از هر دری سخنی

مراد بستنی چی  

صادق شکیب: جنگ، ویرانی و کشتار آدمیان آرزو های چه انسان هایی را که زیر خاک نمی برد. مراد تنها ورقه ی پایان خدمت می خواست.

چندین روز است در جبهه ی جنگ علیه عراق،  تقریباً بیکاریم. از آخرین عملیات جنگی که داشته ایم، مدت ها گذشته است. بعضاً زمزمه هایی به گوش می رسد که، حمله ای در پیش است. خرمشهر هنوز دست دشمن است. مراد می گوید: این آخرین عملیاتی است که در آن شرکت خواهم کرد. مدت سربازی ام رو به اتمام است. وقتی سربازان تازه به جبهه آمده را تنها گیر می آورد با آب و تاب از مناطقی که در آن ها جنگیده، سخن ها می گوید. با اندکی اغراق و شور وشوق خاصی… با حالت احترام گونه تنیده با ترس موهومی از من کناره گرفته، هم فوق العاده علاقه دارد با هام گرم گیرد. در عین چاخان های گاه و بی گاهش فرد ساده و با صفایی است.

چندی پیش در موردش اشتباه بزرگی کردم. روزی چند تن از سربازان را دور خودش گرد آورده از شهامت و قدرت بدنی خارق العاده اش سخن می گفت. ناخود آگاه وی را دعوت به کشتی گرفتن کردم. بدون سنجیدن عواقب کار…

من که قبلاً کشتی گیر بودم و سال ها به اصطلاح گرد و خاک تشک کشتی بر تنم می ماسید. در همان لحظه ی اول او را در خاک نرم که،  تشک کشتی اش کرده بودیم ضربه ی فنی نمودم . بر چهره ی معصومانه اش غم زاید الوصفی نشست. هراسان شدم و سخت از عملم پشیمان. چرا غرورش را شکستم؟ از خودم خیلی بدم آمد.

روزی در جلوی آفتاب تفنگ در دست تنها نشسته بودم. مراد آمد بغل دستم نشست. گفت: نمی دانستم تو کشتی گیر حرفه ای هستی وگرنه امکان نداشت در حضور هم قطاران حاضر به مسابقه با تو شوم. ولی هیچ وقت مرا دست کم نگیر. من همان کسی ام وقتی در خیابان لاله زار تهران بستنی می فروختم. لیلا فروهر به تئاتر که می رفت به من گفت: چه طوری بستنی چی ؟کم افتخاری نیست. هیچ کدام از این دوستان حتی نمی توانند نوار ترانه های وی را گیر بیاورند. باور کن فروهر این کلمه را به خود خودم گفت.

می دانم دنیای بغایت محدودی دارد. همه اش دو سال مدرسه رفته پس از آن دست فروشی در خیابان ها. سپس جنگ و جبهه. مدام در آرزوی اتمام مدت سربازی اش است. تا کمک دست برادرش در تأمین هزینه ی زندگی خانواده شان باشد. در دل به سادگی و صداقت بی آلا یشش رشک می برم.

… پس از اتمام عملیات جنگی که منجر به آزادی خرمشهر می شود. در سر شماری می گویند ((مراد)) ی شهید شده است. حساب می کنم دقیقاً سی و سه روز از خدمت سربازی اش مانده بود.

… بعد از گذشت سالیان دراز در یکی از محلات جنوب تهران کاری داشتم . دنبال آدرسی بودم. به نام کوچه ها نگاه می کردم. کوچه ی شهید مراد اصغری. محل شهادت و تاریخ آن را در تابلوی کوچکی نوشته اند. خودش است. ذهنم بی اختیار به سالیان دور عقب می رود. چهره ی مراد با آن صمیمیت، صداقت و سادگی اش در برابر دیدگانم است. چه قدر آرزو داشت روزی صاحب یک دکه ی کوچک بستنی فروشی شود. می گفت به هر حال روزی با تلاش و کوشش به هدفم خواهم رسید…

جنگ، ویرانی و کشتار آدمیان آرزو های چه انسان هایی را که زیر خاک نمی برد. مراد تنها ورقه ی پایان خدمت می خواست. آتش عفریت جنگ خانمان سوز  نه تنها نگذاشت به این آرزوی ساده اش برسد  که بی رحمانه حق حیاتش را نیز از او سلب نمود . مراد های نسل جدید را باید دریافت. از وقوع هر نوع جنگی با تمامی توان جلو گیری کرد. برای همین مفهوم واقعی صلح در جامعه بسی ضرور و احترام انگیز است.

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا