یادمان و رویدادها

به یاد بزرگ مردی که مدتی کوتاه با او افتخار ھمبندی را داشتم

درهمان فرصت کوتاه من میدیم که هم پرویز و هم آقای خاوری باخیلی ها مشغول به گپ و گفت هستند، من یکی  دوبار هم این دو بزرگمرد را در حال گفتگو با آقای حجتی کرمانی که تنها روحانی دربند ۵ بود دیده بودم که در آن فضای تند و چپ روی حاکم بر زندانها برای من تعجب آور بود. حجتی کرمانی بعدها جذب حکومت نشد و با نوشتن مقاله در روزنامه اطلاعات، به کار مطبوعاتی بسنده کرد.

به یاد بزرگ مردی که مدتی کوتاه با او افتخار همبندی را داشتم و در وضعیتی خاص صحبتی کوتاه

در سال ۱۳۵۳ که دستگیر شدم‌ افتخار همبند بودن با مردی داشتم، که بعد از آشنایی فهمیدم او علی خاوری یکی از رهبران حزب توده ایران است. من دقایق کوتاهی که در حیاط زندان فرصت گپ و گفتگو با ایشان را داشتم و اکنون که مدت زمان طولانی از آن دیدار  گذشته به یکی از خاطره های فراموش نشدنی در آمده است که از پس سالهای طولانی از یادم نرفته.

بعدازانتقال از زندان جمشیدیه به زندان قصر، به بند ۲ منتقل شدم. سرهنگ زمانی به منظور اهدافی که در سر داشت، اول به بند ۴ ومدتی بعد به بند۶ و اتاق ۱ مرا انتقال داد.

دراتاق ۱بیژن جزنی، مسعود رجوی، موسی خیابانی، بهرام فیاضی و دکتر عباس شیبانی زندگی می کردند. من درزیر پای بیژن وبهرام جای گرفتم، کنار دستم دکترشیبانی جا گرفته بود. بیژن اغلب دراتاق نبود. توی حیاط مرتب قدم میزد وباکسی درحال صحبت سیاسی بود. شبها هم در گوشه اتاق و سرجایش در پشتِ سپرِ پتو و یا ملافه اش سرگرم نوشتن میشد. موسی خیابانی کمتر مطالعه میکرد، کم حرف بود و گاهی هم در صحبت هایش به طنز میزد وخنده ای برلبها می نشاند.

دکتر شیبانی پیش از ظهرها را اغلب بامواد غذایی تازه ای که  در ۲ روز ملاقاتی به دستش می رساندند، آشپزی میکرد۰ هنگام ظهر عطر و بوئی راه می انداخت که معده خالی همه را تحریک می کرد؛ بخصوص برای من که مشکل معده داشتم۰ ایشان حتا تعارف هم نمی کرد.

بعد از انقلاب دکتر مدتی  وزیرکشاورزی و چند دروه نماینده مجلس شدند. چون جایمان کنار هم بود، به کتابهای انتخابی من برای مطالعه، حساسیت نشان میداد و ازهر فرصتی استفاده میکرد مرا به سمت خود بکشاند و مسیر فکرو مطالعه ام را به دلخواه خود تغییردهد، آنهم به قولی مفتی و بدون تعارف لقمه ای از غذاهای لذیذش. پرویز حکمت جو به من و هم پرونده ام نزدیک میشد. هروقت اتاق تلویزیون می رفتیم، ندا می داد برویم و در کنارش بنشینیم. ما دوتا بعد ازافسر شدن و طی دوره دانشکده مقدماتی برای دوره خلبانی با هلیکوپتر آموزشی سسنا مشغول آموزش کلاس های زمینی وهوائی بودیم که دستگیر شده بودیم. پرویز هم قبلاً افسرخلبان بود. به غیرازاین وجه اشتراکمان، خوش روئی و بی ادعای اش مارا به سمت خود میکشاند که حتماً برویم و درکنارش بنشینیم. کارخانه شراب سازی ارومیه تازه به بهره برداری رسیده بود و شاید برای اولین بار بود، بدون اسم بردن تلویزیون در آگهی تبلیغات میان برنامه اش شراب پاکدیس را گنجانده وتبلیغ می کرد۰ در تبلیغ این نوشابه مردی در بطری را باز می کرد وشراب را خالی میکرد درگیلاس و قل قل صدای شراب بلند میشد و مجری چند بار میگفت: پاکدیس، پاکدیس. پرویز آهسته می گفت، چه میشد اگرهلیکوپترتان بود و چند تا از این بطریها برمیداشتیم و می رفتیم کنار رودخانه و یا باغی می نشستیم  و می نوشیدیم.

پرویر حکمت جو، با روحیه ای شاد و رفتارخوشروئی که داشت یکی اززندانیان شاخص به شمار می رفت او با علی خاوری باهم دستگیر شده وهم پرونده بودند. در هنگام صرف غدا درب بین سه بند، (۴و۵ و۶ ) باز میماند و بعد ازصرف غدا دوباره بسته میشد. درهمان فرصت کوتاه من میدیم که هم پرویز و هم آقای خاوری باخیلی ها مشغول به گپ و گفت هستند، من یکی  دوبار هم این دوبزرگمرد را درحال گفتگو با آقای حجتی کرمانی که تنها روحانی دربند ۵ بود دیده بودم که در آن فضای تند و چپ روی حاکم بر زندانها برای من تعجب آور بود. حجتی کرمانی بعدها جذب حکومت نشد و با نوشتن مقاله در روزنامه اطلاعات، به کار مطبوعاتی بسنده کرد.

خرداد ۵۳ بود که حکمت جو را به کمیته مشترک بردند. مدتی بعد جزنی را هم از اتاق ما بردند. با بردن جزنی خیلی ها به شک افتادند و به طرح سوال که چه شده؟ وچرا او را بردند؟ حدود دو هفته بعد بیژن را برگرداندند. در همین هنگام اتاق ما پراز سران فدائی شد: حسن ضیا ظریفی، عزیز سرمدی، سعید کلانتری و…

بیژن گفت: مرا صرفاً به خاطر حکمت جو بردند و توضیح داد، بازجوها مرا نزد حکمت جو بردند که معلوم بود شکنجه و فشار زیادی را تا آن موقع تحمل کرده بود. او اضافه کرد، آنها از من می خواستندکه با پرویز صحبت کنم دست ازسرسختی بردارد وبا آنها کنار بیاید. من هم گفتم، ایشان هم به لحاظ سنی از من بزرگتر است وهم ازنظرسابقه مبارزاتی ازهمه ماها قدیمی تر است ومن خودم را درحدو و اندازه ای نمی بینم که به ایشان نصحیت کنم. حدود دو هفته بعد خبرشهادت حکمت جو به بند رسید. من احساس عجیبی پیدا کردم که توصیف آن را هر زمان که به یاد می آورم ناراحتم میکند.

به مناسبت مسابقات جهانی فوتبال ۱۹۷۴، شب مسابقه تیم های آلمان شرقی وغربی  اتاق تلویزیون غلغله بود۰حتی مجاهدین هم برای تیم آلمان شرقی ابراز احساسات می کردند. من نگاه کردم دیدم آقای خاوری در بین تماشاچی ها نیست. بلند شدم از اتاق زدم بیرون.

رفتم روی پله های  مشرف به حیاط ایستادم. دیدم خاوری تک و تنها در حیاط نیمه تاریک قدم میزند وسیگار می کشد. به سویش اش رفتم و تسلیت گفتم واحساس خودم را بیان کردم.

در محوطه حیاط دوری  باهم زدیم که رو کرد به من گفت؛ چرا نمی روی برای تماشای فوتبال. من فهمیدم که ایشان به حیاطی که پر از سکوت و تنهائی است نیاز دارد۰ هنگام دور شدن با خودم میگفتم: لحظه ای در کنار مردی قرار داشتم که درد سنگینِ از دست دادن رفیق و همرزمش را چون کوه بر دوش می کشد و این  جمله کوتاه که بارها شنیدم به ذهنم آمد- مرد وقتی غم داره، انگار یک کوه درد داره. بازی ۱ برصفر به نفع آلمان شرقی تمام شد واغلب بچه ها خوشحال اتاق را ترک کردند. هنگام بیرون رفتن من نتوانستم به جای همیشگی، اما خالیِ پرویز نگاه کنم. شهادت و فراغ او غم سنگینی بر دل من و دیگر همبندان و همرز دیرینش آقای خاوری نشانده بود.

دوسه هفته بعد، چون سرهنگ زمانی در ارتباط با من به هدفش نرسید، مرا انتقال داد بر رویِ تختی درکنار توالتها. منوچهر مقدم سلیمی ازپرونده گلسرخی (مقدم سلیمی در زندان تواب شده بود) را در جای من قرار داد. بیژن و رجوی ودکترشیبانی هر یک به تنهائی رفتند و به این جابجائی اعتراض کردند و (زمانی) مجبورشد مرا بازگرداند بر سرجایم.

چند روز بعد باز مرا انتقاق دادند به ته بند ۳، بعد ازمدتی به زندان شماره ۴ که به سه گوش معروف بود. جای من روی تختی درست روبروی توالتها در داخل راهرو که به اتاق ملاقات ختم میشد تعین شد که یقین داشتم خود سرهنگ زمانی جایم را تعیین کرده. توالتها درتمام ۲۴ ساعته بدون مشتری نبود البته همراه با سروصدا. تامدتی شبها نمی توانستم بخوابم که ناچار عادت کردم وفهمیدم که انسان با هر شرایطی می تواند عادت کند و خود را منطبق سازد.

عصر روز ۲۹ فروردین ۵۴ روزنامه ها را زودتر از موعد هر روزه و بدون سانسور به داخل آوردند. درصفحه اول تیترمربوط به فرار و کشته شدن بیژن جزنی و یارانش همچنین جمال خوشدل و کاظم ذوالنوار ازمجاهدین بندرا دیدیم که  زندانیان را درسکوتی مرگبار  فروبرد.

نفس از هیچکس که چند صد نفر بودیم در نمیامد. بر تعداد پاسبانهای بند اضافه شده بود. ماموران همه جارا بو می کشیدند و مواظب هرحرکتی بودند. این وضع تا عصرروز بعد ادامه داشت. قرارشد هرطور شده کاری بکنیم.

هنگام ورزش عصرانه توافق شد، ۹دقیقه دو باشد، ۹حرکت برای بعد از دو تعیین شد و هرکدام با ۹ شماره. به خاطر هم اتاقی بودن با بیژن حرکت نهم را به یاد او به من محول شد.

بعد ازاین حرکت سمبلیک ورزشی، به یاد ۹ تن از همبندان که در تپه های اوین با گلوله دژخیمان ساواک کشته  شدند اندکی روحیه همبندان بهتر شد. اما من  بعدها بیژن و پرویز حکمت جو را به یاد  آوردم، آن روزی که  بیژن را بردند و  رو برو کردن با حکمت جو  و آن جمله بیژن درجواب درخواست بازجوها از او، از ذهنم دورنمیشود. از خود می پرسیدم، آیا بردن بیژن، نه به خاطر حکمت جو، بلکه هشداری برای خود او ویارانش نبوده؟ و رژیم از پیش چه تدارکی  برای زندانیان شاخص و مطرح و تاثیر گذار درزندان دیده بود که گمان آن می رفت تاثیر آنان را درآینده که شرایط بحران وانقلابی پیش می آید از بین ببرد…

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا