فرهنگییادمان و رویدادها

واقع‌گرا در نویسندگی و پندارگرا در زندگی

دهم خرداد ۱۳۸۵: ۱۴ سال پیش در چنین روزی محمود اعتمادزاده به‌آذین در سن ۹۲ سالگی در تهران چشم از جهان فرو بست. محمود اعتمادزاده با نام هنری به‌آذین در سال ۱۲۹۳ در رشت زاده شد.

من،جز آنچه بودم نمی‎توانم بود
ای مانده در کشاکش توفان!…..

پدرش بازرگان بود و با روسیه داد و ستد داشت. دبستان را در زادگاهش و دبیرستان را در تهران به پایان رساند.

دویچه وله:  ۱۸ ساله بود که با بورس دولت به فرانسه رفت، در برِست و پاریس تحصیل کرد و از دانشکده مهندسی ساختمانی نیروی دریایی پاریس فارغ‌التحصیل شد.

۲۴ ساله بود که به ایران بازگشت و در نیروی دریایی جنوب و سپس شمال به کار پرداخت.

۲۷ ساله بود که در هجوم نیروهای متفقین به بندر پهلوی (انزلی) زخمی شد و دست چپش را از دست داد و این اندوه را در برخی آثارش مانند “از آنسوی دیوار” و “شهر خدا” یادآور شد.

۳۰ ساله بود که نخستین جُنگ داستانش “پراکنده” را منتشر و از همان زمان انتقاد به نارسایی‌های جامعه و سبک واقع‌گرایانه را پیشه کرد.

می‌گفت: “نخستین آزمایشم در زمینه نویسندگی یک رشته مقاله بود که در همان زمان افسری با امضای “م. ا. به‌آذین” در روزنامه گمنام بی‌خواننده‌ای به نام “مردان کار” می‌نوشتم”.

۳۸ ساله بود که مشهورترین رمانش “دختر رعیت” را نوشت و در آن سرگذشت صغرا دختر  “حاج ابراهیم” را بازگفت که پس از کام‌گیری پسر ارباب، از خانه بیرونش می‌کنند. راوی به موازات سرگذشت صغرا از خیزش میرزا کوچک‌خان جنگلی می‌گوید و یک رمان تاریخی می‌سازد.

داستان‌های او بازآفرینی واقعیات اجتماعی‌اند هرچند با تقسیم شخصیت‌ها به بد و نیک، بسیاری از آثارش شعارگونه جلوه می‌کنند.

۴۱ ساله بود که ترجمه آثار بالزاک، رومن رولان، شکسپیر و نوسندگان بزرگ دیگر اروپا را آغاز کرد و رمان‌های رئالیستی ماندگاری را به خوانندگان فارسی‌زبان شناساند.

۵۴ ساله بود که با همکاری همفکران خود  کانون نویسندگان ایران را بنیان نهاد و ۶۰ نویسنده را گرد هم آورد.

۶۱ ساله بود که با بی‌باکی “مهمان این آقایان” که مر بوط به زندانیان توده ای بود را منتشر کرد که رزم یک زندانی علیه خودکامگی نظام شاهنشاهی بود.

با بروز انقلاب فعالیت‌هایش در حزب توده ایران را از سر گرفت. تحت پیگرد قرار گرفته مجدداً زندانی شد. آستانه هفت بامداد یکشنبه ۱۷ بهمن۱۳۶۱: زنگ خانه پی‎گیر و ناشکیبا جیغ می‎کشد و می‎خروشد! مرد که شست و هشتمین خزان زندگی‎اش را از سر گذرانده با خود می‎اندیشد: ”چه کسی می‎تواند باشد.“ و تا برخیزد و چیزی بپوشد و در را بگشاید. صدای پای کسی بر بام خانه به آشوبش می‎کشد. می‎اندیشد: ”انتظارها سر آمده‎اند. و حتا زمانی که زندانی و شکنجه‌اش کردند و به اعتراف نمایشی وا داشتند از حزب روی نگرداند.

چو پرده‎دار به شمشیر می‎زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
حافظ

به‎آذین وصیت کرده بود که خاک‎سپاری‎اش بسیار ساده برگزار شود: نه مسجدی نه ترحیمی و نه چیزی دیگر. و چنین نیز هم شد. اما مردم که بیش و کم از مرگ او آگاه شده بودند، گرد تابوت او را گرفتند و فریاد برآوردند:
”درود بر به‎آذین! درود بر به‎آذین!“
و همان جا در گورستان رفیق جعفر کوش‎آبادی سروده بود:
خبر آمد به‎آذین رفت/ به‎جز معدودی از یاران/ نه دست ای دریغا روی دستی خورد/ نه دندانی لب افسوس را خایید!/ که پیشانی نوشت دیگراندیشان، در این ماتم سرا/ این بوده و این است.
رفیق به‎آذین اما در سراسر زندگی پر نشست و فراز خود یک توده‎ای فداکار و از جان‎گذشته ماند و هرگز به حزب خود پشت نکرد. او در سال ۱۳۹۰ در پاسخ به خبرنگار روزنامهٴ چپ‎ستیز شرق که پرسیده بود: اگر فرصت زندگی دوباره را بازیابد آیا بازهم همین راه را خواهد پیمود گفته بود:
”دوست ارجمند! بر من ببخش و سراب زندگی دوباره را به رخم نکشید… من جز آنچه بودم نمی‎توانم بود.“

نام و یادش گرامی باد.

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotn

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا