از هر دری سخنی

آسیب شناسی عدم اتحاد و گوشه‌هایی از جنبش کارگری جهان

ناصر آقاجری: با شناخت طبقاتی، کارگران و زحمت کشان می‌توانند بستر ضروری را برای سیر تحولات و تکامل اجتماعی، آزادی و عدالت اجتماعی را هموار کنند.

می توان مدعی شد که هیچ فردی نمی‌تواند به تنهایی و بدون یک کار جمعی این واقعیت(عدم اتحاد) را که در سطح ایران وجهان به یک ترمز ضد تکامل اجتماعی بدل شده است، مورد بررسی و تحقیقی همه جانبه قرار دهد. ولی در هر صورت تلاش فردی در این زمینه از چشم بستن براین واقعیت دردناک در شرایط امروز که کرونا به یاری اختناق آمده و امکان هر تجمعی را از میان برده است، شاید بتواند مفید واقع گردد.
دشمنان طبقاتی روند اتحاد، در جنبش سندیکایی کارگری، حقوق بگیران و بازنشستگان، در شرایط کنونی علاوه بر روشنفکران لیبرال و نو لیبرال، احزاب و سازمان‌های طبقه متوسط جامعه هستند که برخی در پوشش چپ، هر گرایش به تشکلی را هدف شیوه های ماکیاولیستی خود قرار می‌دهند، تا آن را از درون منهدم کنند ویا به راه زرد و سترون سوسیال دموکراسی بکشانند. گرایش ریاکارانه‌ای که پس از بیش از یک صد سال به اصطلاح مبارزه ی کارگری خود را به آغوش نولیبرالیسم انداخته است. این احزاب، سازمان ها و فعالین راه بیمار گونهٔ سرمایه داری در ایران، حتی نام کمونیست و کارگری را برای اهداف امپریالیستی خود بر گزیده اند،( بر خلاف شیوه کمونیست‌های اروپایی، که برخی از احزاب کمونیستی نام کمونیست را حذف کرده اند و خود را تنها چپ می‌نامند). تا توده‌های رنج و کار و جوانان کاوشگرِ عرصه مبارزه را، که شناخت طبقاتی – تاریخی ندارند به دام باور استثمارگر و سترون خود، بیندازند. برخی دیگر که شرمنده از واپس گرایی و تغییر پایگاه طبقاتی خود هستند، درقبال پرسش هواداران دیروزخود در ایران، با پرچم سوسیال دموکراسی، تظاهر به نوعی چپ نمایی می‌کنند و در عین حال، سرمایه داری را به عنوان پایان تاریخ پذیرفته‌اند و حتی مقالات متعدد در باره ” انکشاف” سرمایه داری نوشته‌اند، با این درون مایه :
“سرمایه داری آن توان را دارد که نارسایی های و بحران‌های خود را با نیروهای درونی خود حل کند” (نقل به مضمون)

ولی از چگونگی حل این بحران‌ها و نا رسایی‌ها چیزی نمی‌گویند و آن نیروی درونی استثمارگران را معرفی نمی کنند زیرا مشت ریا کاری خود را افشا خواهند کرد. این جریان‌های ضد اتحاد رنجبران چیزی فراتر از تغییر پایگاه طبقاتی از طبقه کار و تولید به طبقه خرده سرمایه داری متوسط نیستند که علت عمده ی آن، عوارض شکست جبهه جهانی کار و دانش سطحی این جریان‌ها از شناخت طبقاتی است. برخی از هواداران پیشین حزب توده ایران هم به این جابه جایی طبقاتی پیوسته‌اند و مدعی هستند: ” نبرد که بر که دهه ۵۰ – ۶۰ هنوز ادامه دارد” و بدین ترتیب می‌خواهند بگویند: پس از سی واندی سال کاربردی کردن نولیبرالی و بر سر کار آمدن اصلاح طلب، اصولگرا و غیره، برغم تداوم مناسبات تعدیل ساختاری و خصوصی سازی، و بی تفاوتی همه جناح های حاکمیت در قبال عوارض ویران گر این مناسبات، هنوز می‌توان امیدوار بود که در این حاکمیت با افرادی مانند “خاتمی” که کارگاه های زیر ده نفر را از شمول قانون کار خارج کرده و در ابعاد میلیونی، خانوارهای کارگری را به زیر خط فقر رانده است، آن هم بدون امید به حداقل هایی در آینده ی کهنسالی (بازنشستگی و خدمات درمانی) آن هم برغم، کار و تلاش بی وقفه اشان در طول سال‌ها کار تولیدی و خدماتی، باز می‌توان امیدوار بود. این نگرش های مدعی ” نو” جهان بینی تغییر یافته و ارتجاعی خود را با هر ترفندی که امکان داشته باشد، به تشکل های صنفی مستقل تحمیل می‌کنند وبه مرور آن‌ها را از درون، سترون می کنند. مانند علف هرز هر روز از این گونه پدیده‌های “چپ نما” از ژرفای باتلاق متعفن اختناق این دیار، بیرون می‌زنند و امکان تداوم مبارزه تشکل های مستقل را دچار بحران می‌کنند. برخی دیگر از این جماعت فریز شدهٔ اوایل دههٔ ۶۰ چشم امید به افرادی مانند آقای موسوی بسته اند که هنوز به اصول قانون اساسی روزهای اول انقلاب دل بسته است وبا آن، می‌خواهد ایران را متحول کند. همان قانونی که به جای “خرد جمعی” به یک فرد متکی است و با داشتن اصولی که حاکمیت مطلقه ی فردی را تایید می‌کند و با این اصول، در عمل می‌تواند، به استبدادی خون ریز بدل گردد و هر مناسبات اقتصادی مترقی را به ضد خود تبدیل کند. باوری مربوط به دوران ارباب – رعیتی و ملوک و طوایفی. همان گونه که دولت رفسنجانی با اصل ۴۴ – ۴۵ قانون اساسی کرد و آن اصول را، به مناسبات نولیبرالی تبدیل نمود تا با تعدیل ساختاری و خصوصی سازی بزعم خودش به سردار سازندگی بدل گردد.

برخی دیگر از این طیف لیبرال دموکرات‌هایی که ریشه فعلی شان را در طبقه خرده بورژوازی نشاء کرده‌اند، بدون توجه به واقعیت‌های موجود این گونه مناسبات، که تعدیل ساختاری آن در واقع نفی قانون اساسی و قانون کار است. با استناد به برخی از اصول قانون اساسی یا قانون کار این تصور را در میان رنجبران و جوانان ایجاد می‌کنند که با تکیه بر این قوانین که به وسیله تعدیل ساختاری دور ریخته شده است، کارگران و همه حقوق بگیران و بازنشستگان می‌توانند به حقوق صنفی خود برسند!!!! با وجود شکل و فرم چپ نمایی این عناصر ضد منافع زحمت کشان، می توان ادعا کرد چپ هایی که تغییر موضع طبقاتی داده اند، تاثیر گذارترین این روند، ضد اتحاد وتشکل هستند. همان گونه که همه در ایران شاهد هستند، برخی از آن‌ها، زمانی که وارد بازار سرمایه داری می‌شوند، از هر سرمایه داری د د منش تر و درنده خوتر می‌شوند. ولی این ادعا نمی تواند همه واقعیت را بیان کند، واقعیت به این سادگی ها نیست. با برخی پرسش‌ها ابعاد این نارسایی را حتی در جنبش کارگری جهان می توان روشن تر کرد.
چرا مردمی که با چنگ و دندان پس از انقلاب اکتبر تهاجم همه کشورهای امپریالیستی جهان را در هم کوبیدند و به سازندگی جامعه سوسیالیسم پرداختند تا نشان بدهند برغم وجود جهان امپریالیستی امکان ایجاد جامعه سوسیالیستی یک واقعیت تردید نا پذیر است. اگر چه این مبارزین فرصت کافی نیافتند تا دانش طبقاتی خود را به روز کنند، زیرا تنها با کار شبانه روزی می‌توانستند راه چند صد ساله سرمایه داری را، در دهه ها بپیمایند وآنها می خواستند این رسالت تاریخی را به پایان برسانند و در عمل رساندند. ولی سرمایه داری که قادر به حل تضادهای درونی خود، بدون جنگ، استثمار و شیوه های امپریالیستی نبوده و هرگزنیست، در آن شرایط پیروزی سوسیالیسم و دوران سازندگی آن، در بحران‌های دوره‌ای خود به سوی مرگ گام بر می‌داشت، از این رو به دیگر مناسبات سرمایه داری مانند فاشیسم و نازیسم روی آورد و قدرت اقتصادی – نظامی و صنعتی همه اروپا را با جنگ، در اختیار گرفت و جزیره انگلیس را با بمب باران به ویرانه ای بدل کرد، سپس همه امکانات اروپا را برای تهاجم به تنها کشور سوسیالیستی جهان بسیج کرد. باز این حمایت همه جانبه ی تودهٔ رنجبرمردم شوروی بود که این جریان ضد بشری را پس از تلفات بی شمار درقلب اروپا خفه کرد، به قیمت سنگین تلفات بهترین نیروی‌های خلاق ش. بیش از بیست ملیون کشته از کارگران و دهقانان مبارز و به همین مقدار معلول و زخمی.

این مردم باورمند، به عدالت اجتماعی و صلح، باز به بازسازی ویرانه های تحمیلی جنگ پرداختند و نشان دادند در شرایط وجود امپریالیسم ملت آگاه و مدیریت خلاق بلشویکی در طی تنها چند دهه، می تواند راه چند صد ساله توسعه صنعتی سرمایه داری را بپیماید. ولی با حیرت می بینیم همین مردم در نسل بعدی نتوانستند ریاکاری‌ها و فرصت طلبی‌های سرمایه داری را درک کنند و کاستی‌های ناشی از تحمیل سیاست‌های امپریالیستی با ابزار محاصره اقتصادی – نظامی و جنگ سردی که همه ارزش‌های اضافی تولیدی جامعه سوسیالیستی را می بلعید، درک کنند و در قبال تهاجم سرمایه داران بدون مقاومتی شکست را پذیرفتند. جای کدامین پدیده ها خالی بود که این شکست را کاربردی کرد؟! یکی از عمده ترین علت‌ها، می تواند عدم وجود یک شناخت علمی – طبقاتی در میان توده بزرگ مردم بوده باشد، زیرا، درروز مرگی مبارزه و سازندگی جامعه، فرصت‌های درک ژرفتر دانش و جهان بینی علمی، برای همه مردم امکان پذیر نشد. از سوی دیگر اشتغال کامل و رفاه نسبی جامعه به نوعی باور، به ابدی بودن این شرایط اجتماعی را در اندیشه‌های اکثریت مردم جای گزین کرده بود. در حالی که باید همه مردم به این شناخت رسیده باشند که دستاوردهای جامعه سوسیالیستی را باید در شرایط جهانی که امپریالیسم با غارت جهان سوم کاستی‌های اقتصادی خود را جبران می کند و بحرانش را به جهان پیرامونش منتقل می کند، پاسداری کرد، والا از دست رفتنی هستند.

” آینده، نتیجه تکامل وضع کنونی است.”
آیا حزب کمونیست شوروی توانسته بود به روند تکامل دانش در میان توده مردم پس از پیروزی بر نازیسم و فاشیسم ادامه دهد، به خصوص پس از مرگ استالین؟ آیا حزب به جای “خرد جمعی” به افراد شایسته ای مانند لنین و استالین وابسته شده بود، و به دام تدریجی عناصر مخرب فرصت طلب گرفتار شد؟
شاید بتوان علت این کاستی را به نقدی بر علیه حزب کمونیست شوروی پیش از شکست جبهه کار جهانی نسبت داد و همین طور، به کمونیست های لیبرال دموکرات شده ی ایرانی امروز که وجود امپریالیسم را نفی می‌کنند آن هم بدون یک بررسی علمی و استدلال منطقی، دموکراسی همه خلقی را (دیکتاتوری پرولتاریا) را نفی می‌کنند و به آن آزادی باور دارند که استثمار نیروی کار را نفی نمی‌کند واستثمارگر را آزاد می گذارد. آیا با این شیوه نگرش می‌توان علت سقوط آنها به ورطه لیبرال دموکراسی را، کشف کرد؟ یک نمونه دیگراز این بحران اندیشه ای احزاب کمونیستی بودند که پس از شکست مناسبات سوسیالیستی در شوروی، داوطلبانه خود را منحل کردند، این عملکرد ناشی از این واقعیت بود که شناخت ژرفی از مارکسیسم لنینیسم نداشتند وتنها هوادارانی بدون درک ژرف این جهان بینی بودند. چنین شناخت سطحی از جهان بینی، خواه نا خواه به گونه‌ای گریز ناپذیری فرد و تشکل را راهی سقوط می کند.

اگر به تاریخ معاصر استناد می کنم، صرفا به این دلیل است تا کارگران و حقوق بگیران اسیر جهان بینی مناسبات سرمایه داری در شکل های متنوع ش، مانند نولیبرالی و غیره، به چند و چون پیروزی و شکست‌های این نبرد طبقاتی پی ببرند و از سوی دیگر ارزش شناخت طبقاتی و عوارض عدم آگاهی از آن را بیشتر درک کنند. همه زحمت کشان باید در این شرایط جهانی، به روز باشند و برای مبارزه به ابزار شناخت علمی مجهز گردند. در غیر این صورت هر روشنفکر طبقه متوسط با مشتی حرافی بدون درون مایه، زحمتکشان را شیفته می کند و اعتماد به نفس را در آن‌ها از میان می برد، تا به گروهی محفل نشین و حراف بدل گردند.
واقعیت خشن و سرسخت کنونی بیان گر این حقیقت است که حاکمیت امروز در ایران در قبال عوارض مناسبات تعدیل ساختاری و خصوصی سازی که در حال کاربردی کردن آن است، به شدت نا توان ودرمانده است، بدین جهت با شُک درمانی ارزی بدون توجه به عوارض بعدی آن، قصد دارد حداقل درآمدی برای دولت به دست بیاورد و عوارض این شیوه مخرب را ندیده می‌گیرد. رسیدن نرخ دلاردر ایران به ۲۰ هزار تومان یعنی سقوط ارزش پول ملی و قدرت خرید زحمت کشانی که با کار خود نعمات مادی را تولید می کنند، چندان دور نیست که به زودی اعلام گردد نرخ هر عدد نان میلیونی است.
روند صعود تورم دارد همه کالاهای ضروری را از سبد معیشت کارگران، حقوق بگیران و به خصوص بازنشستگان حذف می کند. در این شرایط این واخوردگان جنبش جهانی کار با استناد به قوانینی که در شرایط تعدیل ساختاری تنها مترسکی بیش نیستند، کوره راه های بن بست را پیش روی رنجبران می گشایند. برخی دیگر به جای درک ضرورت ایجاد یک جبهه اتحاد از سندیکا ها برای دفاع از حقوق صنفی خود در این شرایط قانون زدایی که معترضین را به عنوان امنیت ملی راهی زندان می کنند، هیچ برنامه‌ای برای اتحاد ندارند و برخی که مدعی این اتحاد هستند تصور می کنند که اتحاد شامل هواداران نگرش سلطنت طلبان و استثمارگران هم می‌شود. تصور این که یک به اصطلاح خواستار عدالت اجتماعی و آزادی در کنار یک سلطنت طلب برای حقوق صنفی خود مبارزه کند بیشتر به یک طنز دردناک شبیه است نه مبارزه. این واقعیت‌ها عوارض استبداد دوران پهلوی و چهل ساله این حاکمیت را نشان می‌دهد و هم چنین ژرفای عدم آگاهی در میان روشنفکرانی را می رساند، که زمانی همه باور داشتند دارای دانش بیشتری نسبت به مسایل اجتماعی هستند. در مبارزات حتی صنفی باید شناخت طبقاتی زحمت کشان را توسعه داد، در غیر این صورت اگر تشکل، مبارزه صنفی را تنها در بالا بردن چندر غاز حداقل حقوق تصور کند، هرگز از خود بیگانگی رها نخواهد شد و به درک درستی از واقعیتِ ارزش کارش پی نخواهد برد.
تشکل نباید در جستجوی یک کمیت بزرگ ولی متضاد و متخاصم باشد. کارگران نا آگاه را با شیوه ی اقناعی باید آگاه کرد و سپس به تشکل راه داد، در غیر این صورت در درون تشکل، جبهه جنگی آشتی ناپذیر خواهند ساخت. یک شاهد تاریخی برای این واقعیت، آموزش و شناخت طبقاتی بود که در دهه ۲۰ – ۳۰ در نشریات شورای متحده مرکزی اتحادیه ها و سندیکاهای سراسری ایران وجود داشته است. دوران طلایی جنبش کارگری که برغم دیکتاتوری سلطنتی توانست با قدرت اعتصابات سراسری در ایران، تامین اجتماعی را به سلطنت تحمیل کند و کارگران را به برخی از حقوق خود برساند. اتحاد بزرگ جنبش کارگری ایران که تنها اتحاد امپریالیست‌های انگلیس، آمریکا و یاری امپریالیست فرانسه و جهل سیاسی ملی گراهای ایران توانست آن را در هم بشکند. و همین اتحادیه شوم امپریالیستی امروز هم مانع سیر تحولات اجتماعی در ایران است. با شناخت طبقاتی، کارگران و زحمت کشان می‌توانند بستر ضروری را برای سیر تحولات و تکامل اجتماعی، آزادی و عدالت اجتماعی را هموار کنند.

ناصر آقاجری

۶ تیرماه ۱۳۹۹

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotn

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا