فرهنگی

زنگ انشا

صادق شکیب: مدرسه تعطیل گردیده و فقط صدای خش خش جاروی فراش که روی زمین می خزید به گوش میرسید. پسرک همراه با پدر با چشمانی سرخ از مدرسه خارج شدند. مدیر پشت میزش کز کرده و به تابلوی تعلیم و تعلم عبادت است خیره گردیده بود.

با صدای زنگ دانش آموزان همچو سیلابی که به کویر خشک هجوم میبرد به حیاط مدرسه سرازیر شدند.
درب اتاق مدیر مدرسه برخلاف همیشه باز بود. ناظم که تازه از تاراندن بچه ها از سالن خلاص شده بود به آرامی درون اتاق خزید. پرده های زخیم و کهنه از هجوم نور برای نمایاندن اثاثیه کهنه و ساده اتاق ممانعت می نمودند. آقای مدیر با قیافه ای گرفته به نقشه ای رنگ و رو رفته خیره بود. معلم انشا که تازه از رگبار سرزنش های مدیر رهایی یافته بود در صندلی کنار میز فرو رفته با دکمه کت اش ور میرفت. کنار در پسرکی ۱۲ ساله با قیافه ای محزون و سری رو به پایین برای پنهان کردن سوراخ کفش اش تلاش میکرد. ناظم برای شکستن سکوت خفقان آور نگاهی عبوس به پسرک انداخته، گفت: پسره بی تربیت الان که پرونده ات رو دادیم زیر بغل ات میفهمی دنیا دست کیه. در این هنگام مردی میان سال با سلامی داخل شد. پسرک با دیدن مرد که پدرش بود دوباره گریه اش گرفت. مرد به ارامی به سوی پسر روان شده با دستان زمخت اش اشک های پسرک را پاک کرده گفت: بنده رو خواسته بودید؟ شرمنده دیر رسیدم. به زحمت صاحب کارم راضی شد بیام. پسرم چکار کرده؟
مدیر با چهره ای عصبانی گفت: میخواستید چکار بکند. هر چه رشته کرده بودم پسر شما با چند خط انشا پنبه کرد.
مرد با نگاهی هاج و واج پرسید: مگر چه شده؟
مدیر سری تکان داده به میز خیره شد.
ماجرا به یک ساعت پیش برمیگشت به زمانی که مدیر با مردی چاق وارد کلاس انشا شدند‌.
ماه ها مکاتبه مدیر با اداره کل برای گرفتن مساعده تعمیرات بلاخره نتیجه داده بود. بلاخره بازرس آمد.
وی پس از ارزیابی نواقص به مدیر پیشنهاد حضور در یکی از کلاس ها برای بررسی کیفیت تدریس را داده و مدیر کلاس انشا را که به نظرش کم دردسر ترین آمده بود انتخاب کرد.
موضوع انشا با خطی درشت و خوانا روی تخته سیاه خود نمایی میکرد
علم بهتر است یا ثروت؟
بازرس پس از احوال پرسی مختصر با بچه ها و معلم انشا یکی از دانش آموزان را به اتفاق برای خواندن انشایش از دفتر حضور غیاب صدا زد. احمد رضایی.
پسرک با دستپاچگی دفتر رنگ و رو رفته اش راکه نشان میداد از سال قبل مانده برداشته، به سوی تخته سیاه روان شد.
کنار تخته اب دهنش را قورت داده شروع کرد:
علم بهتر است یا ثروت
بر همگان واضح و مبرهن است که ثروت از علم بهتر است. چون اگر ادم ثروت داشته باشد علم هم دارد. مثلا همسایه ما با اینکه خواندن نوشت را درست و حسابی بلد نیست اما چون خانه میسازد و میفروشد به او مهندس میگویند‌. آدم ثروت داشته باشد همه چیز دارد. پدرم چون پول کافی ندارد داروهای مادرم را دائم بخرد، مادرم همیشه مریض هست. آقای معلم که درس خوانده بعد از مدرسه میرود مسافر کشی و همیشه می گوید اگر کاسبی میکردم الان هشتم گرو نه ام نبود. حتی آقای مدیر همیشه بر روی آن پسری که پدرش ماشین گران قیمتی دارد همیشه میخندد و به روی ما اخم میکند. عباس آقا بقال محله میگوید. علم به چه درد میخورد. پارتی و پول که داشته باشی با دیپلم وزیرت میکنند. چند روز پیش اخبار میگفت مدارک دانشگاهی را در تهران میفروشند. و خیلی از ادمهای پولدار مدرک را میخرند و کسی هم چیزی نمیگوید. پس نتیجه میگیریم که ثروت بهتر از علم هست.
پسرک با صورتی گلگون از یک نفس خواندن انشا، سرش را که بالا آورده با دیدن چهره بهت زده مدیر و قیافه درهم بازرس دلشوره عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت. معلم انشا هم به دفتر حضور غیاب خیره بود. بازرس بدون اینکه سخنی بر زبان بیاورد از کلاس خارج شد و بدنبال آن مدیر با قیافه ای مبهوت و عصبانی رفت. رنگ از رخسار پسرک رفت با احساسی از گناه بزرگ رو به معلم گفت: آقا به خدا خودتون گفتین اونی که تو دلتون هست روبنویسید. معلم با نگاهی مهربان دستی به سر پسرک کشیده گفت: خوب بود. برو بشین.

خورشید آرام آرام خود را پشت کوه ها پنهان مینمود. مدرسه تعطیل گردیده و فقط صدای خش خش جاروی فراش که روی زمین می خزید به گوش میرسید. پسرک همراه با پدر با چشمانی سرخ از مدرسه خارج شدند. مدیر پشت میزش کز کرده و به تابلوی تعلیم و تعلم عبادت است خیره گردیده بود.

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotn

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا