زنان

داستان پروخالی

کتایون شالکوهی:
صدای مرد درگوشم می پیچد: “فرم هارو پرکردین؟”
کمی خودم را جمع وجورکردم وخودکار را روی برگه گذاشتم.
عینکش را کمی پایین داد به من خیره شد.
گفت: “پس برای کارآماده اید؟”

بی آن که منتظرجواب بماند با دست اشاره کرد که دنبالم بیا
در را بازکرد وارد اتاقش شدم.
با دست، کاناپه ای رانشانم داد.
نشستم. فنجان ها را کنارهم گذاشت و از فلاسک برایم چای ریخت.
نگاهی به فنجان های رنگ‌ورو رفته انداختم.
گفت: “این جا بیمارستانه بهتره به همه چیز آن عادت کنین.”
سری به نشانه ی تایید تکان دادم.
به کتاب های پزشکی پشت سرش که توی کتابخانه ردیف شده بود چشم دوختم.
یقه ی روپوش سفیدش را مرتب کرد و دستی به موهای رنگ کرده اش کشید.
درحالی که ساعت مچی اش را بالاوپایین می کرد؛ گفت: “می تونین کارتون رو ازهمین حالا شروع کنین”
ازخودم پرسیدم کدام کار را می گوید!؟
عقربه های ساعت دیواری از کار افتاده بود‌.
بلندگوی بیمارستان اسمی را نامفهوم صدا کرد و او سریع بیرون رفت‌.
چای را توی گلدانی که توی اتاق بود خالی کردم.
بوی ساولن ومواد شوینده داشت خفه ام می کرد.
لحظه ای بعد مرد دیگری با روپوش سفید داخل اتاق شد.
گفت: “بریم”
دنبالش راه افتادم. جلو دراتاق انتظارایستاد‌‌. انگار شک داشته باشد مکث کرد و مرا به گوشه ای ازاتاق خالی بدون تخت برد.
پرسید: “می دونی کارت چیه؟”
گفتم: “هنوز نه”
سری تکان داد.
چند بارعینکش را برداشت وخوب نگاهم کرد.
انگار روانشناسی است که می خواهد روانکاوی ام کند.
داشتم به‌نگاهش و به کاری فکرمی کردم که هیچ چیز ازآن نمی دانستم.
ازاتاق بیرون رفت. با کلی پوشه و پرونده  برگشت.
کمی‌نگاهم کرد. ته ی دلش چه خبربود نمی دانستم.
شاید داشت به حماقت من می خندید که بی هیچ چون وچرا
به دنبالش راه می افتادم.
حدس می زدم هرچه هست باید توی همین پوشه و پرونده ها باشد.
حرف نمی زد. فقط ازاین راهرو به آن راهرو می رفت. من هم به دنبالش.
گویی اتاقی و انتظاری دیگرهم وجود دارد که من ازآن بی خبرم.
ازرفتن با او توی اتاق های تودرتو می ترسیدم.
باید بعد از آن همه رفتن وسکوت؛ جایی می ایستاد از کارم حرف می زد؛ این انتظارهرقدرطولانی هم که باشد، تمام می شد.
وقتی رسیدیم؛ پرونده ها را روی میزگذاشت. پرده ها کنار زده شده بود.
به نظرمی رسید بوی گل ازحیاط بیمارستان، داخل اتاق را پر کرده باشد.
اما نه! دسته های گل روی تخت خالی برای هرکسی این حدس را ایجاد می کرد تا فکرکند این گل ها را آورده بودند برای مریض شان واین جا؛ جاگذاشته اند.
مرد چون عقربه های ساعت دوازده، سیخ ایستاده بود؛ تکان نمی خورد‌.
کمی با ناخن هایش ور رفت‌.
نگاهی به یکی از پوشه ها انداخت.
به کمدی اشاره کرد و گفت: “بعد رفتنم لباس هاتون روعوض کنین”
بعد پرونده ای را برداشت وگفت: “این اولین پرونده ست مال پسربچه ای که فقط پنج ساله شه
الان می یارمش”
گفتم: “من باید چه کارکنم!؟”
رنگ صورتش کمی سرخ شد. نگاهم کرد دودل بود.
گفت: “تا دم مرگ بغلش می کنی تا روی سینه ات بخوابه.
باید زود کارت رو شروع کنی؛ چون کمتراز یه ساعت وقت داری”
گیج؛ شاید هم‌ لال شده بودم نتوانستم بپرسم دیدن مرگ بچه ها هم شده کار!
زل زده بود به من. انگار فهمیده بود که دستپاچه شده ام.
داشتم خفه می شدم.
شاید داشت بامن شوخی می کرد.
می خواستم برای این شوخی بی ربطش به سروصورتش چنگ بزنم.
دیگرهیچ صدایی نمی شنیدم؛ حتا صدای ناخن کشیدنش را روی پرونده ی پسرک که آزارم می داد.
روی صندلی ولو شدم.
پرسید: “حالت خوبه؟!”
بادست اشاره کردم “خوبم”
باخودم گفتم: “باید فرارکنم‌؛ ازهمه چیز، از تخت، ازبیمارستان، ازخودم!
پرده ی وسط اتاق راکنار زد. دوپرستار؛ پسربچه ای را روی تختی گذاشتند که کنارش دسته گلی نبود.
پسربچه با دیدن من لبخند زد.
دستم را به طرف صورتش بردم‌.
خوب نگاهش کردم. گونه اش را بوسیدم. گرم بود. باورم نمی شود.هنوز فکر می کنم فقط یک شوخی است.
با دست های کوچکش ملافه را کنار زد. دست هایم را گرفت‌.
درحالی که صورتش را به صورتم چسبانده بود؛ محکم بغلم کرد. کنارش دراز کشیدم.
مرد ملافه را روی هردویمان کشید و رفت‌.
من مانده بودم با دنیایی از راز و رمز
که چه خواهد شد!
پسرک چند دقیقه بعد به خواب رفت. داشتم کمی آرام می گرفتم که سینه ام خیس شد.
لحظه ای بعد دیگرصدای نفس هایش رانشنیدم؛ او را ازخودم جدا کردم‌.
مه غلیظی جلودیدم را گرفته بود‌.
به طرف پنجره رفتم؛ بازش کردم.
می لرزیدم. باورم نمی شد.
اولین‌ کارم‌ این طورشروع شده باشد‌.
دیوانه وار تخت ها را چندین بارشمردم و زنگ را فشار دادم.
دوازده تخت بود با دوازده دسته گل جامانده!
اتاق پرمی شد از بچه ها وساعتی بعد خالی می شد.

کتایون شالکوهی

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا