فرهنگی

دیگر رؤیا نمی بینم

رحمان: وقتی که می گویند:

پرنده ای در قفس نیست

و آنها در بی کرانه های جهانِ رها از بند،

سبکبال به پرواز در می آیند،

یکی از رؤیاهایم را به یاد می آورم؛

اما صبح که از خواب بیدار می شوم،

همه ی شادیهایم را از یاد می برم

وقتی که می گویند:

دیوارهای بلندِ قطور را فرو ریخته و زندانها را برچیده اند؛

و زندانبانان و بازجوها

کارمندانِ موزه شده اند؛

یکی از رؤیاهایم را به یاد می آوردم؛

اما صبح که از خواب بیدار می شوم،

همه ی شادیهایم را از یاد می برم

 

وقتی که می گویند:

جهانِ شقه شده،

جنازه اش از هم گسیخته

و (انسان)‌ –

در حال وهوایی بدون اضطراب،

شمایلی همسان نیاکانِ فراموش شده اش به خود گرفته،

یکی از رؤیاهایم را به یاد می آورم؛

اما، صبح که از خواب بیدار می شوم

همه ی شادی هایم را از دست می دهم

و دیگر رویا نمی بینم،

 

اما،

وقتی که به تو بگویند،

من به خودم خیانت کردم؛

و شرف ام را لگد مال،

وقتی هویت من را نفی کردند،

و شناسنامه ام را جعل،

بدانید.

که تصویری جعلی از من نشان داده اند.

 

دیگر رؤیا نمی بینم،

دروغی را از من به تصویر کشیدند

که در هزاران سروِ ایستاده،

پشت دوربین هایِ بی(هویت)-

جانشینان حاج سعید،

همواره مشغول به تولید آن هستند

و تو… باور نخواهی کرد.

رحمان        ۲۰ / ۶ / ۱۳۹۹

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا