چرخاندیدگاه‌ها

در باره نقد و تفسیر هنری-احسان طبری

«حقیقت تلخ است ولی زشت یا بی مزه نیست» (ازیک مثل آلمانی)

هنرمندان واقعی راز و پیامی دارند. نقاد و مفسر هنر باید خود توشه ای از این «بارهای روانی» داشته باشد تا بداند آن هنرمند چه گفته و چرا چنین گفته است، زیرا حال اهل درد را تنها اهل درد می داند.

«حقیقت تلخ است ولی زشت یا بی مزه نیست» (ازیک مثل آلمانی)

در باره نقد و تفسیر هنری فن سنجش یا نقد (کریتیک) و فن گزارش یا تفسیر (هرمه نوتیک) دو فن کهن است که یکی از آنها می خواهد موافق انگاره ها و پیمانه های معین قضاوتی، کار یا اثری را ارزیابی و صرافی کند یعنی غث و سمین، درست و نادرست و سودمند و زیانمند و زیا و نازیا و نو و کهنه آن را روشن گرداند و دیگری می خواهد کاری یا اثری را توضیح دهد، آن را مبسوط تر و به اصطلاح قدما «توسعا» بیان دارد، نمادها و اشارات و معانی پنهانی آن را بیرون کشد، سمت هنری و اجتماعی و گوشه و کنارهای آن را بر ملا سازد و مشکلات را مفهوم گرداند و بدان جلائی بخشد که شاید در آغاز پدید نبود.

ارزیابی هنری که کار منتقدان آزموده است در واقع در عین حال به هر دو عمل نقادی (کریتیک) و تفسیر (هرمه نوتیک) دست می زند. دامنه انطباق این دو فن در گستره های مختلف روز به روز وسیع تر می شود. در قرون وسطای ما فن «خلاقات» و «جدل» و «ردیه» و تفسیر نگاری بسیار متداول بود. محور ردیه ها غالبا ً ایضاح احکام قران و احادیث بود. کاری کمابیش سر به راه و روشن و جاده ای کوبیده که در آن برخی از جهت «تهافت وتخریب» نظر مخالفان به مقام مهمی رسیده بودند و البته گاه نیز روش ناپسند فضایح نویسی علیه مخالفان و شیوه تولایی و تبرایی رواج داشت.

در زمینه هنری نیز رشته هایی مانند «قرض الشعر» پدید شده بود و بحث هایی در باره «بیان» و «معانی» و «بلاغت» انجام می گرفته، ولی همه اینها منجر بدان نشده است که انتقاد و تفسیر هنری به معنای امروزی کلمه در قرون وسطای ما پدید آید. دست آوردهای فکری گذشتگان ما، که غالبا مأخوذ از یونانیان است، به بررسی های سطحی اشکال و به اصطلاح صنایع لفظی و معنوی و فصاحت و بلاغت بیان محدود می مانده و مسائل مضمونی از ٔعرصه بررسی خارج بوده است مگر در موارد نادر. این خود جستار مشبعی است که جای آن در این جا نیست و بیم آن می رود که این اندازه هم که اشاره شد، مطلب را خام و نارس مطرح کرده باشد. در باره آنچه که گذشتگان ما بدان دست یافتند در کتاب»شعر بی دروغ، شعر بی نقاب» واقعیات و امثله مشخص تاریخی بسیاری آمده است. این دستاوردها، با آن که در قیاس با زمان خود جالب است، به هر جهت با فنون ادبی و ادب شناسی به معنای امروزی، تفاوت کیفی جدی دارد.

در دوران کنونی سنجش و تفسیر در مقیاس وسیع متوجه آثار هنری است و اشعار، رمان ها و داستان ها، پرده های نقاشی، تندیس ها، نمایشنامه های منظوم ومنثور، بالت ها، اپراهاو اپرت ها، اجرائیات سینما و تلویزیون و رادیو، ارکسترها، آرایش های معماری و غیره و غیره در معرض نقد و بررسی و تعبیر و توضیح قرار می گیرند. بر تعداد نقادان و مفسران آثار هنری که قشری از روشنفکران بشمارند در کشور ما نیز افزوده شده است. وجود آنها ضرور است- هم برای آفریننده هنر برای آن که در آیینه نقد به درست و نادرست خود پی ببرد و کار خویش را کمال بخشد- هم برای پذیرنده هنر- برای آنکه کالای مطلوب را بهتر بشناسد و ذوق خود را پرورده و دید خود را تیزتر کند.

پس این نکته مسلم است که در جامعه های معاصر در قشر روشنفکران، زمره مهم نقادان و مفسران هنری پدید می آیند که کارشان نقد و تفسیر کارها و آثار و از آن جمله کارها و آثار هنری است. این نقادان داوران اجتماعی در باره این آثار هستند و هنرمند و هنر پذیر در زیر ذره بین داوری آنها نه تنها مو، بلکه «پیچش مو»، نه تنها ابرو، بل «اشارت های ابرو» را نیز می بینند و در دادگاه بیرحم ولی منصف این داوران به رسایی و نارسایی کار خود پی می برند.

اکنون این سئوال پیش می آید: آیا محورعینی و منطقی نقد و تفسیر هنری چیست؟ نقاد از کدامین موضع باید دست به رد و قبول بزند و بر کدام اساس باید توضیح و توجیه و تفسیر کند. این نقد و تفسیر (یا به زبان پارسی این سنجش و گزارش) مبتنی بر چه پایه ایست یا بر چه پایه ای باید باشد.

آثار هنری از جهت زبان، سبک، موضوع، ترکیب و شکل تلفیق (کمپوزیسیون) و ویژگی های دیگر خود بسیار متنوع است. اصولا تنوع شکل از مختصات طبیعت و جامعه و پدیده های این دو و از آن جمله در گستره هنر است. حال اگر نقادی بیاید و تنها «ژانر» یا نوع خاصی را که سازگار ذوق اوست مطلق کند و بخواهد هر چه را جز آن باشد بکوبد، آیا کار درستی کرده است؟ از قدیم می دانستندکه اختلاف بزرگی در مسائل ذوقی است. اگر بخواهیم مثل ساده بزنیم بجاست بنگریم که چه اندازه گلهای گوناگون وجود دارند که دل انگیزند، یا چه بسیار انسان های مختلف که جذاب یا جالبند وچه بسیا رچیزهای رنگارنگ لذید و کام نواز در میان خوراک ها ونوشاک هاست. حال اگر کسی دعوی کند که مثلا تنها گل لاله زیباست یا نقل بادامی لذید است یا زیبایان فلان کشور زیبا هستند تنگ نظرانه و با پیشداوری ذهنی رفتار کرده و بر واقعیت ستم رانده است. به همین جهت در امر هنری و ادبی باید تنوع شکل و سبک را پذیرفت و به ویژه نقاد و صراف هنری ذیحق است که در میان این اشکال و سبک ها یکی یا چند را بیشتر بپسندد ولی ابداً ذیحق نیست که پسند خود را مطلق کند و انواع معینی را از عرصه هنری برون تاراند. آنچه که از هنر باید طلبید تعهد اجتماعی، جانبداری تاریخی هنر، خدمت آن به سمت تکامل مترقی اجتماعی است نه تبعیت حتمی از این سبک یا آن سبک.

ولی مطلب به اینجا ختم نمی شود و از این بعرنج تر است. در زمینه شکل و سبک، با آنکه نقاد حق ندارد پسند خویش را مطلق کند، حق دارد با آنچه که ضد هنری، ضد استه تیک است، مبارزه کند. این پرسش مطرح می شود: مگر «چند هنر» و «چند استه تیک» نیز وجود دارد؟ این خود بحثی است پیچیده. به ویژه در قرن نوزدهم در اروپا و آمریکای شمالی دیوارهای سنن ادبی و هنری را شکاندند و امروز دیگر مقوله «استه تیک» از نظر «نوجویان» کشورهای سرمایه داری مرزی نمی شناسد. آیا این برخورد صحیح است؟ مسلما بدین شکل مطلق شده درست نیست. هر پدیده ای و از آن جمله پدیده استه تیک دارای مرزها، موازین و قوانین درونی و عینی و ذاتی خود که مبین کیفیت و هویت آن پدیده است. این هم طبیعی است که پدیده ای دارای سیر تکاملی است و تکامل یک پدیده آن را وارد عرصه های تازه تر و والاتر می کند و افق آن را فراخ تر می سازد. ولی این غیرطبیعی است که این تکامل منجر به اعلام ذهنی و نسبی و بی قاعده بودن مطلق آن پدیده شود. طغیان منطقی و جست وجوی پر وسواس راه تازه درست است، ولی هیچ گرایی (به معنای نفی عبث و طغیان بی منطق) و تازه جویی به خاطر تازه جویی (یعنی سنوبیسم) خطاست.

مدرنیسم (نوگرایی) در هنر امروزی جریانی است عریض و طویل که در آن جست و جوهای جدی و متین و ژرف واقعا هنری برای یافتن گستره های تازه با موجی از من در آوردی های ذهنی عامیانه که در آخرین تحلیل ناشی از جهل و عجز و بی استعدادی و خودپسندی آسان طلبانه و سرکشی بی جا و خودنمایی مدعی «هنر» است همراه است. شرط نو آور بودن در ابتدا جذب درست ارثیه گذشتگان و آفریده خلق ها و کسب مقام واقعی وارث بحق و فرزند خلف آنان است.

نضج هنری راهی است پر آزار و بررسی زندگی هنرمندان بزرگ نشان می دهد که الماس نبوغ را چه سوهان های خشنی از حوادث حیاتی و روحی می تراشد و صیقل و شکل و تبلور می دهد. آن کس حق نوآوری در رشته ای از هنر دارد که خود را واقف به رموز آن رشته نشان دهد والا جهل و عجز خود را سرچوب نوآوری زدن و به بازار آوردن، یک غوغای کوته عمر است که شاید قادر به ساده لوح فریبی است ولی قطعا قادر به دورانسازی و هنر آفرینی نیست. داور در این میانه زمان است و گاه این داوری زمان، زمانی انجام می گیرد که پیش از آن غوغاهای دعوی آمیز فراوانی شده است.

لذانقاد حق دارد و باید در عرصه نوآوری، مدرنیست های شیاد را از نوآوران واقعی جدا کند. زمانی نو آورانی امثال «پیکاسو» Picasso ، «لوکوربوزیه» Lecorbusier،«مایاکوسکی» Majakowsi، «گارسیا لورکا» Lorca Garcia Fedrico، «پابلونروادا» Neruda Pablo، «برشت»B. Brecht  و امثال آنها هستند. با آن که به همه دعاوی آنان نیز نمی توان بی سنجش و دقت سر فرود آورد، ولی می توان به سخنان آنان که عظمت قریحه خود را ثابت کرده اند با دقت و ارادت گوش فراداد. نوآوران واقعی قوی ترین نمایندگان صنف خود هستند نه وامانده ترین آنها و مابین جنون و نبوغ تضاد سرشتی است گر چه شاید برخی شباهت های عرضی.

اما مطلب در شکل نیست، اصل مضمون است. در این جا نقاد باید چه محوری داشته باشد؟ جهان بینی اش چیست؟ چه مسئولیتی برای نقد خود قائل است؟ چه تعهدی برای خود به گردن می گیرد؟ از کدام طبقه دفاع می کند؟ به سود کدام نظام اجتماعی و اقتصادی می کوشد؟ به کدام آرمان دل بسته است؟ چه انگیزه ای او را به سنجش و نقد و تفسیر وا می دارد؟

روشن است که آن نقادی که یک جهان بینی غیر علمی، فردگرایانه، ارتجاعی یا التقاطی، دارد نقاد و مفسر بدی است هر قدر هم که واژه باف و استدلال تراش و اصطلاح ساز خوبی باشد. هر قدر هم که فکر بد خود را درخشان و مزین و مرصع بیان کند و به قول ارسطو «سرکه خود را در ساغر زرین بریزد».

در کشور ما عیب عمده برخی نقادی ها، بروز ذهن گرایی است یعنی بنیاد کار بر مهر یا بی مهری نقاد به فرد مورد انتقاد قرار می گیرد و چنین نقادی متاسفانه خود را به اندازه کافی پهلوان و چالاک می بیند که فرد مورد بی مهری خود را گر چه هنرمند خوبی نیز باشد به سوی حضیض ببرد ولی فرد مورد مهر خود را اگر چه ناهنرمند باشد به سوی اوج بکشد. ذهن گرایی الحق بلای رایج و عظیمی است.

و اما زمره ای که از این عیب بزرگ بری و در کار خود جدی و صدیق و عینی گرا هستند، گاه محورها، پیمانه ها و انگاره های قضاوتشان خواه از جهت فنی و ارزیابی شکل و خواه از جهت ارزیابی مضمون روشن نیست. روشن نیست به چه چیز و چرا حمله و از چه چیز و چرا دفاع می کنند؟ تا چه حد تأییدات آنها به حق و ردیات آنها بجاست. لذا نقادی کاری است که به دانش و وجدان علمی و وجدان اخلاقی نیاز مبرم دارد و هر مدعی حق ندارد با زوبین قلم دل ها را بخلد و جان ها را بفرساید که من نقاد یا مفسر هنری هستم. سزاست که در کارهایی چنین حساس، مسئولیت شناخت و معرفت آموخت.

در امر تفسیر آثار دیگران نیز هم در کشور ما و هم در جهان نوعی خود سری مشاهده می شود: مفسران به جان شاعران و نویسندگان کلاسیک ایران و جهان می افتند و از آنها آنچه که خود می خواهند می سازند، بی پروا از آنکه خود آن هنرمند در واقع چگونه بوده و چه می خواسته و چه می‌گفته اند. مثلا در کشور ما سرنوشت حافظ و خیام و این اواخر مولوی عبرت انگیز است که هر کس از آنها حافظی وخیامی و مولانای دل بخواه می سازد و از ظن خود یارشان می شود بی آنکه از درونشان و اسرارشان با خبر شود و حافظ محجوب و خردمند ما دم به دم مورد تفسیرهای ناهمانند قرار م گیرد و تعداد این نوشته های حافظ شناسانه که مایه سر در گمی در شناخت گوهر واقعی شاعر بزرگ ماست در کار افزایش دایمی است و مؤلفین دست به تألیف مجلدات متعدد حافظ شناسی می زنند و مطلب را گاه از حد خود خارج می سازند.

تفسیر باید از واقعیت تاریخ، با مستندات مسلم منطبق باشد والا شراب حافظ گاه طهور بهشتی است گاه باده دوزخی، عشق او گاه عشق عرفانی است گاه شاهد بازی قلندرانه! خود او گاه صوفی است، گاه متدین و گاه شکاک.

و چون کار تفسیر مثلا به موسیقی یا نقاشی می کشد، آنجا دیگر دست مفسر گشاده است و به ویژه اگر به لفاظی و اصطلاح بازی ویژه نقادان و مفسران غرب آشنا باشد، می تواند «تازه پرست» بی اطلاع را از درخشش الفاظ ژرف اندیشانه «آخرین مد» خود مبهوت کند و تمام قلعه های تودرتو را به یک ضربت بگشاید و خود و خواننده را بفریبد.

سزاست کار نقد و تفسیر هنری در کشور ما از نداشتن محور عینی و فکری قضاوت و از ذهنی گری و عدم علمیت نجات یابد. نقد و تفسیر عینی، مبتنی بر محور صحیح فنی، ادب شناسی، استه تیک، آگاهی از فنون نقدی عمیق و تفسیر عمیق، سندیت وعینیت تاریخی شود، این است آنچه که لازم است و در همه این زمینه ها ما به ترجمه و نگارش آثار متعدد تئوریک نیازمندیم که مفاهیم و مقولات و احکام این مباحث مهم را روشن گرداند. آفرینندگان هنر واقعی طی زندگی خود، چنان که اشاره کردیم، گلش نها، گلخن ها، تنگناها، فراز و نشیب های روانی شگرفی را طی می کنند و هنر آنها عصاره آزمون دردناک آنها وغالبا پاسخی است به پرسش های جوشان روانشان. هنرمند شدن آسان نیست:

«صد نکته غیر عشق بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود.”

هنرمندان واقعی راز و پیامی دارند. نقاد و مفسر هنر باید خود توشه ای از این «بارهای روانی» داشته باشد تا بداند آن هنرمند چه گفته و چرا چنین گفته است، زیرا حال اهل درد را تنها اهل درد می داند. گاه که شخصی در سنین بالای عمر بار دیگر به نویسندگان و شعرای ایران و جهان که زمانی آنها را در کودکی و جوانی سرسری خوانده بود و مغرورانه پنداشته بود که کلمات روح و فکر آنها را کاملا در تصرف دارد باز می گردد، آنگاه تازه می فهمد که مطلب از چه قرار بود! البته منظور آن آثار سطحی نیست که مشتی عواطف عادی و پیش پا افتاده را تکرار می کنند. منظور آن آثار ژرفی است مثلا در فارسی چون شاهنامه فردوسی یا مثنوی مولوی و غزلیات حافظ و اشعار سعدی و دیگر گویندگان بزرگ که در آن سایه روشن احساس و اندیشه هنرمندی فکور وخردمند انعکاس یافته است. نقاد و مفسری که می خواهد چنین آثاری را حلاجی کند باید خود انسانی از این زمره باشد. زمانی که چنین باشد، آن گاه می توان باور داشت که با صراف عامل و ماهری سر و کار داریم. به همین جهت کسانی مانند ستاسف و بلینسکی، سن بوو، البرونتی، شومان، دبوسی در محیط ادبی و هنری زمان خود تأثیر باقی می گذاشتند و به نوعی معلم و راهنمای هنرمندان بدل می شدند، و از این جهت به مقام کلاسیک دست یافته اند. هر یک از آنها تبحر و درک همه جانبه زندگی و جامعه را در طیفی وسیع با خود داشته اند و از ستیغی بس والا بر اثر مورد بررسی خود می نگریستند لذا به تار و پود آن آشنا بودند. «آشنا داند زبان آشنا».

چه تفاوتی است ما بین چنین نقادان و مفسران هنری و آن خادمان ذهن گرا که از بسیاری شرایط نقاد و مفسر عالم وعینی و انسان شناس و زندگی شناس بودن تنگدستند ولی گستاخ دشنام می دهند و لفاظی هنری را وسیله کین توزی و رسواگری می سازند و خزف را صدف و صدف را خزف می نمایند و کسی را که امروز از او بتی می ساختند فردا می سوزانند یا برعکس. چنین نقادان و مفسران هنری اثری از خود در تاریخ تکامل هنر باقی نمی گذارند. نقد و تفسیر هنری به علم، به شخصیت و به عدالت نقادانه نیازمند است. باید قضاوت هنری بر محورهای عینی و علمی مبتنی باشد و نه بر محور ذهنی و شخصی که هر قدر هم از جهت تبحر و عبارت بازی در سطح بالا قرار گرفته باشد، به هر جهت نمی تواند حجت قرار گیرد. منظور ما از «عینی»، بی طرفی اجتماعی نیست. نقاد و مفسر، چنانکه یاد کردیم، باید طرف داشته باشد. باید از منافع خلق و حقیقت در قبال منافع ستمگران بر خلق و پامالگران حقیقت دفاع کند، ولی این جانبداری اجتماعی مخالف عینی بودن، داشتن انصاف و دقت و وسواس و صداقت و شرف و وجدان علمی و جست و جو و کاویدن و پی بردن به نکات و دقایق و ظرایف نیست.

میهن ما به سخن راست و جسور نیاز حیاتی دارد. دروغ وقیحانه یا حتی حقیقت خایفانه و شرمگین به زیان اوست. هرگاه چنین شیوه درستی در بخش پیشاهنگ جامعه به اسلوب مسلط بدل شود، آن گاه همراه تکامل اخلاقی، تکامل منطقی فرا می رسد و این هر دو در خدمت جنبش مترقی می تواند معجزه کند. نقد و تفسیر هنری را به نوبه خود به این سخن راست و جسور نیاز حیاتی است. بی عدالتی است اگر از نمونه های موجود آن سپاسگزار نباشیم، ولی نابینایی است اگر نادر بودن این نمونه های خوب را یادآور نشویم و حتی بیش از آن نگوییم که سراپای جامعه که دوران طولانی انحطاط جامعه فئودال- نیمه مستعمره را گذارانده است به آنچه که آنرا قدمای ما تنزیه و تصفیه و ارسطو Catharsis نامیده، به نوعی پالودن روان از رشگ و سالوسی و تنگ نظری و خودخواهی و حسابگری و ناسپاسی و بدخواهی و مردم گرایی نیاز مبرم دارد. امید است که انقلاب بزرگ خلقی خود برای چنین «تنزیه» ای میدان بگشاید و در واقع با انهدام ستون های دوزخی سیطره ستم و تفرعن گنجوران، چنین میدانی گشوده است.

منبع: نوشته‌های فلسفی و اجتماعی، ۴۵۱-۴۵۷، جلد اول، زنده یاد احسان طبری، از انتشارات حزب توده ایران

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

 

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا