از هر دری سخنی

اوس هادی

ناصر آقاجری: این ابلهان نمی دانستند که اوس هادی ها را پایانی نیست، آن ها آن بذر مقاومی هستند که در شور زار دیکتاتور، استبداد و امپریالیسم جوانه می زنند و برغم شکست ها، با قدی افراشته باز به پا می خیزند وایستاده چنگ در چنگ ستم طبقاتی می اندازند و آزادی و عدالت اجتماعی را فریاد می زنند.

خسته از روزها و ماه های طولانی قرنطینه ای کرونایی که بیشتر ساعات روزمان با نگاه کردن به دیوارهای خانه می‌گذشت که تداعی کننده ی سلول های زندان بود، یا سریدن برخطوط کتاب های  بی درون مایه این روزگارِ خفقان و سانسور که کلاف سردرگم روشنفکری خرده بورژوایی بیش نیستند و گاهی هم خیره شدن به اخبار اینترنتی که جز جنگ، تجاوز و درندگی امپریالیسم ها با مناسبات اقتصادی نولیبرالی خبر دیگری را نمی‌شد دید، شاید به این دلیل که همه رسانه ها در اختیار سرمایه داری جهانی است. در آرزوی رفتن به  سفری بودیم که امکان ش را به هیچ وجه نداشیم، با این امید که فاصله ای بیش از ۱۲ متری را ببینیم تا عدسی چشمانمان از انقباض بلند مدت آزاد شوند وفراموش کنیم در این سرزمین خرافات زده ی مسخ، علاوه بر خطر تهاجم کرونا، بدتر از آن، گرانی، فقر، کلیه فروشی و کلاغ پرِ نیازمندی های ضروری مردم برای زنده ماندن که هر روز بیشتر از سبد معیشت ما با سیاست های سود محورانه تعدیل ساختاری می پرند و با صادرات مواد غذایی برای دولت دلار می سازند. رهبران مجری این سیاست ها، با دستارهای سیاه و سفید که مدعی اجرای فرمان “الهی” شده اند نعل به نعل سیاست های صندوق بین المللی پول را کاربردی می کنند، معلوم نیست از کی تا کنون خالق آسمان ها دنباله روی سرمایه داری نولیبرالی یانکی ها شده است که آخوندها را این چنین شیفته ی این راه “الهی” کرده است. این جماعت معتقد به تقیه، دست در دست ویروس کرونا  و خطرناک تر از این ویروس هستی و منابع ایران و مردمان زحمت کش آن را به باد فنا می دهند. کودتای مخملی رفسنجانی بر علیه اصل ۴۴ قانون اساسی بنیان این انحراف ویران گر را ریخت و دیگر رییس جمهورها با همه توان این روند را تا به امروز گسترش داده اند. در این دوران کرونایی تنها برنامه ای را که با هزاران شکیبایی تا حدودی می توانستیم ببینیم  اخبار شبکه ۶ بود زیرا دیگر کانال‌های تلویزیون جز غم و درد و گریه و خودزنی  و یا فیلم های مبتذل کره‌ای، هندی و یا فیلم های ساخته رادیو تلویزیون ایران که جز پاچه خواری از حاکمیت  درون مایه  دیگری را در بر ندارند نمی توانستیم برنامه ی دیگری را ببینیم. پس از روزها و ماه ها افسردگی صدای زنگ یک تلفن استثنایی شرایط بیمار گونه ی ما را زیر و رو کرد. دوستی قدیمی تر از یک شراب کهنه  که می توان آن را  دوستی تاریخی نامید زیرا بیش از نیم قرن از آشنایی ما می گذرد از ما دعوت کرد تا چند روزی را در ویلای او در یک ییلاق شمال کشور مهمان ش باشیم. ما وسیله نقلیه ای که بتوانیم با رعایت همه جوانب بهداشتی به این سفر برویم نداشتیم واو این زحمت را هم، کشید.

پدرش مانند پدر من کارگر شرکت نفت در آغاجاری – امیدیه بود و خودش زمان شاه با کار در یک  شرکت خارجی توانست امکان تحصیل در اروپا را برای خودش فراهم کند. با مدرک مهندسی به کشور بازگشت تا در ساخت کشور سهمی داشته باشد و شیفته زندگی پر زرق و برق غربِ  ثروت مند نشد. در هر صورت این انسان زحمت کش پس از ۴۰ سال کار و تلاش در دیکتاتوری شاه و استبداد کنونی بدون از دست دادن ارزش های انسانی ش توانست صاحب این ویلا نه چندان کامل بشود، زیرا برای تکمیل آن، راه دراز و پول فراوانی لازم است. پس از سال ها عدم امکان یک گفتگو از دوران دانش آموزی و کودکی در دیار داغ و مبارز منطقه نفت خیز آغاجاری که زمانی به دلیل نفت سبک و گران بهایش از نام ایران در میان دلالان بین المللی مشهورتر بود. نفتی که بدون نیاز به پمپ خودش از چاه های بیشمارش فوران می کرد و هنوز هم می کند. ثروتی که شهرهای استعمارگران را آباد کرد  ولی با کمک فراماسون های دست پرورده ی سرمایه داری جهانی مردم خودش را در عقب ماندگی باور های خرافی مدفون کرد.

تا در قرن توسعه صنعتی و تکنولوژی، هم چنان قمه بر سر بزند تا سوشیانت شان شاید ظهور کند و عدالت اجتماعی را که تنها با دستان آن ها امکان پذیر است ساخته شود، او در این زمان، با شمشیر برای‌شان بسازد. با این دیدار در گذشته مبارزات مردم سخت کوش آغاجاری فرو رفتیم. چای داغ و تراسی که رو به جنگل های انبوه و قله هایی که با بارندگی اخیر سفید پوش شده بودند وهمراه با نسیم خنکی که از کوه ها می وزید ما را در زیبایی های این گوشه از کشور عزیزمان فرو برد، بیاد گرمای بالای ۵۰ درجه آغاجاری و شن های روانش افتادم، با این یادآوری چهره های فرسوده ی کارگران که از کار و گرما وتن های خیس از عرق هم چنان تلاش می کردند را می دیدم  گویی رو در روی من جنگل های انبوه و قله های سفید وجود ندارد و این نسیم خنک، باد کولرهای گازی است که بی وقفه از فروردین تا مهر ماه کار می کنند. در کنار این دوست قدیمی تنها چیزی که از خاطرمان می گذشت دوران زندگی در منازل سازمانی کارگری و گفتگو از آن زمان های سراسر شور و مبارزه ی کارگران بود. به یاد آوردن آن روزهای داغ و مردمان مبارزی که پنهان و آشکار چنگ در چنگ استعمار پیر تاریخ، دیکتاتوری شاه و خرافه پرستان واپس گرا انداخته بودند تلخ و شیرین از ذهن و زبان مان جاری می شد. نام ها را به یاد می آوردیم با برخی نام ها شاد می شدیم و با برخی دیگر به غم می نشستیم  تا به عاشورای خونینی رسیدیم که در دهه بیست یک کارگر مبارز را به خون کشید. یک نام فراموش شده که دوران تلخ پس از کودتای سال های ۳۲ برای همیشه گرد فراموشی بر آن پاشیده بود.

هادی نیکفر معروف به ” اوس هادی”

با خانواده اش در اطراف اصفهان کار و زندگی می کردند مالک زمین یا باغ و یا هیچ چیز دیگری نبودند تنها بر تن و کار خود مالک بودند. مالکیتی که در شرایط قرون وسطایی ارباب رعیتی آن نظام، آن ها را مجبور می کرد ارزش کار تولیدی خود را با نرخی که می توان گفت بیشتر رایگان بود یا به زعم لُرهای خوزستان “نون کُمی” ( کُم، شکم)بود، کار کنند، یا در واقع کار مزدی که تنها آن ها را زنده نگه می داشت تا باز آن را در اختیار مالکان و زمین داران قرار دهند، همراه با بیگاری‌های بی‌شمار دیگر. هادی جوان از این و آن شنیده بود در خوزستان کاردر شرکت انگلیسی نفت، فراوان است و نیروی کار استخدام می‌کنند. به خصوص شنیده بود این انگلیسی های ” کافر” که ارباب و مالک چاه های نفت بودند هر ۱۴ روز یک بار به کارگران حقوق پرداخت می کنند. خبری باور نکردنی که هادی را به هیجان آورده بود. چون استعمار گران انگلیسی مانند حاکمان آن روزگار ایران و امروز ایران نبودند که بدتر از شیوه های استعماری خون ملت ایران را در شیشه کرده اند، آخر آن ها مسلمان، آن هم از نوع ناب ش نشده بودند که پس از ۶ ماه عدم پرداخت حقوق  کارگران، کارگر معترض را با برچسب “اقدام علیه امنیت ملی” به زندان و شلاق محکوم کنند. جنایت آن ها یک لعاب شیرین داشت تا مرگ را راحت تر به کام کارگران بریزند، شیوه های سرکوب پنهان یا دموکراسی لیبرالی. در حالی که قیاس تجربه ی خانواده های امثال هادی در زمان کار برای زمین داران و باغ دارانِ دوران ارباب و رعیتی ویژگی های خاصی داشت، مالکان کارمزد زحمت کشان را سر سال با خست و با یک دنیا منت و کلی چانه زنی به گونه ای که گویی بخشی از قلب شان را به عنوان کارمزد به آن ها می دادند آن هم نه کامل وطبق قرارهای قبلی که پذیرفته بودند، پرداخت می کردند.

از این رو هادی جوان پس از سربازی  راهی خوزستان شد تا کاری بیابد. جوانی با استعداد های نهفته ای بود که ارزش هایش سرکوب شده بود. او علاوه بر کار کشاورزی و باغداری آرایش گری را هم به خوبی آموخته بود. دستان ماهری داشت و ذهنی خلاق هر کاری را به سرعت می آموخت و بر آن مسلط می شد. پس از کمی سرگردانی، در منطقه نفت خیز آغاجاری کاری یافت. منطقه ای گرم و خشک که بر خلاف آبادی های دیگر این سرزمین در کنار چشمه یا رودخانه ای ساخته نشد بود، نزدیک ترین رودخانه آب شیرین به این منطقه بین ۲۰ تا ۲۵ کیلومتر با آن فاصله داشت. علت مسکونی بودن آن چاه های نفت ش بود. پیش از کشف نفت آن دیار، قشلاق ایل و طایفه لُری به نام آقاجری بود. چاه های نفت سبک و گران قیمت آن سرزمین، عامل آبادانی آن دیار گرم و بدون آب شده بود. منطقه ای که بیشتر ساکنین ش را مردمانی چند ملیتی تشکیل داده بودند. انگلیسی، هندی، لُر، کُرد، آذری، عرب، ترک، ارمنی، آسوری، بلوچ، اصفهانی و . . . ساکنین آن دیار کارگری را تشکیل داده بودند، دیار منازل کارگری که رنگ و بوی طبقاتی آن به صورت زنده ای خودش را به رخ هر بیننده ای می کشید.هادی به دنیایی بسیار متفاوت وارد شده بود، منازل انگلیسی ها و کارمندان ارشد شرکت نفت انگلیس جدا از دیگر منازل قرار داشت که آن ها، تنها برای تعمیرات و خدمات می توانستند به آن محل ها وارد شوند. خانه هایی بزرگ با پذیرایی و شش اتاق دیگر که بزعم کارگران “هفت بنگله” نامیده می شدند و باغی بزرگ با شمشاد های همیشه سبز و چمن و گل هایی زیبا و دیگر وسایل رفاهی مانند تاب برای کودکان و بزرگ ترها، که باغبانان شرکت نفت مرتب در آن جهنم داغ از آن ها نگهداری می کردند. (ام پی) پلیس ویژه شرکت نفت با موتور سیکلت های غول پیکر و لباسی خاص مرتب با گشت دادن از ورود افراد متفرقه به آن منطقه پیش گیری می کرد. کارمندان دون پایه در مجاورت خانه های کارگران وجدا از آن ها واقع بودند که از یک پذیرایی و سه اتاق خواب تشکیل شده بود همراه با باغی بزرگ و پرچینی از مورت های همیشه سبز و چمن و گل  و تاب و باغبانی که مرتب از پوشش گیاهی آن نگهداری می کرد همراه با حیاطی کوچک. منازل کارگران نیز دارای یک ساختار طبقاتی بود. کارگران استاد کار در خانه هایی با پذیرایی و دو اتاق ۱۰ در ۱۰ فوتی و باغچه ای که تنها یک فنس سیمی آن را از محوطه جدا می کرد و یک حیاط کوچک، همسران کارگران در باغچه آن سبزی خوردنی و اطراف آن را مورت  می کاشتند و برخی در آن از بزهایی از یک نژاد پر شیر به نام ” بز نژدی” نگهداری می کردند تا کمبودهای حقوق همسرانشان را با شیر و ماست این حیوانات اهلی جبران کنند اگر چه کار خودشان را بیشتر می کردند زیرا می باید در خانه نان هم بپزند. کارگران فنی در منطقه دو منزلی ساکن بودند که از دو اتاق بیست فوتی تشکیل شده بود و یک حیاط کوچک. کارگران ساده در بخش ده فوتی ها زندگی می کردند که از دو اتاق ۱۰ فوتی تشکیل شده بود و یک حیاط کوچک در هر خانه تنها یک بادبزن برقی سقفی وجود داشت که آتش بادهای منطقه را به تساوی بر سر و روی آن ها می کوبید. خانه کارمندان تهویه مطبوع و کولر داشت. خانواده های کارگران به مرور یاد گرفتند با زبان ها، لهجه ها و فرهنگ های متفاوت با درد مشترک استثمار شدن، در تفاهم با هم زندگی کنند.

در زیر پوست آرام منطقه کارگری در اعماق پنهان اندیشه ها، جوشش دیگری در حال شکل گیری بود. کاستی های زندگی در این منطقه گرم، فاصله طبقاتی چشم گیر و حقوق های ناچیزی که نمی توانست حداقل های زندگی خانواده های کارگری را تامین کند شوری پنهان در میان کارگران ایجاد کرده بود و بیشترین آن ها را در اتحادیه های زیر زمینی متحد کرده بود.سندیکاهای کارگران مکانیک، حمل و نقل ، مخابرات، برق، و خدمات شهری با کمک فعالان سیاسی دهه بیست که اعضای حزب توده ایران بودند در همه واحدهای کاری تشکیل شده بودند. خواست های کارگران به صورت اطلاعیه ای در جاهای مختلف بر در و دیوار نصب می شد و از مسئولین استعمارگران می خواستند به این خواست‌ها پاسخ دهند در غیر این صورت در روز و ساعت خاص اعتصاب صورت می گیرد. شرکت نفت انگلیس برغم داشتن پلیس خصوصی ( ام پی) و آدم فروشان پنهان شان نتوانستند ابعاد بزرگ اتحاد و فعالان پنهان این تشکل را کشف کنند. تنها زمانی که جریان نفت سبک و گران بهای آغاجاری به سوی پالایشگاه بزرگ آبادان قطع شد با حیرت به این واقعیت پی بردند. در پشت سندیکاهای کارگران تلاش پویای یک حزب نیرومند را می‌دیدند که هستی آن ها را به چالش گرفته است. همه بخش های کار و تولید متوقف شدند. یونیت ها، تصفیه خانه ها، بخش های حفاری، حمل و نقل، برق و مخابرات و بدتر از همه مناطق دیگر نفت خیز مانند نفت سفید، هفتکل و لالی و مسجد سلیمان و آبادان وارد این نبرد طبقاتی شدند و ذره ذره حقوق کارگران را از حلقوم استعمار گران بیرون می کشیدند. از چادرهایی به جای محل زندگی کارگران به خانه های سازمانی دست یافتند و به مرور حقوق ها را افزایش دادند. در این میان برخی کارگران قربانی تلاش پنهان مزدوران و آدم فروشان استعمارگران می‌شدند.هادی نیکفر که آرایشگر انحصاری انگلیسی ها شده بود، به دلیل دوستی و مهربانی‌ش و تلاش پنهان طبقاتی ش در میان کارگران به اوس هادی معروف شده بود. اوس هادی مانند همه کارگران آگاه به تشکیلات حزب پیوسته بود و در ظاهر به انگلیسی ها نشان می داد که با اعتصاب ها موافق نیست. او در زمان اصلاح سر و صورت استعمار گران هر اطلاعی را کسب می‌کرد در اختیار تشکیلات کارگری قرار می داد. حزب و سندیکاها را در جریان این واقعیت ها قرار می داد تا با هوشیاری بیشتری عمل کنند. اوس هادی در کلاس درس زبان انگلیسی که استعمار گران ایجاد کرده بودند شرکت کرده بود و به دلیل تماس همیشگی با آن ها بر زبان آن ها کاملا مسلط شده بود. اوس هادی در گفتگوی دو کارمند انگلیسی که در انتظار اصلاح سرشان بودند، نام یک آدم فروش پنهان آن ها را شناسایی کرد. فردی که باعث شده بود چند فعال کارگری از شرکت اخراج شوند و راهی زندان فلک افلاک خرم آباد بشوند. وضعیتی که باعث شد خانواده هایشان سرگردان و درمانده گردند که با همیاری پنهان کارگران به روستا های خود بازگشتند. این آدم فروش خود را یک فعال متعصب و پر جوش و خروش سندیکایی نشان می داد و با حرف کشیدن از این و آن هدف های استعمارگران را دنبال می کرد. چندین روز پس اطلاع یافتن کارگران از نام این مزدور که قرار شد با او با هوشیاری برخورد کنند تا خبری در اختیار او گذارده نشود، برخی از کارگران که ستم طبقاتی جان شان را به لب رسانده بود برای گرفتن انتقام اخراج رفقای شان از شرکت نفت و به زندان افتادن آن ها برنامه ای چیدند تا این مزدور را گوشمالی بدهند.

سوت بلند “ورکشاپ” پایان کار را اعلام کرده بود و کارگران خسته از کار روزانه، پس از صرف شام که به گونه ی معمول چیزی چون اشکنه یا گوجه فرنگی و سیب زمینی نبود، به خواب رفته بودند. آدم فروش شب ها و در تاریکی به دیدار رابط انگلیسی ش می رفت و سپس به خانه بر می گشت. در گوشه های تاریک ” لین” (ردیف خانه های کارگری) سه مرد که او را دنبال کرده بودند در انتظار بازگشت مزدور استعمار پنهان از نگاه کاوش گر او در انتظار یک فرصت مناسب بودند. جز صدای باد بزن های  های سقفی فرسوده که بدون توقف می چرخیدند و گرمای خشن منطقه را بر سر روی خانواده توزیع می کردند صدایی به گوش نمی رسید. آدم فروش با گام های تند به سوی خانه اش می رفت که سایه ها از میان تاریکی به او نزدیک شدند و برای این که شناخته نشوند از پشت به سوی او رفتند، پیش از این که مزدور فرصت کند فریادی بکشد و کمک بخواهد، در زیر ضربات خرد کننده کارگران از حال رفت. صورت و بینی و چند دندانش شکست و پوتین یکی از کارگران دنده های سمت راست او را در هم شکست. تن نیمه جان او را رها کردند، رهگذر مستی که از آن جا می‌گذشت بدن در هم شکسته او را دید و ناله های ضعیفی که به سختی از گلویش بیرون می آمد شنید، مستی از سرش پرید و او را با کمک افرادی که با تقاضای کمک ش به یاری ش آمده بودند به درمانگاه رساندند.صدمات وارده بسیار جدی بود از این رو فردای آن شب آدم فروش را برای مداوا با هواپیما ملخی انگلیسی ها که فرودگاه ش در ۲۰ کیلومتری امیدیه واقع بود به مسجد سلیمان که دارای بیمارستان بود اعزام کردند. پلیس شاه و استعمار نتوانستند ضاربین را شناسایی کنند ولی با بررسی های متعدد به اوس هادی مشکوک شده بودند ولی هیچ سندی بر علیه او نداشتند. ولی جستجوی پنهان خبر چین ها بعد ها از روابط مشکوک اوس هادی خبر دادند از این رو او را به عنوان فعال توده ای از شرکت اخراج کردند. اوس هادی با پس اندازهای ش توانست در منطقه میدان جعفر آغاجاری یک گرمابه عمومی برای کارگران بسازد و به این کار مشغول شود، در یک نوبت آقایان و در یک نوبت دیگر خانم های کارگران می‌توانستند از گرمابه استفاده کنند. با این اخراج و اتهام اوس هادی منطقه را ترک نکرد و در خانه های غیر سازمانی کارگران در منطقه منازل “شخصی” که کاسب ها و کارگران غیر شرکتی و ساده در آن جا خانه داشتند زندگی می کرد. او یک اسب داشت که به آن علاقه زیادی داشت و همیشه با محبت به او رسیدگی می کرد دوستی ژرف و متقابلی بین انسان وحیوان نجیب به وجود آمده بود. اوس هادی علاوه براین دوستی، دوربین عکاسی تهیه کرده بود که با گرفتن عکس علاقه خود را به تصویر برداری نشان می داد که سوژه های او فرزندان و اسب ش بودند. با همه دوست بود و در مراسم عاشورا هر ساله اسبش را در اختیار مجریان مراسم قرار می داد. آدم فروشان استعمار که توانسته بودند در میان سندیکاهای کارگران نفوذ کنند به انگلیس ها اطمینان دادند که اوس هادی باعث لو دادن آدم فروش مضروب شان بوده است و یک فعال سیاسی است. برنامه ریزی بین انگلیسی ها و آدم فروشان شان و پلیس شهربانی میدان جعفر برای انتقام گرفتن از اوس هادی برنامه ریزی شد، در نهایت مجریان این برنامه ریزی استعماری کرم سیاه زورگیر و اوباش پیرامون او در منطقه شدند. کرم سیاه برای پول از هیچ کاری روی گردان نبود. “ام پی” پلیس استعمار و شهربانی شاه که ناتوان از شناسایی رهبران حزب در منطقه بودند می‌خواستند کینه و زهرشان را به اوس هادی بریزند. به خصوص پس از اعتصاب کارگران برای یخ که انگلیسی ها را وادار کرد کارخانه یخ سازی  را گسترش دهند تا روزانه به هر خانواده کارگری یک چهارم قالب یخ بدهند تا در این گرمای کشنده و بدون وسایل خنک کننده یک لیوان آب خنک برای کودکان شان داشته باشند، آن ها را در این برنامه ریزی جدی تر کرد.درازای لوله کشی انگلیسی ها برای آب رسانی از رودخانه مارون در منطقه “جیزون” برای منازل کارگران حدود بیست کیلو متر بود که لوله کشی این فاصله را انگلیسی ها به صورت روکار انجام داده بودند. لوله کشی رو ی زمین داغ جنوب بود و خورشیدی که تابش آن آتش به جان ها می انداخت لوله های آب را به شدت گرم می کرد از این رو آب در این لوله ها به جوش می آمد و قابل نوشیدن نبود. البته این امر برای استعمار گران اهمیتی نداشت،  تنها اعتصابی که جریان نفت را قطع می کرد این جنایتکاران را وادار به دادن حداقلی از خدمات می نمود و شیرینی غارت منابع را به کام‌شان تلخ می کرد.این اعتصابات خشم استعمارگران را در قبال فعالیت شورای متحده مرکزی و حزب توده ایران سرریز کرده بود بدین جهت می خواستند ضربه ای به این نیروی پنهان و قدرت مند وارد کنند. تنها امکان قابل دست‌رس اوس هادی بی دفاع بود که درچنگ توطئه مشترک استعمارگران، پلیس شاه و اوباش کرم سیاه  افتاده بود و خود بی خبر بود.  مراسم عاشورا در پیش بود و در این مراسم با کمک اوباش می‌توانستند مردم بی خبر را بر علیه بزعم آن ها این ” توده ای “بی خدا” تحریک کنند و در بلبشوی این تحریکات کرم سیاه و دیگر اوباش می باید با قمه و چاقو به جان او می افتادند. اوس هادی اسب محبوبش ذوالجلال را برای اجرای تعزیه به هیئت واگذار کرد و آن روز او که عاشق مردم وعکاسی بود از مراسم می‌خواست عکس بگیرد.وابستگان به انگلیسی ها با شهربانی تماس گرفتند و با کمک یکی از پاسبانان کرم سیاه را برای اجرا توطئه آماده نمودند. دسته زنجیر زنی با طبل و سنج آرام به سوی مسجد روان بود سینه زنان در دنباله آن‌ها بر سینه ها می‌کوبیدند، پیش از دسته زنجیر زنی کرم سیاه و دوستانش با قمه بر سر خود خراش ایجاد می کردند خون از کنار ابروانشان به صورتشان می نشست. زنان و کودکان دسته را دنبال می کردند وبرخی اشک می ریختند. یکی از نوچه های کرم سیاه به او نزدیک شد و گفت: اوس هادی دارد از مراسم عکس می گیرد. با فریاد کرم سیاه دسته متوقف شد واو با فریاد اعلام کرد ای مسلمانان این هادی بی خدا با دوربین ش از زنان مسلمان در گرمابه عکس لخت گرفته و حالا از مراسم امام حسین عکس می‌گیرد و . . . مردم با شنیدن عکس گرفتن اوس هادی از زنان، از خود بی خود شدند و به سوی او حمله ور شدند این آن فرصت طلایی بود که اوباش لازم داشتند. مردم با سنگ و مشت و اوباش با قمه و کارد به جان اوس هادی افتادند. اوس هادی کارگر مبارز گرفتار خشم کور مردم مسخ شده ی خرافاتی و توطئه استعمارگران و همکاری پلیس تریاکی شاه شد، تنها شاهد غمگین این فاجعه اسب اوس هادی بود او می دید که چگونه دوست ش در زیر ضربات جهل و دیکتاتوری از پای در می آید. پس از مرگ خونین هادی نیکفر، اسب وفادار او با نخوردن آب و خوراک، به او پیوست.استعمارگران و مزدوران شان آن شب با خوردن جانی واکر جشن پیروزی گرفتند. این ابلهان نمی دانستند که اوس هادی ها را پایانی نیست، آن ها آن بذر مقاومی هستند که در شور زار دیکتاتور، استبداد و امپریالیسم جوانه می زنند و برغم شکست ها، با قدی افراشته باز به پا می خیزند وایستاده چنگ در چنگ ستم طبقاتی می اندازند و آزادی و عدالت اجتماعی را فریاد می زنند. یادش گرامی.

ناصر آقاجری

۲۸مهرماه ۹۹

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا