از هر دری سخنی

مهاجرت و رنج‌دیده نشدن

اگر روزگاری فقط نخبه‌ها می‌خواستند مهاجرت کنند و امکان مهاجرت برای‌شان با چنین خطراتی همراه نبود، اما امروز مهاجرت با پذیرفتن خطر مرگ مسیر رسیدنِ گروهی به رویاهای‌شان شده است.

همدلی، مظاهر گودرزی: خانواده ایران‌نژاد اولین پناه‌جویانی نبودند که غرق شدند و احتمالا آخرین آن هم نخواهند بود. به‌قدری حوادث مشابه دیده بودند که بدانند اگر یک سوی خوشایند این تصمیم برای‌شان یک مهاجرت موفق‌آمیز است، احتمالا سوی دیگر آن، همین اتفاق تلخی است که برای‌شان روی داد. شاید «رسول ایران‌نژاد» و «شیوا محمدپناهی» بارها و بارها قبل از بستنِ بارِ این سفرِ پرمخاطره، همه خطرات را مرور کرده بودند، هیچ‌کس نمی‌داند وقتی آن‌ها به مرور احتمال غرق شدن رسیدند چه جملاتی به هم گفتند، کدام‌شان می‌خواست دیگری را منصرف کند؟ کدام‌شان اصرار بیشتری داشت؟

شاید هم هر دو برای چنین تصمیمی مصر بودند؛ کسی چه می‌داند. اما همه این ندانستن‌ها در پی مرگ غم‌بار این خانواده به‌ویژه مفقود شدن پیکر فرزند ۱۵ماهه آن‌ها مانند یک سیلی به افکار خواب‌آلود ما است، این‌که چرا این روزها گروهی از افراد آرزوی مهاجرت به هر قیمتی را دارند؟

اگر روزگاری فقط نخبه‌ها می‌خواستند مهاجرت کنند و امکان مهاجرت برای‌شان با چنین خطراتی همراه نبود، اما امروز مهاجرت با پذیرفتن خطر مرگ مسیر رسیدنِ گروهی به رویاهای‌شان شده است. بعد از این حادثه طی همین چند روز دلایل زیادی به عنوان علت اصلی چنین میل و تصمیمی مطرح شد، از مشکلات اقتصادی در ایران گرفته تا آرزوی تحقق رویاها یک به یک درحال تیتر شدن و مطرح شدن هستند، اگرچه همه این دلایل در جای خود درست است و هرکدام‌شان می‌تواند دلیل اصلی میل به مهاجرت در گروه‌های مختلف باشد. اما یک دلیل دیگر را هم نباید فراموش کرد و آن هم «رَنجِ دیده نشدن» است.

شیوا و رسول هر دو جوانانی ۳۵ساله بودند، از نسل جوان‌هایی که امروز خودشان را دهه شصتی خطاب می‌کنند. جوان‌هایی که در آرزوی شکل دیگری از زندگی زیر باورها و نگاه‌های سنگین نسل قبل نتوانستند «خود»شان باشند. آن‌ها فیلم و موسیقی که دیدند و شنیدند، لباس‌هایی که پوشیدند انتخاب «خود»شان نبود. درسی که خواندند انتخاب «خود»شان نبود. همه آن‌ها در عین تفاوت به یک شکل زندگی کردند؛ شکلی که باز هم انتخاب «خود»شان نبود.

دیده نشدن رنجی بود که این نسل با آن بزرگ شد. آن‌ها وقتی در خلوت «خود»شان را قضاوت می‌کنند، می‌بینند که الان یک جوان ۳۵ساله هستند و تا حالا هیچ‌وقت «خود»شان نبودند. به دنبال راهی برای «خود» بودن جست‌وجوگری می‌کنند، می‌خواهند کسی به ایده‌های آن‌ها نگاه کند. برای این «خود» بودن تلاش می‌کنند، زحمت می‌کشند اما به جایی نمی‌رسند، وقتی که «خود» بودن‌شان را فریاد می‌زنند به آن‌ها می‌گویند ساختارشکن، گاهی هم تهدید و تحدید می‌شوند تا به خستگی برسند. گویی که تازه بازی از اینجا شروع می‌شود. خسته که شدی شروع می‌کنی به حساب کردن، انسان موجودی حساب‌گر است، صورت سود و زیان ترسیم می‌کند، با خودش می‌گوید ۳۵ساله هستم، فرصتی برای هدر دادن نیست، اگر برای «خود» بودن بجنگم شاید بتوانیم در ۳۵سالگی باری دیگر از صفر شروع کنم. دنبال جایی برای به‌دست آوردن این امکان جست‌وجوگری می‌کند. جایش را که پیدا کرد می‌ماند خطر و ریسک این انتخاب، این‌که کسی بخواهد «خود»ش باشد گاهی چنان برایش اهمیت پیدا می‌کند که هر خطری را به جان می‌خرد. این سرنوشت همه پناه‌جویان است، آن‌ها نه در مسیر فرانسه یا بریتانیا، بلکه در مسیر تلاش برای «خود» بودن غرق می‌شوند.

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا