دیدگاه‌ها

فرقه دمکرات آذربایجان (پروژه آزادی ناتمام) بخش هشتم

محمد حسین یحیایی: در سال های پایانی دهه ۳۰ اقتصاد ایران با شدید ترین بحران دوران خود روبرو می شود، رکود اقتصادی فراگیر تا جائیکه به کاهش دستمزد ها و حتا کرایه خانه ها در شهر های بزرگ می انجامد، بیکاری، فقر در آذربایجان و دیگر مناطق مردم محروم را خشمگین و گاهی به ستوه می آورد…

دولت قوام السلطنه بعد از اجرای نقشه مخرب و ویرانگر خود در آذربایجان در ۵ دیماه ۱۳۲۶ سقوط کرد و جای خود را به ابراهیم حکیمی (حکیم الملک) سپرد. حکیمی از وزارت دربار به این سمت برگزیده شد و دولت متمایل به انگلیس خود را تشکیل داد، حکیم آذربایجانی بود و با تقی زاده در فعالیت های مشروطه خواهی شرکت کرده بود ولی هیچگونه اقدامی برای پایان دادن به قدرت و سرکوب نظامی ها در آذربایجان نکرد و همان سیاست تهران را پیش برد، دولت حکیم چند ماهی بیشتر دوام نیآورد و در ۲۵ خرداد ۱۳۲۷ به پایان رسید، در پی آن «عبدالحسین هژیر» دولت خود را تشکیل داد و آنهم تا ۲۵ آبانماه همان سال ادامه یافت تا نوبت بار دیگر به یک آذربایجانی دیگر «محمد ساعد مراغه ای» رسید. تنش در تهران عمر دولت ها را کوتاه می کرد و اقتصاد کشور را به ویرانی بیشتر می کشاند، اوضاع در آذربایجان با حکومت نظامی حاکم بر آن به مراتب بیشتر از سایر مناطق کشور تیره و تار بود.

با سرکوب حکومت ملی در آذربایجان، نقشه تهران برای ویرانی و تخلیه آن به اجرا درآمده بود، فرار سرمایه، نخبگان کاری و کارآفرینی، روشنفکران، کنشگران اجتماعی و دیگران یا مجبور به مهاجرت شدند و یا برای حفظ جان خود مهر سکوت بر لب زدند، تهران برای نابودی دمکراسی و آزادی که جوانه های آن مشاهده می شد و با جنبش آذربایجان توان گسترش در گستره کشور را داشت، همه توان فکری و نظامی خود را بکار بست، تا آن را قبل از شکوفایی نابود سازد، در نتیجه حکومت نظامی خود را در آذربایجان به اجرا در آورد که پیش برد که این سیاست ضربات سخت و سهمگینی به بافت اجتماعی و اقتصاد آذربایجان وارد کرد، همسو با آن خوانین و بزرگ مالکان فراری که به روستا ها و مناطق نفوذی خود برگشته بی رحمی و قساوت خود را از سر گرفتند، روزگار روستائیان بویژه افرادی که کمترین تمایلی به فرقه داشتند را سیاه کردند، برخی را شکنجه فیزیکی (بریدن گوش و بینی، بستن به آخور، گرسنه نگهداشتن طولانی مدت) و برخی دیگر را روحی که با آزار خویشاوندان همراه بود، در نتیجه جوانان روستا ها را رها کرده به شهر ها گریختند و در حاشیه شهر ها پناه گرفتند، پی آمد این سیاست های حکومت مرکزی و رفتار غیر انسانی بزرگ مالکان و خوانین کاهش تولیدات کشاورزی و صنعتی و حتا تجاری آذربایجان بود و آن را به شدت و سرعت پائین آورد، همراه با آن هوای بسیار سرد سال ۱۳۲۷ مردم آذربایجان را عصبانی، خشمگین و به ستوه آورده بود، هر روز تعدادی از مردم بویژه تهیدستان، سالمندان و کودکان از سرما و گرسنگی جان می باختند. هنوز واژه خائن، متجاسر، وطن فروش و… ورد زبان متجاوزین بود، برخی از روزنامه نگاران در این روز های خوف و وحشت اوضاع اسف بار آذربایجان را از محل گزارش می کردند «رحیم زهتاب فرد» خبرنگار روزنامه «وظیفه» در گزارش خود می نویسد… آذربایجان در یک قحطی بی سابقه و در یک بحران اقتصادی و بیکاری مدهش بسر می برد، گو این که این استان بزرگ قبرستان عظیمی است که همه با حال تاثر برای اداء فاتحه آمده باشند، رنگ ها زرد، پا ها سست، افکار منقلب، همه در بهت عظیمی گرفتارند… شهر تبریز که روزی با رونق ترین بازار تجارتی ایران بود و صادرات آن ارقام بزرگی را تشکیل می داد امروز در وضع بحرانی بسر می برد و مظهر فقر و بدبختی و کانون بیماری شده، آذربایجان آباد، زرخیز به یک استان ویران تبدیل شده… وضع فعلی تبریز به یک شهر در محاصره دشمن شبیه است که مردم آن از حیث خواربار و پول و امنیت در مضیقه بوده و هر آن منتظر جریانات غیر مترقبه هستند. زیرا شهر بواسطه ی وجود حکومت نظامی و کثرت مامورین آگاهی منظره غریبی بخود گرفته است (از یادداشت های رحیم زهتاب فرد در روزنامه وظیفه به نقل از گذشته چراغ راه آینده است ص ۵۰۷ ) رزیم شاهنشاهی سال ها این خیانت و ظلم را به آذربایجان با نام روز نجات آذربایجان جشن گرفت و توانایی های نظامی خود را به رخ مردم ستمدیده کشید، شور بختانه هنوز هم برخی از نادانان و یا بی خبران تحت تاثیر تبلیغات گستره رژیم گذشته و پنهانکاری رژیم کنونی که ممانعت از گشایش آرشیو های آن دوره می کند، بر این باورند که ۲۱ آذر براستی روز نجات آذربایجان است! در حالیکه روز نکبت و تجاوز به آذربایجان و هویت ملی آن است.

حکومت مرکزی در سال ۱۳۲۷ قانون عفو عمومی مجرمین فرقه را مورد بررسی قرار داد و مواد قانونی آن را با عنوان عفو عمومی مجرمین فرقه ( غائله آذربایجان و زنجان ) در مجلس شورای ملی مطرح کرد این قانون با یک ماده و ۲ تبصره در جلسه ۲۶ مرداد ماه ۱۳۲۷ در مجلس شورای ملی به ریاست « رضا حکمت » به تصویب رسید.

در ماده واحده آمده است: کلیه اشخاصی که در غائله ( جنبش آذربایجان ) در سال ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵ در استان آذربایجان و شهرستان زنجان مرتکب جنحه و جنایات سیاسی یا جنحه و جنایات عادی مربوط به غائله مزبور شده اند ( به استثنای مرتکبین قتل و غارت ) و همچنین شرکاء و معاونین آنها اعم از اینکه تحت تعقیب بوده و یا به موجب حکم قطعی یا غیر قطعی محکوم شده اند و یا اساسا تا کنون مورد تعقیب قرار نگرفته اند از تعقیب و مجازات معاف می گردند و هیچگونه آثار کیفری به عمل آنان مترتب نمی شود.

شمول این قانون نسبت به کسانی از اشخاص مذکور در قسمت اول این ماده که فعلا در مملکت خارجه هستند در هر مورد بخصوص موکول به تصویب هیئت وزیران و صدور فرمان همایونی خواهد بود، هرگاه یک یا چند نفر از کسانی که به موجب این قانون مشمول عفو عمومی می گردند، در ثانی مرتکب جرمی نظیر جرائم مذکور فوق شوند آثار عفو کان لم یکن گشته و جرائم سابق نیز قابل تعقیب و مجازات خواهد بود.

مقررات این قانون به هیچ وجه در حقوق مدعیان خصوصی موثر نیست کسانی که بر اثر خاتمه غائله آذربایجان خاک ایران را ترک کرده اند و طبق این ماده باید مورد تعقیب قرار گیرند نمی توانند از مقررات مربوط به مرور زمان استفاده کنند.

تبصره یک : عده ای که به نام وزیر در حکومت پیشه وری شرکت داشتند مشمول این معافیت نخواهند بود، تبصره دو: دولت مکلف است بلافاصله پس از تصویب این قانون هیئت مورد اعتمادی را مامور نماید که در آذربایجان و زنجان به تحقیق پردازند چنانچه از طرف مامورین دولت به نام متجاسر و یا عضویت فرقه دمکرات و یا نظایر آن وجوهی از مردم دریافت داشته اند با تسلیم مامورین دولت به دادگاه های مربوطه وجوه ماخوزه را به اهالی مسترد داشته و گزارش نهایی خود را توسط دولت به مجلس شورای ملی نقدیم نمایند.

قانون مذکور دست مالکین را باز می گذاشت تا با مطرح کردن شکایت خصوصی، افرادی را از آزادی محروم سازند و مانع از استفاده تعداد زیادی از مردم بویژه طرفداران فرقه و یا افرادی باشند که با ظلم و خودسری آنها مخالفت می کنند ،از سوی دیگر این قانون به حکومت نظامی حاکم بر آذربایجان اجازه می داد که افراد را به دلخواه و گزینشی تحت پیگرد قرار داده، پرونده سازی نمایند، در نتیجه این قانون نه تنها آرامش را به آذربایجان بر نگرداند بلکه باعث ترس و وحشت بیشتری شد که سال ها ادامه یافت و همزمان یکی از عوامل موثر دیگر در ترک منطقه و مهاجرت به نقاط دیگر شد که خواست قلبی حکومت تهران هم همین بود که بتواند روشنفکران و نهاد های مردمی را از آذربایجان پراکنده سازد.

سال ها بعد رژیم شاهنشاهی به فکر ضبط اموال باقی مانده از مبارزین آزادی آذربایجان و کردستان افتاد و « قانون  ضبط اموال متجاسرین آذربایجان و کردستان و تصویه مطالبات و خسارات اشخاص » را به تصویب رساند، این قانون در ۳۰ فروردین ماه ۱۳۳۹ به تصویب مجلس شورای ملی به ریاست رضا حکمت رسید، در ماده واحده آن آمده است: کلیه وجوه نقدی و اموال منقول و غیر منقول متجاسرین آذربایجان و کردستان و احزاب غیر قانونی دمکرات آذربایجان و کومله کردستان که در تصرف دولت است به ملکیت دولت شناخته می شود و به دولت اجازه داده می شود مطالبات و خسارت مورد ادعای دولت و اشخاص و موسسات غیر دولتی را از متجاسرین که تا آخر اسفند ۱۳۳۳ کتبا به وزارت دارایی اعلام شده به وسیله کمسیونی مرکب از دادستان استان و پیشکار دارایی مورد رسیدگی قرار داده و مبلغ مورد تصدیق را به هیئت وزیران گزارش دهد که پس از تصویب با اخذ سند ترک دعوی به ذیحق پرداخت شود.

تبصره:  پرداخت مطالبات مردم مقدم بر دولت می باشد، وزارت دارایی و دادگستری مامور اجرای این قانون است ( این قانون مشتمل بر ماده واحده و یک تبصره ) این قانون در ۴ خرداد ۱۳۳۹ به تصویب مجلس سنا هم رسید و برای اجرا به دولت ابلاغ شد، این قانون هم دزدی دیگری را از اموال مبارزین آزادی آذربایجان و کردستان رقم زد، بار دیگر غرض ورزان و ملاکین با پرونده های ساختگی مال و اموال افراد فرقه را که بیشتر از ترس و وحشت به آنسوی مرز رفته بودند، تصاحب کردند و این نشانگر آن است که هرگز کینه و نفرت از این جنبش های آزادی خواهی به پایان نرسید و همچنان ادامه یافت ( رژیم جمهوری اسلامی به سکوت معنی دار خود در رابطه با حوادث آذربایجان و کردستان ادامه داد، هرچند ۲۱ آذر را بعنوان روز نجات آذربایجان جشن نگرفت ولی قوانین ظالمانه آن دوره را هم ملغی نکرد، در سال ۱۳۸۳ تعدادی از وراث قانونی از بازماندگان فرقه ( مهاجرین به آنسوی مرز و یا کشته شدگان ) با طرح دعوا در دادگاه های اسلامی خواستار ابطال قانون مصادره اموال مصوب در ۳۰ فروردین ماه ۱۳۳۹ شدند که از سوی حجت الاسلام رازینی و با حضور شعبات بدوی و روسا و مستشاران شعب تجدید رد شد و سپس معاونت قضایی وقت هم مدعا را رد کرد که نشان دهنده موضع این رژیم با جنبش های ملی است )

قانون عفو عمومی ۱۳۲۷ به ادامه کار ارودگاه ها که در جنوب کشور ( بدرآباد ) برپا شده بودند پایان داد و ساکنین آنها در شهر های مختلف برای پیدا کردن کار و ادامه زندگی پراکنده شدند و تعدادی از زندانی ها هم آزاد شدند ولی تعداد دیگری از زندانی ها به بهانه های واهی و دروغین همچنان در زندان ماندند، صفر قهرمانیان، غنی بلوریان و ده ها زندانی دیگر سال های طولانی از عمر خود را در زندان گذراندند.

در رابطه با زندگی صفر خان کتاب و مقالات زیادی منتشر شده است و همبند های صفر خان هم در هر محفلی یادی و خاطره ای از ایشان نقل کرده اند تا ۳۲ سال زندان و شکنجه را بخاطر خود مختاری آذربایجان در تاریخ ثبت کنند و برای آیندگان درس آموز و ثبت شود. صفر خان زاده رنج و پرورده آذربایجان خود شاهد بی رحمی های ارباب و بزرگ مالکان در منطقه شیشوان و اطراف بود، صفر خان در سال ۱۳۰۰ در یک خانواده روستایی چشم به جهان گشود، شیشوان از روستاهای آباد و حاصلخیز منطقه بود، آب و هوای مناسب مدیترانه ای داشت، شاهزاده های قاجار برای شکار به این منطقه می آمدند و برای خود استراحتگاه می ساختند در نتیجه صفر خان شرایط اجتماعی و اقتصادی منطقه را از همان دوران کودکی زیر نظر داشت و شاهد ناهنجاری های اجتماعی بود، صفر خان چگونگی پیوستن خود را نخست به حزب توده ایران و سپس به فرقه دمکرات آذربایجان اینگونه تعریف می کند: یک روز خبر آوردند که در مراغه یک نفر بنام داداش تقی زاده ( از اعضای فرقه کمونیست ایران، تحصیل کرده دانشگاه کمونیست خلق های شرق، زندانی رضا شاه، همکاری با حزب توده ایران و صدر کمیته فرقه دمکرات در مراغه )علنا علیه مالکین و قوانین ضد دمکراتیک دولت سخنرانی نموده و هیچکس جرات جلوگیری از سخنرانی آن را نداشته است، من همراه با چند نفر از جوانان با گذر از کوه های مهاباد خودمان را به مراغه رساندیم و اینگونه رابطه با داداش تقی زاده برقرار شد و همراه با برخی دیگر به عضویت حزب درآمدیم، در این سال ها نهضت آزادی بخش ملی و دمکراسی خواه در آذربایجان در حال اعتلا و اوج گیری بود،. شور جوانی از یک سو و عشق به توده های زحمتکش از سوی دیگر، صفر خان کنکاو و جوان را به آموختن و شناخت جامعه پیرامونی و روابط اجتماعی سوق می داد تا بیانیه ۱۲ شهریور فرقه منتشر شد و صفر خان را مجذوب خود کرد. و به این باور رساند که مبارزه برای خود مختاری آذربایجان نخستین گام در شناخت دمکراسی و آزادی است، از آن به سرعت و با اشتیاق به صفوف فرقه دمکرات آذربایجان پیوست و با درک شرایط در شاخه نظامی آن ثبت نام کرد و بعد از گذراندن دوره های آموزشی به درجه سروانی در حکومت ملی آذربایجان رسید، هنوز ۲۴ سال دارد که فرماندهی ۳۰۰ فدایی را بعهده می گیرد و به دستور ستاد نظامی و فرماندهی فرقه مناطق نظامی و پاسگاه های مراغه، خوشه مهر، شیشوان، قارقابازاری، رحمانلو و عجب شیر را خلع سلاح می کند، بعد از آن با فدائیان تحت فرماندهی ژنرال « کبیری » به سوی تبریز و آزاد سازی آن می روند که با تسلیم لشگر ۳ تبریز به فرماندهی سرتیب « درخشانی » جنگ به پایان می رسد، سپس صفر خان همراه با فدائیان تحت فرماندهی خود به شیشوان بر می گردند، صفر خان در دوران حکومت ملی همراه با نظامیگری در تولیدات کشاورزی هم شرکت می کرد و یا برای جمع آوری محصولات کشاورزی نظارت داشت، این جوانان با عشق و صداقت به آزادی، کار می کردند و در سوی دیگر مذاکره حکومت ملی با تهران به پیش می رفت، که در نهایت با لشگر کشی تهران به بهانه تامین امنیت انتخابات مجلی ۱۵ عمر یک ساله حکومت ملی به پایان رسید و دوران کشتار، دربدری و زندان برای نیرو هایی که خواهان آزادی، پویایی اقتصادی و اجتماعی آذربایجان بودند آغاز شد.

صفرخان به ضرورت مبارزه و ادامه آن باور داشت، تا آخر فروردین ماه ۱۳۲۶ در مناطق کوهستانی و سرد آذربایجان به فکر مقاومت و پیگیری مبارزه بود که همراه با تعدادی از همرزمان خود با توجه به شرایط سخت و دشوار به صفوف ملا مصطفی بارزانی پیوست، آنها روز های سختی در مرز ایران و عراق گذراندند و در نهایت با کمک شیخ احمد بارزانی ( برادر ملا مصطفی ) به عراق برده شدند و ۴ ماه در یک اردوگاه مانند اسرا ماندند، سپس به زندان های کرکوک و اربیل منتقل شدند، در این مدت ترک های آذری اربیل و عراق به یاری آنان می آیند و آنان را از گرسنگی و مرگ نجات می دهند.

صفر خان بار دیگر به کمک دوستان کورد به نزدیکی های مرز می رسد و در دهکده « زینوشیخ » ساکن می شود و در همین جا با «غنی بلوریان» برای نخستین بار دیدار می کند، دیگر ارتباط با آذربایجان و شیشوان محل زادگاهش هم آسانتر می شود و از دوستان و رفقا خبر می رسد که به عفو عمومی ملوکانه باور نداشته باشد، آن هم بازی دیگری است که از سوی رژیم تهران به اجرا در آمده است، رژیم حاکم بر تهران هرگز به فکر آشتی با مردم آذربایجان نبود و در هر فرصتی برای بی هویت کردن آن می کوشید، غلامحسین ساعدی می گوید: هیچ جامعه ای نمی تواند بدون فرهنگ باشد، ولی خصلت هر فرهنگ در پویایی و شکوفایی آن است، اگر جلو رشد فرهنگی گرفته شود به حال نزع می افتد، انگار که پای غولی به خرخره آدمیزادی نشسته است ( ساعدی، ایرانشهر، شماره ۶ ، بهار سال ۱۳۶۱ ) سیاست فرهنگی رژیم در آذربایجان بعد از تجاوز نظامی نابودی فرهنگی و هویتی آن بود ، در حالی که حکومت ملی آذربایجان با پشتوانه مردمی در مدت کوتاهی اعجاز نمود، در همه حوزه های فرهنگی و هنری دستاورد های بسیار فراوان و ماندگاری آفرید.

در باز گشت از عراق صفر خان اطلاع پیدا می کند که پدر فرزند دختری بنام « مهین » شده است، ولی حسرت دیدار با دختر نوزاد سال ها بطول می انجامد ، دوستان صفر خان برای نجات وی از دست نظامی های اعزامی از تهران با تهیه شناسنامه ای با نام « اکبر » سعی می کنند مخفیانه وی را به تهران بفرستند که حادثه ۱۵ بهمن ( سوء قصد به شاه ) رخ می دهد، و برنامه به هم می ریزد، در بعد از ظهر۱۸ اسفند ماه سال ۱۳۲۷ که صفر خان برای تهیه آذوقه به بیرون از مخفی گاه آمده بود، مورد شناسایی قرار می گیرد و دستگیر می شود،نخستین اتهام صفر خان فرمان قتل سرهنگ « معینی آزاد » بود که تا آن زمان تعداد زیادی از نفرات فرقه را به همین جرم و اتهام اعدام کرده بودند.

صفر خان در آذرماه ۱۳۲۹ در دادگاه نظامی تبریز به مدت ۳ روز محاکمه می شود، در تمام این مدت سکوت اختیار می کند و حرف نمی زند، نخست به اعدام سپس با یک درجه تخفیف به ابد محکوم می شود، ولی به مدت ۳ سال همچنان خطر اعدام وجود داشت، در این مدت از زندانی به زندان دیگر در آذربایجان منتقل می شود و با دستگیری افسران حزب توده ایران، هم شرایط زندان سخت تر می شود و هم شبح اعدام در بالای سر صفر خان دور می زند.ولی صفر خان هراسی به دل راه نمی دهد.و در تاریخ ۲۸ خرداد سال ۱۳۳۵ پرونده های مربوط به فرقه دمکرات آذربایجان مختومه اعلام می گردد، ولی هرگز دشمنی با روشنفکران و مبارزین آذربایجان به پایان نمی رسد.

در سال های پایانی دهه ۳۰ اقتصاد ایران با شدید ترین بحران دوران خود روبرو می شود، رکود اقتصادی فراگیر تا جائیکه به کاهش دستمزد ها و حتا کرایه خانه ها در شهر های بزرگ می انجامد، بیکاری، فقر در آذربایجان و دیگر مناطق مردم محروم را خشمگین و گاهی به ستوه می آورد، برخی از روشنفکران و مبارزین آذربایجان برای برون رفت از بحران به فکر باز سازی جنبش خود مختاری و حق تعیین سرنوشت می افتند، زیرا بر این باورند که رژیم حاکم بر تهران قدرت و ظرفیت خروج از بحران عمیق اجتماعی و اقتصادی را ندارد و باید ملل سرنوشت سیاسی و اقتصادی خود را در دست بگیرند، ولی جو امنیتی و نظامی که بعد از حکومت ملی بر آذربایجان حاکم شده بود همچنان ادامه داشت و با بی رحمی و شقاوت پیش می رفت در نتیجه این فعالین به سرعت دستگیر و برای محاکمه به تهران منتقل می شوند. در این دوره دکتر « اقبال » ریاست دولت را بر عهده داشت که خود را « غلام خانه زاد » دربار معرفی می کرد، بنابرین برای خوشآیند دربار به هر جنایتی دست می زد و در راس آنها تشدید رعب و وحشت در آذربایجان بود.

محاکمه میهن دوستان اعزامی از آذربایجان در دادگاه نظامی تهران آغاز شد، در این بیدادگاه « ایوب کلانتری، علی کلاهی، زهتاب، جواد فروغی و علی عظیمی » به اعدام محکوم شدند و برای اجرای حکم و ایجاد رعب و وحشت به تبریز منتقل شدند، خبر در جراید بسیار کوتاه بود که چهار شنبه۱۴ اردیبهشت ۱۳۳۹ از سوی دادستانی ارتش منتشر شد: در سحرگاه امروز ۵ نفر از مردم آذربایجان، بجرم ضدیت با مشروطه سلطنت که در دادگاه های نظامی محکوم به مرگ شده بودند، در میدان تیر لشگر تبریز تیر باران شدند. رژیم مخفیانه آنان را بدون شرکت خانواده آنان در خارج از گورستان شهر به خاک سپرد، زیرا بر این باور بود که مراسم خاکسپاری و بزرگداشت آنها می تواند به خیزش بزرگی تبدیل شود و بار دیگر رژیم را تهدید کند، رژیم حاکم در تهران همواره به آذربایجان با دیده شک و تردید نگریسته  و از خیزش مردم در همه دوران در هراس بوده است..

دکتر اقبال رئیس دولت در آبانماه سال ۱۳۳۷ از آذربایجان دیدن کرد و خودسرانه تصمیم گرفت زندانیان فرقه ای را به زندان براز انتقال دهد، در نتیجه صفرخان با گروه فرقه ای ها نخست به تهران و از آنجا به برازجان فرستاده شدند، زندان برازجان که یکی از بد آب و هواترین زندان های کشور بود، باز مانده یک کاروانسرا در بین راه بوشهر و شیراز قرار داشت که اینک محل سکونت فرقه ای ها و دیگر زندانیان شده بود، البته همزمان برخی از افراد فرقه را به جزیره خارک تبعید کرده بودند، در برازجان زندانی نیمی از جیره خود را صرف خرید یخ می کرد که گاهی درجه حرارت در آنجا به بالای ۵۰ درجه می رسید، در این زندان امکان ملاقاتی نبود زیرا از یک سو مسیر طولانی و از سوی دیگر هزینه راه و اقامت بسیار گران و برای تهیدستان شکننده بود، در نتیجه سال ها زندانی از دیدار خانواده محروم بود. صفر خان شنوایی یکی از گوش های خود را در برازجان از دست داد ولی خللی به باورهایش که باید آذربایجان آزاد شود، وارد نشد، پدرش را در سال ۱۳۴۱ از دست داد. صفر خان می گوید: در سال ۱۳۴۶ نگهبان زندان گفت: ملاقاتی داری! تعجب کردم در ملاقات با جوانی روبرو شدم و پرسیدم شما کی هستی؟ گفت پسر عموی شما هستم، گفتم چگونه مرا شناختی؟ گفت از عکس هایت، فردای ان روز مرد و زن جوانی بدیدنم آمدند که بعد از گفتگو فهمیدم دخترم مهین و شوهرش محسن هستند، پرسیدم چرا خبر ندادید؟ گفتند فکر کردیم با توجه به دوری راه و هزینه آن شما مخالفت می کنید، این دو دیدار من را بسیار خوشحال کرد، در همین سال ها بود که سپهبد « نصیری » از زندان دیدار کرد و همان گفتگو های همیشگی که برازجان زندان نیست و کشتارگاه است و صحبت های دیگر از این قبیل که در نهایت نصیری گفت: در عادل آباد مشغول ساختن زندان جدیدی هستیم که شما ها را به آنجا منتقل می کنیم

صفر خان می گوید: در آبانماه ۱۳۴۷ به زندان شماره ۴ زندان قصر منتقل شدم که تعدادی از رفقای نظامی حزب توده  ایران ( عباس حجری، اسماعیل ذوالقدر، رضا شلتوکی، تقی کی منش، محمد علی عموئی، زهتاب و… ) در آنجا بودند( تعداد زیادی از این افسران و نظامیان زندانی در رژیم شاه در رژیم جمهوری اسلامی اعدام شدند ) زندان قصر در مقایسه با برازجان شرایط خیلی بهتری داشت، در این جا هدف « ساواک » شکستن روحیه مقاوم صفر خان بود که هرگز کارآیی نداشت و بازجویان و شکنجه گران موفق به آن نشدند و کلمه مشهور « نه، یوخ » صفر خان آنچنان در زندان بازتاب داشت که ورد زبان دیگر زندانیان شده بود، در این زندان هم تبعیض بیداد می کرد، در ایران چند زبانه تنها یک زبان به رسمیت شناخته می شد که یکی از مشکلات زندان قصر هنگام ملاقات این مسئله پیش می آمد که اگر مامور تورک و یا کورد زبان پیدا نمی شد، که ناظر و شنونده در ملاقات باشد، ملاقات انجام نمی گرفت و به وقت دیگری موکول می شد.

در سال ۱۳۵۴ شکستن زندانی ها تا نوشتن « ندامت نامه» و طلب « بخشش » شتاب بیشتری گرفت و همزمان اختناق در داخل زندان شدید تر شد، در این راستا صفر خان را تهدید به شکنجه و آزار مجدد کردند و « حسینی » از شکنجه گران مشهور را به جانش انداختند که با غرور و تکبر فریاد می زد: من مجبورش می کنم که صفر خان « توبه نامه» بنویسد که در جواب صفر خان می گفت: تو هم امتحان کن! که این کلمات هم در بین زندانیان سیاسی آن دوره ماندگار شد و گاهی هم برای دست انداختن شکنجه گران و بازجویان بکار می رفت، در نهایت. صفر خان را برای شکستن اراده آهنینش به کمیته مشترک ضد خرابکاری بردند و چند نفر از ساواکی های با تجربه همه راه ها را امتحان کردند، ولی نتیجه ای نگرفتند و بار دیگر صفر خان را به زندان قصر آوردند، صفر خان در این باره می گفت: وجدانم به پیمانی که از زمان دمکرات ها با خلقم بستم و همواره به آن وفادارم، راحت و در آرامش است.)

صفرخان را بعد از این دوره طولانی به زندان « اوین » منتقل می کنند و در بند ۲ با افراد حزبی ( ذوالقدر، شلتوکی، باقرزاده، رزم دیده و محمد زاده ) هم بند می شود، در این سال ها نشریات سازمانی بویژه جوانان دمکرات و دیگر نشریات حزبی در رابطه با صفر خان می نوشتند و خبر رسانی می کردند که مورد توجه روزنامه نگاران خارجی قرار می گرفت و گاهی آنها خبر را پیگیری می کردند که خوشآیند رژیم شاه نبود، از این رو تلاشش را برای گرفتن توبه نامه و یا طلب بخشش ملوکانه بیشتر می کرد، ولی صفر خان همان گفته های پیشین خود را تکرار می کرد تا نمایندگان صلیب سرخ جهانی به گفتگو با وی نشستند و با تعجب و حیرت به سخنانش گوش دادند

صفر خان در معرفی خود گفت: من صفر قهرمانیان وابسته به فرقه دمکرات آذربایجان بیش از ۳۰ بهار از عمرم را در بدترین شرایط زندان های ایران سپری کرده ام، نماینده صلیب سرخ با ناباوری و تعجب می پرسد در طول چندین نوبت بازداشت؟ صفر خان پاسخ می دهد: بعد از یورش حیله گرانه ارتش سرکوبگر شاه به آذربایجان و شکست حکومت ملی در سال ۱۳۲۵ مدتی در مناطق کوهستانی و دور افتاده مخفی بودم و در سال ۱۳۲۷ که شاه برای وارد نمودن ضربه نهایی به نهاد های دمکراتیک و نیرو های مبارز با قانون ساختگی و بی محتوای عفو عمومی حکومت نظامی در منطقه اعلام کرد و پیش برد، دستگیر شدم و از آن تاریخ که بیش از میانگین عمر یک انسان است، ماندگاری در زندان را نصیب برده ام و امروز در مقابل شما قرار گرفتم. بعد از این ملاقات رئیس هیئت صلیب سرخ از شاه خواهان آزادی صفر خان می شود، که شاه می گوید: شاکی خصوصی دارد که هرگز این شاکی خصوصی شناخته نشد، ولی پایه های رژیم در حال لرزش و ریزش بود.

از یک سوبا خیزش مردم تبریز در ۲۹ بهمن ماه ۱۳۵۶ نخستین گام ها برای پایان دادن به رژیم برداشته شد و از سوی دیگر نامه های سرگشاده گروه های صنفی ( کانون وکلا، کانون نویسندگان، استادان دانشگاه و … )و اعتراضی یکی بعد از دیگری منتشر می شد، انتظار مردم آذربایجان آن بود که صفر خان باید آزاد شود ولی مقامات نظامی و دادستانی می گفتند که پرونده صفر خان به خود شاه مربوط است! که در نهایت با شکست شاهانه، صفر خان در سوم آبانماه ۱۳۵۷ از زندان و اسارت چندین ساله آزاد شد، و. با بدرقه زندانیان دیگر و با فریاد « یاشاسین صفر خان » با وقار و غرور شرافتمندانه زندان را ترک کرد..

صفر خان آزاد شد و انقلاب پیروز، ولی ستم ملی همچنان ادامه یافت، سخن از حق تعیین سرنوشت بار دیگر جرم شناخته شد و زبان ترکی میلیون ها آذربایجانی مهر زبان بیگانه خورد و مبارزه با آن به شیوه های گوناگون ادامه یافت، صفر خان به یاد روز های سپری شده و سال های زندان و مبارزه برای حق و حقوق ملی عازم آذربایجان و شیشوان شد، گروه های مردمی بویژه جوانان به دیدار این مرد تنومند و شکست ناپذیر که دیگر زندان علائم پیری را بر چهره وی نشانده بود شتافتند، هنوز ارتش شاهنشاهی و ژاندارمری از این پیرمرد ستم دیده و مقاوم وحشت داشتند. و مانع از ابراز احساسات مردم در عجب شیر و شیشوان می شدند، صفر خان در همه دیدار های خود با مردم و جوانان دستآورد های فرقه را به زبان می آورد و نوید رهایی می داد..

. غوغای پایان ناپذیر و همیشگی صفر خان برای رسیدن به آزادی آذربایجان همچنان ادامه داشت که علائم طولانی مدت زندان خود را نمایان ساخت و در سال های پایانی عمر، بیماری های ناشی از رنج و عذاب طولانی مدت  زندان، به سراغش آمدند و بار دیگر صفر خان را به تنهایی و انزوا کشاندند، تا در ۱۹ آبانماه ۱۳۸۱ این اسطوره مقاومت به خاموشی گرائید و در گورستان امام زاده طاهر به خاک سپرده شد. غنی بلوریان زندانی دیگر رژیم شاهنشاهی در بزرگداشت یاد و خاطره صفر خان در برلین آلمان گفت: صفر خان به مدت ۳۰ سال با رنج و مرارت و تنگدستی در زندان ها مقاوم و پایدار باقی ماند و همه مصیبت هایش را با خنده و مزاح بیان کرد و به ما و دیگران روحیه بخشید، زندگی این جان شیفته و عاشق آذربایجان بعد از عمری تلاش برای آزادی و حق تعیین سرنوشت سیاسی و اقتصادی آذربایجان به پایان رسید.

کینه و خشمی که رژیم به آذربایجان و حکومت ملی داشت پایان ناپذیر بود، با همه توان و امکانات وسیع مالی و نظامی با فرهنگ و پویایی آن در آذربایجان مبارزه می کرد. در همه این مدت اجازه فعالیت به افراد و گروه های فرهنگی و اجتماعی نمی داد، کتاب و نشریه به زبان ترکی چاپ و منتشر نمی شد، تنها کتاب های نوحه و روضه خوانی اجازه چاپ داشتند و گاهی هم تشویق می شدند. در دهه ۴۰ میلیون ها نیروی کار از روستا ها ( با اصلاحات ارضی ) آزاد شده به حاشیه تهران سرازیر شدند، آذربایجانی ها از نظر تعداد بیشترین را تشکیل می دادند، این افراد با ریشه های روستایی به هیئت های مذهبی گرایش پیدا کردند، زیرا زبان ترکی تنها در آنجا ها متداول بود و با انجمن های فرهنگی دیگر به شدت برخورد می شد، در این میان مبارزه و دشمنی با افراد فرقه در داخل و خارج ادامه داشت تا جائیکه رژیم فعالیت افراد فرقه را در آنسوی مرز هم دنبال می کرد.

در سال ۱۳۳۸ موافقتنامه ای بین اتحاد شوروی و ایران به امضاء رسید که بر اساس آن، افرادی که در سال ۱۳۲۵ به هر دلیلی به خاک شوروی رفته، پناهنده شده اند در صورت تمایل به ایران برگردند و مقامات ایران هم با آنان رفتار انسانی داشته باشند و فعالیت سیاسی آنان را در گذشته منتفی تلقی کنند، در نتیجه تعدادی در آرزوی دیدار خانواده و یار و دیار خود بعد از سال ها بار سفر را بستند تا سال های باقی مانده از عمر خود را در کنار خویشاوندان بگذرانند.که متاسفانه از بدو ورود گرفتار بازجویی های ساواک و ضد اطلاعات ارتش شدند.« محمد علی عمویی » از افسران حزب توده ایران سرنوشت آنان را اینگونه بیان می کند: نام معاودین بر آنان گذاردند و به « باغ مهران » هدایت شدند که بعد ها به باغ مهرانی در زندان شهره شدند.، آنان مردمان زحمتکشی بودند که حاصل چندین سال کار خود را جمع کرده چون « روبل » پول رایج در شوروی در ایران کاربردی نداشت، کالا هایی مانند دوربین عکاسی، ادوکلن، ابزار پزشگی، سماور های ورشو نیکلای را همراه خود آورده بودند که بتوانند با فروش آنها چند مدتی زندگی کنند و یا کاری برای خود دست و پا کنند، اما ضد اطلاعاتی ها و ساواکی های حریص همه حسرت و خیال آنها را بر باد دادند، با آنها مانند اسرای جنگی رفتار کردند، اردوگاهی در باغ مهران بر پا کردند، همه وسائل و مایملکشان را مصادره کردند و بازجویی ها آغاز شد، چگونگی فعالیت آنان در فرقه دمکرات آذربایجان و حکومت ملی پرسش های ابتدایی بود که سپس پرسش های دیگر در رابطه با جمهوری آذربایجان، فعالیت های فرقه در آنجا و ارتباط آنها با دستگاه های امنیتی شوروی که برخی در فهم پرسش مشکل داشتند زیرا برخی از آنان روستایی ساده ای بودند که از ترس جان به آنسو رفته و در همه مدت هم آنجا با رنج و زحمت کار کرده، اندوخته اندکی فراهم کرده بودند، بازجو ها برای تشکیل پرونده های سنگین شکنجه های غیر انسانی بکار می بردند و از آنها می خواستند که همکاری با ک گ ب را اعتراف کنند و در نهایت با این گونه پرونده های سنگین آنان را تسلیم دادگاه های نظامی می کردند، از این رو برخی از آنان به ۱۰ سال برخی دیگربه ۱۵ سال و برخی هم ابد و اعدام گرفتند. برخی از آنان تنها به زبان ترکی صحبت می کردند و می گفتند که فریب وعده های مقامات ایران را خوردند، تمام اندوخته های خود را از دست دادند و گرفتار دامی شدند که رهایی از آن سخت و دشوار بود.آنها به شدت از رژیم متنفر بودند و تاسف می خوردند که چرا به مقامات حیله گر ایران باور کردند و به ایران برگشتند ( محمد علی عمویی،درد زمانه، خاطرات، ص ۱۴۲ ، تهران ۱۳۷۷ )

همه این رخداد ها نشانگر آن است که تهران همواره با شک و تردید به آذربایجان نگریسته، با هرگونه شکوفایی فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی آن مبارزه پیگیر کرده است.هنوز با گذشت بیش از چند دهه دشمنی و خصومت خود را با فرقه دمکرات آذربایجان پیش می برد، نام و نشانه ای از فرقه و حکومت ملی آذربایجان را بر نمی تابد و تحمل نمی کند.در حالی که یک رابطه عمیق عاطفی بین مردم آذربایجان و فرقه دمکرات آن وجود را دارد و این رابطه ناگسستنی است…ادامه دارد.

زیر نویس یکم :  احمد شاملو بعد از قتل عام افراد فرقه، شعری با عنوان « آواز شبانه برای کوچه ها » سروده است.

خداوندان درد من، آه ! خداوندان درد من !

خون شما بر دیوار کهنه تبریز شتک زد

درختان تناور دره سبز

بر خاک افتاد

سرداران بزرگ بر دارها رقصیدند

و آئینه کوچک آفتاب

در دریاچه شور شگست

زیر نویس دوم :.

.زیر نویس دوم : سیاوش کسرایی از شاعران آرمانخواه میهن در تجلیل از صفر خان در سال ۱۳۵۷ شعر بسیار زیبا، دل انگیر و پر محتوایی را با عنوان « دیداری با آتش و عسل » سرود:

آذربایجان را می ماند

سخت و صبور وسترگ

کوه با برفی بر تارک

با خورشیدی در انبان.

آذربایجان را می ماند!

آزاد، آزادی ستان

امه زندانی زمان.

آذربایجان را می ماند!

انبوه خاطره و یادگار

از شهید و زنده،

بندی و رها،

پیدا و پنهان.

آری به تمامی آذربایجان می ماند!

این یک تن

این روستا مرد« شیشوان»

صفر!

این سومین باقر و ستارخان

در قلب چشم او،

همیشه سهمی برای ماست

از آتش زرتشت

و عسل سبلان.

کنار نوخاستگان

« گلهای تشنه»

بگفتگو چه خوش نشسته بود

این پیر تهمتن مهربان

که همه سخره بود، هم سایبان،

پیرزن مراغه ای

که با شاخ گلی

راه دراز را به زیارت آمده بود

شیرین می گفت:

باخین!

بیزیم قهرمان

بیزیم قهرمان

زیر نویس سوم: میر قاسم چشم آذرکه صدای دلنشینش او از رادیو تبریز و رادیو آذربایجان برای همگان آشنا بود و به دنبال یورش وحشیانه ارتش به آذربایجان مجبور به ترک وطن شد و تا آخر عمر هم به فرقه دمکرات آذربایجان وفادار ماند و در باکو هم از فعالیت های فرهنگی دست برنداشت، یکی از آثار خود را با عنوان « دیدنیهای آذربایجان »به صفر خان تقدیم کرده و در مقدمه آن می نویسد:

قارداشیم صفر قهرمانی!

بوتون خلقلر، ایران خلقلری و اوجمله دن آذربایجان خلقی سیزله افتخار ائدیر. سیز ۳۲ ایل تمام هر دقیقه، هر ساعت، هرگون، هر آی و هر ایل آزادلیق یولوندا شجاعت، اراده، قورخمازلیق و قهرمانلیق گوستردیز و انقلابی مبارزه نی دوام ائتدیردیز.

آدیمیزی و باشیمیزی گویلره قالدیردیز. عصرلرین و نسل لرین نادر قهرمانی! خلقیمیزین جوانلاری دا، قوجالاری دا، قیزلاری و خانملاری دا، کیشیلری ده سیزدن ظلم و اسارت علیهینه، آزادلیق یولوندا متانت، اراده، شجاعت، مردلیک و انقلابی مبارزه درسی ئورگه نیرلر. قهرمان صفر! اوره ک سوزلریمی یازماغا عاجزدیر، منی اونوتماییب یادا سالدیغینیز ایچون اورکدن تشکر ائدیرم.

یولداشین، قارداشین چشم آذر میرقاسم

ترجمه به فارسی:

برادرم صفر قهرمانی! همه خلق های ایران از جمله خلق آذربایجان به شما افتخار می کند، شما در هر دقیقه، هر ساعت، هر روز، هر ماه و هر ۳۲ سال زندان را در راه آزادی، با شجاعت و اراده، بدون ترس و با قهرمانی ستودنی بنمایش گذاشتید و با تداوم بخشیدن به مبارزه انقلابی ما را سرفراز و ناممان را پر آوازه کردید.

شما بازمانده نسل ها و اعصار! جوانان، پیران، دختران، زنان و مردان ما را با مبارزه انقلابی علیه ظلم و اسارت را همراه با متانت، اراده، شجاعت و مردانگی آموزش دادید و درس آموختید

صفر خان قلم از نوشتن حرف های درونیم عاجز است، از اینکه مرا فراموش نکرده اید و بیادم بوده اید از صمیم قلب متشکرم.

رفیق و برادرت میر قاسم چشم آذر..

محمد حسین یحیایی

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

 

 

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا