنها با در نظر گرفتن انسان به عنوان شهروند دو جهان، دنیای طبیعی پدیده ها و دنیای قابل فهم امور، موفق به انجام این کار شد. از آنجا که در دنیای طبیعی، علیت پدیده ها پیوست ه غالب است، کنش انسان نیز به عنوان موجودی طبیعی مشخص شده است، اما انسان به عنوان یک موجود عقلانی (موجودی اخلاقی) در آزادی نیز شرکت می کند، که در قانون اخلاق تجسم یافته است. (یوهان گوتلیب) فیشته فیلسوف آلمانی معتقد بود که آزادی، فعالیت خلاف «نفس ـ من» است که منجر به مطلق بودن آزادی می شود. از آنجا که در فلسفه فیشته «نفس ـ من» و «نه خود» مشخص می شوند، آزادی (یا کنترل) بر همه ضرورت ها تقدم می‌یابد (در واقع هویت پیدا میکند) و به یک اراده آزاد تبدیل می شود.
دستاورد هگل در مفهوم تاریخی آزادی، این است که او آزادی را به عنوان یک مقوله تاریخی تصور می کند.
هگل مانند اسپینوزا آزادی را در یک رابطه ضرور دیالکتیکی به نظر می آورد: «آزادی ای که هیچ ضرورتی در آن نیست و یک ضرورت صرف و بدون آزادی است، جنبه انتزاعی داشته و بنابراین تعیین کننده های نادرست هستند“ (آثار هگل، جلد ۸، ص ۱۱۰). در هگل، آزادی، یک ویژگی «روح مطلق، امر فزاینده تکامل انسان در آگاهی از خودش، تاریخ پیشرفت جهان، آگاهی از آزادی است» (تاریخ فلسفه جهان). تصورات بورژوازی از آزادی در مرحله مبارزات خود علیه فئودالیسم، گامی به پیش بود، با اینکه محدودیت هایی به تناسب وضعیت تاریخی علوم از موضع بورژوازی به عنوان طبقه استثمارگر ناشی شد. با توسعه قدرت اقتصادی و سیاسی سرمایه داری، مفاهیم آزادی، دستاویز ایدئولوگ های بورژوازی ارتجاعی قرار می گیرند. برداشت امروزین بورژوازی از آزادی، بیان و اشاره ای ضمنی به انکار عینی قانونمندی طبیعت، جامعه و آگاهی را دارد.
برداشت آنان ایده آل گرا، و در بیانیه های سیاسی خود عمدتاً ذهن گرایانه، و به شدت علیه مارکسیسم – لنینیسم عمل می کنند. ایدئولوگ های بورژوازی امپریالیستی سعی در خالی کردن محتوای تاریخی مفهوم آزادی و تبدیل آن به یک فرمول انتزاعی را دارند که به کمک آنها توهماتی راجع به سیستم اجتماعی امپریالیستی ایجاد کنند که ناخودآگاه تهدیدی برای آزادی واقعی است. طرحی آزادیخواهانه هم توسط خرده بورژوازی شبه انقلابی از طریق آنارشیسم نمایش داده می شود، که در اقتصاد و سیاست، آزادی فردی را با از بین بردن همه اجبار و بالاتر از همه، دولت می طلبد.
مفهوم مارکسیستی ـ لنینیستی از آزادی به ارتباط افراد با ضرورت عینی (قانونمند) در طبیعت و جامعه اشاره دارد. او رابطه بین ضرورت و آزادی را به منزله یک رابطه دیالکتیکی، و آزادی را به عنوان دانش ضرور عینی، و کاربرد آگاهانه، و استفاده از ضرورت شناخته شده در تمرینات اجتماعی، با هدف افزایش تسلط بر شرایط طبیعی و اجتماعی هستی انسان، تصور و تعیین می کند. اگر ضرورت بر همه زمینه های واقعیت عینی تأثیر بگذارد، آزادی که یک مقوله خاص اجتماعی است، در سایر زمینه ها، غیرقابل تفکیک می شود. به عنوان یک مقوله اجتماعی، مفهوم آزادی دلالت بر آزادی فردی دارد.
با این حال، آزادی شخصی، مستقل از جامعه و توسعه منظم آن نیست، بلکه در امکان واقعی برای توسعه نیازها و توانایی های فردی در جامعه است. آزادی در عین حال یک مقوله تاریخی مشخص است، هیچ آزادی مطلق و ابدی ئی وجود ندارد. «آزادی، بر پایه آگاهی از ضروریات طبیعی و بر مبنای ماهیت بیرونی، در تسلط بر خودمان است، بنابراین ضرورتاً محصول توسعه تاریخی است. انسانهای اولیه اساساً به اندازه خود حیوانات ناخوشایند بودند، اما هر پیشرفتی در فرهنگ، گامی به سوی آزادی بود»(کلیات مارکس/انگلس، ج ۲۰، ص ۱۰۶).
مفهوم مارکسیستی از آزادی در تعریف فلسفی آن، خلاصه ای از جنبه های مختلف مقوله های (اقتصادی، سیاسی، اخلاقی، هنری و…) را در بر می گیرد و هرگونه تقسیم غیر قانونی مفهوم آزادی را در حوزه های مختلف و جداگانه رد می کند. در رابطه دیالکتیکی بین ضرورت و آزادی، ضرورت همواره پیش شرط آزادی است، زیرا که کاملاً مؤثر است. تا زمانی که ضرورت توسط افراد شناخته نشود، خود را به آنها کور نشان می دهد.
بر این پایه، با شناخت ضرورت و استفاده مصلحت آمیز، با خواستن آنچه عینی و ضروری است، ضرورت عمل کورکورانه در آزادی (به واقع غیر ارادی) متوقف می شود و بدون راکد ماندن ضرورت، به آزادی دارای اراده تبدیل می شود. البته «با رسیدن به آزادی، ضرورت از بین نمی رود» (لنین). آزادی نه به استقلال رویایی قوانین طبیعت، بلکه در آگاهی از این قوانین و در امکان کارکردن آنها طبق برنامه برای اهداف خاص، نهفته است (کلیات مارکس/انگلس، ج ۲۰، ص ۱۰۶).
توسعه آزادی بشر، فرایندی تاریخی است که نه تنها به میزان آگاهی از قوانین عینی در طبیعت و جامعه، بلکه به شرایط اجتماعی به ویژه به وضعیت توسعه نیروهای تولیدی و مناسبات مربوط به آن بستگی دارد. در کلیه طبقه های متضاد، آزادی فقط در محدوده باریک می تواند رشد کند. دلیل اصلی این امر این است که ضرورت اجتماعی به عنوان قدرت ناخودآگاه و یا تمایل، حاکم می‌شود (انگلس)، زیرا مردم بینش کاملی نسبت به قوانین جامعه ندارند و در نتیجه نمی توانند آگاهانه و منظم توسعه خود را شکل دهند. از آنجا که ضرورت اجتماعی چنین نابینا و بی پرده در هم پاشیده است، مردم از نظر توسعه اجتماعی کلی خود، ناخوشایند هستند: اندازه گیری آزادی فردی در جامعه طبقاتی متضاد برای اعضای طبقات مختلف، کاملاً متفاوت است، زیرا آزادی در اینجا نیز دارای ویژگی طبقاتی است.
آزادی تحت حاکمیت بورژوازی، بطور عمده آزادی متعلق به طبقه حاکم است که از طبقه کارگر و سایر زحمتکشان جامعه سوء استفاده می کند تا بر منافع و نیازهای خود مسلط شود، در حالی که طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان تنها از طریق آزادی‌های بورژوائی (مدنی) می‌توانند مبارزات مداوم سازمان یافته طبقاتی خود را حفظ کنند. تنها با گذار به سوسیالیسم به عنوان اولین مرحله شکل‌گیری توسعه اجتماعی کمونیستی، مردم امکان کنترل فرآیند زندگی اجتماعی خود را بر اساس کلیات شناخته شده و آگاهانه طبق یک برنامه و اراده کلی به دست می آورند.
پیش نیاز این امر نه تنها به بینش قوانین اساسی توسعه اجتماعی، بلکه ایجاد قدرت سیاسی طبقه کارگر، انتقال وسایل تولید به مالکیت اجتماعی، غلبه بر مواضع طبقات پیشین و ساختن نظم جامعه سوسیالیستی تحت رهبری حزب مارکسیستی ـ لنینیستی است. بنابراین، آزادی مردم کیفیت جدیدی به دست می آورد و موانع باریک تعیین شده در جامعه طبقاتی متضاد را می شکند. «اجتماعی شدن افراد که تاکنون با طبیعت و جامعه مواجه بودند، اکنون به عمل آزاد خود آنها تبدیل می شود.
نیروهای عینی بیگانه که تاکنون بر تاریخ حاکم بوده اند، تحت کنترل خود مردم در می آیند. در این صورت انسان ها جامعه خود را با آگاهی کامل می‌سازند و اثرات مطلوب عوامل اجتماعی که تا حد فزاینده ای در حال حرکت هستند را خواهند دید، جهشی که از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی است» (کلیات مارکس/انگلس ج ۲۰، ص ۱۶۴).
گذار به سوسیالیسم شرایط را جهت پیشرفت و تعمیق بیشتر آزادی کل جامعه و همچنین آزادی فردی همه اعضای جامعه، ایجاد می کند. این البته روند تاریخی است که با پیشرفت جامعه سوسیالیستی، شرایط واقعی تعمیق آزادی از طریق کار در تولید، علم، فرهنگ و غیره گسترش و تعمیق یافته، پیشرفت می کند. مشارکت آگاهانه و فعال شکل گیری زندگی اجتماعی در جامعه سوسیالیستی اصلی ترین نیروی محرک و همه جانبه ترین امکان پیشرفت شخصیت سوسیالیستی است و فرصت هائی ایجاد می‌کند که افراد بتوانند علایق، نیازها، توانایی ها و تمایلات خود را مطابق با جامعه برای بکاراتداختن و تحقق بخشیدن آنها بیان کنند. با گسترش یافتن جامعه سوسیالیستی، برای نخستین بار فضائی ایجاد می شود که جلوه تحقق پذیرفتن شخصیت آزاد انسانی در آن امکان‌پذیر می شود، و در عین حال پیش شرط فراوانی را جهت پیشرفت جامعه کمونیستی فراهم می کند.
حتی در سوسیالیسم، آزادی فردی مستقل از جامعه وجود ندارد، بلکه می تواند تنها در مشارکت فعال و آگاهانه در توسعه و تعمیق آزادی در کل جامعه صورت گیرد، زیرا ضرورت عینی است که همواره اساس آزادی قرار می گیرد. آزادی شخصیت همیشه با آزادی جامعه توأم است، زیرا که ابزار لازم برای آموزش علوم خود را در سطح جامعه ممکن و گسترش می دهد. در جوامع و دولت های پیشین، آزادی شخصی تنها برای افرادی که در شرایط توسعه یافته طبقه حاکم بودند وجود داشت، یعنی افراد آن طبقه.
برای توصیف ابعاد تاریخی و پتانسیل نامحدود توسعه آزادی تحت شرایط شکل گیری اجتماعی کمونیستی، می توان سوسیالیسم و کمونیسم را (تاکنون) قلمرو آزادی در مقایسه با تاریخ بشریت نامید. اما در اینجا نیز آزادی همچنان یک فرایند تاریخی برای گسترش و تعمیق حکومت واقعی انسان بر شرابط موجود خود است که در طی آن نیز آزادی شخصی افراد رشد می کند، روندی که در آن ضرورت تاریخی شناخته شده، بیشتر و بیشتر پایه و اساس رشد آزادی می گردد. این حوزه از فعالیت های لازم افراد، که به سمت ارضای نیازها صورت می گیرد، برخلاف «قلمرو ضرورت» مارکس، که آن را حوزه فعالیت های آزادانه افراد نامید، که به عنوان یک هدف خود به خودی، انسان را هدایت می‌کند و آن «قلمرو واقعی آزادی» است.
در حقیقت قلمرو آزادی از آن جا شروع می شود که کار، با ضرورت و هدفمندی خارجی مشخص می شود، بنابراین در ماهیت، حوزه تولید مواد، قلمرو واقعی مزبور را تعیین می کند. در این حوزه افراد قادر می شوند با اشتراک خود مسیر و کنترل تولید را تنظیم نمایند و با تسلط بر آن، شرایط طبیعی و اجتماعی رشد روزافزون آزادی را نهادینه کنند. این «گسترش آزادی در قلمرو ضرورت»، شرایطی را برای افراد فراهم می کند که به توانند از مرزهای قلمرو فراتر بروند، یعنی کاهش زمان کار، گسترش آزادی و افزایش وسایل فعالیت انسان به عنوان شاخه ای از هدف خود.
برگرفته از فرهنگ لغات فلسفی، جلد اول، تهیه و تألیف گئورگ کلاوس و مانفرد بوهر
برگردان: واحد مشیر

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا