یادمان و رویدادها

رفیق نصرت هم از میان ما رفت…

جهان: یکبار در هواخوری به بازرسی که از سوی وزارت اطلاعات آمده بود و از زندانی ها درباره ی‌ وضعیتشان در زندان سوأل می کرد، درمورد برخوردهای توهین آمیز می گفت. می گفت که یک معلم است، یک نویسنده و مترجم. و به هنگام بازداشت، چهل جلد مجموعۀ آثار شکسپیر را در دست ترجمه داشته است. می گفت در تمام زندگیش کاری به جز خدمت به ادبیات و فرهنگ کشورش نکرده است و حالا او را به اتهام اقدام علیه امنیت ملی  به اینجا آورده اند!..

نمی دانم چه بگویم… خبر پرواز رفیق نازنینم “نصرت مشعشعی” واقعاً برایم یک تکانه و یک شوک دور از انتظار بود… باورش برایم دشوار است… از پاییز سال ۱۳۸۳ به بعد و زندانی بودنمان در اوین تا همین چند روز پیش با او تماسی نداشتم. چندی پیش خبر بیماریش را از دوستان شنیدم. و با دستیابی به شماره تلفنی از او توانستم با او تماس داشته و جویای حالش شوم. در آن تماس تصویری همین چند روز پیش، بسیار به وجد آمده و بسیار امیدوار بود. می گفت که حتماً بر بیماریش غلبه خواهد کرد. امید تمام داشت که دوسال بعد، در چهارصدمین سالگرد زاد روز شکسپیر، خودش مستقیماً کار بسیار ارزشمند و استثنائیش در مورد شکسپیر را منتشر کند… حالا چطورمی شود باور کرد؟..  حالا پس از گذشت تنها چند روز از آن دیدار، چطور می شود باور کرد که آن قلب مهربان و پر امید دیگر از تپیدن باز ایستاده باشد؟.. “سیاوش” واقعا هم حق داشته است که بگوید : من مرگ هیچ عزیزی را… باور نمی کنم !

آن روز و در آن دیدار تصویری از راه دور، با صحبت های رفیقانه و محبت آمیزی که با هم داشتیم به وجد آمده، مشتش را گره کرده بود و شعار می داد!.. و… مرا به یاد روزهای زندانی بودنمان در بند ۲۰۹ انداخت، که توی حیاط هواخوری باز هم با تحریک من به وجد آمده و با همان نرمش پرنیانی که در روحش داشت، به آرامی پای می کوبید.این بخش هایی از خاطرات زندان سال ۱۳۸۳ است که پیش تر از این در اینترنت و فضای مجازی منتشر شده است.

رقصی چنین، میانۀ میدان!…

نصرت با قد بلند، اندام لاغر و گام های آرامش از مقابلم می گذشت. تا فنس حد فاصل حیات اصلی بند و باغچۀ پایینی می رفت و برمی گشت. لرزش دستانش بیشترشده بود. دست راستش مدام تکان می خورد، درست مثل مبتلایان به پارکینسون. روز اول که او را دردادسرا دیدم دستهایش نمی لرزیدند. ما دوتا را باهم برای «تفهیم اتهام» کذایی برده بودند. او را نمی شناختم. بعد ها فهمیدم که هم پرونده ایم. یکبار در هواخوری به بازرسی که از سوی وزارت اطلاعات آمده بود و از زندانی ها درباره ی‌ وضعیتشان در زندان سوأل می کرد، درمورد برخوردهای توهین آمیز می گفت. می گفت که یک معلم است، یک نویسنده و مترجم. و به هنگام بازداشت، چهل جلد مجموعۀ آثار شکسپیر را در دست ترجمه داشته است. می گفت در تمام زندگیش کاری به جز خدمت به ادبیات و فرهنگ کشورش نکرده است و حالا او را به اتهام اقدام علیه امنیت ملی  به اینجا آورده اند!.. فقط از برخوردهای توهین آمیز و ناشایستی که با او شده است شکایت داشت. شاید هم وضعیت فیزیکی نامطلوب فعلی او ناشی از همان برخوردهای ناشایست آقایان «کارشناس پرونده» بود. انصافاً که کارشناسی این برادران خودخوانده حرف ندارد! احساس می کردم قلبش سرشار از عشق است و محبت. دریایی بیکران از دوست داشتن و آرامش را می شد در وجودش دید. با همه ملایم و مهربان برخورد می کرد. برای من، او به نسیمی ماننده بود که تنها می توانست خفاش ها را بیازارد!

-کجایی هستی؟

-ها؟…

بار دیگر از برابرم رد شد و رفت. چشم بندش به گونه ای بود که فکر می کردی نمی تواند جایی را ببیند. اصرار زیادی در دیدن نداشت، اما او می دید، بی آنکه رفتارش نشانگر چنین چیزی باشد. به فنس رسید و دوباره برگشت.

-اهل کجایی؟

-ها؟… کرمانشاهیم.

و باز هم رفت. ما فقط سه نفر در حیاط بودیم. من و نصرت و رفیق هم پروندۀ دیگرمان «م-ع» که کمی آنطرفتر بالای ایوان مقابل اتاق های بازجویی، روی یک صندلی نشسته بود. برنامۀ هواخوری ما را مدتی بود که تغییر داده بودند. ما را همراه بقیۀ ‌زندانی ها به هواخوری نمی آوردند. در نوبت هایی کوتاهتر و با نفراتی معدودتر. اما سعی می کردند که همۀ هم پرونده ای هایمان هم باهم در هواخوری نباشیم. آنروز هم از شانس ما به جز ما سه نفر، کسی دیگر در حیاط هواخوری نبود. «سید» هم ما را به حال خود رها کرده و رفته بود داخل بند.

به آرامی شروع به خواندن کردم:

-تازَه عروس، گشوارَه وَگوش، قرمزی پوش… حال اَرات نِیرِم! بِچمَه کرمانشان عزیزِم، شِی وَرِت ایرم… بِچمَه کرمانشان نازارم شِی وَرِت ایرم!… بِچمَه کرمانشان باوانم شِی وَرِت ایرم!…

دوباره از مقابلم رد شد و فقط گفت:

– قربان صدات!…

-کاشکی مِن بِم یار عزیزم… کوزه بان شانِت!.. کاشکی مِن بِم یار نازارِم…کوزه بان شانِت!.. تِک تِک بِتِکیوم لَه نو مَمکانِت!… تِک تِک بِتِکیوم لَه نو مَمکانِت!… تِک تِک بِتِکیوم لَه نو مَمکانِت!…

نصرت باز هم به نزدیک من رسید. اما این بار ایستاد و دنبالۀ ترانه ی مرا گرفت. در حالی که کمی خم شده و پای راستش را به آرامی برمی داشت و بر زمین می کوبید خواند:

– لوبانَه هاتیم عَزیزِم وَتیم یَه یارَه!… لوبانَه هاتیم نازارم وَتیم یَه یارَه!…گِلاره م کوربو یه خوری وارَه!… گِلاره م کوربو یه خوری وارَه!… گِلاره م کوربو یه خوری وارَه!…

نصرت به وجد آمده بود و در برابر من درحالت نیمه رقصان داشت کرمانشاهی می خواند و «م-ع» هم آنطرف تر، چشم بندش را بالا زده بود و شانه هایش از خنده داشت تکان می خورد. و… باز هم… اجل معلق فرود آمد!.. آقا سید سررسید…

-شما ها آدم نمیشین!… یه دیقه هم نمیشه شما ها رو به حال خودتون ولتون کرد!.. آخه از سن و سالتون خجالت بکشین پیر مردا!… پاشین! پاشین!… به شما ها خوبی نیومده… پاشین برین تو سلولهاتون!…

هواخوری آن روز شاید ده دقیقه بیشتر طول نکشید، ولی بهترین هواخوری تمام مدت بازداشتم بود!

جهان – ۵ بهمن ۱۳۹۹

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا