از هر دری سخنی

کارگر جوشکاری که ابر سرمایه دار شد

ناصر آقاجری: تازه دهه شصت به پایان خود رسیده بود و هیچ کارگری خبر نداشت که حاکمیت در جستجوی راهی برای برگشت به سرمایه داری شاهنشاهی است.

فرهنگی اخراجی بود. جنگ و بیکاری او را برای کار به سیا مکان درمیان مثلث بندر گناوه، بندر دیلم و زیارتگاه میترایی بی بی حکیمه انداخته بود، به عنوان رانند کامیون ده چرخ تانکر آب که باید روزانه از منطقه ای بین گچساران وده دشت آب خوردن را برای کارگران پروژه بیاورد آن هم با عبوراز گردنه خاکی به نام گچی و گردن شیطان بین راه گناوه گچساران. اواخر کار پروژه بزرگ سیامکان بود که شرکت بزرگ جهان پارس آن را به اجرا در آورده بود.
تازه دهه شصت به پایان خود رسیده بود و هیچ کارگری خبر نداشت که حاکمیت در جستجوی راهی برای برگشت به سرمایه داری شاهنشاهی است. در این بی خبری و پنهان کاری حاکمیت، دولت “سردار سازندگی” داد وستد های پنهان و پشت پرده با نهادهای سرمایه داری جهانی برای کودتا بر علیه حقوق ملت را، با قانون زدایی به نام تعدیل ساختاری و خصوصی سازی در ایران، عملی نمود. ولی برای اجرا می باید خزنده عمل کنند تا کارگران هیچ بویی از این کودتا نبرند (حذف قانون کار از قراردادهای کار کارگران پروژه‌ای). بیش از ۴۰۰ کارگر صنعتی پروژه بزرگ سیامکان را بی‌کار کرده بودند که اکثر آنها با پایان زمان قراردادهای شان به پروژه های دیگه رفته بودند.
در کنار این پروژه بزرگ پروژه رگ سفید و جاده بی بی حکیمه هم در اختیار همین شرکت بود. کارگران پروژه ای یا همان قرارداد موقتی ها هم مانند برخی صنعت گران آواره دوران فئودالی که همه، آنها را کولی می نامیدند، کار و تولید می کنند. صنعت گران نظام ملوک الطوایفی که با سندان وکوره سیارشان هربار برای یافتن خریدارکالاهای تولیدی شان آواره یک دیار دیگربودند وبا تولید داس، خیش گاو آهن، بیل وامثال آن، روزگار می گذراندند. کارگران صنعتی تولید کننده پالایشگاه ها و پتروشیمی ها و دیگر صنایع مادر کشورهم در حاکمیت “مستضعفان” کارشان کولی واراست. با پایان وساخت یک پروژه بزرگ (صنایع مادر)، در جستجوی کار جدید، آواره شهرها و استان های دیگرمی شوند.
تا مدت ها باید بیکاری را از سر بگذرانند تا کاری به دست بیاورند. آن هم بدون بیمه بیکاری که در صدش هر ماه از حقوقشان کسر می کنند. سازنده صنایع مادر آنهایند ولی دلال ها دراین نظام برهوت از بی خبری و مدنیت، که تنها دستور العمل های سرمایه داری جهانی راکار بردی می کند، “کار آفرین” نامیده می شوند. برگردیم به کار بدون سیاست های ماکیاولیستی سرمایه داری که وارد شدن به حریم این گونه ساختاری، کار هرانسان باورمند به داد وآزادی نیست، دلال هفت تیر کش می خواهد و رابطه‌ی پنهانِ آن سوی آبی با امپریالیسم جهانی.
اسمش یاور بود زمانی که دانش آموز دبیرستان بود عضو تیم کشتی آزاد دبیرستان بود وبعد ها به بکس و وزنه برداری روی آورد. خر خون بود، ولی نه درس و مدرسه، بلکه سرش توی کتاب های جلد سفید می چرخید، از این رو همیشه در هپروت و رویای آزادی و داد، سیر آفاق می کرد. در رویاهای ش دیکتاتور ها را در هم می شکست و نیروهای امنیتی را در هم می کوبید، ولی پس از پایان رویا با سر در افسردگی واقعیت های موجود سقوط می کرد. با اردنگی از آموزش و پرورش بیرونش کرده بودند. ولی او که همیشه می اندیشید این بلا را روزی به سرش می آورند، گواهینامه پایه یک رانندگی را هم گرفته بود. حالا در این شرکت مشترک نادر عطایی – رفسنجانی راننده کامیون آب بود که هیچ راننده بیکاری حاضر به کار روی آن نبود، چون باید خطرناک ترین گردنه خاکی باشیب تند و پیچ های خطرناک را هر روزه با بارِ ده تنی عبور کنه. در بدترین نقاط گردنه پیچ و شیب راننده وادار به چند بار عقب وجلو کردن کامیون می شه تا پیچ را عبور کنه. از آن ارتفاع مرگ بار لاشه کامیون هایی که واژگون شده بودن واز آنها ورق پاره هایی به جا مانده بود موی بر تن رانندگان سیخ می کرد. ولی در شرایط جنگ و بیکاری و اخراج از شغلی که آن را با عشق انتخاب کرده بود، او را وادار به پذیرفتن این کار شاق کرده بود.
جهان پارس یکی از بزرگترین گروه های ترابری با کامیون های متعدد ورانندگان مجرب را داشت و دارد، ولی هیچ کدام از آن رانندگان حاضر نبودند روی این کامیون لعنتی کار کنند. روز اول همه راننده ها به او می گفتند: عمو برو پی بیکاری خودت، این شغل آخر عاقبتش مرگه، زنده در رفتن نداره. ولی وقتی یاد همسر وسه کودک ش می افتاد به خود می گفت بیکاری هرگز. به ابتدای گردنه گچی رسیده بود با دیدن جاده ای خاکی ناهمواروشیب تند وپیچ های غیر استاندارد و ارتفاعی بالا که تنها با چند بار عقب جلو کردن کامیون سنگین آن هم در بدترین وبلند ترین نقطه گردنه، امکان عبور به وجود می آمد. عرق سردی بر مهره های کمرش نشست، ترس همه وجودش را فرا گرفت، تردید و ترس مانند خوره به جانش افتاد، راه برگشت یعنی اخراج و بیکاری، او حتی پول برگشت به خانه اش که تازه از اهواز به اصفهان رفته بود، نداشت. آن هم در یک شهر بدون آشنا و در محله ای به نام ” مفت آباد”.
اندیشه بازگشت دردناک تر از خطر پیش روی بود، باز تصور عقب و جلو کردن با یک کامیون ده چرخ با باری سنگین و این شیب تند بر تردید هایش می افزود، تنها نیاز به یک خطای کوچک داشت، تا پایان دفتر زندگی نوشته شود. در این لحظات دردناک ترس و تردید یک جرقه، یک روشنایی دوراندیشه اش را به خود آورد و آرامش را به او باز گرداند. با خود اندیشید: این خطر در مقابل دشواری ها و خطرات مبارزه اجتماعی آن چنان ناچیز است که نمی توان آن را درمعادلات یک زندگی قرار داد. با فریاد “باید در همه عرصه های زندگی به مبارزه ادامه داد وخطر کرد” بدین گونه به خودش قوت قلب می‌داد. به یاد گفته های یکی از دوستانش افتاد، که همیشه به همه دوستان ش یاد آوری می کرد: “زندگی در همه عرصه هایش و حتی با کشش برخی غرایضی که در درون ما، ما را به چالش می گیرد، همه اش چالش و مبارزه است، نمی توان آن را دور زد ویا تسلیم آن شد، ترس و تسلیم یعنی سقوط به ورطه یک زندگی نباتی”. کامیون به سختی بار سنگین و وزن خودش را با دنده سنگین به بالا می کشید و دنیایی دود و سر وصدا ایجاد می کرد.
برای آرامش به موسیقی پناه برد و با فراز و نشیب یک سمفونی، دشواری ها و ترس ها نرم نرمک پَر گرفتند و به آسمان ها رفتند. در آن پیچ خطرناک توانست با هوشیاری و سرعت عمل در تعویض دنده ها از خطر عبور کند. در سرازیری گردنه کامیون را با دنده یک به حال خود رها کرد تا آرام به پایین برود، در کفی دورشته کوه رودخانه زهره زیبا با آبهای شفاف و کبود او را وادار به ایستادن کرد. در آن کوه های دور افتاده، تنها صدای تک وتوکی از پرندگان به گوش می رسید و خروش آب های رودخانه زهره در میان قلوه سنگ های صیقلی داده‌اش، حتی عشایر هم که برای آب و چراگاه همه کوه ها را می پیمایند در اینجا حضور نداشتند. کامیون را پارک کرد ولی به دلیل فرسودگی کامیون می ترسید آن را خاموش کند و دیگر روشن نشود. از این رو ترمز دستی راکشید. و آماده شد تنی به آب بزند. خود را به آبهای کبود زهره سپرد تا آرامشی بیابد. ۶ ماه کار هر روزه او همین بود. دربرگشت می باید به یک بخش از کارگران که در میان کوه ها نزدیک بی بی حکیمه کار می کردند آب آشامیدن برساند. در این واحد کار انضباط و نظافت کارگاه استثنایی بود. زمانی که با کنجکاوی علت را جستجو کرد متوجه شد مسئول این بخش سوپر وایزری است کهن سال وارمنی که نسبت به کار و شرایط کارگاه ش با حساسیت برخورد می کند، وبرای کارگرانش شرایط بهتری را فراهم نموده است. به دفترش رفت. او که مردی جدی و پر کار بود با صدای بَمی از او پرسید:
– چیزی می خواهی؟
– نه برام عجیبه اینجا نسبت به بقیه شرکت جهان پارس خیلی مرتب تره.
– چرا برات عجیبه؟ محیط کارگاه برای کارِ کارگران باید بهترین شرایط ایمنی و ابزار و بهداشت را داشته باشه، (با تاکید)این عجیبه ؟!
– به بخشید شما از سندیکالیست های زمان شاه هستید با گرایش چپ سنتی؟
– مگه تو فضولی؟
– نه کارگاهی که تو سرپرستی می کنی، این بو رو میده.
– مثل اینکه کله توهم بوی قرمه سبزی می دهِ، ولی سنتی دیگه چه صیغه ایه؟
– هیچی بابا، این از اون یاوه ها ایه که چپ طبقه متوسط هر روزه نشخوار می کنه.
– تو که یک کارگری این یاوه ها رو چرا نشخوار می کنی؟
– چشم دیگه نشخوار نمی کنم.
– حالا درست شد.
– بابا برات آب آوردم حداقل یک استکان چای به ما، بده.
– اینجا کارگاهه وقت کافی تایم هم نداریم، این شرکت فقط دولتومی چاپه، شرکت نفت و می چاپه، مردمو می چاپه همین طور کارگرا رو. آن وقت تو چای می خوای؟ تو هم باید به این وضع عادت کنی. ولی با مهربانی یک فنجان قهوه رو که برای خودش ریخته بود تعارف کرد – تازه کاری، درسته؟ تا به حال ندیده بودمت.
کار روی کامیون مانع از ارتباط یاور با کارگران بود ولی به گونه ی استثنایی این رفیق ارمنی را پیدا کرد. شب ها وقتی به خوابگاه می رفت تنها یک کارگر قدیمی وجود داشت که پای تلویزیون سالن پذیرایی نمی رفت وفیلم های سکسی تلویزیون بحرین را نگاه نمی کرد و گاهی که کمتر خسته بود، روزنامه وکتابی می خواند. با او هم رفیق شده بود. او شرایط کارگاه و روابط محیط کارگاه را برایش توضیح می داد.
– یادت باشه در این کارگاه به هیچ کس اعتماد نکنی چون رییس شرکت که خودش یک کارگر جوشکار بوده که تنها شش کلاس دبستان را خوانده است، یک سازمان پلیس مخفی راه انداخته و هر کارگری که به دیر پرداختن حقوق کارگران اعتراض کنه، به وسیله آدم فروش هایش شناسایی می شه، آن وقت یک برق کار که از برق کاری چیزی نمی دونه ولی به عنوان بازرس به همه جای کارگاه سرک می کشه، اطلاع داده می شه، این برقکار از آن بزن بهادر های لات ولوته، سراغ آن کارگر می ره، بهانه ای معمولی از او می گیره وجلوی کارگرا رکیک ترین توهین ها را به او می کنه وبعد او را به باد کتک می گیره. اون بیچاره هم سرش را پایین می اندازه و از کارگاه می ره. اگه به نیروی انتظامی بندر شکایت کنه ، نادر عطایی صاحب چهان پارس با استخدام یکی دو نفر از فامیلای مامور به عنوان نگهبان، او رو راضی می کنه. مامور هم کارگر کتک خورده را می ترسونه که تو توی کار پروژه ملی اخلال کردی جرمت سنگینه. تا آن کارگر بی پناه از ترس کمیته و امثال آن پا به فرار بگذاره. به دلیل این سازمان سرکوب شرکت، با اینکه این شرکت اولین شرکتیه که در این زمان، حقوق های کارگران را شش ماه پیش خود نگه می داره کسی شهامت ایجاد تشکل، اعتصاب واعتراض رو نداره.
– پس این عمو که میگی یک کارگر جوشکار بوده چطوری اواخر دهه شصت یکی از بزرگترین شرکت های مهندسی ساخت وتولید پالایشگاه ها رو داره؟
– من با او کار می کردم، یک کار کوچک صنعتی، کشیدن یک خط لوله در شمال کشور رو از یک شرکت دست دوم گرفته بود که خودش و چند جوشکار دیگه به صورت پیمانی می خواستند جوشکاری کنند. ولی در آب و هوای بارونی و زمین های باتلاقی شمال داشتن ورشکسته می شدن که این عمو( نادر عطایی که شرکت به اسم او بود) به سراغ رفسنجانی رفت و نیمی از سود و درآمد شرکتی رودر هر پروژه را که به نام جهان پارس ثبت کرده بود، ظاهرا در راه انقلاب به او بخشید و بدین طریق وام بزرگی با بهره ناچیزی دریافت کرد. وبا دلار های هفت تومانی دولتی، همه ماشین آلات مورد نیاز کار رو خرید. اوبا این بند وبست ها شد این که می بینی. چون خودش سال ها در میان کارگران کار کرده بود و همه چم و خم اخلاق آنها رو می دونه، با کمک یک باند آدم فروشان و یک قلدر گردن کلفتی که با ضرب وشتم نطفه هر حرکت کارگری رو خفه می کنه و اجازه پا گرفتن یک تشکل رو در میون کارگرا نمی ده. پارتی ش هم که رییس جمهوره و خدا هم نمی تونه به او کج نگاه کنه. پس حواستو جمع کن کجا کار می کنی.
– همینه که هنوز جنگ تمام نشده کارهای بزرگ و آب ونون داریه به اون می دن، مگه نه؟ ولی چنین منطق های فاشیستی با اندیشه های یاورسر سازگاری نداشت. روز هایی که کارشو زودتر تمام کرده بود به محل تعمیرگاه بزرگ ماشین آلات می رفت و با تعمیر کاران سر غر و لند را باز می کرد، که: بابا ۶ ماهه حقوق نمی دن چرا یک اعتراضی نمی کنین؟ مگه شما اجاره خونه نمی دین؟ مگه زن و بچه هاتون به جای غذا هوا قورت می دن. دومین باری که این چنین گفتگویی را با کارگران باز کرد، قداره کش نادر عطایی مدیر عامل و صاحب شرکت بزرگ جهان پارس به نام “شهنی” به سراغش آمد. ولی اون بیچاره نمی دونست که این کارگر از همه توطئه های پشت پرده شرکت و قداره کشی او اطلاع داره و آماده درگیری با اوست. از همه بدتر نمی دونست که این بار طرف درگیری ش با کشتی آزاد وهم با ورزش بُکس آشنایی داره. از کنار یاور گذشت و به او تنه ای زد، برگشت وطبق معمول کار همیشگی ش توهین های رکیکی را نثار یاور کرد، ولی فرصت حمله را از دست داد چون ضربه مستقیم مشت چپ روی صورتش او را گیج کرد وضربه سریع هوک راست اورا نقش زمین کرد. کارگران قشقایی که جیره خوار شرکت بودند به کمک او آمدند واو را از روی زمین جمع کردن. راننده کامیون به دفتر سرپرست پروژه به نام ممتاز جهرمی که زمانی مدعی چپ چپ بود واینک به عنوان سرپرست کارگاه جیره خوار عطایی شده بود، احضار شد. دستور اخراج او توسط هم بند سابق صادرگردید. جناب سرپرست کارگاه چپ اسبق، برای اینکه زودتر از شر این کارگر پرخاشگر که حاضر نیست مانند او “آدم” بشود، راحت شود. نیمی از حقوق ش را به او داد ونیم دیگرش را به دریافت صورت وضعیت موکول کرد، که قراربود به حسابش واریز گردد، که هرگز واریز نشد.
ناصر آقاجری ۹ آذر ۹۸

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا