فرهنگی

شهر بی ریا!

قاسم: بنگاه دار چای را هورت کشیده گفت: آقا به جان جفتمون این ماشین توش نون داره. تو بخرش. خودم چند روز دیگه گرون تر برات ابش میکنم. خبر موثق از بالا دارم که گرونتر میشه. مملکت بچاپ بچاپ شده. امروز نخری، فردا باید گرون تر بخری.

مغازه دار تن ماهی را روی میز گذاشت. با چهره ای درهم گفت: ای خدا لعنتشون کنه. معلوم نیست تو این مملکت چه خبره. روغن باز گرون شد. همین تن ماهی شده قیمت یه حلب روغن پارسال. رحم و مروت شده کشک. همه میخوان جیب همو بزنن

تن ماهی را از شرکت پخش به نصف قیمت خریده بود. تاریخ گذشته بود. چندین بسته خریده بود با کمی حوصله وپاک کردن تاریخ انقضای همه شان سود خوبی به جیب میزد.
مشتری سفید پوش با هر جمله مغازه دار سری به تایید و تاسف تکان میداد‌.‌ این پا ان پا می کرد تا در فرصت مناسب اسکناس تقلبی را لای سایر اسکناس ها به مغازه دار بدهد. مطمئن بود مغازه دار بی توجه پول را گرفته و درون دخل می اندازد .
اسکناس را از یکی دیگه گرفته بود و باید ردش  میکرد.
بنگاه دار چای را هورت کشیده گفت: آقا به جان جفتمون این ماشین توش نون داره. تو بخرش. خودم چند روز دیگه گرون تر برات ابش میکنم. خبر موثق از بالا دارم که گرونتر میشه. مملکت بچاپ بچاپ شده. امروز نخری، فردا باید گرون تر بخری .
دیروز توی صندوق عقب ماشین یک تکه نان انداخته بود. قسم دروغ نمیخورد که
مشتری جدیدا زمینی را با  ساخت و پاخت با املاکی بالاتر از قیمت روز فروخته بود. حسابی کیف می کرد.
بنگاهی می دانست ماشین تعریفی ندارد و باید زودتر ردش میکرد. فردا هم چک داشت. برای خرید لباس شویی چک کشیده بود. به قیمت دو برابر ماه قبل آن هم با کلی چک و چانه. ای تف همه میخوان ادمو تیغ بزنن. دوباره مشغول حرافی در مورد ماشین شد.
رئیس بانک بعد از کلی چانه زنی با گیرنده وام به توافق رسید سی به هفتاد. عادلانه بود. وام کم بهره میلیاردی با بازپرداخت طولانی .
وام گیرنده از دندان گردی رئیس بانک ناراحت بود. اما هفتاد درصد وام هم پول کمی نبود. میتوانست باز لوازم خانگی بخرد و انبار کند. در این دو ماهه که حسابی سود کرده بود.
رئیس بانک هم میتوانست در ملکی که خریده  یک برج بسازد. ملک را گران خرید اما با یکی دو طبقه تخلف و اصاف ساخت همه چیز جبران میشود. ناظر شهرداری هم با یکی دو تا سکه ناقابل چشمش را روی همه چیز می بندد. ملک بغلی هم گویا تغییر کاربری شده و قرار بود پاساژ بشود. چی بهتر از این.
نور علی نور
نانوا اخرین گونی آرد را پشت وانت انداخت. وانتی به راه افتاد و نانوا سرگرم شمردن پول. مشتری دست به نقد بود و بدون چانه زدن میبرد. آن هم به سه برابر قیمت خرید. روزی ۳ گونی از ۸ گونی ارد سهمیه ای برای پخت نان
اینطوری نه پول کارگر میداد و نه هزینه  اب و برق و گاز. دردسر مالیات و بیمه و.. نداشت. هلو بپر تو گلو
((مرتیکه خر)) این را گفت و نگاهی به اسکناس تقلبی انداخت. بازم پول تقلبی بهش انداخته بودند.
سگرمه هایش در هم رفت. ملت چقدر حقه باز شدن یه نفر نمیخواد نون حلال ببره سر سفره اش
فکری به ذهنش رسید. عیبی نداره میزارم لابلای پول ها و میدم به مغازه دار.

((امروز در میدان شهر زنی را به جرم تن فروشی شلاق زدند.))
قبل از مراسم شلاق زنی دادستان با صدایی رسا به مردم وعده برخورد سفت و سخت با مفسدین اخلاقی و بد حجابی را داد. و به مردم اطمینان خاطر داد که قانون یقه هیچ  خلافکاری را رها نمی کند.

زن درحالی که شلاق میخورد سرش پایین بود و هیچ دم بر نمیاورد. با هر ضربه شلاق به جلو خم می شد و برمیگشت.
عده ای مشغول تماشا و عده ای بی تفاوت در حال گذشتن.
سوپر مارکتی  زن را شناخت. چند وقت پیش در ازای چند قلم وسایل دستمالی اش کرده بود. میدانست که زن اه در بساط ندارد. برای سیر کردن شکم خودش و بچه هایش مجبور است هر چیزی را تحمل کند. پس هرکاری بکند زن هیچ نمیگوید. کس و کار درست و حسابی هم نداشت. حیف حیف که دیگر نمیشد باهاش کاری کرد. انگشت نما شده و اگه بیاد مغازه فوری مردم حرف درمیارن.
بنگاهی نیم نگاهی به زن انداخته و در گوش بغلی اش نجوایی کرده و ریز ریز خندیدند.

دادستان عجله داشت. باید زود سر و ته ماجرا را هم میاورد. دستور اجرای حکم را داده، رفت. در فرمانداری جلسه مهمی داشت  و باید زودتر خودش را بدان میرساند.
اگر دیر می رسید ممکن بود مغازه های کوچکتر به وی برسد. کم زحمت نکشیده بود که. کلی زنگ و سفارش و وعده وعید تا  حکم تغییر کاربری ملک صادر شود. پروژه احداث پاساژ در جای پر رفت و امد شهر. تازه هنوز پرونده شکایت صاحب ملک کاملا بسته نشده بود و کافی بود او پایش را پس بکشد تا صاحب ملک بتواند حقانیت خود را ثابت کند.
اخ که چقدر نمک نشناس هست این فرماندار و دار و دسته اش  .
خبرنگار مشغول تماشای مراسم شلاق بود. با چند نفر هم مصاحبه کرده بود. فردا میتوانست مقاله ای غرا در رسای اجرای حق و عدالت در شهر توسط مقامات بنویسد. مقاله هم برایش نان داشت هم اب. با چند تعریف و تمجید میتوانست قرار داد اشتراک روزانه با ادارات را قطعی کند و تیراژ روزنامه بالا برود. خب سهمیه کاغذش هم طبق روال سابق می رسید.

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا