فرهنگی

همین عالمان دینداری بی دین

با شنیدن این حرف حس کردم شیره‌ای جانم خشک شد، دلم بی‌تاب و بی‌حس گشت. احساس کردم مرگ مرا در آغوش گرفته است. رخشانه ای زیبایم، دیگر زیبا نبود، هیچ جای از تن‌اش آباد نبود، همه را به خون یکسان کرده بودند. باخود گفتم: مادر به آن گیسوانِ پرشان‌ات بمیرد. به آن خونی که از وجودت جاریست……

رخشانه چگونه سنگسار شد؟
رخشانه دخترم را با آن سنِ کم‌اش سنگسار کردند! ما در ولایتِ غور زندگی می‌کردیم، یک زندگی خیلی ساده داشتیم. دختری زیبایم رخشانه‌ام را هرچند که هنوز خیلی جوان نشده بود، و هنوز هفده سال سن‌اش بود، به شوهر دادیم. او نیز قبول کرد مانع نشد، و به روی پدرش حرفی نزد. بخاطری قانون که در قریه‌ای ما حاکم بود، او نتوانست درس بخواند. مثل تمام زنانِ دیگر به شوهر داده شد. دو سال میشد، که نامزد بود. ولی خان قریه‌ای ما به‌او چشم دوخت، و اجازه نمیداد که با هم ازدواج کنند. هرچند کوشش زیاد کردیم،تا این مشکل حل گردد. اما خان قریه از تصمیم‌اش منصرف نشد. تا این که از روی مجبوریت دخترم با نامزدش تصمیم به فرار گرفتند. من از این تصمیم خبر نداشتم. هیچ کس خبر نداشت. آنها فقط میخواستند کنار هم خوشحال باشند. ولی این مردم نگذاشتند. تا این که روز جمعه بود، وقتی صبح به نماز از خواب برخواستم دیدم دخترم در خانه نیست. به پدرش موضوع را گفتم، تا شاید کمک کند او را به آرامی پیدا کنیم. ولی او رفت و تمام مردم قریه، خاصتا آن خان بی‌رحم و خدا نترس را باخبر کرد‌. همه مردم دنبالش رفتند. ساعت هشت صبح بود، احوال آمد که رخشانه‌ام را پیدا کرده‌اند، و در حویلی خان است. با عجله به حویلی خان خود را رسانیدم، ولی برایم گفتند اورا به دشت برده اند تا سنگسارش کنند.
با شنیدن این حرف حس کردم شیره‌ای جانم خشک شد، دلم بی‌تاب و بی‌حس گشت. احساس کردم مرگ مرا در آغوش گرفته است. از شدت ترس و ورخطایی ندانستم تا آن دشت چگونه رفتم، در آنجا همه مردم دور هم جمع بودند. راهی نبود، چیزی هم دیده نمی‌شد. فقط صدای بعضی از افرادی قریه به گوشم میخورد. که می‌گفتند: زنده باد خانِ ما!
دلم یخ زد، دویدم به سوی مردم دویدم. همه را کنار کشیدم،و به رخشانه‌ام رسیدم. همین عالمان دینداری بی دین، اورا بی چادر سنگسار کرده بودند.تا من رسیدم او را کشته بودند، حتی حق دیدنش را به من نداند. رخشانه‌ام چادر نداشت نیم از تن‌اش برهنه بود. تمام گردن، دست و پاهایش کبود گشته بود. از گوشه‌ای لب، و ابرویش خون می‌آمد.
رخشانه ای زیبایم، دیگر زیبا نبود، هیچ جای از تن‌اش آباد نبود، همه را به خون یکسان کرده بودند. باخود گفتم: مادر به آن گیسوانِ پرشان‌ات بمیرد. به آن خونی که از وجودت جاریست. آن زمان حرف خان یادم آمد که می‌گفت: این دختر اگر زن من نشود زن خاک خواهد شد، من کل این مردم را دارم مگر این دختر بدبخت کی را دارد. براستی هم که دخترم کسِ را نداشت. دیگر ندانستم چی شد، از حال رفتم. آخرین حرفی که شنیدم از نامزدِ رخشانه بود، که درآن سوی دشت اورا صد ضربه شلاق میزنند. او می‌گفت: رخشانه بگو بگو رخشانه جان….
بزن سنگت به فرقی من که دینت در امان باشد
بکش آن طور که میخواهی‌ام تا خدایت شادمان باشد.

برگرفت از فیسبوک –  علی حبیبی

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا