فرهنگی

انسان و انسانیت، همه آیین ها در خدمت آن

آی انسانها! حصاری تنگ به دور انسانیت نکشیم همه در آفرینش ز یک گوهریم. نه من بهایی شدم و نه ایشان شیعه. فقط یادی بود از طی شدن روزگاران، فراوانی بلوط زاران و پرسبزه بهاران و کوهساران. خنده ای بود بر لبان خشکیده پیرمرد و پیرزنی تنها در دیار غربت و گاهی اشکی بر دیدگان کم رمق شان و من هم غمگین….
در دنیای مدرن، نبض زندگی با سرعتی متفاوت می‌زند، تلاش انسان معاصر در راستای بهبود کیفیت زندگی است. اما در هیاهوی زندگی ماشینی امروز، بشریت هم کم قربانی نداده است. روابط انسانی دستخوش تغییر شده و برخی از خصوصیات کم رنگ‌تر شده‌اند.

روزی بر حسب تصادف در یکی از شهرک های اطراف کرج در مغازه ای نشسته بودم پیرمردی وارد شد و از مغازه دار کالایی خواست متوجه شدم که هم زبانی و هم استانی ماست. هم او خوشحال از یافتن یک هم زبانی بود و هم من. متوجه شدم که از بهائی های است که در استان ما ساکن بوده اند و بعد از انقلاب [ یعنی حاکم شدن حکومت اسلامی] خانه و کاشانه خود را ترک کرده اند. بسیار پذیرای این که سری به آن ها بزنم تا ساعتی از انزوای همیشگی شان کاسته شود.

بعدا روزی به دیدارش رفتم. در خانه ای محقر و قدیمی و کوچک و تک درخت موجود در خانه شان به آن زیبایی می بخشید. تک درختی که شاید برایشان یادآور بلوط زارهای زادگاه شان بود. این پیرزن و پیرمرد تنها و غریب از یافتن یک هم محلی و هم زبانی بسی خوشحال و خندان. فارسی را به کناری نهاده و با زبان ناب محلی با آنها به گفتگو نشستم و آنها هم شادمان ازین گفتگو بودند. زبان محلی در تار و پودشان آمیخته و نهفته بود. من این دیدار را یک کار نیک می پندارم. گفتگویی عادی که خاطره هایشان را زنده می کرد و بسی شادمانی.

آی انسانها! حصاری تنگ به دور انسانیت نکشیم همه در آفرینش ز یک گوهریم. نه من بهایی شدم و نه ایشان شیعه. فقط یادی بود از طی شدن روزگاران، فراوانی بلوط زاران و پرسبزه بهاران و کوهساران. خنده ای بود بر لبان خشکیده پیرمرد و پیرزنی تنها در دیار غربت و گاهی اشکی بر دیدگان کم رمق شان و من هم غمگین، آه که گفته است که: ما انسانها دیواری غم افزای و ملال آور بین خودمان بکشیم .

بین سرمایه و مبلغانش با هر دین و مذهبی که باشد با واقع بینی و  دگراندیشی دره عمیقی وجود دارد که با خاکستر انسان های واقع بین و مبارز پر می شود. در میهن خونبار ما تا کنون صدها هزار جان بر سر  آرمان های  انسانی خود نهاده اند و از این پس نیز این قافله خونین به راه خود خواهد رفت تا شاهد مقصود را در آغوش کشیده باشند!

من با وجدانی آسوده و بی دغدغه از ارتکاب گناهی و عاقبت اندیشی برای محرومیت از آرامش در بغل حوری، در بهشت برین جایی، به دیدارشان رفتم. زیرا در لحظاتی به پای کهنسالانی نشستن و خنده بر لبان شان نشاندن را ارتکاب گناهی نیافتم و فکر نمی کنم همچو آدم گندمخوار از بهشت بیرون انداخته شوم.

تا نظر خوانندگان محترم چه باشد.

اقتباس از گزارش کلمه – خسرو میرزایی

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotn

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا