دیدگاه‌ها

فلسفه به جای پیشگوئی

دومنیکو لوسوردو ظهور، انحطاط و آغاز احتمالی مارکسیسم جدید غربی را بررسی می‌کند

نوشته: دومینیکو لوسوردو

برگردان: .واحد مشیر

غلبه بر تمام دیدگاه های اعتقادی و توانایی اندازه گیری خود با زمان خود، و فلسفه (و نه پیشگوئی)، پیش شرط ضرور مارکسیسم است تا بتواند در غرب دوباره زنده شود و رشد کند.

دومنیکو لوسوردو ظهور، انحطاط و آغاز احتمالی مارکسیسم جدید غربی را بررسی می‌کند

در بهار ۲۰۱۷ کتاب «مارکسیسم غربی» اثر دومینیکو لوسوردو فیلسوف و مورخ ایتالیایی که سه سال پیش درگذشت، توسط ناشر آلمانی پاپی روزا انتشار یافت، دومینیکو لوسوردو با نظریه های چپی سروکار دارد که هم خود را از ریشه های تاریخیماتریالیستی مارکسیسم متمایز می کند و هم از اجرای عملی آن. دولت های امپریالیستی سنت های دموکراتیک خود را تقلیل داده اندبدان معنی که تاریخ استعماری انان و تحریم های امروزی و سیاست های جنگی آنها در جایگاه آخر قرار گرفته استد. به عنوان یک نظریه به ظاهر مترقی، مارکسیسم غربی” با روایت خود به دستاوردهای با ارزشی نزدیکتر می‌شود و خود را در مسیر توسعه آن قرار داده و امتحان می کند.

سقوط سیستم استعمار و برده داری در سراسر جهان شرایط فاجعه بازی را رقم زددر سانتو دومینگو هائیتی،سرانجام درگیری‌ استعمارگران و برده داران و مخالفان تسلیم استعمار و برده داری در جنگی کامل از هر دو طرف پایان یافتقرار دادن هردو در یک سطح و مخالفت با آن آسان نیستبه عنوان مثال، برای آمریکااگر منطق رعایت گردد نتیجه این می شود: دموکراسی ایالات متحده برتری خود را بر استبدادی که هم در فرانسه ناپلئونی و هم در سانتو دومینگو توسیان لوورتور و جانشینان او حکمرانی می شد، جشن گرفت. اما واقعیت کاملاً متفاوت است: سرزمین و مردمی که یوغ استعمار و زنجیرهای برده داری را لرزاندند، توسط فرانسه ناپلئون (با کمک ماشین جنگی قدرتمندو ایالات متحده جفرسون (با کمک تحریم و محاصره دریا که آشکارا می بایست سیاهان نافرمان و عصیانگر را به گرسنگی محکوم می کردبا هم جنگیدند.

نظریه کنونی بیشتر خودکامگی را معنی می دهد: اتحاد جماهیر شوروی را تحت سلطه استالین نزدیک به رایش سوم ـ هیتلر ـ قرار می دهد و آنها را تا حد زیادی با هم یکسان نشان می بیند، بدین وسیله فراموش می کند که دومی (یعنی هیتلردر تلاش برای تسلیم اسلاوها به سلطه استعمار و بردگی آنها، بارها به سنت استعماری غرب متوسل شد و مدام و صراحتاً مدل توسعه طلبی امپراتوری بریتانیا و سیاست نژادی آمریکا را پیاده کرد.

متأسفانه این قراءت از قرن بیستم، که بی رحمانه ترین بیان نظام برده داری استعماری در سراسر جهان و ثابت قدم ترین مخالفان آن را در یک سطح قرار می دهد، کم و بیش توسط مارکسیست های غربی و بخش هائی از طرفداران آنها را در برر گرفت.

از نظر تاریخی، این گونه تداعی یافت که دولت های سوسیالیستی و کمونیستی (که همگی در خارج از حوزه غرب بسیار پیشرفته قرار دارندباید وظیفه (تحقق رهایی کامل سیاسی“) را که مارکس به انقلاب بورژوازی محول می‌کرد (و هنوز قادر به حل آن نیستندرا حل کنند، و از دیدگاه آنان ثابت شد که در اجراء ناتوانند.

این دیالکتیکی است که نه تنها در سطح سیاسی، بلکه حتی در معنای اقتصادی نیز مفهوم محدود خود را نشان داد. مطابق این مانیفست صنایع جدید” که ابعاد ملی نداشته و در سطح بازار جهانی” قرار دارند، مسئله حیاتی همه ملل متمدن” و وظیفه ای است که به خودی خود از چارچوب مدنی فراتر نمی روداما در شرایط امپریالیستی، آن کشورهایی که موفق به حل این مشکل نشدند، طعمه آسان استعمار جدید می شونداین بیشتر در مورد کشورهایی صادق است که به دلیل نظم اجتماعی و گرایش سیاسی خود، مورد علاقه غرب نبوده و تحت تحریم اقتصادی یا فناوری کم و بیش سختگیرانه قرار می گیرندحتی مشاهده می شود برخی از کشورهایی که گرایش و سمتگیری کمونیستی یا مارکسیسم شرقی” داشتند، در درگاه سرمایه داری آینده ایستاده انداما آیا این آینده دقیق پسا سرمایه داری است که باعث جلب توجه و شور مارکسیسم غربی می شود؟ عدم محاسبه مسیحیتی، که ریشه در سنت یهودمسیحی دارد و به دلیل وحشت از کشتار جنگ جهانی اول بوجود آمه بودد، منجر به تفکر آرمانشهری شد.

بنابراین دو نوع مارکسیسم با دو نشانه زماین کاملاً متفاوت ظهور کرد: “آینده در حال وقوع” و آغاز آینده نزدیک، مارکسیسم شرقیو مرحله پیشرفته تر آینده نزدیک و آرمانشهر که از آن مارکسیسم غربی بوداین مشکلی است که مارکس و انگلس پیش بینی می کردندتصادفی نیست که آنها دو تعریف متفاوت از کمونیسم” را ارائه دادنداولین نکته به آینده دور اشاره می کند (که همانا اتوپیائی تلقی می شود)، جامعه ای که تفرقه و تضاد طبقات ماقبل تاریخ” را به همین ترتیب پشت سر گذاشته استیا از نتیجه گیری مانیفستکمونیست ها در همه جا از هر حرکت انقلابی علیه شرایط اجتماعی و سیاسی موجود حمایت می کننددر هر دو بخش ذکر شده، به نظر می رسد که پلی بین آینده” و آینده دور در حال ساخت استبنابراین برای تولد مارکسیسم غربی، باید خواندن مارکس و انگلس را دوباره بیاموزد که پلی بین دو زمان مختلف و متفاوت ایجاد کنداز آنجا که این وظیفه دست کم و یا نادیده گرفته می شود، سطحی بودن وظایف فوری و آگاهی از همه چیزهایی که تمایل دارند با آینده دور و چشم انداز بلند مدت انجام دهند، بلافاصله بلافاصله رنگ می بازد

این یک مشکل فلسفی و فراتر از مسئله سیاسی استدرک آموزش هگل است که فلسفه در زمان امثال او در فکر ثبت شد، همانطور که زندگینامه او نشان می دهد، روزنامه ها را در بیشترین حد ممکن مطالعه می کرد، مانند یک دولتمرداو همیشه واقعیت های فوق العاده ای را در اختیار داشت تا دیدگاه های خود را اثبات کندسندی که پرتو نور را بر روی میز کار و مطالعات فیلسوف بزرگ می افکند که علاوه بر آثار کلاسیک فلسفه و علم، گزیده هایی از مطبوعات آلمان و بین المللی نیز مورد مطالعه، قرار دهدفلسفه او از طریق مقایسه بی وقفه با زمان خودش ساخته شدوقایع سیاسی با دقت بررسی می شدند بدون اینکه وی هرگز تسلیم بی درنگ آنان بشوداز معنای منطقی و معرفت شناختی مقوله ها، که قهرمانان مبارزات سیاسی از آنها استفاده می برند، در سخنرانی ها گنجانده و رویدادهای فردی در چشم انداز طولانی مدت طبقه بندی می شدندخود را وا می‌داشت با مطالعه متون بزرگ گذشته، شور سیاسی ای که با مطالعه مشتاقانه روزنامه ها بدست می آمد، فرایند روشن شدن را طی کند و از این طریق عمق تاریخی و نظری آنان را اثبات می کردسیاست، منطق (معرفت شناسیو تاریخ را از نزدیک برای خود در هم آمیخت.

هگل برای انجام کامل سیستم خود و مهمتر از همه برای تکمیل پروژه ای که به گفته انگلس، مدتها روی آن کار می‌کرد و او را به خود مشغول می داشت، یعنی نوشتن رئوس مطالبی از دیالکتیک که احتمالاً هدف آن بازنگری و بررسی مجدد علم هگلی منطق بود، نظریه ای که فلسفه شامل آن می شود برای انطباق مفهومی زمان خود، معنای دیگری کسب کرد. دیگر مفهوم زمان در یک دستگاه طبقه بندی دقیق انجام نمی گرفت، برعکس ساختار سازی، زمان (با تناقضات و تضادهای آن)، در مفهوم سازی سیستم فلسفه، انتزائی شد.

این دو رویکرد نظری، که زادگاه ماتریالیسم تاریخی است، توسط مارکسیسم غربی از بین رفتبه جای ردپای مشخص تاریخ در توضیحات ظاهراً انتزاعی فیلسوفان بزرگ، به ویژه در آخرین مرحله از زندگی شان، در صدد ریشه کن کردن آن‌ها بر آمدآنچه هایدگر و اشمیت را به رایش سوم متصل می کرد، بیان آشکار نظریه ی نیچه از برده داری به عنوان اساس تمدن بود و با همین وضوح به مواضع محافل سیاسی و فکری اشاره می‌کنند که در طول قرن نوزدهم از هر نظر با لغو برده‌داری سیاه پوستان مخالف بود و نسبت به آن انتقاد داشتندجایگاه یک نویسنده در زمان خود، به معنای نفی نظری موجود در کار او نیستمارکس در این تأکید بر آشکاری و عمق اندیشه های لینگو، که در قرن هفدهم به نفع برده داری در فرانسه موضع گرفت و معتقد بود که اصل آن ماهیت کار و بنیان ضرور مالکیت و تمدن است، مشکلی نمی دیدبیهوده نبود که نظرش را به نویسنده فرانسوی به منظور پاکسازی وی از تمام عقاید سیاسی و عقیدتی اش ابراز نموددقیقاً مارکسیسم غربی به روشی که در بالا ذکر شد، پیش می رود، که خودسرانه هرمنوتیک را به تلاش تحقیقات تاریخی ترجیح می دهد.

گام دوم نظری ماتریالیسم تاریخی سرنوشت بهتری نداشت، نه به عنوان اینکه زمان تاریخی را حتی در انتزاعی ترین تعریف آن کشف کرد، بلکه استفاده از مفهوم و کار روی آن را تا حد فوری ترین حالت درک کردمی توان تصور کرد که دیدگاه نمایندگان مارکسیسم غربی غالباً با آنچه در هگل و مارکس دیدیم کاملاً متفاوت استاحتمالاً هورکهایمر در سال ۱۹۴۲ “تعداد بی شماری روزنامه” در دسترس نداشت، یا شاید نه وقت بلکه تمایلی برای خواندن آنها نشان نمی داداو می توانست ناامیدی یا خشم خود را نسبت به بی حسی رهبران مسکو نسبت به پژمردگی آرمان دولت نشان دهد، زیرا او در مورد وضعیت واقعی به طور محدود آگاه شده بودارتش هیتلر تا آنجا رسیده بود که می توانست اتحاد جماهیر شوروی را به یک مستعمره بزرگ تبدیل کند و مقدار ناخوشایند مواد خام و بردگان در اختیار رایش سوم قرار دهدهورکهایمر فاقد عناصر اساسی دانش تاریخی بود و ایده پردازی که انجام داد به جایی نرسیدبه جای فیلسوفی که به فکر توسعه و ترویج یک پروژه چنین بنیادی برای تغییر جهان باشد که از تضادها و درگیری های زمان ناشی می شد، به جای فیلسوفی که به فکر توسعه و ترویج یک پروژه – چنین بنیادی – که برای تغییر جهان بود و از تضادها و درگیری های زمان بود، ترجیح داد پیامبر مشتاق به دنیای کاملاً فرسوده ای باشد که هیچ ارتباطی با درگیری عظیم بین رهائی و آزادسازی که در همان مقطع در حال وقوع بود، نداشته باشد و خود را مشغول آن نماید، تنها از این طریق می توان نگرش هورکهایمر را درک کرددر غیر این صورت مجبور می شویم آن را به عنوان کاریکاتوری از خود یا نمایشی از تأثیرات خنده آوری که می توانست ناشی از یک واقعیت آگاهانه و شدید باشد، بنامیم

به یک نتیجه مربوطه به آن، ما همچنین به خواندن «نظم نوین جهانی» توسط میشائیل هارت و آنتونیو نگری می رسیممی بینیم که چگونه آنها ناپدید شدن امپریالیسم و رسیدن صلح عمومی ابدی” را بشارت دادند، در حالی که نتیجه پیروزمندانه جنگ علیه یوگسلاوی و توانایی غرب برای اطمینان و تشویق به ادامه جنگ در هر گوشه جهان اثبات می شد، روزنامه نگاران، ایدئولوژیست ها و فیلسوفان، موفق به صراحت استعمار و امپریالیسم را بازسازی کردند و جنگ های لازم را از قبل به ذهن متبادر و توجیه کردند، برای ساکت کردن آنها چه کسی جرات کرد pax americana (صلح!! آمریکائیرا به چالش بکشدبازهم باید از خود بپرسیمکدام روزنامه ها هنگام اعلام تحقق «آرمانشهر جهان بدون جنگ»، روی میز میشائیل هارت و آنتونیو نگری بودند؟

مارکسیسم که در قلب غرب متولد شد، با انقلاب اکتبر به هر گوشه ای از زمین گسترش یافت، که به موجب آن به طور قاطعانه ای به کشورهای کمتر اقتصادی و اجتماعی توسعه یافته و در مناطقی با فرهنگ های کاملاً متفاوت نفوذ کرد. با توجه به پیشینه سنت یهودمسیحی، غیر معقول نیست که مارکسیسم غربی آمال های مسیحی (ظهور مجدد مسیح و در اینجا انتظار کمونیسم“) را داشته باشدکه با آمدن آن باید همه تعارضات و تضادها از بین برود، چقدر پایان این چنین داستان!” مضحک است!. «مسیحی گرایی» در فرهنگی مانند چینی، که در توسعه هزاره خود، واقعیتی زمینی و اجتماعی را مشخص می کند، عمدتا وجود ندارد.

گسترش مارکسیسم در سراسر جهان، آغاز یک فرایند تقسیم است که جانب چشمگیر پیروزی او استروندی که از نظر تاریخی در رابطه با ادیان اصلی نیز رخ داده استانگلس در ارتباط با مسیحیت، به طور مکرر جنبش سوسیالیستی را با آن مقایسه نمی کند، تقسیم بین ارتدکس از یک طرف و پروتستان ها و کاتولیک ها از سوی دیگر، کلاً با تقسیم بین غرب و شرق مطابقت دارد، مابین شرق و غرب، اواخر قرن هفده و آغاز قرن هجدهم، که به نظر می رسید مسیحیت بتواند جایگاه محکمی در شرق آسیا نیز بدست آورددر چین مبلغان یسوعی ای رفتند که از اعتبار و نفوذ قابل توجهی برخوردار شدندآنها دانش پزشکی و علمی پیشرفته ای با خود بردند و در عین حال با فرهنگ کشور میزبان خود و فرهنگ کنفوسیوسی اجداد آنان نیز سازگار شدند، امپراطور چین با گشاده روئی به مبلغین مسیحی و به مداخله پاپ در دفاع از دین کاتولیک پاسخ مثبت داد و مسیحیت مورد استقبال قرار گرفت به شرط آنکه با گناهکاری خود موافقت کرده و توسعه علمی، اجتماعی و انسانی کشور را که قرار بود در آن فعالیت کندارتقاء بخشد برعکس، اگر به عنوان نجات دهنده دین در آخرت تصور شوند، به هیچ وجه به فرهنگ و زمینه انسانی و اجتماعی کشوری که در آن فعالیت می کنند، احترام نمی گذارند، و باید به عنوان یک عضو اضافی (خارجی و زائددر بدن حذف شوند.

اتفاق مشابه ای نیز در مارکسیسم افتادحتی در زمان مائو و با او، حزب کمونیست چین تحریک مارکسیسم” را به منظور تقویت انگیزه در مبارزه برای رهایی از سلطه استعمار، برای توسعه نیروهای تولیدی که دستیابی به استقلال در سطح اقتصادی و فناوری را ممکن سازد، برای جوان سازی” ملتی با فرهنگی هزار ساله که در زمان جنگ تریاک توسط استعمار و امپریالیسم، مورد تحقیر قرن” قرار گرفته بودتبلیغ می کردتحقق چشم انداز سوسیالیسم و کمونیسم که توسط رهبران جمهوری خلق چین اعلام شده بود، بدون شک از دیدگاه های مسیحیان محروم اقتباس شد، به فرایندی بسیار طولانی تاریخی نیاز داشت و در طی آن نمی توانست رهایی اجتماعی را از رهایی ملی جدا نمایداین مارکسیسم غربی است که به عنوان نگهبان معتقد ارتدوکسی آن را تائید نمی‌کند.

اما از دیدگاه مارکسیسم شرقی، به سختی قابل اعتماد به نظر می‌رسد مجذوب آرمانشهری گردد که فرا رسیدن آن به دور از شرایط مادی باشد (خواه این وضعیت ژئوپلیتیک یا توسعه نیروهای تولیدی باشد)، در ابتدا بطور انحصاری یا کاملاً توسط اراده سیاسی انقلابی تعیین می شودنگاه مارکسیسم غربی به چین، توجه دلسوزانه و پرشور است، وقتی چین مقاومت حماسی خود را در برابر جنگ استعماری ده ساله نشان داد، که در آن فرانسه و سپس آمریکا به عنوان قهرمانان جنگ ظاهر شدند، حتی ویتنام از آنجا که خود را با وظیفه مثبت توسعه اقتصادی مشغول نمود، تقریباً فراموش شدکوبا انگار دیگر شور و شوق آن سال هایی را که مجبور به مقابله با تجاوزات نظامی بود که واشنگتن (به گونه‌ای ناموفقدر سال ۱۹۶۱ به راه انداخت، بر نمی انگیزاندو اکنون که خطر مداخله نظامی دور است و رهبران کمونیست کوبا برای استقلال و بیش از همه در سطح اقتصادی تلاش می‌کنند و برای دستیابی به این نتیجه، خود را موظف می دانند که به بازار و مالکیت خصوصی امتیازاتی بدهند (بسیار دقیق، با الهام از مدل چینی). ادیگر این جزیره تجسم مدینه فاضله ای نیست که باید تحقق یابد ، بلکه مجبور است با دشواری های خود در ساختن یک جامعه پس از سرمایه داری مبارزه کند و از نظر مارکسیست های غربی دیگر جذابیت خاصی ندارددر ابتدا، مرحله مبارزات غالباً نظامی برای استقلال سیاسی، انقلاب ضد استعماری انگار در نگاه مارکسیسم غربی، توجه دلسوزانه و علاقه تئوریکی را (که شایسته آن بود)، برانگیختامروز که انقلاب ضد استعماری در مرحله دوم خود قرار گرفته، یعنی مبارزه برای استقلال اقتصادی و فناوری، مارکسیسم غربی با نگرشی واکنش نشان می دهد که بی علاقگی، تحقیر و خصومت را تداعی می کند.

این ناتوانی مارکسیسم غربی تصدیق نقطه عطف” در قرن بیستم بود که موجب شکاف بین دو مارکسیسم شدبا ضخیم شدن ابرهای طوفانی یک جنگ بزرگ جدید، چنین شکافی بسیار ناخوشایند است. اکنون زمان پایان دادن به آن فرا رسیده استچنین اختلافاتی را که بین شرق و غرب وجود دارد، سطوح فرهنگی، اقتصادی ـ اجتماعی و توسعه سیاسی و وظایفی که باید مورد تسلط قرار گیرند را از بین نخواهد برد. دیدگاه مارکسیسم شرقی، مجاز به نادیده گرفتن چشم انداز سوسیالیستی تکمیل انقلاب ضد استعماری در همه سطوح نمی شوداما مارکسیسم غربی این مسیر را از طریق مبارزه با سرمایه داری به سوسیالیستی می بیند که دو قطبی سیاسی، اجتماعی به افزایش وسوسه های نظامی منجر گردد.

درک اینکه چرا این اختلافات باید به یک تضاد تبدیل شود دشوار استزیرا تحمیلی که مارکسیسم غربی بر مارکسیسم شرقی کرد، نه تنها پایان برقراری ارتباط، بلکه پایان دادن به ویژگی اصلی تحلیل را ترویج می کند.

غلبه بر تمام دیدگاه های اعتقادی و توانایی اندازه گیری خود با زمان خود، و فلسفه (و نه پیشگوئی)، پیش شرط ضرور مارکسیسم است تا بتواند در غرب دوباره زنده شود و رشد کند.

نوشتهدومینیکو لوسوردو

نوشته: دومینیکو لوسوردو

برگردان: .واحد مشیر

منبع: هفته نامه «عصرما»، ارگان حزب کمونیست آلمان

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا