دیدگاه‌ها

سی امین سالگرد الحاق جمهوری دموکراتیک آلمان-(بخش اول)

نویسندگان: هربرت مونشو و بیورن بلاخ/برگردان: و. مشیر

ضدانقلاب چگونه بوجود آمد؟ جگونه ایدئولوگ های بورژوازی موفق شدند، آزادی رقابت سرمایه داری را بعنوان «اتحاد مجدد» مدیریت کرده و به فروش بگذارند؟ چه درس هائی برای کمونیست ها داشت؟

چگونگی بررسی آن

سوم اکتبر ۱۹۹۰، گذار از “مرحله داغ” حذف جمهوری دموکراتیک آلمان به “برگشت” دادن سوسیالیسم در خاک آلمان است. این کار با سرمایه انحصاری آلمان اداره شد و مقر آن در بن بود.

سرمایه انحصاری از فرصت استفاده کرد و آلمان بهتر را از بین برد. این مسئله از بدتر شدن مشکلات اقتصادی، سیاسی و عقیدتی در کشورهای سوسیالیستی و احزاب پیشرو کمونیست ناشی می شد.

نظم اروپایی پس از جنگ

پیروزی ائتلاف ضد هیتلری بر فاشیسم و نظامیگری، شکست کل نظام امپریالیستی را به همراه داشت. اتحاد جماهیر شوروی و کمونیست ها به دلیل سهم برجسته شان، به  رسمیت بین المللی دست یافتند. ۲۷ میلیون شهروند اتحاد جماهیر شوروی و ۲۱ میلیون چینی جان خود را از دست دادند، کمونیست‌ها در بسیاری از کشورها هزینه خود را با خون پرداخت کردند. بخشهای زیادی از اتحاد جماهیر شوروی توسط ارتش هیتلری نابود شد و اقتصاد آن دوباره به عقب رانده شد.

مطابق توافقات موجود در قرارداد پوتسدام، بخش کوچکتر آلمان توسط ارتش سرخ اشغال شد و آلمان ضد فاشیست و دموکراتیک بنا گردید. “جنگ سرد” بوسیله امپریالیسم ادامه این مسیر را غیرممکن کرد. در پاسخ به تأسیس آلمان فدرال، جمهوری دموکراتیک آلمان در سال ۱۹۴۹ تشکیل گردید. در ابتدا بدلیل اینکه بار اصلی غرامت ها را متحمل شده بود  پیشرفتی از نظر اقتصادی نداشت.

از نظر ایدئولوژیک، امپریالیسم از سنت ضد کمونیستی فاشیسم استفاده کرد و آن را با یک بحث حقوق بشری تکمیل نمود. از نظر سیاسی، او به تروریسم و انواع مختلف نفوذ اعتماد کرد. تحریم ها مانع از آن شد که کشورهای سوسیالیستی درگیر توسعه قدرت تولیدی شوند. دولت های سوسیالیستی بویژه جمهوری دموکراتیک آلمان، از ابتدا مجبور به دفاع از خود شدند.

مشکلات اقتصادی

پس از اینکه فضای زندگی در محدوده مسکن و غذا تأمین شد، می بایستی نیروهای تولیدی بطور مستقل توسعه می یافتند. اولین کاری که باید انجام می شد جلوگیری از فرار نیروهای ماهری بود که در آلمان دموکراتیک آموزش دیدند. در سال ۱۹۶۱ مرزها امن شدند. دو سال بعد از آن، تلاش جهت وسعت اقتصادی یعنی «سیستم نوین اقتصادی» اصلاحات اجتماعی را نیز ممکن گردانید. ماهیت آن بر پایه غلبه بر یک سازوکار اقتصادی اداری-اداری بی اثر بود. فعل و انفعال جدیدی در برنامه‌ریزی مرکزی آزمایش شد،  غلبه بر یک مکانیسم اقتصادی اداری و اداری غیرموثر بود. فعل و انفعال جدیدی از برنامه ریزی مرکزی، مسئولیت عملیاتی و مشوق های مادی برای کارگران آزمایش شد.

هدف افزایش بهره وری برای نیروی کار بود. تمرکز حزب سوسیالیست متحده به یک سیستم اقتصادی برتر از سرمایه داری بود. علیرغم موفقیت «سیستم نوین اقتصادی» همچنان در حزب مزبور و جنبش کمونیستی جهانی بحث برانگیز بود. رویکرد مشترکی در کشورهای سوسیالیستی جهت تأمین خواسته های انقلاب علمی و فنی وجود نداشت. «سیستم نوین اقتصادی» بدلیل اراده سیاسی در هسته اصلی خود شکست خورد. تقویت قدرت شرکت ها در برابر دولت مستلزم تغییراتی در ساختار اصلی سیستم سیاسی در سال ۱۹۷۰ (سال بحران) بود.

در سال ۱۹۷۱ والتر اولبریخت بوسیله حزب کمونیست اتحاد شوروی رسماً برکنار شد. یک فرصت تاریخی به هدر رفت. در دوره اریش هونکر سیاست اقتصادی اساساً و بدون ارزیابی کامل تجربیات سالهای گذشته. تغییر یافت.

با “وحدت سیاست اقتصادی و اجتماعی” می بایستی اقتصاد توسعه پیدا می کرد و سطح زندگی جمعیت افزایش می یافت. از نظر سیاست های اجتماعی موفقیت های چشمگیری بدست آمد: اشتغال کامل، تامین اجتماعی معلولان، درجه بالایی از برابری واقعی بین زن و مرد، افزایش برابری اجتماعی، شکستن امتیازات آموزشی، مراقبت رایگان در مهدهای کودک ها، مراقبت های بهداشتی رایگان و دسترسی به فرهنگ. برای حدود نیمی از شهروندان جمهوری دموکراتیک آلمان امکان بهبود قاطع مسکن وجود داشت و بی خانمانی برطرف شد. منطقه روستایی از نظر اقتصادی  اجتماعی و فرهنگی ارتقا یافت. طبق قانون کار، کارمندان از حمایت گسترده ای برخوردار بودند. دستمزدها از طریق یارانه در بسیاری از مناطق افزایش یافته و قیمت ها پایین نگه داشته شدند.

اقدامات سیاست اجتماعی مستلزم هزینه های هر چه بیشتر بود که این هزینه ها در متن سرمایه گذاری های تولیدی بود. میزان انباشت کم با نیاز به نوسازی اقتصادی در تضاد بود. با برنامه نتوانستند  عدم تناسبات موجود در اقتصاد ملی را از بین ببرند. فقدان فناوری برای کشورهای امپریالیستی آشکار بود، اما بطور کلی سرعت رشد اقتصادی را کاهش نمی داد. اگرچه آلمان دموکراتیک به هیچ وجه از نظر اقتصادی ورشکسته نبود، اما مشکلات بی ثباتی واقعی اقتصادی از نظر سیاسی جبران نمی شد. “ادامه دهید!” دیگر از نظر اقتصادی امکان پذیر نبود. رهبری حزب سوسیالیست متحده این را تشخیص داد و در مورد آن بحث‌های داخلی درگرفت.

علاوه بر این کشورهای سوسیالیستی با توجه به ظرفیت‌های تولیدی، موفق و مستقل به واردات از کشورهای امپریالیستی نشده و بدلیل صادرات به کشورهای سرمایه داری به آن گره خورده بودند. آنها از قدرت بازار خود برای مبادله نابرابر کالاها استفاده می کردند. تهدید نظامی امپریالیسم هم به این موارد اضافه می شد که از منظر امروز، سرمایه گذاری های بحث برانگیز در دفاع را ضروری کرد.

شکست های سیاسی

آلمان دموکراتیک مجبور بود از حملات ضد انقلاب داخل و خارج جلوگیری کند و سیستم سیاسی خود را حفظ و تأمین کند. برای این منظور از تجربیات مبارزه علیه فاشیسم و تاثیر آن بر بخشهای بسیاری از مردم استفاده شد. جمهوری دموکراتیک قادر به ایجاد یک سنت دموکراتیک پر جنب و جوش نشد؛ به انضمام اینکه جمهوری وایمار بر روی آرامگاه کارل لیبکنشت و رزا لوکزامبورگ نیز وجود خود را ظهور کرد.

می بایست ابتدا زمینه مشارکت اجتماعی و سیاسی در حفاظت از معیشت و تضمین حقوق اجتماعی برای کل مردم، ساخت و توسعه سیستم آموزش سوسیالیستی که توسط مالکیت عمومی و مسئله روشن قدرت امکان پذیر بود، ایجاد می شد. این امر و موارد دیگر در بحث تفصیلی و همه پرسی قانون اساسی، در حوزه قضایی و اصلاحات اجتماعی بیان شد. حق ارسال مطالب دوباره طراحی شد، نهادهای نمایندگی محلات و کار داوطلبانه ارتقا یافتند. مهمتر از همه، دموکراسی در کارخانه متوقف نشد.

ثبات سیستم سیاسی سوسیالیسم به توانایی آن در ارتقا پویایی اقتصادی و در نتیجه اجتماعی بستگی دارد. تنها در این شرایط دموکراسی سوسیالیستی می تواند با موفقیت پیشرفت کند. اگر کسی مسئله دموکراسی را بدون توجه به مبانی اقتصادی در پیش زمینه قرار دهد، قدرت به سرعت از بین می رود. حتی در دوران سوسیالیسم تضادی بین دولت و مردم وجود دارد که به یک سیستم هماهنگی بهتر منافع در روند تصمیم گیری دولت نیاز است. این امر به تضمین و حمایت از حقوق ذهنی وابسته است.

علل عقیدتی

در سرمایه داری، اقتصاد و بدنبال آن سیاست پشت سر بازیگران حاکم قرار می گیرند، سوسیالیسم ولی به جامعه بمثابه یک کل می نگردد، یعنی برنامه ریزی اجتماعی و مدیریت آگاهانه که به تجزیه و تحلیل و درک واقعی تا حد امکان عینی ضرور نیازمند است. این نیروی لازمی است که همیشه می‌تواند و باید بر پایه آن پاسخی داشته باشد.

هر طبقه دیدگاهی از جهان دارد که با وضعیت اقتصادی آن مطابقت دارد: ایدئولوژی بورژوازی یا سوسیالیستی، سومی وجود ندارد. بنابراین طبقه انقلابی که می خواهد جای دیگری را بگیرد، باید جهان بینی طبقه قدیمی را نیز جایگزین طبقه خود کند. در سوسیالیسم نیز ایده های طبقه حاکم باید ایده های حاکم باشند. حزب کمونیست باید اثبات کند جایی است که توسعه اجتماعی درک می شود و جهان بینی طبقه کارگر یعنی اعتماد به نفس طبقه، توسعه می یابد. شرایط ایدئولوژیک آنها شرط بقا برای سوسیالیسم است.

در جریان توسعه، احزاب کمونیست در مقابله با شرایط پیچیده و تغییر پذیر به درجات بسیار مختلفی موفق شدند. در جریان تهدید فاشیسم، جنبش کمونیستی جهانی سیاست خود را معطوف به دفاع از اتحاد جماهیر شوروی تا زمان انحلال انترناسیونال کرده بودند. تغییرات توازن قدرت در سطح بین المللی مانند ایتالیا یا یونان پس از پیروزی بر فاشیسم به اندازه کافی منعکس نشد. یک استراتژی مسکو محور باقی ماند اما یک ساختار بین المللی الزام آور ترمیم نشد.

تضادهای در حال توسعه بی وقفه سوالات جدیدی را در دستور کار قرار می‌دادند که پس از بازسازی اقتصاد، امر مورد تناقض بین توسعه نیروهای تولیدی و تأمین نیازهای مردم بود. پس از سوق دادن جامعه به سمت دفاع در برابر فاشیسم، می بایست شرایط دموکراتیزه کردن و ورود طبقه کارگر در اداره کشور آماده می‌شد و کمونیست‌ها را از نظر ایدئولوژیک نسبت به وضعیت جدید مبارزه طبقاتی به واکنش وا می داشت. در این مرحله بود که شرکای ائتلاف ضد هیتلری به مخالفان اصلی تبدیل شده بودند.

علاوه بر این نیاز به تأملی نظری در مرحله اول سوسیالیسم بود. موفقیت در ایجاد سوسیالیسم و پیروزی بر فاشیسم و اشتباهات، تغییر اشکال و جنایات در “دوران استالین”، نمی توانست در برابر یکدیگر جبران شوند.

شانسی که از دست رفت. تغییر توازن قدرت و نفوذ ایدئولوژیک و اخلاقی کمونیست ها پس از آزادی از جنگ و فاشیسم بطور مداوم مورد استفاده قرار نگرفت. درگیری ها در جنبش کمونیستی جهانی، گسست از جمهوری خلق چین و اختلافات نظری به وجود آمد. توسعه پر جنب و جوش و زنده مارکسیسم-لنینیسم توسط دگماتیسم و تجدیدنظرطلبی مانع شد، بحث در مورد مشکلات تا حدی متوقف شد. ادعای اتحاد جماهیر شوروی برای رهبری ضمن از دست دادن توانایی رهبری هژمونیک خود، منجر به بروز مظاهر “یوروکمونیسم” در دهه ۱۹۷۰ شد. کمونیست های فرانسه یا ایتالیا تصور می کردند که بدون کشورهای سوسیالیستی از طریق پارلمانتاریسم بورژوازی بهتر به سوسیالیسم دست خواهند یافت و بهمین سبب هرچه بیشتر از جنبش کمونیستی جهان خود را دور می کردند.

این دورانی بود که ارتباط پر جنب و جوش با طبقه کارگر بیش از پیش کم رنگتر شد و دموکراسی درونی احزاب و سانترالیسم دموکراتیک شکست خورد و اقتدار سیاسی، عقیدتی و اخلاقی حزب کمونیست به حدی از دست رفته شد که دیگر یک آغازگر سیاسی نتوانست باشد. نقطه اوج این تحول فاجعه بار سیاست غیر کارشناسی و تخصصی، گورباچف بود. او مسیر اشتباهی را برای تمام چالش های تعیین کننده اقتصادی و سیاسی ارائه داد. “تفکر جدید” به جای تجدید زندگی، تفکر طبقاتی را تخلیه کرد. غیر از این ها، آشکار گردید که برخی از رفقای برجسته سیاسی از نظر سیاسی به قهقرا فرستاده شدند. اریش هونکر یکی از آنها بود.

نویسندگان: Björn Blach und Herbert Münchow

برگرفته از: هفته نامه «عصرما»، ارگان حزب کمونیست آلمان

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا