فرهنگی

فرج کارگر پروژه‌ای

ناصر آقاجری: با آغاز بگیر به گیر ها ترس و وحشت در درون خانه‌های کارگری مانند نفت و گازی که یک صد سال است از درون زمین‌های این دیار خونین و سرکوب شده می جوشد و به جای توسعه صنعتی، ثروت و رفاه، فقر و درماندگی را نصیب مردمان و مالکان‌ش کرده است، به همان تیرگی می‌جوشید، خاطره اعدام های خلخالی در خوزستان را همه به یاد داشتند.

زندانیان را به صف می کرد و از آنها می پرسید وابسته به کدام گروه هستند، آن هم در دورانی که هنوز به صورت قانونی عضویت در احزاب و گروه ها ممنوع نشده بود و بعد، دستور اعدام برخی افراد انتخاب کرده را، صادر می کرد.
بیش از همه مادران در درون خود با فشارهای سنگین احتمال مرگ یا زندان فرزندان شان درگیر بودند. نگرانی و پریشانی از سر و روی شان می بارید و قلب شان را در هم می فشرد و کاری از دستشان بر نمی آمد. شنیده بودند هر ارتباط با گروه های چپ را بدون استثناء دستگیر می کنند. برخی افراد که جا ومکانی را سراغ داشتند، در صورتی که فرصت را از دست نداده بودند، بدون درنگ و تردید فرار می‌کردند. ولی فرج در هیچ شهری آشنایی نداشت، تنها جایی را که می شناخت مسجدسلیمان بود که آن هم، در میان نیروهای راستِ نوظهورخوزستان، به استالینگراد معروف بود. فرج با وجود داشتن ۶ فرزند به دلیل فقر و بیکاری در تظاهرات دیپلم بیکاران مسجدسلیمان شرکت کرده بود. همه او را می شناختند که مایه ای ندارد و زمانی که عصبانی می شود حتی قادر نیست واژه‌ها را کامل ادا کند، یک واژه را کامل بیان نکرده به سرعت و با شتاب کلمه دیگر را به کار می گرفت از این رو هردو واژه بی معنا می شدند وکسی نمی فهمید چه می گوید، سرعت به کار گرفتن کلمات ناقص باعث می شد که در آن حالت نتواند یک جمله قابل درک بیان کند ولی با این وجود هم چنان با این جملات الکن اعتراضات ش را با فریاد و برخی مواقع با فحاشی بدون استثناء در جمع معترضین مانند قطرات سریع آبشار بر سر حاکمیت می بارید. ولی اینک از وحشت بگیر به گیرها، دچار بحران ذهنی شده بود.
ساکت و درهم ریخته به سوی تنها تکیه گاه ش که همسرش بود می رفت، تا با مشورت با همسر چاره ای بیندیشد. همسر از فقر و کارشبانه روزی دچار پیری زودرس شده بود، در دهان دندانی ودر صورت گونه ای نداشت، پوستی سبزه و چروکیده بر استخوان های صورت ش کشیده شده بود، ولی از چشمان میشی ش اراده و قدرت می بارید. نماد، فقر و کار بدون وقفه ۲۴ ساعته ی خانگی یک زن فداکار کارگری بود، کارِ و تلاشِ تر و خشک کردن یک خانواده ۶ نفره و فرج، آن هم با درآمد ناچیز خانواده، باعث شده بود که مادر همه امکانات را در اختیار فرزندان و مرد کارش قرار دهد و خود محروم از هر نیازمندی، هر روز بیشتر تحلیل می رفت.
در حالی که او و دیگر مردمان این دیار گرفتار استبدادِ مطلقه، بر روی دریایی از نفت و گاز زندگی می کردند. همسر با دور اندیشی و با توجه به این که می دانست فرج وابسته به گروه های سیاسی نیست ولی بیکاری و اخلاق عصبی او که انتقادات ش را همراه با فحاشی ترکیب و بیان می کند، ممکن است کار دستش بدهد و تا بخواهد اثبات کند تنها یک گرسنه است و بیکار و اعتراض ش ریشه در فقر و بیکاری دارد، به جوخه خشم برادران متعبد سپرده شود، او که نمی خواست پدر فرزندان ش را از دست بدهد، پیشنهاد داد:
” فرج از مسجد سلیمان فرار کن به هرجایی که رفتی با کارِ کارگری خودت را اداره کن، ما هم یک خاکی به سرمان می‌ریزیم”.
مینی بوس بنز لق لق کنان آخرین خانه‌های پراکنده و بد قواره ی آخر شهر کارگری فقر زده را پشت سرمی گذاشت، شهری که استعمارگران انگلیسی اولین چاه نفت را در آنجا کشف و استخراج کرده بودند و هنوزهم، از زمین ش نفت و گاز فوران می زند. فرج با دلهره و وحشت زده، نگران آخرین ایست و بازرسی های شهرِ پر تنش ایل بختیاری بود. جاده با موانع موقت سد شده بود و تعدادی پاسدار ژ۳ به دست در اطراف آلونک ایست و بازرسی شهر، پاسداری می کردند. راننده مینی بوس مجبور شد توقف کند. یک نیروی انتظامی وارد مینی بوس شد، همه را یکی یکی با نگاهی دقیق بررسی کرد در میان مسافرین جوان و آشنایی ندید، فرج نفس را در سینه حبس کرده بود با پایین رفتن پاسدار و گذشتن از آخرین ایست بازرسی که به وسیله نیروهای پاسدار خرده کاسب دزفولی اداره می شد، نیروهایی که هنوز نتوانسته بودند، بچه های چپ و هوداران آنها را در مسجد سلیمان به خوبی شناسایی کنند، نفس راحتی کشید به صندلی تکیه داد و چشمان ش را برای لحظه ای بست. مینی بوس و مسافرین ش جاده آسفالت اهواز را پیش گرفته و غرش کنان شهر وحشت زده را پشت سر گذاشتند.

فرج غم زده و ترسیده در دنیای آشفته اندیشه های سرگردان ش فرو رفته بود، نمی دانست در اهواز به کجا باید برود. شنیده بود قسمت شرقی رودخانه کارون اهواز پر از جمعیتی است که امکان فرار از شهری را که مانند تگرگ بر سرش خمپاره ریخته می شد، ندارند. شهری که در آن روزهای بحرانی اول جنگ هر آن امکان تصرف ش می رفت، صدای سوت خمپاره ها و آژیر امبولانس‌ها و صدای انفجارهای مهیب تنها صدای متن زندگی مردم ش بود. قسمت غربی شهر آن سوی رودخانه کارون که مجاور کارخانه نورد لوله بود، چون به نیروهای عراقی بسیار نزدیک بود، به شدت و شبانه روزی خمپاره باران می شد. تردد در آن بسیار کمتر بود و از جمعیت و خانواده ها خالی شده بود. فرج آواره و سرگردان در خیابان سی متری به ستاد نیروهای جهادی رسید که برای جبهه داوطلب می پذیرفت، به یک باره اندیشه ای در ذهن ش درخشید، بهترین جا برای فرار از دست نیروهای بی منطق، جبهه جنگ است. آنجا دیگر کسی او را نمی تواند دنبال کند.
تصور می کرد کار جهادی ها باید معمولا پشت جبهه باشد، نمی دانست که نیروهای جهادی بر خلاف تصور او برای ساختن خاکریزهای رزمندگان درست جلو تر از خط اول جبهه کار می کنند و بیشتر از دیگر رزمندگان در معرض تیر مستقیم دشمن هستند. زمانی متوجه خطای خود شده بود که پشت یک لنکوروز با چند داوطلب دیگر داشتند به خط اول جبهه نزدیک می شدند. پشت یک خاکریز آنها را تحویل فرمانده جهادی دادند. فرمانده وقتی متوجه شد فرج ۶ فرزند دارد و کارگر ساده ای است که داوطلبانه به جبهه آمده است، از این همه فداکاری او به حیرت افتاد و تصور کرد فردی معتقد و خودی است، از این رو برای او ماهانه حقوقی تقاضا کرد، تا خانواده اش بی چیز نمانند. فرج شاد بود از اینکه درآمدی هم به دست آورده تا به همسرش برساند، ولی ترس شبانه روزی از خمپار باران عراقی ها او را دچار بحران روحی و ترس و دل شوره‌ای همیشگی کرده بود. وحشت از خط اول جبهه و کار در زیر گلوله باران شبانه روزی عراقی ها آرامشی برایش به جا نگذاشته بود، از این رو به جای حرافی نامفهوم همیشگی ش، سکوت را پیشه کرده و بیشتر به لکنت افتاده بود.
او کم کم به صدای سفیر خمپاره ها و شیرجه رفتن روی زمین عادت کرده بود. آن روز آماده جابجایی برای ایجاد یک خاکریز جدید بودند که آنها را به صورت معمول در معرض تیر مستقیم دشمن قرار می داد که احتمال کشته یا زخمی شدن شان را بسیار بالا می برد. هنوز دستورات فرمانده برای کار روی خاکریز جدید و وظایف آنها اعلام نشده بود که حمله عراقی ها با شلیک هزاران گلوله خمپاره و توپ و کاتیوشا و خمسه خمسه زمین و زمان را به چالش گرفت و مانند شخم زدن زمین، همه تجهیزات و جان رزمندگان را، زیر و رو کرد. گلوله های خمپاره و توپ های ریز و درشت پشت خاکریز آنها را هدف قرار داده بودند. گلوله ها سفیر کشان همه را وادار به رفتن به سنگرها یا دراز کش روی زمین می کرد، انفجار های پی در پی، جایی برای چاره اندیشی نگذاشته بود، فرج سردرگم و نا توان از یک واکنش منطقی در میان دود و خاک و بوی مواد منفجره وصداهای بدون وقفه انفجارهای پشت سر هم و باهم، مبهوت و سر در گم دچار فلج ذهنی شده بود، یک گلوله خمپاره جلوی پایش همه خاک را به سر و رویش ریخت، گلوله خمپاره در آن فاصله ای به درون زمین فرو رفت و ترکش ها با آن زاویه ای منفجر و پرتاب شدند که هیچ کدام ازترکش‌های ش به فرج مبهوت برخورد نکرده بودند، او موج زده و وحشت زده برای یک لحظه به هوشیاری رسید، تصور کرد حالا که جلوی پایش یک گودال بزرگ ایجاد شده بهتر است خودش را درون آن بیندازد تا ترکش های دیگر گلوله ها به او برخورد نکند. تصور می کرد به احتمال زیاد گلوله بعدی جای دیگری را هدف قرار می دهد، با این امید به درون گودال داغ خمپاره، شیرجه رفت ودر میان خاک های دراز کشید ولی خمپاره انداز عراقی بدون تغییر زاویه نشانه گیری تازه، یک خمپاره دیگر را به همان نقطه فرستاد. فرج هنوز کامل دراز نکشیده بود که مانند پر کاهی با موج انفجار به هوا پرت شد. ترکش ها بازوی چپ و پهلویش را در هم کوبیده بود، تنها پرت شدنش به هوا را متوجه شد و دیگر چیزی به خاطر نمی آورد. وقتی چشم باز کرد خود را در میان چند جسد ریش ریش شده و باند پیچی شده دید، که به وسیله آمبولانس راهی اهواز شده اند. آمبولانس او و جسدها را در میان دست اندازها و چاله چوله های بی راهه های فرار، به این سو وآن سو می انداخت یک بار دیگر از هوش رفت.
خون زیادی ازش رفته بود ولی فاصله اشان با جبهه زیاد نبود و زود او را با آن چند جسد به بیمارستانی در اهواز تحویل دادند. بازوی ریش ریش شده اش را بخیه زدند و ترکش ها را از تنش بیرون آوردند ولی چون تخت خالی وجود نداشت روی زمین با یک پتو ارتشی بستری شد. وضع جسمی او نسبت به دیگران بهتر بود چون گلوله ای که او را هدف قرار داده بود، از نوع خمپاره اندازهای بزرگ نبود. در اطرافش بیماران دست وپا بریده و نیمه جان آنقدر زیاد بود که درد و رنج خودش را فراموش کرده بود. زمانی که متوجه شد می تواند راه برود، بدون اطلاع رسانی به کادر پزشکی، بیمارستان را که از بوی مرده و خون و رفت آمد شبانه روزی مردم و نظامیان و شیون مادران داغ دیده، بیشتر به خیابان های جنگ زده دوران انقلاب شبیه بود، ترک کرد.
وحشت داشت همشهری‌های ش که در آن بیمارستان کم نبودند او را شناسایی کنند و تحویل دادگاه انقلاب بدهند. در حالی که در آن شرایط دشوار بیمارستان‌ها، کسی در فکر کشف افراد مخالف انقلاب آن هم در میان زخمی های جنگ نبود. همه خسته ی کارهای سنگین رسیدگی به بیماران صدمه دیده و سردرگم اجسادی بودند که هر لحظه بیشتر می شد و روی زمین مانده بودند و سرد خانه‌ای که دیگر برای اجساد جایی نداشت. ولی فرج تصور می کرد و باور داشت، اگر چشم آدم فروش ها به او بیفتد، به این مسائل نمی اندیشیدند و یک لحظه تردیدی در معرفی او نخواهند کرد. ترس مانند خوره به جانش افتاده بود. پس از فرار از بیمارستان بدون هدف در خیابان ها قدم می زد، در چهار راه نادری کنار بازار میوه فروشی یکی از همشهری هایش را دید که مانند او متواری بود و در اهواز خانه پسر عمویش ساکن شده بود. وقتی فرج را با آن همه باند پیچی دیده بود، کمی پول به او داد تا خودش را جمع و جور کند و به او گفت:
” فرج، شاهپور همان معلم اخراجی یادته؟ در تبریز در پتروشیمی پایپینگ کار می کنه، اگه آنجا بری تو را می شناسه و یک کار کارگری برایت جفت و جور می کنه، از اینجا هم دور می شوی، در آنجا هم که کسی تو رو نمی شناسه تازه با این بدن ترکش خورده برات بد نمیشه، فقط باید کفر نگویی و سرت توی کار خودت باشه، چون آذری ها از نظر اعتقادات مذهبی خیلی متعصب‌ند، متوجه شدی؟”
دو روز بعد فرج پشت درب پتروشیمی تبریز در انتظار آمدن شاهپور برای بردنش به درون کارخانه ی در حال ساخت بود. شاهپور مهربان و همیشه خندان با علاقه از همشهری استقبال کرد و مدارک ورود به کارخانه را به حراست درب ورودی پروژه تحویل داد. شاهپور در حال رفتن به درون پتروشیمی او را با بخش های مختلف پروژه آشنا کرد و با مهربانی او را مخاطب قرار داد و گفت:
– ” فرج نگران استخدام نباش کارگران ما در اینجا بیشتر خوزستانی و از بچه های آبادان هستند، مدیر عامل شرکت ما کسی است به نام خسرو جشنی از اعضای پیشین سندیکای کارگران پروژه ای آبادان، هرکسی آبادانی باشه و شلوار لی بپوشه وعینک ریبون بزنه و مثل ” قلو” های آبادان حرف بزنه و یا از بچه های چپ خوزستان باشه، او را با حقوق خوب استخدام می کنه. در حال نشان دادن بخش های مختلف پروژه توضیح می داد که پتروشیمی بزرگی است که چند شرکت کره ای و ده ها شرکت ایرانی در حال ساخت آن هستند. شرکت رانت خوار صنایع نفت یکی از شرکت های ایرانی این پروژه بزرگ بود که خود بر کار ساخت قسمتی که به صورت رانت به دست آورده بود، به جای ساخت، فقط نظارت می کرد و ساخت آن بخش از کار را به شرکت دست دوم مازیار صنعت به مدیریت “خسرو جشنی”سپرده است. علت آن نیز ساده است، مدیرکل پروژه صنایع نفت در تبریز می‌خواست ساخت قسمت خود را با حداقل ممکنه هزینه ساخت، به سرانجام برساند، شاید برای پاچه خواری مدیران بالاتر، ولی به قیمت فشار سنگین تر به کارگران درحال ساخت شرکت دست دوم ش. خسرو جشنی را پیش از این، با کارش در پروژه های نفتی آشنا بود و او را به عنوان سوپروایزر ساخت می شناخت، بدین جهت به او پیشنهاد داد:
“یک شرکت به نام خودت ثبت کن و کارگران صنعتگر خوزستانی را که هر یک بیش از یک مهندس جوان تجربه کار صنعتی دارند، دور خودت جمع کن، من هم کار ساخت را به تو واگذار می‌کنم و تو از این وضع زندگی بخور و نمیری نجات پیدا می‌کنی، من هم با توجه به این که مدیر عامل هستم، هرجا کم آوردی کمکت می کنم”. خسرو که تنها سرمایه اش کار و تکنیک کار بود، گفت:
– ” آقای مهندس من سرمایه ای برای شروع کار ندارم. باید خوابگاه اجاره کنم و روزانه غذای کارگران و رفت آمد آنها به پتروشیمی را تامین کنم.”
ـ من با پرداخت ماهانه صورت وضعیت‌ها، تو را حمایت می کنم. فقط باید راندمان کار را بالا نگهداری.
ـ مدیر عامل با این وعده ها، خسرو را آماده کار ساخت پتروشیمی کرد. خسرو، تصور می کرد این جماعت تکنوکرات ها چون فروشنده ی نیروی کارشان هستند، مانند کارگران صادق ند، از این رو هیچ امکان و تصوری از ریاکاری آنها را در ذهن خود، راه نداده بود. بدین جهت همه هستی خودش را سرمایه قرار داد و کار ساخت را پذیرفت. کار ساخت مهم ترین بخش پتروشیمی تبریز بدون وجود حتی یک مهندس تنها با کمک کارگران فنی خوزستانی و تبریزی و مدیریت خسرو جشنی و به خصوص شاهپور با راندمان قابل قبولی پیش می رفت.
خسرو در حالی که پیمانکاری را می پذیرفت، تا حدودی، گرایش به چپ داشت، در حالی که سرتا پای فرج را نگاه می کرد، با دست راست نک سبیل های ش را می چرخاند و به معرفی مدیر اجرایش شاهپور گوش می داد، وقتی شنید از هواداران چپ و فراری است وتازه پس از زخمی شدن در جبهه برای کار به تبریز آمده است، بدون درنگ به عنوان سر کارگر جوشکاری استخدام ش کرد و به او اجازه داد تا چند روزی با کارگاه و کارگران آشنا شود تا با شرایط جسمی و روحی بهتری وارد کار شود. به دست آوردن کار در پتروشیمی تبریز با فاصله بی نهایت دور از مسجد سلیمان و آدم فروشان غیر بومی ش، آن هم با حقوقی که باورش نمی شد، او را آنقدر شاد کرده بود که نمی دانست این همه امکانات باور نکردنی را چگونه برای خود توضیح دهد. در کارگاه مانند فرفره می چرخید و با همه توان کار می کرد و به سرعت بر سرکارگری و فرمان دادن مسلط شد. زمستان سرد تبریز شروع شده بود و مدیر عامل صنایع نفت که کارگران آن شرکت بزرگ را به نام ” او، یک” می شناختند، خسرو جشنی را به حضور پذیرفت و به او اخطار داد از نظر کار از شرکت های کره‌ای عقب هستیم باید این عقب ماندگی را جبران کنی. در حالی که شرکت های کره‌ای با پیشرفته ترین ابزار کار می کردند ولی مدیر عامل ” او، یک” حداقل ابزار را در اختیار پیمانکارش قرار می داد زیرا می خواست با کم ترین هزینه کار بزرگی را پیش ببرد.
تنها ابتکارهای فنی این کارگران فنی بود، که تجربیات نسل های پیشین نفت گران را به کار می بردند و باعث پیشرفت در کارهای پروژه می شدند. خسرو با سوپر وایزرش شاهپور و یکی از معلم های از زندان آزاد شده ی خوزستانی ش که او را هم با معرفی شاهپور استخدام کرده بود، به مشورت نشست. در نهایت پذیرفتند باید یک شیفت شب کاری ایجاد کنند تا راندمان کار بالا رود. ولی مشکل شب های سرد زمستان تبریز و کار روی داربست و لوله های یخ زده در ارتفاع بود. معلم خوزستانی پذیرفت شیفت شب را سرپرستی کند. یک گروه دیگر کارگر فنی استخدام کردند. کار معلم از ساعت ۱ پس از نیم روز شروع می شد و تا پایان کار شب کاری ادامه می‌یافت، تنها ۴ الی ۵ ساعت در شبانه روز می توانست بخوابد. این شیوه کار باعث می شد آموزگار خوزستانی دوبرابر حقوق بگیرد واین برای او که چندین سال زندان حاکمیت را تازه به پایان برده بود یک امکان استثنایی بود. دشواری کار در ارتفاع و در شبهای سرد زمستانی تبریز را به جان خرید. کار شب کاری راندمان کار را دوبرابر کرد. فرج هم سر کارگری روز کاری را با دقت و شدت پی گیری می کرد.
مدیران صنایع نفت اعلام خشنودی خود را پنهان نمی کردند، تا کار ساخت به رقم ۸۲ درصد، به اعتراف مدیران صنایع نفت، رسید. عمده ترین کارهای دشوار پروژه از میان رفته بود، زانوهای چند تیکه با قطر ۶۰ اینچ و ۳۰ و ۴۰ اینچ که تحریم ها اجازه خریدش را به ایران نمی داد و می باید این تجهیزات مهم با تجربه و دستان خلاق کارگران خوزستانی ساخته شود به پایان رسیده بود. کاری حساس و دقیق که به دلیل احتمال خطر جدی نشت گازهای مرگبار در پتروشیمی می باید همه خط جوش هایش صد در صد رادیوگرافی بشوند. بیشترکارهای مهم و دشوار به پایان رسیده بود و اکثر کارهای باقی مانده، نصب تجهیزات بود که برای گروه کار شرکت خسرو جشنی بسیار ساده تر بود.
کودتای تکنوکرات ها صنایع نفت بر علیه کارگران و خسرو جشنی شکل گرفت. ابتدا مدیر عامل شرکت صنایع نفت را با پست مهم تری برای این خدمات ش و پیش برد ۸۲ درصدی ساخت پروژه به جای دیگری منتقل کردند و خسرو جشنی را بدون حمایت رها کردند. مدیر عامل جدید که تکنوکرات نو لیبرالی بود که می‌خواست اولین حمله مناسبات نولیبرالی را در اوایل دهه ۷۰ به حقوق توافق شده ی کارگران کاربردی کند، فشارها را به شرکت دست دوم بیشتر کرد. با این اطمینان و باور که می دانست پشتیبانی رئیس جمهور “رفسنجانی” و وزیر نفت “آقازاده” را که هر دو از سهامداران این شرکت رانت خوار بودند خواهد داشت.
بدین جهت از پرداخت حقوق کارگران خود داری کرد، چهار ماه دیگر کارگران بدون حقوق کار کردند و شرکت خسرو جشنی مقدار زیادی بدهکاری بالا آورد. دیگر نمی توانست کارگران را از نظر مالی حمایت کند. کارگران تحمل شان به پایان رسید. کارگران فنی ” فیترها و جوشکارها” که ارزش کار فنی شان را به خوبی درک می کردند و می دانستند ۸۲ درصد پروژه ی ساخت را به پایان برده اند، با اعتصاب بیش از ۴۰۰ کارگر فنی آن بخش از پروژه پتروشیمی تبریز را از کار و فعالیت انداختند. پس از بی توجهی مدیران صنایع نفت، برخی از کارگران خشمگین به دفاتر ” او، یک” حمله کردند وبا سنگ چند شیشه را شکستند. این پرخاشگری چند نفر باعث شد، آن بهانه ای که صنایع نفت برای اخراج و عدم پرداخت حقوق کارگران می خواست به دست بیاورد. با کمک حراست فردای آن روز، از ورود کارگران به پتروشیمی جلوگیری کردند.
اولین مبارزه کارگران پروژه ای با شرکت صنایع نفت و به گونه ی غیر مستقیم با دولت رفسنجانی کلید خورد. رفسنجانی برای کمک به شرکت صنایع نفت، چهار حکم دادگاه تبریز به نفع کارگران را نفی کرد. زیرا با وامی که از صندوق بین المللی پول گرفته بود، همه شرایط کاربردی کردن نولیبرالی را که شامل تعدیل ساختاری و خصوصی سازی در ایران می شد، پذیرفته بود. از این رو می خواست در این پروژه اولین تجربه سرکوب و عدم پرداخت حقوق کارگران صنایع نفت را، به هر قیمت عملی کند.
تبریز همیشه قهرمان و همیاری مردم فهیم ش، به اولین میدان نبرد کارگران پروژه ای با مناسبات نولیبرالی تبدیل شد. پشت درهای بسته شده ی پتروشیمی به روی کارگران، انتخاب یک نماینده برای ادامه مبارزه صورت گرفت. معلم خوزستانی با رای کامل همه کارگران به عنوان نماینده کارگران انتخاب شد. این انتخاب را در متنی نوشتند و به وسیله همه کارگران تایید گردید. مراجعه فردی نماینده کارگران به اداره کار بی نتیجه بود، کارگران می باید قدرت اتحاد و تشکل کارگری را به رخ مدیران و کارمندان اداره کار می‌کشیدند. به پیشنهاد نماینده کارگران که همان فرهنگی اخراجی بود، همه کارگران فردا بامداد، همه راهروهای سه طبقه از اداره کار را با تحصن به صورت کامل بستند. مذاکرات با مدیر کل اداره کار استان و نماینده کارگران شروع شد، مسئولان اداره کار پذیرفتند یک نامه رسمی اداری تنظیم و نماینده انتخابی کارگران را به صورت قانونی تایید کنند و اداره کار حق قانونی کارگران را برای دریافت حقوق شان تایید کند. نامه می باید در دبیرخانه تایپ و مهر می‌شد وبه امضاء مدیر کل می رسید. فرج که همراه نماینده کارگران وچند کارگر دیگر در کنار مدیر کل ایستاده بود، نتوانست جلوی عصبیت خود را بگیرد با خشم و صدای بلند فریاد زد:
” آخه لامصب ها چرا لفت‌ش می‌دهید” با بیرون آمدن واژه “لامصب” از دهان فرج که برای اولین باریک واژه ای را بدون نقص ادا کرده بود. مدیر کل اداره کار که یک متعصب مذهبی بود با خشم فریاد زد این ها مشتی کافر هستند و نیروهای حراست و پلیس باید، آنها را از اینجا بیرون بیندازد وبه سوی دفتر کارش برگشت. نماینده کارگران که دید همه زحمات آنها دارد به باد می رود با سرعت جلوی مدیر کل را گرفت و به مدیرکل گفت:
” آقای مدیر کل ایشان یک رزمنده جبهه هستند که دچار موج انفجار شده اند و تعادل روانی ندارند”. و بعد با خشمی که فرج را به هوش آورد، او را صدا زد. از فرج خواست: ” پیراهن ش را بیرون بیاورد و بازو و پهلوی ترکش خورده اش را نشان دهد.” با دیدن محل ترکش ها که به شکل ناهنجاری بخیه شده بودند مدیر کل از همه پوزش خواست و اجازه ادامه کار را داد. نماینده از کارگران خواست مواظب رفتار ناهنجار فرج باشند تا کارشان در اداره کار تمام شود. اجتماع بعدی کارگران روبروی استانداری تبریز بود که با تحصن روبروی درب استانداری، نظر مردم تبریز را جلب کرد، همه ی مردمی که از آنجا عبور می‌کردند می ایستادند و می پرسیدند:
“در این شرایط سرکوب کمیته های دوران رفسنجانی چرا جلوی استانداری تحصن کرده اید؟” وقتی می شنیدند، ما همه، کارگر هستیم و برای دریافت حقوق مان آنجا جمع شده ایم، آنها هم به جمع ما می پیوستند. کارگران دوستانه به آنها می گفتند:
” ممکن است ما مورد حمله قرار بگیریم و شما، صدمه می بینید”. تبریزی های قهرمان می گفتند:
“ما هم باید از حق شما دفاع کنیم، شما زحمت کشیده اید و کارخانه ساخته اید، ما با شما در تحصن می مانیم”
با این همیاری مردم قهرمان تبریز در مدت کوتاهی تعداد تحصن کنندگان به چندین برابر ۴۰۰ کارگر رسید. جاده جلوی استانداری بسته شد. وحشت از همیاری بیشتر مردم تبریز به جان مسئولان استانداری افتاد، بدین جهت، دستور حمله را به وسیله‌ی کمیته ها صادر کردند. در فاصله کوتاهی چند برابر نیروهای مردمی نیروهای کمیته ها و پلیس، اجتماع را محاصره کردند، عده ای از کارگران که با خشم و منطق از حرکت خود دفاع می کردند، بازداشت شدند. ولی کارگران و مردم تبریز عقب ننشستند. عاقبت پس از نامه تاییدیه اداره اطلاعات از حقوق کارگران تحصن به پایان رسید و کارگران بازداشتی را هم آزاد کردند. کارگران تصور می کردند نامه تاییدیه اداره اطلاعات باعث می شود حقوق‌شان پرداخت گردد. تصوری خوش بینانه که تحقق نیافت.۵ ماه درگیری کارگران با مقامات دولتی و شرکت صنایع نفتِ رفسنجانی و آقا زاده، ادامه یافت.
سه بار دادگاه های تبریز حکم به پرداخت حقوق صادر کرد و شرکت از پرداخت حقوق کارگران خود داری می کرد. البته با پشتوانه رئیس جمهور رفسنجانی و اصول جدید نولیبرالی که داشت، کاربردی می کرد. و بدین گونه برخی اصول قانون اساسی و قانون کار را برای نفی، وارونه معرفی می نمود. با یاری دادگاه و دادستان آن، که هنوز از درون مایه نولیبرالی خبری نداشتند، کارگران همه دستگاه های موتور جوش کارگاه را مصادره کردند و جلوی درب ورودی پتروشیمی به صف با زنجیر بستند و پلم کردند. این حرکت در عمل کار صنایع نفت را به صورت کامل تعطیل کرد. کارگران برای اینکه فرج با اخلاق انفجاری ش صدمه ای به روند مبارزه اشان نزند، با سفارش و تلفن برایش در بندر عباس کاری پیدا کردند و او را روانه بندر کردند.
تلاش مدیران “او، یک” برای ایجاد تفرقه در میان کارگران با وعده کار با حقوق بالا به برخی از کارگران با شکست مواجه شد و عاقبت پس از تحصن کارگران و خانواده ی کارگران تبریزی در پشت دفتر حاکم شرع آذربایجان، مدیران شرکت مجبور به پرداخت حقوق کارگران شدند.
اتحاد کارگرانی که با حقوق طبقاتی خود آشنا بودند، بستر اولیه ایجاد اتحادیه نیروی کار پروژه ای ایران را فراهم نمود، که در پروژه های بعدی کامل تر شد و شکل گرفت. شاهپور همشهری فرج حقوق ش را برای او به خانه اشان برد. ولی فرج در بندرعباس با پیمانکاری ” نفر” که یک کارگر فنی قدیمی ولی سخت گیر بود و هوادار استثمار هر چه بیشترکارگران، نتوانست دوام بیاورد و باز بیکار شد. او با انتقال خانه اشان از مسجد سلیمان به یزدان شهر نجف آباد اصفهان، خود و خانواده اش را از شر آدم فروش های مناطق نفت خیز که از دوران قدرت استعماری شرکت نفت انگلیس در خوزستان ساخته و پردازش شده و نسل اندر نسل جیره خوار ستم طبقاتی بودند، نجات داد.
ولی او نتوانست در پروژه ها، کار فنی را به خوبی یاد بگیرد و نخواست، در کنار این کارگران مبارز، با یک تشکل سندیکایی پنهان از نگاه سرمایه داری نولیبرالی، همکاری کند. آرزوی‌ش این بود که یک مدیر عامل پروژه ای که به صورت معمول مهندس هستند، با او دوست شود تا برایش نوکری و آدم فروشی را به اوج برساند، تا بتواند به گونه ی مداوم کار داشته باشد. عاقبت به این آرزوی ش رسید، و همه آنهایی را که او را در پروژه ها یاری کرده بودند از کارهای شان اخراج کرد. ولی تاثیر این نوع کار و زندگی برده گونه و انگلی، باعث گردید، برخی ازفرزندانش که شیوه پدر را عملی می کردند، به افرادی تبدیل شوند که در نهایت با عضویت در باندهای بزرگ کلاهبرداری در اصفهان، راهی دادگاه و زندان گردند.
ناصر آقاجری
۱۰ تیرماه ۹۹

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

 

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا