فرهنگی

حاجی آقا

داستان «حاجی آقا» یکی از زیباترین و عمیق ترین آثار صادق هدایت است. محوریّت داستان بر شخصی به نام حاجی آقا، یکی از بازاریان تهران می باشد که مسلمانی بی اعتقاد، دورو، خسیس، چند زنه و البته با ظاهری آراسته و فریبنده است…
حاجی ابوتراب به کوچک ترین پسرش کیومرث درباره ی چگونگی کسب موفقیت در ایران نصیحت می کند: توی دنیا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپیده. اگر نمی خواهی جزء چاپیده ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی. سواد زیاد لازم نیست. آدم را دیوانه می کنه و از زندگی عقب می اندازه. از من می شنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش، خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری. هر وقت از این در بیرونت انداختند از در دیگر با لبخند وارد بشو، فهمیدی؟ پرّو، وقیح و بی سواد. مملکت ما امروز محتاج به این جور آدم هاست. باید مَرد روز شد. اعتقاد و مذهب و اخلاق و این حرف ها همه دکان داریست. اما باید تقیه کرد چون در نظر عوام مهمه. برای مردم اعتقاد لازمه. عمده مطلب پوله. اگر توی دنیا پول داشته باشی، افتخار، اعتبار، شرف، ناموس و همه چیز داری. عزیز بی جهت میشی، میهن پرست و باهوش هستی. پول ستار العیوبه. می دانی علم و سواد چرا به درد زندگی نمی خوره؟ برای اینکه باز باید نوکر پولدارها بشی. مهندس افتخار میکنه که ماشین کارخانه تو را به کار بندازه، معمار مجیزت رو میگه که خونه ات را بسازه، روزنامه نویس، وکیل، وزیر، همه نوکر تو هستند.

هدایت در ادامه از زبان شاعری با نام منادی الحق در نقد سخنان حاجی آقا می نویسد: حق با شماست که به این ملت فحش می دهید، تحقیرش می کنید و مخصوصاً لختش می کنید. اگر ملت غیرت داشت، امثال شما را سَر به نیست کرده بود. هزاران نسل بشر باید بیاید و برود تا یکی دو نفر برای تبرئه این قافله گمنام که خوردند و خوابیدند و دزدیدند و جماع کردند و فقط قازورات از خودشان به یادگار گذاشتند به زندگی آن ها معنی بدهد. یک فردوسی کافی است که وجود میلیون ها از امثال شما را تبرئه بکند و شما خواهی نخواهی معنی زندگی خودتان را از او می گیرید و به او افتخار می کنید.

صادق هدایت در پاره ای دیگر از این داستان که در عصر حکومت رضا شاه پهلوی و جنگ جهانی دوم است، رضا خان را دزد و دیکتاتور معرفی کرده و در نقد و هجو او و مردم ایران از زبانِ پسرِ فرنگ رفته ی آقای سیمین دوات و خودِ حاجی آقا می آورد: اگرچه به قدر الاغ سرمان نمی شود و همیشه کلاه سرمان می رود، اما خودمان را باهوش ترین مخلوق تصوّر می کنیم. نه ذوق، نه هنر، نه شادی، همه اش دزدی، کلاه برداری و روضه خوانی! مردم هر جای دنیا ممکن است که به یک چیز یا حقیقتی پایبند باشند، مگر اینجا که مسابقه پستی و رذالت را می دهند. هرچه این مادر مرده میهن را بزک بکنند و سرخاب سفیداب بمالند و توی بغل یک آلکاپن بیندازند دیگر فایده ندارد، چون علائم تعفن و تجزیه از سَر و رویش می بارد. ما در چاهک داریم زندگی می کنیم و مثل کِرم در فقر و ناخوشی و کثافت می لولیم و به ننگین ترین طرزی در قید حیاتیم. و مضحک آنجاست که تصوّر می کنیم بهترین زندگی را داریم! همیشه منتظر یک قلدریم که به طور معجزه آسا ظهور بکند و پیزی ما را جا بگذارد! زمامداران امروز ما، دوره شاه سلطان حسین را روسفید کردند. در تاریخ ننگ این دوره را با آب زمزم و کوثر هم نمی شود شست.

رضا خان یک مرتیکه حمال بود که خودش را فروخته بود. بار خودش را تا آخرین دقیقه بست، به ریش ملّت خندید و با آن رسوایی دک شد. حالا هر کدام از تخم و ترکه اش می توانند تا صد پشت دیگر با پول این ملت گدا گشنه توی هفت اقلیم معلّق وارو بزنند.

حاجی آقا، صادق هدایت، صفحه ۶۲و ۶۳و ۶۴و ۸۵و ۹۶و ۹۷و ۱۱۵و ۱۱۶ ، نشر امیر کبیر، تهران ۱۳۳۰

کتابکده

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا