فرهنگی

تخمه ی داد

آرمان: ارمغانی به دلاور گارگران و رنجبران رزمنده ی ایران و جهان

و نیز به یادبود صدمین سالگرد حزب کمونیست ایران

 برانگیزیده از چکامه ی دقیقی، “چو یک چندگاهی برآمد برین/ درختی پدید آمد اندر زمین”

 

چو صد سالیانی کشیدیم بیخ

درختی برآیید از ما ستیخ

 

به بارانِ داد و به خورشیدِ هُش

درختی بساژرف و هَرزای کُش

 

“همه برگ او پند و بارش خرد”

“کسی کو چنان برخورد کِی مِرَد”

 

خجسته پی ای، نام او کارگر

بدو هَرز روییدگان ریشه کن

 

به کاوشگران گفت من ورزه ام

سگالان به بُستانِ ورزان بَرم

 

یکی تخمه ی داد بنهاد پیش

گرفت از بهشتِ زمین، نوش بیش

 

بسیجان بگفتا پذیرید این

به خونِ پَرانیدگان، نارگین

 

چو بشنود ازو مردم پند بین

پذیرفت پیکارگاهِ برین

 

بسی سویِ بارانِ داد آمدند

به خورشیدِ هُش دل سپار آمدند

 

فروزید آن فرّهِ زیب گین

خموشید تابِ زرِ آز و کین

مرداد ماه ۱۳۹۱

 

ارمغانی به دلاور گارگران و رنجبران رزمنده ی ایران و جهان

و نیز به یادبود صدمین سالگرد حزب کمونیست ایران

با پانویسی از رفیق احسان طبری

هنوز نطفه ی زرتشت در دریاچه ی چیچسته است

این سوداگران شعرک های خود را نوازش می کنند: عروسک هایی لوس و براق، ولی آن ها دست فروشان بازارهای تنگ اند، سفیران خویشند. (اما) ناگهان مردی غریب، درازگیسو، شبق موی، خنده مروارید، سوار بر سمندی بال دار درمی رسد، و نعره می کشد: ای مستان غرور و شهوت! من در دکانچه ی نزول خواری شما نخواهم نشست. این سفره ی پولک ها و عروسک ها را به باد دهید! با دلی مالامال از آتش و خون آمده ام. پیامی سهمناک دارم تا همه ی ابعاد واژگون شوند. همه ی خوارشدگان بالابیافرازند. من ریاضیات خرد و شاقول تجربه را جانشین «عزایم خوانی عتیق» خواهم ساخت. بر بساط گسترده می تازم تا شما را به خود آورم.

مرا رسول نابودی نشمرید که در وجودم ستاره های عشق و دلبستگی، گوهر سازندگی و همبستگی است. من انقلابم! سنگلاخی خاراگین در آستان مرغزار کبود. به دریا برویم تا ناچیزی استخر غوکان را دریابیم! به ستیغ برآییم تا تپه های کژن پوش را رها کنیم. نغمه ی خورشید را در مدارها بشنویم تا به آهنگ قاشقک ها دل خوش نکنیم! دروازه یشهرهای ناگشوده را بگشاییم.

و آن جماعت، آدمک های خنده آور خود را بر سینه فشردند و گفتند این مرد دیوانه ی خطرناکی است: همه ی رسولان آینده دیوانگان خطرناکند. همه ی پیام آوران دگرگونی را باید در خاک کرد. همه ی منکران بت های موجود را باید به صلیب کوبید. چنین کردند و خرسند شدند. اما بانگ چندش آور خنده ای آن ها را لرزاند. سوار درازگیسو آن جا بود. سوار درازگیسو پیوسته آن جاست و هذیان هول آورش که «آرامش افیون» را می آشوبد پیوسته آن جاست.

می دانم که گورکن جنگ و مرگ بر درگاهم ایستاده. دستان سقراط جز به شوکران نرسید. گردن عین القضاه را جز رسن مویین نبوسید. استخوان های ابن مقفع جز با شعله های تنور آشنا نشد…

اما هنوز نطفه ی زرتشت در دریاچه ی چیچسته است و مژده گویان فرخ پی در راهند. آری بی گمان، به راه افتادگان فراخواهند رسید. راز تازه ای نیست که افشا کنیم. تنها عمل لازم است تا دگرگون سازیم. همه ی ذرات عمل است. جهان را در بوته ی عمل می گدازند و در انبیق عمل تقطیر می کنند. شیارهای مغز، دفتر تاریخ است: سنگ چندان غلتید که گیاه شد. گیاه چندان رویید که خزیدن آموخت. از خزنده نژاد ناگاه خورشید خرد طلوع کرد.

افعیان خوش نگار پنـــــــــــــــدار و پنـــــــــــــــداربافی را از کلبه ی خود برانیم و پای در جاده ای نهیم که به کوه یاقوت می رود. لذت و رنج زیستن در همین جاست، نه در چاکری غریزه های واپس نگر.

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا